Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> برای ديدن تو ثانيه ها رو می شمارم ... - زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

بالاخره عکس رسید...

سلام...

من اومدم با عکسای اتاق دینای عسلی بلا...

البته زحمت گذاشتن عکسها رو به خاله دینا دادم...

تخت دینا خانم, کمد لباساش, چند تا از عروسکاش, پرده اتاقش, فرش اتاقش...

خوب حالا جونم براتون بگه از آخرین اخبار اومدن دینا خانم:

خانم دکتر گفت:

-          این جور که ار شواهد بر میآد, این خانم خانمها حسابی جا خوش کرده... اصلا علایم اومدن نداره...

-          یعنی چی دکتر؟

-     یعنی اینکه هفته دیگه (31 مرداد) و در نهایت 6 شهریور بیا ببینمت,  اگه خبری نبود دیگه نمی تونیم بیشتر صبر کنیم... باید سزارین بشی...

-          نه تو رو خدا! منو سزارین نکنید...

-          آخه دیگه از اون بیشتر نگه داشتنش خطرناک می شه...

-          خوب بهم آمپول فشار بزنین!

-     آخه اگه کانال زایمانی آماده نباشه, زدن آمپول فشار فقط برات ایجاد درد می کنه... البته حالا هنوز زمان داریم... حالا تو چرا اینقدر از سزارین می ترسی؟!

-     نمیترسم...فقط دلم نمیخواد بعد از تولد نی نی من خودم بد حال باشم... دلم میخواد بدون دغدغه بغلش کنم و کاراش رو به راحتی انجام بدم... نه ماه به این موضوع فکر کردم... حالا هیچی به هیچی؟!

-     حالا هم هنوز معلوم نبست... صبر میکنیم ببینیم چی پیش می آد... اما بیشتر از اون چون جفت پیر می شه جایز نبیست که نی نی رو اون تو نگه داریم...

-          L

کلی حالم گرفته شد...بابا رضایی هی دلداری میداد که توکل به خدا ... هنوز 10 روز دیگه مونده... هر چی خدا بخواد...تو هم گیر نده...شاید حکمتی داره... نباید سر این چیزا آدم پافشاری کنه...

منم گفتم:

می دونم رضایی, من که حرفی ندارم... اما خوب دلم میخواد که طبیعی باشه... اگر هم نشد, قبوله... فقط چون یه کم برام غیرمنتظره بود, همه برنامه های ذهنیم رو بهم ریخت...بهم حق بده که یه کم دپرس بشم!

حالا هم کارم شده لحظه شماری... که کی این 10 روز هم می گذره و دینای مامان و بابا این دنیا رو منور می کنه؟

حالم هم بدک نیست...فقط انگشتهای دستم به شدت ورم داره و کاملا بی حسه (انگار که تمام مدت خواب رفته باشه) و درد می کنه... اینا هم به خاطر گل روی دینا خانم اصلا مهم نیست و فدای یه لبخندی که بعدا این عسل خانم به ما میزنه...

برام خیلی دعا کنین...

 

نوشته شده در شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak