Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> چه تفاهمی... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

دیشب ولنتاین بود... پساپیش ولنتاینتون مبارک!!!

 من که خیلی با این مناسبت حال نمی‌کنم! یعنی برام خیلی حس خاصی رو ایجاد نمی‌کنه. اما بابا رضایی معمولاً به مناسبت ولنتاین یه هدیه کوچولو به من می‌ده... در واقع بیشتر بابا رضایی این مناسبت یادشه و جدیش می‌گیره و من معمولاً کار خاصی نمی‌کنم!!

 اما دیشب که با دینا گلی رفته بودیم کمی خرید کنیم، یه دفعه چشمم به گل فروشی افتاد و دیدم چقدر شلوغه! یادم افتاد که بعله! ولنتاینه ! یه دفعه دلم خواست منم امسال این مناسبت رو جدی بگیرم و برای بابا رضایی گل بخرم!

با دینا گلی رفتیم تو گل فروشی، از اونجایی که من و بابا رضایی عاشق گل نرگس هستیم، چند تا دسته گل نرگس برداشتم و دادم برام پیچید...

اومدیم خونه و دسته گل رو گذاشتم تو گلدون و منتظر شدیم تا بابا رضایی از کلاس بیاد (روزهای زوج تا ساعت 8 کلاس زبان داره) . از اونجایی که ساعت هشت و نیم شب هم یه جلسه توی ساختمون (برای رفع مشکلات جاری ساختون) برگزار می‌شد زنگ زدم به رضایی و بهش یادآوری کردم. یادش رفته بود اما گفت خودش رو به جلسه می‌رسونه. دیگه مطمئن شدم که حتی اگه بابا رضایی مناسبت امشب رو یادش باشه، عمراً نمی‌رسه بره خرید.

خلاصه یه یک ساعتی با دینایی مشغول بازی شدم و یه دفعه دیدم که وای پس چرا رضایی اینقدر دیر کرد؟ به موبایلش زنگ زدم اما جواب نمی‌داد! وای خدای من! پس چرا جواب نمی‌ده؟ دلم شوری می‌زد که نگو...

به فکرم رسید به همسایمون زنگ بزنم... ازش پرسیدم آیا رضا به جلسه ساختمون رسید؟ گفت:بله، رضا هم تو جلسه بوده و بعد از جلسه گفته داره می‌ره خرید!!!!

با خودم گفتم: من که به بابا رضایی گفتم خرید کردم! چیزی لازم نداشتیم که ! (بس که خنگم!)

تو همین فکرها بودم که دیدیم بابا رضایی پشت دره! در رو باز کردم و خیالم راحت شد! با خوشحالی و با چشمانی منتظر گفتم: سلااااااام! پس کوشی رضایی؟ من که از دلشوره مردم! چرا موبایلتو جواب ندادی!

که دیدم یه دسته گل خوشگل نرگس اومد جلوی چشمم! وااااااااااااااااااااااااای! چه خوشگله! دستت درد نکنه!

همین موقع چشم بابا رضایی به گلهای روی میز افتاد و یه نگاهی به من کرد و هر دو زدیم زیر خنده... بعد دو تایی گفتیم:

چه تفاهمی!!

اونقدر اون لحظه و تشابه فکریمون برام شیرین بود که دلم خواست اینجا ثبتش کنم...

اینم چند تا عکس از دینا گلی خصوصاً در حال نماز خوندن!

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak