Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> روی دیگه سکه! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

همین چند روز پیشا بود...

داشتم با خواهر رضایی حرف می‌زدم...

گفتم یه جورایی از اینکه وبلاگم رو دوستان و آشنایان می‌خونن، ناراضی‌ام!

گفت: چرا؟

-          خوب راستش روزی که نوشتم دلم می‌خواست یه جایی باشه که توش از روزمرگی‌هام بنویسم، اما کم‌کم دارم می‌بینم که تو این روزمرگی‌ها مجبورم از بعضی چیزهای خصوصی زندگی‌م هم بنویسم که شاید دلم نخواد اطرافیانم اونا رو بدونن!

-          مثلاً کی؟

-          مثلاً فلانی (خوب به همین دلیل به اجبار اسم سانسور می‌شود!!) خوب من دلم نمی‌خواد از روزمره‌های زندگی من خبر داشته باشه. البته من بهش آدرس ندادم، اما می‌دونم غیرمستقیم ممکنه وب منو پیدا کرده باشه!

-          من که فکر نمی‌کنم اون وب تو رو بخونه... شواهدی هست که می‌تونه اینو ثابت کنه. پس خیلی ذهنت رو درگیرش نکن!

-          خوب این مثال بود! کلاً دیگه واسه نوشتن احساس راحتی نمی‌کنم!

پست قبلی رو هم، تو یه حالت استیصال نوشتم! هم دلم می‌خواست بنویسم تا سبک بشم و هم دلم نمی‌خواست اطرافیانم حس کنند که من یه چیزیمه!

این اطرافیان می‌تونه همه رو در بر بگیره...

دوست، فامیل، همکار و ...

خوب برای من، نوشتن در مورد مسئله‌ای که ذهنم رو مشغول خودش کرده، بهم آرامش می‌ده... باعث می‌شه بیشتر و دقیقتر و بی‌طرفانه‌تر بهش فکر کنم... ریشه‌یابی‌ش کنم... گاهی هم هنوز مدت کمی از نوشتنش نگذشته اونقدر سبک می‌شم که وقتی دوباره متنم رو می‌خونم، دیگه به اندازه زمان نوشتنش اون حس رو بهش ندارم!

نوشته‌های من چند دسته‌اند:

1-      خاطره (چه از زندگی مشترک و چه در مورد دینا گلی و چه در ارتباط با اطرافیانمون):  می‌نویسمشون تا ثبتشون کرده باشم.

2-      درد دل از نوع مشورت‌خواهانه: می‌نوسمشون تا از نظرات دیگران هم کمک بگیرم و راه حل بهتری رو در پیش بگیریم.

3-      سرریز دل: می‌نویسم تا فقط سبک بشم... تا کمتر عصبی، ناراحت، افسرده، بی‌حوصله و ... به نظر بیام!

 

این مورد سوم رو بدجوری دلم می‌خواد مخفیانه باشه... اصلاً گاهی اوقات دلم می‌خواد یه وبلاگ یواشکی واسه همین بخش سوم داشته باشم! اما می‌دونم اونم نمی‌تونم حفظ کنم!

آهای کسانی که منو می‌شناسید و دارید اینجا رو می‌خونین:

منم آدمم! منم کم می‌آرم! منم خسته می‌شم! منم افسرده می‌شم! منم دلم برای گذشته‌های پررنگم تنگ می‌شه!

این روزا خیلی چیزا دلم می‌خواد:

من و خواهر کوچیکه کلی با هم جیک و پیک داشتیم (و البته داریم اما با غلظت کمتر!) و من گاهی دلم برای اون گذشته نه چندان دور تنگ می‌شه! اما خودمونم می‌دونیم که دیگه نمی‌شه!

من و خواهر رضایی کلی با هم دوست بودیم و هستیم و خواهیم بود (بر چشم بد لعنت! بشمر!!) و کلی با هم درد دل می‌کردیم و می‌کنیم و اون کلی همیشه تو سخت‌ترین شرایط راهنماییم کرده و گاهی هم گوشم رو پیچونده! اما خوب گاهی دلم می‌خواست و می‌خواد کاری به کارم نداشته باشه! دلم می‌خواد خودم باشم! همون عطیه‌ای که بلد نیست نه بگه!

من و بابا رضایی عاشق همیم، اما گاهی از دست هم کلافه و عصبانی می‌شیم! و من گاهی خیلی دلم می‌خواد که با هم حرف بزنیم و اون طفره می‌ره!!

گاهی اوقات دلم می‌خواد که خواننده اینجا فقط رضایی من باشه و بس!

چقدر اومدم اینجا نوشتم و نوشتم و نوشتم ...اما چون می‌دونستم که فقط رضا باید اینا رو بخونه و نمی‌خونه، همه‌ش رو پاک کردم! نه که از مشکلی نوشته باشم ها! نه! چون خداییش مشکلی هم نبوده و نیست!‍ حتی شاید حرفهای روزمره!

اما گاهی از ترس قضاوت، از ترس نداشتن سیاست، از ترس نداشتن شجاعت... خودم رو سانسور کردم و می‌کنم و چقدر از این کار بدم می‌آد!

 اَه!

شایدم اینجا رو ببندم و واقعاً برم یه جای یواشکی!

شایدم نه!

شایدم حالم خوب شد و دوباره شدم همون عطیه‌ای که همه از من انتظار دارن!

 

پ.ن: تو رو خدا نیاین بگین منظورت با من بود؟! نه ! منظورم با خودم بود!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak