Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> سفرنامه... و بازی زندگی‌ام, بدون من! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

ما برگشتیم...

از کجا؟

خوب سفر بودیم دیگه!

چی؟ آمریکا؟!

نه بابا! پاسپورتم هنوز تمدید نشده و الا شاید! چی فکر کردین... آمریکا هم میریم‌م‌‌م‌م!

جاتون خالی رفته بیدیم کیش! به خاطر شروع محرم و ایام عزاداری موسیقی و فضای شاد و از این چیز میزا تعطیلات بود! اما عوضش آی آب و هوا خوب بود ... آی همه جا خلوت بود! ... آی حال در وکردیم!

به نظرم اگه کسی خیلی تو مود این موسیقی زنده‌ها نباشه یا قبلاً تجربه‌ش کرده باشه، بهترین زمان برای رفتن به کیش همین ایامه (البته به جز عاشورا تاسورا ( ار بچگی تاسوعا رو تاسورا می‌گم! مگه چیه خوب!!)

اما اونقدر زود تموم شد! هنوز کلی جا می‌خواستیم بریم کلی تفریحات سالم (!) می‌خواستیم بکنیم! ... کلی خرید می‌خواستیم بکنیم ... کلی... کلی... کلی... اما حیف نشد که همه این کلی‌ها بشه!

البته ناگفته نماند که دینا گل پری که تو سفرهای قبلی ما هنوز راه نیفتاده بود و کلی همسفر آروم و همراهی بود تو این سفر تلافی کرد و حسابی حالی به حولمان داد و رسماً بنده را آباد فرمود! چرا؟ می‌گم براتون:

توی برنامه شوی کلاسیک (نیمچه سیرک!) که آهنگ با صدای بلند پخش می‌شد دینایی حسابی ترسید و همون اول بسم‌الله زد زیر گریه و گلاب به روتون از سر تا پای من و خودش رو صفا داد و در نتیجه مجبور شدیم سریع بیایم بیرون... من که بدون امکانات مجبور شدم شال و مانتوم رو توی دستشویی با آب بشورم و دوباره بپوشم!!! البته خدا رو شکر برای دینایی لباس اضافه همراه داشتم... اما با وجود شستن شال، بویی از آن متصاعد می‌شد که بیا و ببین و من همش نگران بودم خودم از این بو دچار گلاب به روتون بشم! یه بار که لب شالم رو داشتم می‌نداختم روی شونه‌م ظاهراً دوباره بوش دراومده بود! این بود که بابا رضایی گفت:

-          عطی جان اگه دوباره لبه شالت افتاد پایین دیگه بذار همون پایین بمونه!!!

توی دلفیناریوم هم دینایی دست کمی از سیرک نداشت البته اینجا بیشتر از سوت و جیغ مردم می‌ترسید و دلفین‌ها براش جالب بودن !... تا آخر برنامه چند ثانیه یه بار می‌گفت: دَدَر... یعنی بریم بیرون! البته خداییش می‌خواستم بیام بیرون ولی بد جایی گیر افتاده بودم و امکان خارج شدن از اونجا رو تا پایان برنامه نداشتم.... این بود که اینجا هم حسابی حالی به حول من و دینایی و بابا رضایی داده شد!

توی پاساژها هم دینایی یکی درمیون تو کالسکه بند نمی‌شد و یا می‌گفت منو بیار بیرون و بغلم کن یا بذار راه برم ،وقتی هم که می‌ذاشتی راه بره واسه خودش راه می‌افتاد و یا می‌رفت تو یه مغازه که به کارت نمی‌اومد یا درجهت مخالف حرکت ما راه می‌افتاد یا گیر می‌داد که بشینه روی زمین و یه چیزی رو از روی زمین بکنه (یادتونه تو پست قبل گفتم عاشق کندن برچسبه) یا می‌گفت بهم به‌به (شیر) بده و من بیچاره وسط جمعیت و در ملاء عام یا حتی توی مغازه‌ها و پشت دخل (جهت استتار!) مجبور بودم که اسلام رو به باد بدم و دینا خانوم رو شیر بدم!!

البته از حق نگذریم ما هم خیلی دینایی رو اذیت کردیم! ولی همه اینا باعث نشد که به ما و دینایی خوش نگذره...

یه چیز جالب که تو این سفر دیدیم این بود که کلی خانواده با بچه‌ (یا بهتره بگم نوزاد!) یکی دو ماهه اومده بودن و با وجود گریه‌های شدید نی‌نی‌گولوهاشون کلی هم تو پاساژها می‌دیدیمشون! خوب لابد اومده بودن که خرید کنن دیگه حتی با وجود جیغ بنفش یه نوزاد 2 ماهه !! این بود که من خیلی عذاب وجدان نگرفتم که دینا گلی آیا بیشتر اذیت شد یا بیشتر خوش گذروند!

بچه‌م اونقدر هیجان زده بود که بیا و ببین...دریا رو دید... توی باغ پرندگان کلی جک و جونور دید که کلی براش جالب بود و از همه بیشتر با مار (!!!!!!!!!!) و پنگوئن حال کرد!

توی هواپیما رو نگفتم! در راستای سرگرم کردن دینا و اینکه راضی بشه که بشینه و نخواد طول هواپیما رو متر کنه (!) براش برچسب خریدیم و اون هم عمده زمان پرواز در حال چسبودن و کندن عکس‌های کارتونی به پشتی صندلی جلویی بود! مهماندارها که وقتی این صحنه رو می‌دیدین کلی می‌خندیدن و یه دستی به لُپ دینا می‌کشیدن!

خلاصه اینم از کیش‌نامه‌ی ما ...

آما... پرنس عزیز منو به یه بازی دعوت کرده! منم عین موضوع رو از وب پرنس جان اینجا می‌ذارم:

بازی زندگی‌ام, بدون من

سوال بازی اینه:

بیایید فکر کنید اگر همین الان(خدای نکرده) بفهمید که بیمارید و بنابر نظر علم پزشکی تنها سه ماه برای زندگی در این دنیا فرصت دارید، در این مدت کوتاه سه کارمهمی که حتما انجام میدین چیه؟ (منظور کارهاییه که به امور دنیوی مربوط میشه نه دعا و عبادت و طلب حلالیت چون به هرحال هرانسان رو به موتی کم و بیش به سراغ این اعمال میره)

جواب من:

1-      کتکم نزنین! اول از همه دنبال یه مامان خوب برای دینا می‌گردم! خوب من حق ندارم زن بابای بچه‌م رو انتخاب کنم؟!

2-      کلی عجله می‌کنم که برم باقی کارهای تمدید پاسپورتم رو انجام بدم! (و کلی فحش به خودم می‌دم که چرا زودتر تمومش نکرده بودم!)  شاید جور شد یه سفر به پاریس و ایتالیا و امریکا (!) رفتیم و خواب من هم تعبیر شد! (همیشه دوست داشتم که این سه تا کشور رو ببینم)

3-      سه ماه رو مرخصی می‌گیریم و دیگه سرکار نمی‌آم و هر کاری که دوست داشتم انجام بدم و به دلیل سرکار اومدن نمی‌تونستم انجامش بدم رو انجام می‌دادم!!!!

منم خانوم و آقای خونه ("من" و "تو")، مصی، دختر بابایی، شمسی خانوم، خانوم خونه (یه جای دنج) رو (اگه هنوز به این بازی دعوت نشدن ) به این بازی دعوت می‌کنم.

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak