Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> مرد ايرانی... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

قبل از افطار ليستي از خوراكي‌ها رو توي ذهن دارم كه به محض تموم شدن اذان همشونو بخورم...

اذان كه تموم مي‌شه با خوردن يه ليوان شير و دو لقمه نون و پنير، همه اون عطش فروكش مي‌كنه. انگار كه يه فيل قورت دادم... حتي جايي براي شامي كه با هزار آب و تاب پختم هم نمي‌مونه چه برسه به اون ليست طول و دراز...

بعد از افطار درحالي كه احساس مي‌كنم دارم منفجر مي‌شم، ياد سحري مي‌افتم... واي حالا چي درست كنم؟...

آقا رضا كه اين چند روزه يه برنامه از پيش تعيين شده رو اجرا مي‌كنه و والسلام... افطار كه مي‌كنه، يك‌كم جلوي تلوزيون دراز مي‌كشه و چند دقيقه بعد، ازصداي خروپفش مي‌فهمم كه بعله! خواب رضا را برد!!

اين خواب تقريباً تا خود سحر طول مي‌كشه!! و من طفلكي بايد تنهايي فكر كنم كه سحري چي درست كنم، بعدش تنهايي بپزم و از ترس اينكه يه وقت نسوزه، پا‌به‌پاي آن بيدار بشينم و تنهايي اونهمه سريال رو دنبال كنم و ...

ياد سال‌هاي گذشته مي‌افتم كه خونه مامانم اينا بودم و اصلاً نمي‌فهميدم كه افطار كي حاضر مي‌شه، سحري كي پخته مي‌شه و كي سفره سحري انداخته مي‌شه...

 تازه دردسر كه به همين جا ختم نمي‌شه... دردسر بعدي موقع سحره... ساعت كه زنگ مي‌زنه پا مي‌شم و سريع سحري رو گرم مي‌كنم و توي اين گير و دار هر چند ثانيه يك‌بار رضا رو صدا مي‌كنم:

-رضايي پاشو سحره...

- خر...پف...

-رضا جان پاشو...

- خر...پف

- آقا رضا...

-  هووووم...

- عزيزم دير شد ها...

- هووووم...

ديگه تقريباً غذا رو كشيدم و دارم عصباني مي‌شم...

-          رضا خوب پاشو ديگه ...اه ...

-          بيدارم ...

-          خوب بيداري پاشو ديگه. بابا الان اذون مي‌گن...

-          الان پا مي‌ش‌ش‌ش....م ...خر..پف....

-          رض‌ض‌ض‌ض‌ض‌ض‌ا...(تقريباً داد مي‌زنم!)

-          هان...سلام...

 

و تقريباً مي‌دوه توي دستشويي...

واي پروژه دستشويی...

 خلاصه ... ديگه تقريباً وقتي 15 دقيقه به اذون مونده و تقريباً غذا هم يخ كرده، آقا رضا تشريف مي‌آرن سر ميز... منم كه از بس حرص خورم ديگه تقريباً اشتها ندارم و نيمه عصباني سحري مي‌خورم ...

 

بعد از اذون يه ساعت وقت داريم كه بخوابيم و بعدش بايد بريم اداره... بماند كه اين خواب بيشتر از اينكه خستگي رو درببره، كسلمون مي‌كنه و باعث مي‌شه سحري كه خورديم يه جورايي سر دلمون بمونه ...  ولي خوب يك ساعت هم يك ساعته، حتي اگه اينهمه عواقب داشته باشه...

دوباره ساعت زنگ مي‌زنه و من بيدار مي‌شم و دوباره همون آش و همون كاسه...

-رضايي پاشو ... اداره دير مي‌شه ها...

- خر..پف...

  ....


 اين سه روزه ماه رمضون خيلي بهم سخت گذشت. راستش يه جورايي دلم گرفته... دلم مي‌خواست خونه مامانم اينا بودم...(بچه ننه!)

امروز صبح توي راه اداره به رضا گفتم:

-  رضا من چه جوري يه ماه رو اينجوري دوام بيارم. اصلاً يه شب درميون وظيفه سحر بيدار شدن و حاضر كردن سحري با تو...

رضا درحالي كه از فكر كردن به اين موضوع خنده‌ش گرفت، گفت:

-  ... پس خودتو براي بي‌سحري گرفتن آماده كن...

 

- باشه ... پس الكي ادعا نكن كه من مرد ايراني نيستم و توقعات يه مرد ايراني رو ندارم... مرد ايراني!... مرد ايراني! ... مرد ايرانی!...

 

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٦ مهر ۱۳۸٤ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak