Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

این روزا هر وقت چشمم به قد و بالای دخملی میافته کلی تو دلم قربون صدقه ش میرم و با خودم میگم:

- چقدر عمر زود میگذره... چقدر ماشالله دخترم بزرگ شده... ماشالله چه قدی کشیده... چقدر میفهمه...

چند وقتی یه که گاهی سعی میکنه تو بعضی کارای خونه کمکم کنه. دیشب تو آشپزخونه جارو دست گرفته بود و داشت واسم جارو میکرد... یه حس غروری هم بهش دست داده بود که دلم واسش ضعف رفت...

جدیدن سوالاش خیلی رنگ و بوی بزرگونه به خودش گرفته... سوالایی می پرسه که حتی هنوز واسه منم سواله و یا خودمم پاسخ روشن و قابل اتکایی بهش ندارم:

- مامان! اینکه میگن خدا همه جا هست یعنی چی؟

- مامان! بعد از اینکه دینا تموم بشه چی میشه؟!

از سوالای مربوط به فلسفه خلقت و آفرینش و خدا که بگذریم سوالا و نظرات انتقادی ش به قوانین کشورمون هم جالبه!

دیروز جلوی آینه وایساده بودم و داشتم ابروهام رو کمی مرتب میکردم که دیدم اومده پیشم و میگه:

- مامان! من چرا نمیتونم الان ابروهامو بردارم!

بهش میگم اولا که الان برات خیلی زوده. بعدش هم تو کشور ما دخترا تا قبل از دیپلم گرفتن اجازه این کار رو ندارن, مثل همون قضیه حجاب گذاشتن و ... بعدش میگه آخه این چه قوانین زورکی یه؟! چرا هیشکی اعتراض نمیکنه؟!!!!!!!

بهش میگم: حالا باز زمان شما که خوبه! تو زمان ما خانواده ها هم اجازه نمیدادن که تا قبل از ازدواج کردن دست به ابروهامون بزنیم!

بعدش میبینم یه دو سه ساعت بعد دوباره اومده و میگه:

- مامان! تو چند ساله با بابا ازدواج کردی؟

- ده ساله عزیزم!

- یعنی تو همه ش ده ساله داری ابروهات رو برمیداری؟!

دیگه نخواستم بهش بگم که نه خیر! من خیلی سرکش تر از این حرفا بودم و به عنوان پیش قراول خواهرام این تابو رو تو خونه مون شکستم و تو دوران دانشجویی دست تو ابروهام بردم!!!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

میشه گفت خیلی آدم اهل حرف های خاله زنکی نیستم. حالا این بحثا میتونه مربوط به یه مسئله خانوادگی باشه یا یه مسئله اداری. تا حد رفع کنجکاوی در جریان امور قرار میگیرم اما سعی میکنم خیلی بهش دامن نزنم. یعنی صرفا به عنوان یه جمله ی خبری میره تو ذهنم و همونجا می مونه! و در اکثر مواقع هم زودی فراموش میشه!خیلی قابلیت بازپخش اخبار و اتفاقات رو ندارم!

تا حالا اونقدر پیش اومده که رضا ازم پرسیده: راستی فلان جریان خانوادگی به کجا کشید؟! و من چون خیلی پیگیر موضوع نبودم و اطلاعی از نتیجه و اتقاقای بعدی نداشتم که به رضا بدم!

خیلی پیش اومده که به شوخی بهم گفته: تو اصلا پایه خوبی واسه غیبت کردن نیستی! حالا جالبه که خود رضا هم تو این موضوع از من بدتره و واقعاً دو تایی مون رو بچلونی نه اطلاعات دسته اولی از کسی داریم و نه پیگیر موضوعات جاری اطرافمون هستیم!

چند وقتی یه تو اداره احساس نا امنی شدیدی میکنم. اصلاً جرات نمیکنم در مورد فرد یا افراد یا اتفاقاتی که دور و برم میافته با همکار دیگه ای درد دل کنم.

یکی دو بار پیش اومده بود که از کار همکارام ناراضی بودم و تو یه شرایط خاصی که پیش اومده بود جلوی یکی دیگه ازشون یه گله گی کردم! بعدش تمام و کمال عین حرفای من و یا حتی شدیدترش رو از زبون خود همکاری که در موردش گله کرده بودم شنیدم!

شاید با خودتون بگین: خوب تو کار بدی کردی که پشت سرش غیبت کردی!

آره! کلیت کارم درست نبوده! اما بابا به خدا منم آدمم. اکثر اوقات دارم مثل بلدوزر کار میکنم و تحمل کم کاری یا بی دقتی های تکرار شونده اونا رو ندارم! بلاخره تو هشت ساعتی که تو اداره در کنار همیم و بیشتر ساعات مفید روزمون رو در کنار هم میگذرونیم طبیعی یه که گاهی از دست هم کلافه و گله مند بشیم!

حالا این وسط آیا درسته که نقش کامل کننده زنجیر اطلاعات رو بازی کنیم و هر چی به گوشمون رسید مثل دو امدادی تحویل نفر بعدی بدیم و یا علی از تو مدد!

همکار عزیز! حالا من اومدم پیش تو یه درد دلی کردم! شاید اونروز حالم بد بوده! شاید عصبانی بودم از دست یکی دیگه! شاید دچار یه سوء تفاهمی بودم که مروز زمان خود به خود حلش میکرد! تو باید صاف بری بذاری کف دست طرف!

آخه اگه کار هر روز من بود! یا من آدم پشت سر حرف بزنی بودم؛ خوب قبول! اما آخه بی انصاف از این کار چی به تو میرسه!

اول به خودم میگم: کاش بتونیم تو مواقع عصبانیت و ناراحتی, بیشتر خودمون رو کنترل کنیم و حرفی نزنیم که بعدا از گفتنش پشیمون و یا شرمنده بشیم!

بازم به خودم میگم: کاش وقتی طرف درددل قرار میگیرم, سنگ صبور باشیم و امانت دار! دو به هم زنی فرقی با خیانت در امانت نداره!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak