Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> روایتی از دینای تقریباً دو ساله... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

این روزا در حال تدارک تولد برای دینا گلی هستیم. پنجشنبه این هفته (قبل از ماه رمضون) می‌خوایم یه مهمونی کوچولو براش بگیریم. البته که هنوز کلی کار دارم که هنوز انجامش ندادم و قراره امروز و فردا دیگه خودمونو بترکونیم و همه‌ش رو انجام بدیم. از خرید کادو و لباس برای دینا گرفته تا تمیز کاری و تزئین خونه و ... خدایا خودت کمکمون کن!!!!

خوب با این توصیف یه هو دلم خواست از کارها، رفتارها و شیرین زبونی‌های دینایی بنویسم... برای خودم که یادآوریشون خیلی دلنشینه امیدوارم برای شما هم جذابیت داشته باشه.

دینا گلی ما در آستانه دو سالگی:

-          وقتی نوشیدنی در حجم زیاد و یا با شتاب می‌خوره، معمولاً یه کم دلش درد می‌گیره. تو این جور موارد یه هو دستش رو میذاره رو دلش و می‌گه:

درد می‌کنه! من چی خوردم؟ مامانی ! من چی خوردم؟ این مدل سؤال کردنش خیلی خنده‌داره!

 

-          وقتی یه کار بد می‌کنه و من از دستش ناراحت می‌شم معمولاً قیافه ناراحت به خودم می‌گیرم. بعد از چند لحظه دینا می‌یاد پیشم و در حالی که سعی می‌کنه بیاد تو بغلم با بغض می‌گه :

مامان من چیکار کردم؟! (اونوقته که من دیگه از خنده نمی‌تونم اون قیافه مثلاً ناراحت رو بگیرم و ...!)

 

-          پریروز می‌خواستم خونه رو تمیز کنم (یه بنایی کوچیک داشتیم که باعث شد حمام و دستشویی و راهروی بین اینا خاک‌مالی بشه و نیاز به تمیز کاری اساسی داشته باشه) دینا هم هی می‌اومد تو دست و پای من و پابرهنه روی خاک‌ها مانور می‌داد و بعد با پای خاکی می‌اومد تو حمامی که داشتم می‌شستم و حسابی کثیف‌کاری راه انداخته بود! چند بار بردمش بیرون و براش خوراکی هیجانی گذاشتم و سعی کردم حواسش رو پرت کنم! اما به محض تموم شدن خوراکی دوباره همون آش و همون کاسه! تا اینکه دوباره اومد تو حموم و داشت روی سرامیک‌های کف حموم لیز می‌خورد که دیگه طاقتم طاق شد و با حالتی شبیه داد گفتم: دینااااااا!!!!!!!

بچه‌م یه یکّه‌ای خورد و با چشمای گرد و با کمی بغض گفت: مامان عطی تو چیکار کردی؟!!!!!!

راستش رو بخواین من تا حالا سر دینا داد نزده بودم و این اولین بار بود که با صدای بلند باهاش حرف زدم و دینا فقط از این برخورد اینو فهمید که من یه کار عجیب و البته جدید و صد البته کمی تحکم‌آمیز کردم! دیگه داشتم از خنده غش می‌کردم و زودی به روش لبخند زدم و با هم اومدیم بیرون از حموم و قید تمیزکاری رو زدم! در حالی که به شدت از اینکه نتونسته بودم اون لحظه خودم رو کنترل کنم ناراحت بودم تو دلم بهش گفتم: عسلی خنگ من! من مثلاً سرت داد زدم‌ ها! یعنی دعوات کردم! خدا رو شکر که تو اینو نفهمیدی!

 

-          دینا از وقتی کارتون پاندای کنگ‌فو کار رو دیده دیگه ول‌کُنش نیست و دم به دقیقه می‌گه : برام پاندای کونگ فوکار بذار! (اسمش رو به همین دقیقی می‌گه) من پاندا می‌خوام! دیگه هم کاری نداره که تو این خونه فقط یه تی‌وی هستش و ما هم مثلاً خیر سرمون می‌خوایم یه فیلمی، یه خبری، یه چیزی (صد البته نه از تلو.یزیون داخلی مزخرفِ دروغگو !!!!) ببینیم! هم من و رضایی و هم دینا دیگه تمام دیالوگ‌ها و صحنه‌های این کارتون رو از حفظ‌یم!!!! دیروز هی می‌گفت: مامانی برام ماتیز بکش! من هی فکر کردم خدایا ماتیز یعنی چی؟ هی الکی یه شکل‌هایی براش کشیدم که دیدم دیگه داره عصبانی می‌شه و می‌گه: مامانی ماتیز بکش نه از اینا!!! در همین حال داشت کارتون پاندا رو هم تماشا می‌کرد که یه دفعه دیدم صفحه تی‌وی رو نشون داد و گفت اینو بکش. تازه اینجا بود که فهمیدم بچه‌م منظورش مانتیسه (یه حشره که یکی از شخصیت‌های این کارتونه) !! ای مامان خنگ!!!!!

 

-          جدیدن اونقدر قشنگ با عروسکاش حرف می‌زنه که دل منو می‌بره... مثلاً می‌آردشون سر صندلی غذاش و در حالی که یه قاشق خودش می‌خوره، سعی می‌کنه که یه قاشق هم به اونا بده! بعد رو به من با گلایه می‌گه: مامانی غذا نمی‌خوره! نمی‌خوره! خوب تو این شرایط آخه من چی بگم؟! فقط می‌گم: اشکالی نداره مامانی . حتماً سیره! یا شاید بلد نیست غذا بخوره! تو نشونش بده که چقدر خوب و عالی غذاتو می‌خوری!!! یا براشون مامان بازی در‌می‌آره و بهشون می‌گه: دوست دارم عزیزم، حالا بیا با هم بازی کنیم! یا دیروز در حالی که داشت تند تند دفتر نقاشی‌ش رو ورق می‌زد، من از کنارش رد شدم. یه هو گفت: مامانی دارم نقاشی‌هامو به زُهیه (منظورش زهره؛ عروسک جدیدش که خاله جونش براش خریده است) نشون می‌دم!!!!!! (می‌خواستم بپرم و زیر ماچ لهش کنم!!!!!)

 

-          وقتی دو نفر (یا چند نفر!)دارن با هم حرف می‌زنن و به دینایی توجهی ندارن، سعی می‌کنه یه حرف بامزه، یا یه کار جدیدی که تازه یاد گرفته و یا یه چیز جدیدی که تازه کشفش کرده رو به اونا نشون بده و توجه اونا رو به خوش جلب کنه! وقتی می‌بینه اونا هنوز سرگرم کار خودشون هستن با حالتی معترض و معصومانه می‌دوه پیش من و می‌گه: جواب نمی‌ده مامانی! جواب نمی‌ده!

 

-          بعد از ظهرها که از سرکار می‌آم خونه معمولاً خوابه. همیشه می‌رم تو اتاقش و پای تختش دراز می‌کشم تا وقتی بیدار شد من پیشش باشم. تا چشمش رو باز می‌کنه و منو می‌بینه با یه لبخند و هیجانی می‌گه: حالا چی بازی کنیم!!!!! با خودم می‌گم: مادر بذار چشمات باز بشه!! بچه‌م عشق بازیه!

 

-          این روزها دینایی عاشق این کارهاست:

 

نقاشی کردن، بازی با رنگ انگشتی!!!(آخر کثیف کاری و نیازمند شستشو و یا حتی حمام کردن اساسی)، رقصیدن (البته دو نفری و گاهی هم در بغل)، بدو بدو بازی، قایم باشک بازی، هم زدن غذا! ، همکاری در ریختن نمک و ادویه و روغن در غذا!، عطر زدن (خودش، نه به کمک ما!)، پانتومیم بازی (بازی ابداعی خاله جونش)، فوت کردن شمع (با تکرار حداقل 4-5 بار)، خوابیدن روی سرامیک! خوردن نوشیدنی‌ها با نی!، گوش دادن آهنگ توی ماشین (شاد شاد) و  ...

 

-          عاشق این خوراکی‌هاست:

اسمارتیز! (اونم از نوع m&m)، انگور، آبنات چوبی، هلو، ماکارانی، شربت (خصوصاً شربتی که واسه مهمون ریختی!!!)، شکلات!، جوجه کباب!، باقالی و نخود فرنگی توی غذا، کشکش و ...

 

-          از این کارها بدش می‌آد:

شستن سرش تو حمام، خشک کردن سرش بعد از حموم، شونه کردن موی سرش، گیره زدن به موهاش (کلاً با هر کاری که یه جوری به ور رفتن با سرش مربوط باشه مخالفه!!!)، پوشیدن جوراب تو خونه!، کلاً نمی‌ذاره هیچی بهش آویزون کنم از گیره سر گرفته تا النگو و گردنبد و ... در نتیجه من الان یه مامان عقده‌ای هستم که با وجود داشتن دخمل، آرزوی جینگیلی مستون کردن دخملم به دلم مونده!!!

 

اینم یه نقاشی از دینا دو ساله از تهران

توضیح اینکه این نقاشی (به جز سرش که من کشیدم) کار خود دیناست و من تا اومدم دوربین رو بیارم خانم خانوما زودی خط خطی‌ش کرد! اما به نظر خودم که هنوزم چیزی کم از یه اثر هنری نداره !!!!(قربون دست و پای بلوری بچه‌م برم!!!)

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۸ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak