Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> دينا...و مامان و باباش! - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

سلام سلام...

باور کنید هر چی میگذره, وقت من کمتر و کمتر میشه!

آخه این دینا گلی همه ش میگه ور دلم بشین و باهام بازی کن و حرف بزن و دست به هیچ کاری نزن, وگرنه میزنم زیر گریه ها!!!

جدیداً یه کار بد یاد گرفته: وقتی از پیشش پا میشی شروع میکنه به گریه الکی و سعی میکنه زورکی خودشو به سرفه بندازه و حالت تهوع بهش دست بده!!!!! تا بترسی و بدو بدو بیایی پیش خانم خانمها!!!!

بعد که میام بالا سرش, همینجوری نگاش میکنم که مثلاً این چه کار بدیه که میکنی؟! باورتون نمیشه, شروع میکنه خندیدن و با دستاش بازی کردن که یعنی من نبودم که!!! اونوقته که منم شیرجه میزنم روش و حسابی ماچ مالیش میکنم...

خانم گلی ما کلی کار جدید یاد گرفته:

دیگه راحت اشیا رو دو دستی میگیره, با دستاش حسابی بازی میکنه, وقتی صدایی از بالای سرش میشنوه سرش رو 90 درجه به سمت صدا میچرخونه (به سمت بالا), به کمک بالش میشینه, توی رورواک میذاریمش (البته نه زیاد), اسمش رو میشناسه, یه دو هفته ایه که قاچ سیب که جلوی دهنش میگیریم با اشتهای تمام مک میزنه ( برای اینکه با مزه ها آشنا بشه), گاهی اوقات که از خواب پا میشه بدون اینکه گریه کنه که ما بفهمیم بیدار شده با خودش مشغول بازی و آقون واقون میشه.

اما از چه چیزا و چه کارایی خوشش نمیآد:

از پتو خوشش نمی آد و با قدرت تمام و دوپایی اونو کنار میزنه!

از دمر بودن خوشش نمی آد و بیشتر از یکی دو دقیقه طاقت نمیآره! اینه که تنبل خانم ما هنوز کامل نمیغلته و در نیمه غلتیدن دوباره برمیگرده!

توی تختش خیلی دوام نمیآره و بیشتر دوست داره تو تخت ما بخوابه! اینه که به دلیل کمبود جا من و دینایی رو تخت میخوابیم و بابا رضایی پایین تخت!!

از همون روزای اول تولد وقتی بغلش میکنیم باید جوری نگهش داریم که روبه رو رو ببینه, یعنی پشتش به سینه آدم باشه! از بغل کردن معمولی خوشش نمیآد!!

*****

اما چه خبر از من و بابا رضایی؟

سه شنبه سومین سالگرد ازدواجمون بود...

چقدر زود گذشت...

 به بابا رضایی گفتم:

-     رضایی شوخی شوخی داریم سابقه دار میشیم ها! باورت میشه؟

-     راستی ها! یعنی سه سال شد؟! تازه! امسال ما یه دخمل ناناز هم داریم!

دیشب داشتیم سریال بیداری رو میدیدم, اونجایی که سارا یه میز شام آنچنانی برای آقا وحید چیده بود... بابا رضایی به شوخی گفت:

 

-          خوش به حال شوهرش! تو چرا برای من از این میزها نمیچینی!

-          رضا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! من برات میز بد میچینم؟!

-     شوخی کردم! اگه میز غذای ما به این مجللی و بزرگی چیده نمیشه, عوضش خونه مون پر از عشق و مهربونیه که به همه اینا می ارزه... مگه نه؟

-          اوهوووووووووووم!

و وقتی فکر کردم دیدم که چقدر تو این چند سال از زندگی در کنار رضایی احساس خوشبختی کردم و میکنم...

 

بابا رضایی به خاطر همه چیز ممنونم و بازم با تمام وجودم میگم:

هوارتا دوستت دارم....

فکر کردین عکس یادم رفت؟! نه خیرم! اینم چند تا عکس از دینا گلی پنج ماهه ما:

 

1 

2

3

4

5

اینم یه عکس برای اون دوستانی که دلشون میخواد بدونن دینا گلی بیشتر به کی رفته؛ خودتون قضاوت کنین:

 

وقتی بابا رضایی کوچک بود! 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸٦ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak