Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> در آستانه تولد یک سالگی... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

امروز دینا گلی ما یازده ماه و نیمه شده و مامانش هم تولدشه! (این یعنی: تولد تولد تولدم مبارک!)

یادم می‌آد که پارسال این موقع دیگه شمارش معکوس برای تولد دینا رو شروع کرده بودم! البته ناگفته نماند که خودم خیلی دلم می‌خواست دینا شهریوری بشه (همین جوری شهریور رو بیشتر از مرداد دوست دارم!) و خدا رو شکر هم شد!

وای خدای من یعنی دینا گلی ما داره یه ساله می‌شه؟ باورم نمی‌شه! وقتی دینایی به دنیا اومد همه‌ش تو خیال خودم تصور می‌کردم که کی دینا یه ماهه، دو ماهه، شش ماهه و ... یه ساله می‌شه؟! یعنی برام خیلی دور بود...اما الان می‌بینم که به یه چشم به هم زدن دینا گلی ما داره یه ساله می‌‌شه! عمر ماست که داره اینجوری می‌گذره...همه می‌گن چشم به هم بزنی می‌بینی داره می‌ره مدرسه!!!!!!!!!!!! ولی خداییش این دیگه اندازه چشم به هم زدن نیست! (الهی من فدای مدرسه رفتنت بشم مادر!)

داریم برای تولد دینگول خانم برنامه‌ریزی می‌کنیم...

البته راست راستش رو بخواین من با تولد گرفتن تو سال اول یه جورایی مخالفم! آخه فکر میکنم که هم دینایی اذیت می‌شه و هم من!

نظر من این بود که دینایی رو ببریم آتلیه و با یه کیک کوچولو یه عکس جینگیلی مستون ازش بگیریم و برای خانواده‌ها هم بیرون از خونه (مثلاً یه رستوران) یه برنامه کوچولو داشته باشیم.

اما بابا رضایی مخالفه! نظرش هم اینه که بچه‌م گناه داره و دلش تولد و بزن و بکوب و نانای نای می‌خواد(!!)

درنتیجه به اتفاق آرا(!!!) قرار شد براش تولد اونهم توی خونه و به صرف نانای نای بگیریم!

حالا هم داریم در مورد روز مناسب؛ غذای مناسب و برنامه‌های آنروز همفکری می‌کنیم...

راستی ! نمیدونم من و بابائیش براش کادو چی بگیریم؟! کاش می‌شد از خودش بپرسیم و اون بهمون بگه که چی دلش می‌خواد (آخ الهی من فدای دلش بشم)

یه کم از کارهای این عسل بلا براتون بگم:

-          جدیداً بیشتر از همه باباییش رو صدا می‌کنه. اونم با عشوه و در مدل‌های مختلف. جوری که دل همه رو می‌بره بخصوص دل بابا رضایی رو... شیطون بلا می‌دونه که با این کارش چه دلبری می‌کنه اینه که اصلاً تو این زمینه کم نمی‌ذاره!

-          وقتی تو صندلی غذاش می‌ذارمش و تو ظرف جلوش یه کم پلو می‌ریزم، بهش می‌گم: دینایی به مامان به‌به بده، یه دفعه یه دونه پلو بر می‌داره و رو به رضایی می‌گه: بابا...بابا ... به...!!! (تا دلتون بخواد منو جلوی باباش خیط می‌کنه!!)

-          دستش رو به پایه صندلی، مبل، میز تلویزیون و ... می‌گیره و پا می‌شه می‌ایسته...

-          حسابی چهار دست و پا می‌ره و تو این زمینه خیلی علاقه داره که ببینه زیر مبل و صندلی‌ها چه خبره؟!

-          همچنان همون 6 تا دندون رو داره! (دیشب به رضایی گفتم انگار دندونای دینا می‌خوان هر سه ماه یکبار و اونم هم 5 تا 5 تا در بیان!)

-          وقتی یکی از راه می‌رسه (چه من یا باباش یا یه نفر تازه وارد) انگار که بخواد یه چیز جالب بهش نشون بده، سریع دور و برش رو نگاه می‌کنه و اولین اسباب‌بازی که دم دستش بیاد رو بلند می‌کنه و اونو سمتش می‌گیره و می‌گه اووووو... (یعنی اینو دیدی؟!)

-          خدا نکنه یه نی‌نی ببینه. خودشو می‌کشه که بره نزدیک نی‌نی و بهش دست بزنه ! انگشت سبابه‌ش رو هم جوری به سمت نی‌نی می‌گیره که من همه‌ش می‌ترسم انگشتش رو بکنه تو چشم نی‌نی!

-          به پسرهای جوون خوش‌تیپ که می‌رسه همچین بهشون لبخند می‌زنه که بیا و ببین! (تو دلم می‌گم تو بزرگ بشی چی ‌می‌شی؟!)

-           آهنگ شاد که می‌شنوه در حالت نشسته که باشه همچین دستاش رو می‌چرخونه و خودشو به شدت تکون می‌ده که نگو (بیخود نیست باباش می‌گه بچه‌م دلش تولد نانای نانای می‌خواد!!!)

-          وقتی براش یه شعر رو می‌خونی اونم انگار که داره باهات همخوانی می‌کنه میزنه زیر آواز و با همون آهنگ باهات زمزمه می‌کنه!

-          دینا گلی یه کم تو بلع خوراکی‌های نسبتاً جامد مشکل داره... یعنی اگه خوراکی از عدس یه کم بزرگتر باشه ناخودآگاه عُق می‌زنه... برای اینکه این مشکل رو کمتر کنم هر روز یه برش از سیب پوست کنده بهش می‌دم و اون هی گاز می‌زنه و تو دهنش تکه‌های بزرگ رو می‌چرخونه. گاهی از دهنش می‌ریزه بیرون، گاهی موفق می‌شه که له‌ش کنه و قورتش بده و گاهی هم (البته اخیراً خیلی بهتر شده) باز عُق می‌زنه! نمی‌دونم آیا راهکار بهتری هم هست یا نه؟ آخه باید کم‌کم به غذای سفره عادتش بدم درحالی که الان باید همه چیز رو تقریباً له شده بهش بدم ... یعنی خیلی رو جویدن مهارت نداره.

 

در مورد عکس جدید از دینایی باید بگم که:

مدتیه نتونستم عکس از دوربین به کامپیوتر اداره منتقل کنم. در اولین فرصت که موفق شدم عکس می‌ذارم.

 

پ.ن. 1:یادتونه گفتم دو تا پروژه داریم که انجامش مدت‌هاست عقب افتاده! خوب باید بگم که هر دو تا انجام شد!هورااااااااا!

پ.ن.2: از بابا رضایی کادوی تولد یک عدد گوشی موبایل گرفتم! خیلی خوشگل، سبک و خوش‌دسته!

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak