Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

پدرم دیده به سویت نگران است هنوز ...

غم نادیدن تو بارگران است هنوز ...

آن قدر مهر و وفا بر همگان کردی تو ...

نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز ...

.

.

هنوز هم مبهوت هجوم این فقدانم...

چقدر زود...

چقدر نابهنگام...

چقدر سخت...

پدر مهربانم هفته پیش در میان بهت و ناباوری ما از میان ما پر کشید و رفت...

کاش فقط یه کابوس باشه...

هنوزم امیدوارم که کاش خوابی پریشان باشه و واقعیت نداشته باشه...

آخ...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

شخصاً آدم عجول! استرسی! آن تایم و با برنامه ای هستم! دیگه اگه حکایت اول مهر هم باشه که وسواس بیشتری رو زمانبندی و انجام به موقع کارها پیدا می کنم!

از شب قبل از اول مهر, کیف و مانتوی دینا رو آماده کردم. حتی خوراکی هاش رو هم تو کیفش گذاشتم و به موقع همراه با داداشی ش بردم خوابودمشون تا صبح سرحال بیدار بشن...

همه چی خوب و با برنامه پیش رفت. دینایی با ذوق و هیجان بیدار شد. لباس پوشید, عکس های اول مهرش رو انداخت و با ذوق فراوون رفتیم که سوار ماشین بشیم. یه دفعه بابا رضایی خیلی خونسرد سوئیچ رو بهم داد و گفت:

- آخ! عطی یادم رفت بهت بگم! ماشین یه قطره هم بنزین نداره! دیشب تو اون ترافیک یک و ساعت و نیم با چراغ روشن بنزین رانندگی کردم!

- رضااااااااااااااااااااااااااا! الان باید بگی! آخه اونم روز اول مهری که همین جوری همه جا ترکیده!

- خوب چیکار کنم! دیشب دیدی که چقدر دیر رسیدم!

- کاش همون دیشب بنزین زده بودی! حالا من چیکار کنم؟!

- شرمنده!

- کلافه

خلاصه! با این خبر هیجان انگیز و روح افزای اول صبح, راهی مدرسه دینا شدیم! همین جوری مادر و دختر گرم صحبت شده بودیم که من یه دفعه حس کردم خروجی بزرگراه رو اشتباهی رفتم!

البته فقط یکی دو متر وارد خروجی شده بودم که شکر خدا خلوت بود! با عرض شرمندگی باید اعتراف کنم که دنده عقب گرفتم و اومدم دوباره تو بزرگراه اصلی, که از شدت حواس پرتی, خروجی درست رو که دقیقا چسبیده به همون خروجی اولی بود رو رد کردم و یه دفعه دیدم که ای دل غافل!!!!! اشتباه کردم! حالا فکر کن ترافیک در حد انفجار!!!!! میخواستم سرم رو بکوبم به دیوار بابت این اشتباه احمقانه و دردسر ساز!

وقتی اینجوری اشتباه میکنم و عصبی میشم دستم ناخودآگاه میره سمت صورتم و چونه و لپم رو فشرده میکنم. جوری که لبم مثل حالت لب زدن ماهی میشه! طفلی دینا متوجه این حالت عصبی من شد و گفت:

- مامان گم شدیم!

- نه عزیزم! گم نشدیم! فقط من حواسم نبود و خروجی درست رو رد کردم! بذار یه کم فکر کنم! الان یه راه حل مناسب پیدا میکنم!

خلاصه یه کم که رفتم جلو رسیدیم به یه خروجی دیگه که حدس زدم احتمال برگشت به مسیر درست رو بهم میده! ولی از شانس این خروجی طرح زوج و فرد بود و من در روز سه شنبه, پلاک ماشینم زوج بود!

راهنما زدم و کشیدم کنار بزرگراه و به آقای پلیس کنار این خروجی دست تکون دادم که لطفا بیا من کارت دارم. ایشون هم لطف کرد و اومد کنار ماشین ما:

- سلام قربان. ببخشید من خروجی مورد نظرم رو رد کردم و حالا نمیدونم باید چیکار کنم.

با مهربونی نگاهی به دینا که هیجان زده مکالمات ما رو گوش میداد کرد و گفت:

- کلاس اولی عمو جون! نگران نباش! الان مامان از این مسیر برمی گرده و تو رو به موقع به مدرسه می رسونه.

خلاصه! آقا پلیس مهربون به ما اعتماد کرد که واقعا مسیر رو اشتباه رفته بودیم و اجازه داد وارد طرح بشیم و از انتهای خیابون دور بزنیم و دوباره بیفتیم تو مسیر درست!

دینا گفت: مامان من که کلاس اول نیستم. من دارم میرم دوم! ولی به آقای پلیس نگفتم اشتباه میکنه. گفتم خیط میشه!

- خنده کار خوبی کردی مامان جون! برای اون چه فرقی داشت تو کلاس چندمی! فقط میخواست حس خوبی به تو بده!

کلی با دینا گفتیم و خندیدیم اما در تمام این مدت, اضطراب دست از سرم برنمیداشت که اگه تو این ترافیک مسخره, ماشین از بی بنزینی خاموش بشه من چه کنم!

خدا رو شکر به خیر گذشت و دینا قبل از ساعت هفت و نیم به مدرسه رسید! اینجا بود که من یه نفس راحت کشیدم که خدا رو شکر روز اول مدرسه بچه م رو خراب نکردم!

حالا از جلوی مدرسه دور زدم تا دوباره وارد بزرگراه بشم! دیگه رسماً خیابون تبدیل شده بود به پارکینگ! قفل قفل! هر دقیقه, فقط چند سانت ماشینا میرفتن جلو! دیگه گفتم اگه تا اینجا بنزین جواب داد, عمرا تو این ترافیک جواب بده! داشتم خودم رو واسه هل دادن ماشین و کشوندنش به کنار خیابون آماده می کردم!

یه بیست دقیقه ای طول کشید تا ماشین وارد بزرگراه بشه و هر دقیقه که میگذشت اضطرابم بیشتر میشد!

خلاصه خدا رو شکر بزرگراه از خیابونا خلوت تر بود و من بیست دقیقه بعد رسیدم اداره!

وووووووووووای خدای من! باورم نمیشه که بنزین ماشین جواب داد! انگار معجزه شده بود!

همینکه وارد پارکینگ اداره شدم انگار که وارد یه محیط امن و خودمونی شدم. دیگه مهم نبود اگه ماشین روشن نشه! حداقل از وسط خیابون موندن که بهتره!

سر ظهر اومدم و برای اینکه تجربه صبح دوباره تکرار نشه, ماشین رو بردم پمپ بنزینی که نزدیک اداره بود. ولی با اینکه وسط روز بود هنوز از اون حجم ترافیک و رفت و آمد کم نشده بود.

وقتی باک بنزین پر شد, یه نفس راحت کشیدم و خدا رو بابت اینکه امروز اینقدر به من لطف داشته حسابی شکر کردم!

خداییش از قدیم که گفتن: "کار امروز رو به فردا نینداز " خیلی خوب گفتن!

آقا رضا! با شما هستم ها!

نوشته شده در شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

مدرسه ها وا شده... همهمه بر پا شده...

بلاخره پاییز برگ ریز هم از راه رسید... تابستون با همه ی خاطراتش تموم شد و رفت و باز رسیدیم به فصل باز شدن مدارس...

دختر گلی ما امسال به کلاس دوم رفت... چقدر زود میگذره این عمر! 

انشالله سال تحصیلی پیش رو سالی پر بار و پر از خاطرات شیرین برای همه ی بچه مدرسه ای ها باشه...

امسال خیلی بیشتر از سالهای دیگه حسی نوستالژیک اول مهر برام زنده شده بود. واقعا دلم میخواست منم اول مهر به مدرسه یا دانشگاه میرفتم.

خوش به حال معلما! هر سال اول مهر رو تو فضای مدرسه تجربه میکنن!

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢ مهر ۱۳٩۳ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak