Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> همشاگردی سلام... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

بازم مهر اومد با همه جنب و جوش‌ها و هيجانات خاص خودش.

اول صبح پيچ راديوي ماشين رو كه باز مي‌كني اين آهنگ دير آشنا رو مدام پخش مي‌كنه... مدرسه‌ها وا شده... همهمه برپا شده ....

يه نگاهي كه به كوچه و خيابون مي‌‌ندازي، بچه‌هاي قد و نيم قد با لباساي يك شكل و يك رنگ، با سر و وضع مرتب و موهاي شونه كرده رو می بينی. كوچيكترها با ذوق روزاي اول مهر، دست توي دست پدر و مادرا رو به سمت مدرسه‌هاشون در حركتند. بزرگترها منتظر يه تاكسي خالي تو ازدحام جمعيت مسافراي منتظر،اين پا و اون پا مي‌شند و به ياد يكي از درساي كتاب فارسي دبستان دلشون می خواد زرنگي کنند و زودتر از بقيه مسافرا سوار ماشين بشند!

همه اينا رو كه مي‌بينم يهو دلم هواي روزاي مدرسه رو مي‌كنه. چقدر دور به نظر مي‌آد.

 روز اول مهر... يادمه با چه وسواسي لباسامو اتو مي‌كردم و كيف و كتابامو مرتب مي‌كردم.

 روز اول مهر هرسال اونقدر هيجان زده بودم كه فكر مي‌كردم معلم‌ها هم مثل من اونقدر ذوق دارند كه يادشون مي‌ره روز اول درس بدند و همه‌ي اون روز به خوش و بش و حال و احوال مي‌گذره! ولي هيچ‌ سالي اين اتفاق نمي‌افتاد و بعد از يه سلام و خوش‌آمد گويي، بازم درس و درس و درس... اون موقع بود كه ديگه هيجان و ذوق و شوق يادم مي‌رفت و به ياد 9 ماه درس خوندن و امتحان و ... مي‌افتادم و انگار كه اصلاً تابستوني دركار نبوده و دوباره منتظر عيد و تابستون بعدي مي‌شدم!!(چه بچه درسخوني!!)

ولي خداييش تكرار خاطرات روزاي مدرسه و درس هميشه برام شيرينه. من تو مدرسه (و حتي توي دانشگاه!) از جمله بچه شيطونا بودم و همه معلما و استادا از دست شيطنتا و بازيگوشي‌هاي من عاصي بودند. اما از اونجا كه درسم خوب بود، هيچ وقت نتونستند به آرزوشون برسند(يعني اخراجم كنند!!!)

يه بار توي دانشگاه، سر يكي از كلاسا كه اتفاقاً يه استاد خيلي خفن و جدي داشت ( و ناگفته نماند كه يه جورايي هم با من خوب بود!)، اونقدر حوصلم سررفته بود كه به جاي گوش دادن به درس و جزوه نوشتن، شروع كردم به حل جدول روزنامه ‌(آخه مثلاً روزنامه‌خون بودم!) ... كمي كه گذشت استاد که ديد من ساكتم و صدام درنمي‌آد، كمي مشكوك شد و همون طور كه درس مي‌داد اومد طرف من... منم كه از همه جا بي‌خبر همينجوري كه سرم پايين بود جدول حل می کردم ... كه يهو ديدم يكي از پشت سرم گفت: " خانم ... از كلاس برو بيرون چند حرفه؟!!! " .... داشتم سكته مي‌كردم ...نفسم بند اومده بود... نمي‌دونستم چيكار كنم ... يهو نمي‌دونم چي شد كه گفتم:

" استاد... عمودي يا افقي؟!!!! "

كلاس منفجر شد از خنده بچه‌ها... استاد هم، از اينكه من با اينكه اونقدر ترسيده بودم ولي هنوز هم حاضر جواب بودم، نمي‌تونست جلوي خنده‌ش رو بگيره... بالاخره خنديد و گفت:

آخرش از دست شماها من افقي از اين كلاس بيرون مي‌رم... بشين به درس گوش بده!!!

چشم.....!

 

نوشته شده در یکشنبه ۳ مهر ۱۳۸٤ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak