Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> هزار چرخ... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

از قديم گفتن يه سيب رو كه مي‌اندازي بالا، تا به زمين برسه هزار تا چرخ مي‌خوره...

شده حكايت برنامه‌ريزي ما براي پنجشنبه و جمعه اين هفته..

تصميم گرفتيم پنجشنبه رو مرخصي بگيريم و يه مسافرت كوچولو بريم. تازه كلي هم در مورد يه مسافرت متفاوت و يه جاي متفاوت تحقيق كرديم...

راستش اين تحقيقات، بيشتر از سوي رضا و طبق معمول به كمك مشاوره‌هاي بر و بچ اداره‌شون انجام شد. به قول رضا:"بچه‌هامون گفتن... بچه‌هامون رفتن... بچه‌هامون... مي‌گن..." .

...كشته منو با اين بچه‌هاشون!...

خلاصه، قرار شد بريم يه جايي تو مسير شمال و به قصد اطراق يك شبه در هتل سالار دره ... اين جور كه مي‌گفت، يه جاي خوش آب و هوا با امكانات خيلي خوب و قيمت مناسب... با اين اوصاف هم فال بود و هم تماشا.

 

دو روز بعد...

 تولد يكي از دوستام بود. رفتم خونه‌شون براي دادن كادوي تولدش. طفلكي اونقدر غصه‌دار بود كه اصلاً يادش رفته بود تولدشه... موضوع از اين قرار بود كه پدر و مادر پسري كه دوسش داره، با ازدواجشون مخالفند و به هيچ وجه از خر شيطون پايين نمي‌آن... سر اين موضوع هم بين خودشون دو تا يه كم شكرآب شده بود. منم كه اوضاع رو اينجوري ديدم بهش گفتم : اصلاً حالا كه اين‌طوره بايد جمعه ناهار دو تايي بياين خونه ما آشتي كنون... خودم زنگ مي‌زنم و اونم دعوت مي‌كنم. باشه؟... دوستم هم از اين پيشنهاد استقبال كرد و گفت: باشه، اصلاً خودم بهش زنگ مي‌زنم... پس تا جمعه...

اومدم خونه و به رضا گفتم:

-          رضايي اشكال نداره من دوستم رو براي جمعه ناهار دعوت كردم؟

-          كدوم جمعه؟؟

-          همين جمعه ديگه...

-          !!!! مگه ما نمي‌خوايم بريم سالار دره؟!!!!!!!!!

-          اي واي!!!!!!!!!!! اصلاً يادم نبود! الان مي‌رم بهش مي‌گم يه روز ديگه بيان...

به دوستم زنگ زدم و با شرمندگي يه روز ديگه رو تعيين كردم...

 

يك روز بعد...

صبح اول وقت رضايي زنگ زد اداره...

-          عطي منو مي‌كشي؟

-          وا! چرا ؟ مگه چي شده؟

-          زنگ زدم اون هتله، مي‌گه تا آخر هفته جا نداريم...

-          اي‌ي‌ي‌ي... حالا چيكار كنيم؟

-          هيچي ديگه، اينم از شانس ماست ديگه...

 

همان روز بعد از ظهر...

مامانم زنگ زد و با اصرار ما، خانواده رضا اينا و خانواده دو تا خاله‌‌ي رضا رو براي ناهار روز جمعه دعوت كرد و گفت دليل اصرارش هم اينه كه ماه رمضون داره از راه مي‌رسه و ديگه نمي‌شه مهموني ناهار داد!

 

صبح روز بعد ...

زنگ زدم به خواهر رضا و مي‌خواستم كه قرار روز جمعه رو يادآوري كنم كه ديدم از بد روزگار حال مامان رضا بد شده و به خاطر بالا رفتن فشارش بيمارستان بستري شده... جاي يادآوري مهموني، مجبور به كنسل كردن اون شدم.

 

همان روز بعد از ظهر...

رفتم بيمارستان ملاقاتي مامان رضا. خدا رو شكر خيلي حالشون بهتر شده بود و با كمال تعجب ديدم كه پيگير مهموني جمعه شدند!! با اصرار گفتند:من حالم خوبه و چهارشنبه مرخص مي‌شم و مي‌تونم كه جمعه هم بيام مهموني. مامانت گناه داره، كلي تدارك ديده، تازه ماه رمضونم تو راهه و مهموني دادن توي ماه رمضون سخته.

شب كه با خواهر رضا حرف زدم گفت : چون مامانم خيلي دلش مي‌خواد كه مهموني انجام بشه ما هم موافقيم.

 

فردا صبح...

 

صبح زنگ زدم به خاله رضا ولي ديدم كه اصلاً موافق نيست كه مامان رضا بعد از مرخص شدن از خونه بيرون بيان و گفت كه اگه مي‌شه مهموني كنسل بشه...!!!

طفلك مامانم... اصلاً روم نمي‌شد كه دوباره زنگ بزنم و بگم كه دوباره مهموني كنسله!!! ولي خوب...زدم و گفتم...

 

امروز پنجشنبه است و بعد از اينهمه فراز و نشيب براي برنامه‌ريزي آخر هفته، ما مونديم با يه آخر هفته بدون برنامه!!! امروز صبح به رضا گفتم بيا لااقل بريم سينما كه خيلي هم دل و دماغمون نسوزه!!!

اگه شانس ما است كه فردا بليط سينما هم ناياب مي‌شه!!!!

 

نوشته شده در پنجشنبه ٧ مهر ۱۳۸٤ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak