Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> یه پست دینایی... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

راستش هنوز تو کفِ برخورد دینایی موندم!

کدوم برخورد؟

همون واکنشش به قضیه از شیر گرفتن!

این اواخر (البته همچین اواخر هم که نه! از همون اول!!) هر کی میزان و تکرر شیر خوردن دینایی رو می‌دید می‌گفت خدا به دادت برسه! تو چه جوری می‌خوای این رو از شیر بگیری! این بود که این قضیه برام شده بود یه مشکل ذهنی و این تصور برام تبدیل به یقین شده بود که من و دینایی راه بسیار سختی در پیش خواهیم داشت!

اما باورتون نمی‌شه! دینایی من اونقدر ظریف و عاقلانه با این موضوع برخورد کرد که بیا و ببین!

البته منظورم این نیست که هیچ اثرات جانبی دربر نداشت. چرا داشت . حالا می‌گم براتون:

همونطور که تو پست قبلی هم گفته بودم، همون بار اول که به دینایی گفتم به‌به اوف شده، نگاش کرد و دیگه لب نزد. البته گاه گداری می‌اومد و می‌گفت: به‌به رو ببینم. اما اصلاً نخواست که دیگه بخوره... جالبیش اینه که من فقط یه بار از اون ماده بهش زدم و اونم دید و از اون به بعد هیچ چیزی بهش نزدم و اگر هم خواست ببینه همون جوری نشونش دادم و اونم دید و فقط خندید! تازه حمام هم می‌برمش و اون دیگه توجهی بهش نمی‌کنه!!!!!!!!!!!!!!!! بار اول تو حمام  یه جوری می‌نشستم که نبینه اما بار بعدی که این کار رو هم نکردم با کمال تعجب دیدم که اصلاً دیگه بهش فکر نمی‌کنه!!!! جداً تو کار خدا و این دینایی شیطون بلا موندم!

اما اثرات جانبی‌ش که همانا بهانه‌گیری و همواره مامان مامان کردن باشه(همه ش میگه بیا و ÷یش من بشین و جُم هم نخور!) رو کم و بیش هنوز داره! البته کمی بهتر شده.

خودمم به شکر خدا بهترم و اثرات شیر و انقباضات ناشی از اون دیگه کاملاً برطرف شده. البته ناگفته نماند که از زور درد مجبور شدم یه دکترکی رو برم. دکتر گفت باید حتماً شیر رو بدوشی تا تو 30نه آبسه نکنه و یه قرصی رو هم برام تجویز کرد، اما از اونجایی که روزی که رفتم دکتر حالم از روزای قبلش خیلی بهتر شده بود، به حرف دکتر گوش ندادم و نه دوشیدم و نه قرص رو خوردم!!!! نشون به اون نشون که در حال حاضر خوب خوبم و هیچ نشانه‌ای از درد و یا آبسه و یا باقی ماندن شیر وجود ندارد... (اینم یک تجربه برای مادران شیرده!! برای من کل این پروسه یه هفته (البته یه هفته سخت!) طول کشید)

راستی اینم بگم که علاقه دینا به شیر پاستوریزه دو چندان شده و روزی تا 2 لیوان شیر رو هم با علاقه می‌خوره!

خدایا شکرت...خدایا ممنونم که کمکمون کردی که این مرحله رو به خوبی بگذرونیم... خدایا شکرت...

بابا رضایی طفلی این روزا کمرش درد می‌کنه... یه قانونی در مورد رضایی صادقه و اون اینه که وقتی مریضه و یا دردی داره اصولاً نه باید باهاش حرف‌های جدی بزنی و نه ازش انتظار توجه اونم از نوع ویژه داشته باشی!

از شانس بد من، اوضاع بد روحی و جسمی من با اوضاع بد جسمی بابا رضایی همزمان شده بود!

خوب! حالا برای اینکه پستمون مصور هم باشه چند تا عکس از دینگول جیگر طلا می‌ذارم تا حالش رو ببرین:

-          دینایی در حال غذا خوردن به نحوی بسیار پاکیزه!

-          دینایی وقتی ادای قیافه بامزه رو درمی‌آره !

-          دینایی با گیره سر!!!!!!

-          دینایی خوش تیپ !!!!

-          اون بالا چه خبره؟!

-          دینایی که از سر کنجکاوی رفته زیر عسلی‌ها گیر افتاده!!!!

 

پ.ن: البته که ما نماز جمعه رفتیم و صد البته که از گاز اشک‌.آو.ر بی‌نصیب نماندیم! جای همه‌تون سبز بود!

نوشته شده در سه‌شنبه ۳٠ تیر ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak