Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> فشارهای ذهنی من...! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

دیروز چند تا مکالمه بین من و بابا رضایی رخ داد که در کل باعث شد که من از دست رضایی دلگیر بشم. البته بعضی‌هاش ناشی از سوء تفاهم من بود و بعضی هم ناشی از سوء تفاوت(!) رضایی!

شرح ماجراها:

1-      صبح جمعه :

مامانم اینا ایشالله به سلامتی دارن می‌رن مکه! پریشب که خونه خواهر کوچیکه دعوت بودیم صحبتی شد که بعدش قرار شد جمعه صبح من و خواهر بزرگه بریم سالنِ مراسم ولیمه مامان اینا رو اوکی کنیم...

صبح جمعه خونه ما:

-          بابا رضایی به نظرت کدوم سالن رو بگیریم؟ چه منویی سفارش بدیم؟ اصلاً من نمی‌دونم چرا من باید برم ؟ آخه من که خیلی به این چیزا وارد نیستم! می‌گم رضایی! می‌آی تو بری؟!

-          نه!

-          چرا آخه؟ تو که تو این چیزا واردتری، بهتر می‌تونی سر همه چیزش هماهنگی کنی و از اون مهمتر تخفیف خوب بگیری.

-          نه! چون کسی از من در این خصوص دعوت نکرد!

-          رضا! این چه حرفیه؟ خودت می‌دونی که چقدر نظرت برای مامان اینا مهمه. اگرم ازت درخواست نشد حتماً فکر می‌کردن بیشتر برات زحمته... می‌دونی که چقدر از نظر تو استقبال میکنن!

-          من که تنها نیستم! دو تا داماد دیگه هم هستن! اگر من پا پیش بذارم اونوقت یا شاید به اونا بربخوره که چرا این همه‌ش تو کارا دخالت می‌کنه و یا اگه بد بشه از چشم من می‌بینن!

-          خوب اونا خودشون هیچ وقت پا پیش نمی‌ذارن، معنی‌ش هم این نیست که اونا رو بازی ندادن! یا شاید وقتش رو ندارن یا حوصله‌ش رو... اما فکر هم نمی‌کنم که از اینکه تو پا پیش گذاشتی ناراحت بشن...مهم اون کاره که به خوبی انجام بشه...

-          بازم می‌گم نه! مامان تو خودش یه مراعات‌هایی می‌کنه پس تو مانع این مراعات‌ها نشو! اگر نمی‌خواست مراعات کنه همون شب بهم می‌گفت تو هم بیا باهاشون برو!

خوب راستش در این خصوص بابا رضایی کاملاً حق داشت و باید بگم که سیاستش در این خصوص قابل تحسینه. اینو اون موقع خیلی حس نکردم. بعدش که کمی فکر کردم از خودم پرسیدم چرا من اونموقع اینقدر ناراحت شدم؟ فهمیدم که شاید تنها جمله مورددار رضا تو اون لحظه این بود: " کسی از من در این خصوص دعوت نکرد!"

2-      جمعه شب:

جمعه شب جایی مهمون بودیم که مامان اینای رضا هم بودن. هفته پیش پرستار دینا بیشتر خونه خودمون اومد و فقط یه روز خونه مامان رضا دینا رو نگه داشت. این بود که حسابی دلتنگ دینا شده بودن و در این خصوص گله داشتند.

مامان رضایی:

-          دیگه رفتین حاجی حاجی مکه! داشتیم؟

-          اختیار دارین مامان جان! ما که همیشه مزاحمیم. گفتم یه کم خستگی در کنین و به کارهای عقب افتاده برسین.

-          نه والله! بی تعارف! من تو هفته گذشته نه جایی رفتم و نه کاری کردم!

-          چرا خوب؟ من گفتم شاید خونه خاله‌ها برین.

-          نه! هیچ جا نرفتم. خونه تنها بودم!

-          حالا من می‌گم اصلاً یه برنامه بذاریم که مثلاً شنبه و دوشنبه دینایی بیاد خونه شما و باقی هفته خونه خودمون. اینجوری شما هم می‌تونید برای روزهای دیگه‌تون برنامه‌ریزی کنین.

-          باشه (در حالی که کاملاً معلوم بود که از این تصمیم دلخورن) هر طور راحتین. من می‌خوام شما راحت باشین.

-          ممنونم مامان جان . شما خیلی لطف دارین.

خیلی دلم می‌خواست رضا هم از راه برسه و تو این مکالمه شرکت کنه و اونم دلایل قانع‌کننده‌تری بیاره. اما رضا اصلاً به ما نزدیک نشد!

چند لحظه بعد برای احوال‌پرسی نشستم کنار بابای رضایی:

-          شما خوبین بابا جان! چه خبرا؟

-          از احوال‌پرسی شما! خیلی غیبتتون زیاد شده !

-          ما؟ نه بابا! راستش آخر هفته کلاس صبح زودم کنسل شد این بود که گفتم دیگه تو این شرایط بد هوا (بارندگی بود) دینا رو صبح از خونه در نیاریم!

-          خوب می‌تونستین از شب قبلش بیان که نخواین صبح زود جا‌به‌جاش کنین!

-          خوب دیگه گفتیم این هفته کمتر زحمت بدیم!

در حالی که به شدت معذب شده بودم و دیگه جوابی برای سؤال‌های مکرر بابا نداشتم یه نگاه به رضایی کردم که حالا دیگه اومده بود کنارم و با اشاره بهش گفتم تو هم یه چیزی بگو، که دیدم خودش رو زد به کوچه علی چپ و اصلاً مشارکتی نکرد.

تو این یه سالی که بعد از تموم شدن مرخصی زایمان می‌آم سرکار ، خانواده رضایی خیلی خیلی بهم لطف داشتن و از هیچ لطفی برام دریغ نکردند. همین که دینا گلی رو صبح به صبح می‌بریم خونه‌شون و پرستار دینا هم می‌آد اونجا کلی زحمت براشون درست کردیم. اون اوایل به خاطر عدم شناخت کافی روی پرستار دینا و جهت اطمینان بیشتر از نحوه نگهداری اون این پروژه رو تعریف کردیم. بعد از گذشت یه سال دیگه تقریباً از پرستارش مطمئن شدیم و دینا هم بزرگتر شده و تقریباً خیلی چیزها رو می‌فهمه. از طرف دیگه بعد از ظهرها که من می‌رم دنبال دینایی، خیلی دیر خونه می‌رسم و این پروسه خیلی برام خسته‌کننده شده. این سه دلیل باعث شده که کم‌کم به این فکر بیفتیم که دیگه پرستارش بیاد خونه خودمون و اونجا دینا رو نگه داره. تصمیم داشتیم که به تدریج این کار رو بکنیم اما تصادفاً هفته پیش شرایط جوری شد که فقط یه روز دینا رو بردیم خونه مامان بزرگش و این امر باعث شد که این دوری خیلی بهشون اثر کنه و دیشب حسابی بهمون گله کردن.

راستش دیشب خیلی ناراحت شدم. نه از گله اونها. از اینکه حس کردم که از کار ما ناراحت شدن. تو نگاهشون خوندم که حالا که خرتون از پل گذشت ما رو فراموش کردین!

اومدیم خونه و به رضا گفتم :

-          نمی‌دونم چرا اعصابم خورده! آهان یادم اومد! در مورد مکالمه بین من و مامان و بابا خیلی معذب شدم! رضایی چرا تو هیچ مشارکتی نکردی نامرد!

-          خوب تو گفتی دیگه!

-          آره ولی اگه از زبون تو می‌شنیدن شاید احساس بهتری داشتن! دیدی چقدر از دستمون ناراحت بودن!

-          خوب حق دارن! مثلاً امروز ظهر (ظهر جمعه) باید می‌رفتیم خونه‌شون!

-          خوب چرا نرفتیم؟ چرا نگفتی بریم؟ من که از خدام بود!

-          تو که نبودی! مامان زنگ زد و گفت بیاین من گفتم نه نمی‌آیم! عطی نیست!

-          من که ساعت یک و نیم خونه بودم! بعدشم اگه بهم زنگ می‌زدی زودتر کار رزرو سالن رو انجام می‌دادیم و زودتر خودم رو می‌رسوندم! تو تازه الان داری می‌گی مامان زنگ زده بود! ما کی تا حالا زودتر از 2 برای نهار رفتیم خونه‌شون! خوب امروزم مثل هر روز می‌رسیدیم دیگه!

-          می‌خواستن امروز زودتر ناهار بخورن!

-          رضا!!!!!!!!!! به خدا امروز یه حرفایی داری می‌زنی که اولین باره ازت می‌شنوم! تو حتی نگفتی مامان زنگ زده و تو بهش گفتی نه! می‌دونستی تو در عرض چند دقیقه می‌تونی منو تا مرض جنون پیش ببری!

-          تازه خبر نداری! نصف منم می‌تونه این کار رو بکنه چه برسه کُلَ‌م!

-          امروز با حرفات منو ناراحت کردی! یه جوری که یه دفعه حس کردم نمی‌شناسمت!

-          من؟!

-          بله! اون از حرف صبح‌ِت اینم از حرفای الآن‌ِت!

-          در مورد صبح که حق با منه! در مورد الانم همین‌طور!

-          !!!!!! باشه! شاید در مورد صبح حق با تو باشه اما در مورد شب عمراً !

پ.ن: اینا رو نوشتم تا فشار ذهنی‌م (تو رو خدا ببینین چه چیزهایی به من فشار وارد می‌کنه!!!) تخلیه بشه! لطفاً قضاوت نکنین!!

 

 

نوشته شده در شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak