Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> چه خبرا؟! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

عید همگی مبارک! (با تاخیر!)

طاعاتتون هم قبول...

تازه کلی رو فرم اومده بودم ها! ولی دوباره بخور بخور شروع شد و حس می‌کنم دارم چاق می‌شم! لامصب لذتی که در خوردن هست حتی در بخشش هم نیست!!!

ما که بلاخره نفهمیدم عید کدوم روز بود! گناه‌ش گردن اونایی که دیگه عید رو هم سیاسی کردن و دین و ایمون مردم رو به بازی گرفتن!

بی‌خیال بابا!

جونم براتون بگه که عوضش ما پنجشنبه هفته قبل کلی مشعوف شدیم و دو تا از دوستان رو دیدیم... دو تا خانواده شمعدانی : "رادین عسل و مامان و باباش" و "ارغوان گلی و مامان و باباش"

به ما که خیلی خوش گذشت و امیدوارم که به اون‌ها نیز!

وای که چقدر این سه تا وروجک عسلی اونروز گل بودن... از رادین جیگر طلایِ آقا گرفته تا ارغوان گلی و دینا عسلی... رادین که ماشالله هزار ماشالله اونقدر خوردنی‌یه که نگو... اونقدر که باید حسابی خودت رو کنترل کنی تا قورتش ندی...

ارغوان و دینا هم حسابی با هم جور شده بودن و کلی با هم بازی کردن... ارغوان که خانومی شده واسه خودش و دینایی هم سعی می‌کرد که کم نیاره جیگرشو برم من...

پریروز بعد از ظهر با دینایی و بابا رضایی رفتیم پارک سا.عی... دینایی اونقدر از دیدن حیوونا حال کرد که نگو... قبلاً هم برده بودیمش ولی عکس‌العمل ایندفعه‌ش جالبتر از همیشه بود... کلی به خرگوش‌ها و غازها پفک داد ... البته وقتی غازها می‌اومدن طرفش میترسید و پفک رو پرت میکرد سمت‌شون!

بعضی از سؤالاش در مورد حیوونا یا مجسمه‌های حیوونا که تو اون محوطه بود خیلی بامزه بود:

یه مجسمه از پلنگ تو محوطه حیوونا بود که صورتش نشون می‌داد که داره غرش می‌کنه. دینا پرسید:

-       مامانی اون پلنگه چرا عصبانیه؟

-       (در حالی که داشتم کلی فکر می‌کردم که چی جوابش رو بدم که براش قانع کننده باشه نگاهم افتاد به دُمش که نصفش کنده شده بود!) آخه می‌دونی چی شده مامانی؟ یه بچه شیطون اومده و دُمش رو کشیده و نصفش‌ رو کنده! واسه اینه که دردش اومده و عصبانی و ناراحت شده!

-       دردش اومده؟

-       آره عزیزم!

-       مامانی اون‌جا رو ببین! این دلفینه؟

-       آره مامانی ! دلفینه!

-       چه خوشحاله!

-       آره عزیزم!

-       بچه شیطون دُمشو نکنده؟!

-       نه عزیزم! اینجا همه حیوونا خوشحال‌ند... فقط همون پلنگه یه کم ناراحت بوده!

-       مامانی اون کوسه‌ست؟

-       آره عزیزم! آفرین چه خوب شناختی!

-       مامانی این که ناراحته!

-       چرا مامان؟ از کجا فهمیدی؟

-       آخه دلش کنده شده!

-       (دقت کردم دیدم قسمتی از فلز مجسمه در قسمت آبشُش‌ کوسه کنده شده؛ یه سوراخ 5 در 5)!! راست می‌گی گلم! حالا من می‌رم نازش می‌کنم تا حالش خوب بشه... (و از دور شروع کردم به مثلاً ناز کردنش!)

-       مامانی برو جلو نازش کن! اینجوری نه! برو جلو!

-       (در حالی که با این گفتگوی دینا تقریباً نظر همه عابرین به ما جلب شده بود مجبور شدم برم و از جلو بدن مجسمه کوسه رو ناز کنم!!!!)

-       حالش خوب شد مامانی؟

-       آره عزیزم بهتر شد...!

-       اون پروانه‌هه رو ببین! چه خوشحاله! چه خوشگله!

-       آره عزیزم !

-       پس مامانش کو؟ تنها اومده بیرون!؟

-       از مامانش اجازه گرفته! قول داده که همین نزدیکی‌ها بازی کنه!

توی صحبت‌های دینا که دقت بکنی می‌بینی توی همه چیز دقیق می‌شه و ویژگی‌های خوشگلی، خوشحالی و شادی رو جستجو می‌کنه ... با وسایلش و عروسکاش که حرف می‌زنه دائم بهشون می‌گه: چقدر خوشگلی... یا چقدر خوشگله... چه خوشحاله... چه مهربونه!

این روزا راه به راه می‌آد و من و بابا رضا رو بوس می‌کنه... دیروز رضا داشت رانندگی می‌کرد. دینا هم بین ما و جلو نشسته بود (رو کنسول ماشین) یه دفعه برگشت و لپ رضا رو بوس کرد... رضا یه دفعه هول شد و ترسید و از طرفی هم خنده‌ش گرفت. رو کرد به دینا و گفت: فدات بشم بابایی ولی تو رو خدا دیگه وسط چهار راه اینجوری بوسم نکن! تصادف می‌کنیم ها!

این روزها خیلی آروم‌تر شده و کمتر در مقابل دیگران واکنش‌هایی مثل جیغ و بهانه‌گیری رو نشون می‌ده... آخه یه مدت خیلی بهانه‌گیر و جیغ‌جیغو شده بود که منو خیلی نگران می‌کرد... تو این دو هفته اخیر حس می‌کنم خیلی به لحاظ رفتاری بزرگ شده... گاهی اوقات برای اطرافیان باور کردنی نیست که یه دختر بچه 2 ساله در برابر بچه‌ها (به‌ویژه بچه‌هایی از خودش بزرگتر) اینقدر رفتار بالغانه از خودش بروز می‌ده... گاهی اونا رو برای بازی کردن هدایت هم می‌کنه.. پریروز خونه مامان رضا بودیم و یه پسر بچه 7 ساله اونجا بود... در بدو ورود بچه رفت جلو و دست‌ش رو گرفت و گفت: بیا بریم بازی کنیم...بیا اینجا رو ببین چه عروسک‌های خوشگلی دارم...

راستش از شما چه پنهون که از حدود یه ماه و نیم پیش که دینایی رو از شیر گرفتم دیدیم که خیلی پرخاشگر و لجباز شده... خوب قسمتی‌ش رو به همین از شیر گرفتن می‌تونستم ربط بدم اما گاهی هم حالم دگرگون می‌شد که خدایا نکنه همین‌جوری بمونه! نکنه! راستش کمی هم به روش خودم شک کردم! (اینکه تقریباً از کاری منعش نکردم و تا جایی که خطری نداشت گذاشتم کارهای دلخواهش رو بکنه!) اما الان دارم می‌بینم که راه رو اشتباه نرفته بودم... دینا این روزها خیلی حرف گوش‌کن شده (البته که هنوز کمی لجبازی داره که اجتناب‌ناپذیره) در مورد کارهایی که حس می‌کنم حس بازی اونو ارضاء می‌کنه هنوز بهش اجازه انجامشون رو می‌دم، اما سعی می‌کنم کارهایی که دیگه برای این سنش مناسب نیست و اثر آموزشی بدی در آینده داره رو اجازه انجامش رو ندم!

یه مثال ساده : مثلاً تو لیوانش بهش آب می‌دادم و گاهی دلش می‌خواست آب رو بکنه تو دهنش و دوباره تو لیوان خالی کنه... الان تا می‌بینم که می‌خواد این‌کار رو بکنه یه بار بهش تذکر می‌دم و اگه دوباره تکرار کنه لیوان رو ازش می‌گیرم و می‌گم آب بازی فقط توی حمام... قبلاً اگه این کار رو می‌کردم کلی جیغ و داد می‌کرد ولی الان راحت‌تر باهاش کنار می‌آد. جالبه که یه بار داشت ناهار می‌خورد و آب خواست... بهش دادم وقتی خورد دیدم داره با شیطنت منو نگاه می‌کنه. یه هو گفت: می‌خوام کار بد بکنم!!!! فهمیدم منظورش همین کاره! گفتم: نه! پس لیوان رو بده به من یا آبش رو بخور! جالبه که آب رو خورد و لیوان رو پس داد! اگه یه ماه پیش بود مطمئنم که کلی بدقلقی می‌کرد و من باید یه جوری حواسش رو پرت می‌کردم تا اینکار رو نکنه!

خیلی طولانی نوشتم ولی می‌خواستم با توجه به تجربه خودم اینو بگم که اگه دیدیم بچه‌ها تو یه بُرهه‌ای خیلی بدقلق یا لجباز شدن سریع به این ربطش ندیم که لوس شده و بد بار اومده و یا یه قضاوتی تو این مایه‌ها.. بچه‌ها تا بزرگ بشن هزار بار رفتار و کردارشون بالا و پایین می‌شه و باید به کل فرایند توجه داشت نه به یک دوره زمانی خاص! (مرسی عمه جون دینا! اگه حرف‌های تو نبود شاید وسط راه کم می‌آوردم!)

چقدر طولانی شد این پست!

اینم چند تا عکس از دینا گلی که این روزها به شدت خانوم شده:

  دینا و لباس محلی

دینا با تیپ جیگر!

دینای گل به دست  

دینای پرنده

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak