Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

چهارشنبه که از سرکار میرفتم خونه, نم نم بارون داشت میاومد. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که از اون مدل بارون های بهاری که یه هو ناغافل شدید میشه و دو سه دقیقه بعدش بند میآد شروع شد!

روزهای برفی و بارونی خیلی حواسم هست که اگه تو راه مونده ای (صد البته خانوم)-که منتظر ماشینه- رو سر راهم دیدم سوار کنم. راستش متاسفانه اونقدر اخبار ناامید کننده در این خصوص شنیدم که جرأت نمیکنم آقایون رو سوار کنم. ضمن اینکه اونا به هر حال آقا هستند و گاهی اشکالی نداره یه کم موش آب کشیده بشن!!! نیشخند

خلاصه! همین طور که جلو میرفتم یه خانوم دست تکون داد. منم که فردین بازی م حسابی گل کرده بود زدم کنار و خانومه جلو سوار شد. چادرش خیس شده بود. هنوز ننشسته سر صحبت رو باز کرد. لهجه ی خاصی هم داشت:

- خیلی زمونه ی بدی شده. جلوی هر کی دست نگه داشتم هیشکی نگه نداشت! از سرویس اداره جا موندم!

- ای بابا! حتماً عجله داشتند.

- آخه کیف پولم و جا گذاشتم. هیچ کارتی هم همرام نیست. هر چی مرد و پیرمرد بود کلی حرفای بد بهم زدند!

- ای بابا!

- خواستم در بست بگیرم, بهم گفت سی و پنج تومن می گیرم!

- وا! مگه کجا میخواستی بری؟!

- نیایش... جنت آباد!

حالا ما زیر پل پارک وی بودیم! مشکوک میزنه!

یه دقیقه سکوت و دوباره همه ی دیالوگای قبلی رو شروع به تکرار کرد. داشتم با خودم فکر می کردم اگه من تو همچین شرایطی قرار گرفته باشم چیکار می کنم؟ چطوری وقتی سوار ماشین یکی بشم سر صحبت رو باز می کنم؟

با خودم همین جوری کلنجار می رفتم که بهترین کار تو این شرایط چیه؟ قطعاً اولین راهکارم آژانسه. اما باز فکر کردم اگه خونه هم پول نداشته باشم چی؟ اگه کسی نزدیک م نباشه که پول آژانس رو ازش بگیرم چی؟ وای خدای من! موقعیت خیلی خیلی بدی یه! اونقدر با این داستان سر مردم رو کلاه گذاشتند که خوب طبیعی یه در مورد منم همین فکر رو بکنن که منم دارم تلکه شون می کنم!

تو همین فکرا بودم که دیدم ازم پرسید:

- شما تا کجا میرید؟ مسیرتون کجاست؟!

- راستش مسیر من خیلی به شما نمیخوره. من سر راه باید برم دنبال بچه هام.

- اشکالی نداره منم باهاتون بیام دنیال بچه ها. بعد شما سر راه منو پیاده کنین.

ای وای بازم داره مشکوک میزنه و همچنین خطرناک!!!

- بهتره من شما رو دم در یه آژانس پیاده کنم.

- آخه خیلی پول میگیره!

- باشه اشکالی نداره. من حساب می کنم. شما اگه دوست داشتی بعدا همین پول رو بریز صندوق صدقات!

- نه اصلا منو سر نیایش پیاده کن!

- آخه از اینجا که ماشین راحت شما رو نمی بره!

- اشکالی نداره!

با اینکه مطمئن شدم که شک م  درسته ولی باز دلم نیومد با اون شکل و احوال گوشه بزرگراه همین جوری پیاده ش کنم. با خودم گفتم: بیا فکر کن واقعاً راست میگه. اگه بخواد از اینجا بره خونه با تاکسی چقدر بس شه؟ دست کردم کیفم و شش هزار تومن درآوردم که بدم بهش!

- بیا. فکر کنم اینقدر کرایه راه کافی باشه!

- میشه بکنی ش ده هزار تومن. شماره کارتت رو هم بده تا بریزم به حسابت!

- دیگه پول زیادی همرام نیست. همین تا جایی که میخوای بری کفایت میکنه. نمیخواد بریزی به حساب. بریز صندوق صدقات!

- من دارم واسه یه خانوم نیازمندی کمک جمع میکنم. میشه صدقه نباشه و بدم به اون!

- باشه. هر کاری دوست داشتی بکن!

و با چنان عجله ای پیاده شد که یه دفعه وهم برم داشت نکنه چیزی برداشته که داره زودی در میره!

بس که از این و اون اتفاقات ناخوشایند مشابه شنیدیم, کلا ذهنیت خوبی نسبت به این موضوع نداریم.

خوب اون خانوم چیزی برنداشته بود. اما ظاهراً حسابی سر خوش اون شش هزار تومنی بود که از من گرفته بود. واسه همین فکر کرد تا پشیمون نشدم سریع بره!

خوب راستش حس بدی ندارم. حتی اگه صد در صد همه حرفاش دروغ باشه.

من بازم اگه تو یه روز برفی یا بارونی مسافر خانومی رو ببینم حتما سوارش می کنم...

خدایا خودت بددلان رو از من دور کن.... آمین...

 

-

 

نوشته شده در شنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

دیشب وقت خوابیدن بچه ها, گل پسری کتاب انتخابی ش این بود: " شب به خیر الفی اتکینز!"

حالا موضوع کتاب چیه؟ موضوع از این قرار بود که الفی شب بی خوابی زده به سرش و خوابش نمی بره. اینه که هی به بهونه های مختلف بابائیش رو صدا میکنه که مثلاً:

- بابا آب میخوام

- بابا جیش دارم!

- بابا عروسکم رو میدی؟

- بابا ملافه ی تختم وقتی داشتم آب میخوردم خیس شده! عوضش میکنی!!!

خلاصه که طفلی باباهه با وجود خستگی خودش اونقدر میره و میاد که بلاخره موقع انجام یکی از این فرمایشات آقا الفی, روی زمین خوابش می بره!

چشم تون روز بد نبینه! خواندن این کتاب همان و اجرا شدن تمام فرمایشات الفی توسط سو.رنا هم همان!

ظاهراً پسرک ما هم دیشب بی خواب شده بود و خوندن این کتاب بهترین راهکار رو به ایشون نشون داد!

- مامانی تسنه مه! آب میدی؟ (تشنه مه!)

- مامانی جیس دارم! بریم دست سویی! (جیش, دستشویی)

- مامانی بازم تسنه مه!

یعنی اونقدر از کارش خنده م گرفته بود که با این سن کم اینجوری منو فیلم کرده بود! خلاصه که آخرش دیگه گفتم:

- سور.نا این بار آخره که بهت آب میدم. بیشتر از این جیش ت زیاد میشه ...

- خوب بااااااااسه! (باشه!)

دیگه خدا رو شکر گرفت خوابید. و منم همونجا پای تختش خوابم برد! بعد دیدم نصف شب از خواب پا شده و منو صدا زده که:

- مامانی! جیس م الان زیاد شده! می سه بریم دست سویی!

- باشه عزیزم. بیا بریم!

- مامانی! الفی اتکینز هم حتما جیس س زیاد شده. الان اونم باباسو داره صدا میکنه! گوس کن!

- !!!!!!!!!

 

این بچه در تمام شب داشته خواب این داستان رو میدیده!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

سلام سلام صد تا سلام.

سال نو بر همگی مبارک.

دیدین چه زود تعطیلات تموم شد!

به قول یکی از همکارا که دیروز می گفت: 350 روز دیگه مونده به عید!!! یعنی از همین الان منتظر عید سال بعده!

من که تا همین پریروز در تعطیلات به سر میبردم (واسه همین نوشتم اولین روز کاری یه ایرانی تنبل!) و اون پنج روز کاری بین تعطیلات رو (ما پنجشنبه ها تعطیلیم!) مرخصی گرفتم تا حالی ببرم مبسوط! و الحق هم خیلی تعطیلات خوب و به یادموندنی بود.

امیدوارم که به همگی شما هم خوش گذشته باشه و سال جدید رو با رویی خوش, سلامتی کامل و امید به روزهای خوب تر شروع کرده باشین.

یکی از بزرگترین نگرانی هام برای بعد تعطیلات, نحوه واکنش گل پسری به مهد فول تایم بود که خوب خدا رو شکر باید بگم دیروز که سربلندم کرد. هم نسبتا راحت صبح را با بابائیش رفته مهد و هم بعد از ظهر (ساعت سه و نیم) که تحویلش گرفتم خیلی خوش اخلاق و سر حال بود. تازه یه ساعتی هم بعد از ناهاری خوابیده بود!

دیروز بنده عیالوار بعد از اتمام ساعت کاری به سمت بچه ها راه افتادم تا یکی یکی از سطح شهر جمع شون کنم! اول پسری (به شرح حال فوق) و بعدش هم پیش به سوی مدرسه دخملی! وقتی دینایی رو هم از مدرسه برداشتیم با خودم گفتم بذار هردوشون رو سورپرایز کنم. هوا هم عالی بود. پس پیش به سوی پاااااااااااااااااارک!

اونقدر ذوق کردن که نگو. یه ساعتی اونجا بودیم و وقتی هردوشون حسابی ورجه وورجه کردن و در حالی که دینا خانوم دیگه نمیتونست جیش ش رو کنترل کنه,  به زور از پارک دل کندند و راهی خونه شدیم!

خونه ای که هر روز وقتی از سرکار میاومدم مرتب و منظم توسط پرستار بهم تحویل داده میشد,  عین بازار شام بود! آخه دیشب ش مهمون داشتم و منم دیگه شب جمع و جور نکردم! خلاصه لباسای اداره رو که درآوردم دیگه بدو بدوها شروع شد. فقط شانس آوردم که شام داشتم. وسط پروسه جمع و جور کردن به دینایی هم دیکته میگفتم. خانوم خانوما اصلا حوصله مشق نوشتن نداشت! بلاخره 20 روز تعطیلی واسه تنبل شدن کم نیست!

وسط کلنجار رفتن با دینایی صدای در پارکینگ اومد و دیدیم که این بیست روز فقط دینایی رو تنبل نکرده! بلکه بابا رضایی هم که حوصله کار کردن نداشته رو زود راهی خونه کرده. اووووووووونقدر ذوق کردم که نگو. حالا جالبه که رضایی میآد خونه تقریبا کمکی به من نمیکنه. اما حضورش کلی بهم آرامش میده.

خلاصه که منم از فرصت استفاده کردم و بعد از شام خوردن گفتم بذار تو سال جدید بیشتر از کمک بابا رضایی استفاده کنم! پس بچه ها رو با بابائی شون راهی اتاق خواب کردم و الحق که بابائی هم به بهترین شکل این کار رو انجام داد و یه ربع بعد هر سه تاشون صدای خر و پف شون به راه بود!

خودمم از فرصت اسفاده کردم و ساعت نه خاموشی دادم و خوووووووووووووووابیدم!

آخیش! چه کار خوبی کردم ها! عوضش امروز صبح همگی شاد و خرم و سرحال از خواب پا شدیم و تلافی دیروز رو درآوردیم!

پ.ن: این پست فقط جهت بروز رسانی وبلاگ نوشته شده و ارزش قانونی دیگری ندارد!!!

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٩:۱٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak