Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> از پرحرفی تا صبر زرد... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

اوووووووووف!

چه تعطیلات طولانی‌ای!

تازه داشته باشین که ما از هفته قبلش رفته بودیم تعطیلات! یه هفته رفته بودیم مسافرت!

واس خاطر همین دیگه برنامه خاصی برای این تعطیلات زورکی و مرحمتی د.ولت کر.یمه نداشتیم! این بود که اونجوری که فکر می‌کردم تعطیلات هیجانی نبود! فقط گذشت دیگه!

اما مهمترین و بزرگترین اتفاقی که تو این روزهای اخیر افتاد این بود که :

من دینایی رو از شیر گرفتم!

به هزار و یه دلیل موجه و غیر موجه مجبور شدم در بیست و دو ماه و نیمگی (یه ماه و نیم زودتر از اون چیزی که بهش معتقد بودم!) دینا رو از شیر بگیرم. مهمترین این دلایل به این شرح بود:

1-      درخواست وقت و بی‌وقت شیر خصوصاً نزدیک وعده‌های اصلی غذا ( این باعث شده بود که غذاش رو به موقع و با میل نخوره و گاهی به خاطر پر بودن معده‌ش از شیر، غذای خورده شده رو برگردونه!)

2-      درخواست شیر صرفاً از روی بازی و یا لجبازی! (هنوز کمی از وعده قبلی شیر خوردنش نگذشته بود که باز درخواست می‌کرد و یا هنوز کمی از یک 30نه نخورده بود می‌خواست که از اون یکی بخوره و این پروسه گاهی تا 10 بار در طول یه وعده شیر خوردن تکرار می‌شد! اونوقت من به شدت عصبی و کلافه می‌شدم و نمی‌دونستم که چیکار باید بکنم!)

3-      هر روز که می‌گذشت عادتش و درخواستش برای شیر خوردن (به نسبت درخواستش برای غذا یا میوه یا شیر پاستوریزه) بیشتر و بیشتر می‌شد. حتی بیشتر از زمانی که هنوز یک سال بیشتر نداشت! من عملاً نمی‌تونستم بهش میان‌وعده یا میوه بدم! چیزی که دکترش خیلی روش تأکید داشت.

4-      به دلیل شیر خوردن‌های مکرر امکان دادن قطره آهنش به شدت کاهش پیدا کرده بود. آخه قطره آهن رو نباید نزدیک زمانی که شیر خورده (حداقل با یه ساعت فاصله) بهش داد . اونم قطره‌ای که خوردنش اینقدر لازمه! اما به ناچار بعضی از روزها نمی‌شد که بهش بدم! و حتی اگر هم می‌دادم چون حجم شیر تو معده‌ش زیاد بود گاهی برش می‌گردوند!

5-      از شیر خوردن به عنوان حربه‌ای برای انجام کار بد یا اشتباه استفاده می‌کرد! (خداییش بچه‌های این دوره خیلی باهوش و کلک هستند! دینا تا یه کار اشتباه انجام می‌داد- مثلاً لیوان آبش رو عمداً روی فرش خالی می‌کرد یا یه چیزی رو عمداً پرت می‌کرد یا چیزی رو که داشت می‌خورد رو تُف می‌کرد- تا می‌دید که با نگاه موأخذه‌کننده ما مواجه می‌شد، با اینکه که کاملاً می‌دونست که کارش اشتباهه اما برای اینکه حس مهربانی ما رو بازم داشته باشه سریع می‌دوید سمت من و می‌گفت: به به بده! و تا بهش نمی‌دادم جیغ و داد و گریه رو قطع نمی‌کرد! عملاً ما رو خلع سلاح می‌کرد!)

6-      توی این مسافرت دمار از روزگار من درآورد بس‌که توی ماشین چپ و راست شیر خواست و رسماً منو کُشت!

خوب این از اهم دلایل! اما براتون بگم از عکس‌العمل دینا:

به توصیه یکی از دوستان از "صبر زرد" استفاده کردم! ظاهراً این ماده طعم تلخی دارد و بعد از خیساندن رنگ قهوه‌ای یا سبز یشمی به خود می‌گیرد. البته طفلی دینایی تا دید اصلاً لب نزد و پرسید :

-          مامانی به‌به چی شده؟

-          زخم شده مامانی!

-          دوا گلی بزن مامان جونی!

-          آره مامانی بهش دوا زدم!

-          دوا بزن زود خوب بشه!

-          باشه عسلم ! منم بهش دوا زدم!

تو این چند روزه (از چهارشنبه 17 تیر) هر چند ساعت یه بار می‌آد می‌گه:

-          مامانی به‌به‌ت خوب شد؟

-          نه مامانی! هنوز زخمه!

-          ببینم؟!

-          بیا ببین مامانی! تازه تلخ‌ هم شده! می‌خوای بخوری؟

-          نه! نمی‌خوام! دوا گلی بزن خوب شه!

-          باشه مامانی می‌زنم!

ظاهراً این طفل معصوم خیلی منطقی و خوب با این موضوع کنار اومده! اما من رسماً سه روز تمام از درد مُردم!

دو شب که اصلاً نمی‌تونستم بخوابم! یعنی اصلاً نمی‌تونستم دراز بکشم... اما خوشبختانه از دیروز بعد از ظهر از شدت درد و التهاب منم کم شد و دیشب کمی تونستم بخوابم!

این از حالات جسمی ما دوتا ... اما از حالات روحی‌مون اگه جویا باشین باید بگم که ظاهراً روحاً خیلی راحت نتونستیم با موضع کنار بیایم!!

دینایی خیلی بهانه‌گیر، کم‌طاقت، لجباز و عصبی شده... هر چیزی که می‌خواد رو با داد و گریه و جیغ درخواست می‌کنه و اگه بهش توجه نکنی، به پهنای آسمون اشک می‌ریزه!

خودمم هم حال و روز بهتری ندارم! اونقدر دلم برای شیر خوردنای دینگولم تنگ شده که گاهی مثل این معتادها که تو دوران ترک یه هو می‌خوان به همه چیز پشت پا بزنن و دوباره شروع کنن، دلم می‌خواد دوباره بهش شیر بدم!!!!!!!!! آخه نمی‌دونین که بچه‌م چقدر عاشقانه شیر می‌خورد!

اشکم در مَشکمه! همه‌ش تو دلم پر غصه‌س ... دلشوره بدی دارم! گاهی هم بدجوری عصبی و پاچه‌گیر می‌شم!

بابا رضایی هم اصلاً انگار نه انگار که شرایط این روزهای من هم به اندازه دینا حاده!

البته دیروز که سر یه موضوعی خیلی خیلی منو رنجوند و ناراحت کرد، تو هق‌هق گریه‌هام بهش گفتم! اما بعید می‌دونم خیلی در رفتارش تغییری ایجاد بشه!

خوب ! این از حال و روز ما! خوب شد که دیگه 30 یا 30 ننوشتم و پر حرفی کردم!

 

نوشته شده در شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak