Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> تغییرات مسیر زندگی من یا آنی دالتون*... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

امروز همین جور تصادفی داشتم یه وبلاگ می‌خوندم که دیدم در مورد یه بازی وبلاگی نوشته:

"چه عواملی تاحالا تو زندگیتون باعث شده کلا مسیر زندگیتون عوض بشه"

هر چند رسم بر اینه که یکی آدم رو به این بازی دعوت کنه! اما من چون از بازی‌ش خوشم اومد خودم خودم رو دعوت کردم! از همین جا هم اعلام میکنم که شما هم اگه این موضوع به نظرتون جالب می آد در موردش یه پست بذارین! فکر کنم جالب باشه!

خوب از کجاشروع کنم؟

بذار از همون دوران ابتدایی و اینا شروع کنم:

 

1-      پنجم دبستان بودم. اسمم برای ثبت‌نام تو مدرسه تیزهوشان دراومده بود! و من عین گیج و گنگ‌ها نمیدونستم خوشحال باشم؟ ذوق کنم؟ یا چی؟ یه همسایه (البته مستاجرمون بود) داشتیم که استاد دانشگاه بود. وقتی مامانم موضوع رو باهاش مطرح کرد اون خیلی شیک در جواب مامانم گفت:

-          یه وقت دیوونه نشین بذارین بره اون مدرسه ها! بچه گناه داره! تو این مدرسه ها پوست بچه رو می‌کنن و بچه دپرس و یول و فقط خرخون بار می‌آد! مامانم هم حرف گوش کن! منو یه مدرسه معمولی نوشت و گفت تو حیفی اینجوری بسوزی.... و اینی شدم که می‌بینید! و گرنه حتماً مسیر زندگی من یا از جشنواره خوارزمی سر در می‌آورد یا المپیاد فیزیک!

 

2-      تو دوران راهنمایی یه مسابقه شعر با سوژه بیست و 2 . بهمن برگزار شده بود! منم خیلی شیک از تو یه مجله یه شعر مرتبط پیدا کردم و چون خیلی ازش خوشم اومده بود به اسم خودم فرستادم برای مسابقه! از قضا نفر دوم شدم (فعل شدم رو که دارین!!!!) و قرار بود که تو مراسمی ازمون تجلیل بشه! از شانس گ... من اون روز تو مدرسه یه هو وضعیت قرمز (تو بحبوحه جنگ بود) اعلام شد و مدرسه تعطیل شد و بعدشم علیرغم پیگیری‌های من، دیگه اون موضوع رو پی نگرفتند! خاک تو سرها اگه ازم تجلیل شده بود الان واسه خودم شاعری شده بودم!!!!!!!!!!!!! حتی شاید یه ارمغان! (تو رو خدا ببینید با مسیر زندگی من چه‌ها که نکردن!)

 

3-      توی دبیرستان سال چهارم، سر کلاس جبر، معلممون بحث کنکور و قبولی دانشگاه رو راه انداخت و بچه‌ها هی ازش می‌پرسیدن به نظرتون از کلاس ما کی قبول می‌شه و کی نمی‌شه! نوبت به من رسید! گفتم الانه که بگه ایشون مهندسی تهران رو شاخِشه! اما نمی‌دونم چه پدر کشتگی با من داشت که نه گذاشت و نه برداشت و گفت:

 

-          "درسته که بچه باهوشی هستی اما خیلی دقیق درس نمی‌خونی، فکر نکنم امسال قبول بشی" !!!!!!!!!! فکر کن! قیافه من دیدنی بود! آی ازش لجم گرفت و دلم می‌خواست بزنم تو دهنش! (باور کن!) همون موقع با خودم عهد کردم که همون سال اول و تهران هم قبول بشم! و به کوری چشم اوشون (شرمندم‌ها!) هم شدم! خوب بازم مسیر زندگیم عوض شد دیگه!

 

4-      تو دانشگاه،  همه فکر می‌کردن که من تا آخر مدارج تحصیل رو قصد دارم طی کنم! اما از اون جایی که من فقط می‌خواستم روی معلم دبیرستانم رو کم کنم و به نظرم هم تا حد بسیاری موفق هم شده بودم، این بود که گفتم : نه خیر! تا همین جا کافی است و به فوقش لیسانس (یا همون ام. اِی خارجکی‌ها) بسنده کردم! خوب چیه! بازم مسیر زندگیم عوض شده دیگه! وگرنه من الان استاد این خانوم و یا این خانوم بودم! والله به خدا! حالا هر چند هم که رشته‌های تحصیلی‌مون ربطی به هم نداشته باشه! ایرانه دیگه! کی‌به‌کیه!

 

5-      تو محل کار، اونم محل کاری که 4 سال از عمر گرانمایه‌م رو درش به هدر داده بودم (یه شرکت دولتی فسیل بدون هیچ خلاقیت و نوآوری!) یه مدیری برامون اومد که از همون اول حس می‌کردم بدجوری توانمندی‌های منو کشف کرده و قبولم داره! تحصیل‌کرده آمریکا بود و به ادامه تحصیل شدیداً معتقد! هی از اون اصرار و هی از من انکار که دکتری شرکت کنم! البته اون طفلی موفق نشد منو دکتر کنه اما موفق شد که این شرکت فعلی رو بهم معرفی کنه و بهم گفت: "لااقل اگه نمی‌خوای دکتری بخونی بیا و سر جدّت (اِ! نمیدونستین من سیده هستم! خوب حالا که فهمیدین!) این شرکت فسیل رو ول کنه و برو اینجا شانست رو امتحان کن! " شانس امتحان کردن همانا و قبول شدن همانا و تا حالا در همین شرکت سرکار بودن همان! خدائیش تا آخر عمرم ممنونشم که منو از اونجا نجات داد. این یکی دیگه خیلی خیلی مسیر زندگیم رو عوض کرد.

 

6-      خیلی خوب بابا چرا میزنین! اینا همه‌ش مسیر‌های فرعی زندگیم بود که عوض شدن. اصلی‌ترین تغییر تو مسیر زندگی من، آشنایی من با بابا رضایی یا بهتر بگم خواهر رضایی یا بهترتر بگم؛ قبولی دانشگاه (آخه منو و خواهر رضایی تو دانشگاه با هم آشنا شدیم) بید! دوست شدن با خواهر رضایی، بالا و پائین شدن این دوستی، محک خوردنش، سیقل خوردنش، چکش خوردنش و ... همه و همه سبب شد که بیشتر و بیشتر با خودش و خانواده‌ش آشنا بشم و به اینجایی برسم که الان توشم! ممنونم خدا!

7 . فکرش رو بکن! اگه اون روز اون استاد جبر اون حرف رو به من نزده بود من هم الان یه آنی‌دالتون بودم!

 

 

*. با اجازه از سرکار خانم آنی‌دالتون یا همان خانم ارمغان زمان فشمی عزیز

 

 

پ.ن: ممکنه این پست ادامه پیدا کنه و من بقیه تغییرات مسیر زندگی‌م رو که الان یادم نمی‌آد رو بهش اضافه کنم!

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak