Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> یاد ایامی... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

سلام سلام صد تا سلام!

نماز روزه‌هاتون قبول!

چه می‌کنین با ماه رمضون؟

روزا براتون زود می‌گذره یا دیر؟ کم که نیاوردین؟ هان؟!

من که این روزا خیلی حال و هوای زمانی که مجرد بودم و خونه بابام اینا دور هم می‌نشستیم و افطار و سحر می‌خوردیم به سرم زده! چه روزگاری بود! چه شور و هیجانی داشت! خوب راستش اینو کسایی کاملاً درک می‌کنن که مثل من تو یه خونه پرجمعیت بزرگ شده باشن (جمعاً 8 نفر!!!). اما حالا اون هیجان و اشتیاق رو دیگه ندارم. دم افطار یه حس غریبی می‌یاد سراغم که نگو... تو اون لحظه دلم می‌خواد چشمام و ببندم و برگردم به 10 سال پیش! اون موقع که هنوز هیچکدوم‌مون ازدواج نکرده بودیم ... وای که برای سحری خوردن چه بساطی داشتیم... طفلی مامانم... کلی زودتر از همه بیدار می‌شد و بساط سحری رو آماده می‌کرد... سخت‌ترین کارش هم بیدار کردن همه ما بود! اینو بیدار می‌کرد اون یکی خوابش می‌برد و دوباره از اول!

یادمه ماه رمضون اولی که خونه خودمون بودیم (خونه من و رضا) اونقدر بغض داشتم که نگو... همه‌ش دلم می‌خواست بزنم زیر گریه و هیچی از گلوم پایین نمی‌رفت!

حالا امسال واسه اینکه این بغض خیلی نیاد سراغم، اصلاً سحر پا نمی‌شم! دم افطارها هم الکی سر خودم رو به یه چیزی گرم می‌کنم... اما ربنا رو که می‌شنوم دوباره می‌رم تو همون فکر و خیالا... انگار ربنا شده پل ارتباطی من و گذشته‌ی ماه رمضونی من! جداً ماه رمضون هم ماه رمضونای قدیم! خدایا منو ببخش که اینو می‌گم ولی خوب چیکار کنم؟ امسال اصلاً هیچ حس خاصی از روزه گرفتن بهم دست نداده! هرچند دم افطار خوشحالم از اینکه تونستم یه روز دیگه هم روزه بگیرم اما در کل هیچی به هیچی...

ببخشید! نمی‌خواستم حس شما رو هم بگیرم اما اگه اینجا هم نمی‌‌گفتم که دیگه خفه شده بودم!

حالا یه کم از دینا گلی می‌گم تا حس خوبی تو این پست جاری بشه...

دینا گلی ما این روزا همه‌ش در حال شیرین‌زبونیه...راستش یه وقت‌هایی یه چیزهایی می‌گه که دهن آدم باز می‌مونه که اینو از کجا یاد گرفته... حالا یه چندتایی‌ش رو که یادم می‌آد رو براتون می‌گم:

-          دینایی، مامان جون بیا این لباس رو تنت کنم ببینم بهت بزرگ نیست؟

-          نه مامانی، سایزمه!!! (آخه جوجه! تو از کجا این کلمه رو یاد گرفتی که اینقدر به موقع ازش استفاده کردی!)

 

-          توی مهمونی داشتم با یکی دیگه از مهمونا حرف می‌زدم که می‌بینم دینا با اعتراض اومده و منو به طرف خودش برمی‌گردونه و می‌گه: مامانی رو به من نگاه کن! به سمت من نگاه کن!

 

-          داشت از کنار اُپن آشپزخونه رد می‌شد که یه‌هو سرش خورد به دیوار اُپن... در حالی که گریه‌ش گرفته بود، وسط گریه هی می‌گفت: آی آی آی آی ! چه دردی هم گرفته ناقلا!

 

-          بابا بزرگش داشت بهش انگور می‌داد... یه دفعه بی‌مقدمه برگشته به بابا بزرگش می‌گه: ای شیطون! خیلی شیطون شدی یا!

 

-          یه بار رضایی به شوخی آروم زد در باسنش... دینایی پرسید: چیکار کردی بابا رضا؟! رضا گفت: زدم به پوپونت (یعنی مثلاً خواست یه کلمه مشابه و ضمناً مؤدبانه‌تر به کار ببره) ... فرداش خونه یکی از دوستان بودیم، برگشته به دوستمون می‌گه: می‌زنم به پوپونت ها! (هی به رضایی می‌گم جلوی این بچه هر چی بگیم (چه عمداً و چه سهواً) عین ضبط صوت حفظ می‌کنه! بیشتر مراقب باش! اما گوش نمی‌ده که!)

 

-          گاهی اوقات لا‌به لای حرف‌هایی که برای عروسک‌هاش می‌زنه می‌شنوم که بهشون می‌گه: خاک بر سرم! خدا مرگم بده! ای داد بی‌داد! (خوب لابد اینا رو هم از حرف‌های من یاد گرفته دیگه! اونوقت به رضایی طفلی گیر می‌دم!!)

 

راستش کلی از این مدل حرفا می‌زنه ها! ولی الان اینا فقط یادم اومد!

 

اینم چند تا عکس جیگیلی از عسل ما:

 

1-     می‌خوام نماز بخونم!

2-     می‌خوام برم تولد!

3-     الان تو تولدم!

4-     اومدم تو حیاط بازی کنم!

5-     پشت میزم نشستم و نقاشی می‌کنم!

 

پ.ن: راستی اینو دیدین؟! گریه

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸۸ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak