Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> از درباره ی من و بابا رضایی و دینا گلی... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

سلام سلام!

آخر ماه شد و یه کمی سرم خلوت شده (البته تو اداره!) گفتم بیام یه سر و گوشی آب بدم و یه آپکی (یه آپ کوچولو) بکنم!

اومدم که اینا رو بگم:

-          بابا رضایی اینجا رو نمی‌خونه (البته قبلاً ها می‌خوند اما الان تو اداره اولاً وقت سرخاروندن نداره و دوماً هم اینترنت برای اینکارها (وبگردی!)بهشون نمی‌دن) اما برام جالبه از همون روزی که من این مطالب رو اینجا نوشتم رفتارش خیلی بهتر شده! می‌گن دل به دل راه داره ها! خودم که حدس میزنم اون روز که دید من حالم بد بوده و واقعاً چپ چپ بهش نگاه نکردم و تازه داشتم با اون حالم حالش رو می‌پرسیدم؛ شرمنده شده و یه کمی بهم حق داده! حالا هر دلیلی که می‌خواد داشته باشه من که خیلی خیلی خوشحالم!

 

-          از اون روز دارم سعی می‌کنم بیشتر بهش حق بدم، کمتر بهش غر بزنم که چرا دیر می‌آی (مگه اینکه ناخودآگاه از دهنم در بره!) بیشتر بهش مهربونی کنم و نازنازیش کنم. اینه که حال خودمم هم خیلی خیلی بهتر شده. البته امیدوارم که هردوتامون حواسمون باشه که این حس خوب رو حفظ کنیم و ازش لذت ببریم.

 

-          دیروز به طور باورنکردنی بابا رضا زنگ زد که داره زود می‌آد تا با من و دینایی بریم پاساژ گردی! (ساعت یه ربع به هفت دم پاساژ اندیشه قرار داشتیم) اونقدر ذوق در وکردم که نگو! تازه‌ش هم با هم رفتیم و به همراه دینا گلی یه کفش خوشگل برای دینگول بلا خریدیم! بچه‌م اونقدر ذوقش رو داشت که همه‌ش می‌گفت: دَ...دَ ... یعنی دو تایی دستم رو بگیرین تا راه برم و همینجوری که راه می‌رفت نگاهش رو از کفشش بر نمی‌داشت!

 

-          نمی‌دونم فقط من اینجوریم یا همه مادرای کارمند این مشکل رو دارن؟! من از اول هفته چشمم به تعطیلات آخر هفته‌ست تا بلکه به کارای عقب موندمون برسیم... اما دریغ! هفته ها می‌ان و می‌رن و ما تو این دو روز آخر هفته‌ها همه‌ش برنامه‌های از پیش تعیین شده خانواده‌هامون رو داریم! یعنی بلاخره خونه یکی مهمون هستیم و در نتیجه به هیچ کاری نمی‌رسیم! مثلاً از بس که من در طول هفته نمی‌رسیدم که ظرف بشورم طی یه اقدام انقلابی (یه 2-3 ماهی بود که قصد کرده بودیم!!) رفتیم و ماشین ظرفشویی خریدیم اما الان دو هفته‌ست که هنوز وقت نکردیم مقدمات وصل شدنش رو (مثل تعبیه جایی برای رد شدن شلنگش و آبش و ...) فراهم کنیم! اینه که همچنان ظرفها با دو سه روز تأخیر شسته می‌شن!!! بابا رضا پریشب به شوخی می‌گفت: خداییش از وقتی ماشین ظرفشویی خریدیم حس نمی‌کنی ظرف‌ها راحت‌تر شسته می‌شن!!!!

 -          دینا گلی مدتی بود که وقتی می‌خواست پی‌پی (گلاب به روتون!) کنه قبلش می‌گفت: پی‌پی....پی‌پی... ما هم گفتیم حالا که بچه داره از قبلش می‌گه بذار از این فرصت استفاده کنیم. این بود که رفتیم براش لگن گرفتیم. یه بار که خونه بودم دیدم داره می‌گه پی‌پی. بدو بدو بردمش تو حمام و نشوندمش روی لگن. با ذوق یه جیش کوچولو کرد و خیلی سرخوش پاشد که بره!!! دیگه هم از اون روز یه بار هم راست راستکی نگفته پی‌پی! (بچه‌م وقتی هم که (خیلی ببخشیدها!) پیک (باد روده!) می‌ده می‌گه پی‌پی... اینه که ما هم کلاً قاطی کردیم که بلاخره پی‌پی داری یا پیک داری! حالا ببینیم آیا این پروژه به موفقیتی هم دست پیدا می‌کنه یا نه؟!

 

-          یه تجربه برای مامانا: تجربه به من ثابت کرده ایجاد اعتماد در بچه‌ها باعث می‌شه که حرف گوش کن بشن و کمتر با حرف‌های شما مخالفت کنن. به بچه چیزی رو که واقعیت نداره نگین. حرفی رو بهش بزنین که واقعاً میتونین یا می‌خواین براش انجام بدین. براتون یه مثال می‌آرم: وقتی دینا یه چیزی می‌خواد سعی میکنم که اگه خطری براش نداشته باشه و تحت مراقبت خودم تا حدی خواسته‌ش رو برآورده کنم. هیچ وقت وعده الکی بهش ندادم مثلاً اگر بهش بگم که : مامانی بیا بریم تو اتاقت تا فلان چیز رو بهت بدم حتماً بهش می‌دم . یا اگه برای اینکه حواسش رو از چیزی پرت کنم بهش بگم بیا بریم دَدَر حتما می‌برمش. این باعث شده که یه حس اعتمادی در دینا بوجود بیاد و حس کنه که هر چی بهش میگم واقعیت داره. گولش نمی‌زنم در نتیجه خیلی بچه حرف گوش کنی شده. مثلاً داره با چیزی با اشتیاق بازی می‌کنه حتی اگه در این لحظه بهش بگم مامانی به من می‌دیش؟ سریع بهم می‌ده. و من خیلی از این موضوع ذوق میکنم. برای همین هم خواستم این تجربه موفق رو برای شما هم تعریف کنم! چرا اینو گفتم ؟ آخه چند روز پیش جایی بودم که یه بچه (چند ماه از دینا بزرگتر بود) رفت سر قندون و می‌خواست قند برداره. مامانش بدو بدو اومد و از دستش گرفت و گفت اینا رو بده به من تا بهت قاقا بدم. بچه کمی عصبی شد و نق نقو و منتظر قاقا، اما مامانش سرگرم صحبت با دیگری شد و یادش رفت . دیدم که اون بچه کم‌کم عصبی‌تر شد و رفت پیش‌دستی میوه رو برداشت و پرت کرد زمین! این یعنی به حس اعتماد اون بچه اهمیت داده نشده و قطعاً بار بعدی به هیچ وجه حرف مامانش رو گوش نمی‌ده و لجبازتر می‌شه.

 

از این به بعد سعی دارم از تجربه‌های خوب و ناخوب خودم در فرآیند بزرگ شدن دینا گلی بیشتر بگم. شما هم اگه تجربه مشابهی دارین خوشحال می‌شم بگین.

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak