Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

دنیای بچه ها هم خیلی شیرینه و هم خیلی عجیب!

توی این دنیا, تخیل خیلی پر رنگه... تو ذهن بچه ها گاهی داستانهایی شکل میگیره که هضم ش برای ما بزرگترا گاهی سخت و گاهی ناشدنی یه...

دینا و سور.نا هر دو قدرت تخیل فوق العاده ای دارن. گاهی این تخیلات به سمت چیزهای ترسناکه (در خصوص دینا بیشتر) و گاهی به سمت اتفاقای فانتزی و خوشاینده!

1- هفته ی پیش که هنوز مدرسه دینا زود تعطیل میشد (ساعت یک) یک روز از خاله و شوهرخاله رضا خواهش کردم که دینا رو از مدرسه برگردونند. خاله جون با مهربونی قبول کرد و فقط متذکر شد که چون باید دختر خودش رو هم ساعت 2 از کلاس برگردونند اینه که حدودای ساعت دو و نیم دینا به خونه میرسه.

بعد از ظهر که رسیدم خونه دیدم دینا با هیجان گفت:

- امروز خاله اینا اومدن دنبالم!

- چه خوب! پس حسابی ذوق کردی نه؟!

- آره! راستی میدونی من همین الان رسیدم!

- (ساعت چهار و ربع بود) عه؟! چرا؟! اینقدر دیر؟!

- آخه ما تو راه تصادف کردیم. کلی معطل شدیم.

- خاک عالم!!!!!!!!!!!!!!!!! چرا؟! کسی به ماشین عمو زد یا عمو مقصر بود؟!

- نمیدونم!

- پلیس هم اومد؟!

- نه!

- خوب پس یعنی عمو مجبور شد پول بده به اون یکی راننده؟!

- نه! فکر کنم اون به عمو پول داد!

- شما ماشین جلویی بودین یا عقبی؟!

- ما عقبی بودیم!

- واااای! پس عمو مقصر بوده که! پس چرا اون راننده به عمو پول داد؟!

- نمیدونم!!!

خیلی حالم بد شد. خودمو مقصر میدونستم که نکنه به خاطر آوردن دینا از مدرسه این تصادف براشون پیش اومده. عذاب وجدان ولم نمیکرد! به رضا زنگ زدم و بهش گفتم. اونم خیلی ناراحت شد. بچه ها رو سرگرم کردم و رفتم توی پارکینگ تا میزان خسارت رو از نزدیک ببینم. اما تو پارکینگ کلی متعجب شدم!!! هیچ اثری از هیچ تصادف یا حتی خراشی رو ماشین نبود. آخه چطور میشه تصادفی پیش اومده باشه و هیییییییچ اثری ازش نباشه؟!

طبیعی یه که خیلی خوشحال شدم. حداقل ماشین اونا خسارتی ندیده بود. اومدم بالا و به دینا گفتم:

- مامانی ماشین عمو اینا که چیزیش نشده بود؟!

- عه! نه!!!!چراغش شکسته بود که!!!

دیگه داشتم هنگ میکردم. نمیشد که تو اون مدت کوتاه چراغ رو درست کرده باشن.

 خلاصه! صبر کردم تا اگه خوابن بیدار بشن و حدودای ساعت هفت رفتم پایین تا هم تشکر کنم و هم جویای اتفاق پیش اومده بشم. با کمال ناباوری خاله گفت که همون حدودای ساعت دو و نیم رسیدن خونه و نه خبری از تصادفی بوده, نه حتی حرفی در خصوص تصادف تو ماشین زده شده و نه حتی شاهد صحنه ی تصادفی در طی مسیر بودند!!!!!

خوب خدا رو شکر که حداقل چنین پیشامدی رخ نداده اما دو تا شاخ روی سرم سبز شده بود این هوا!

همون موقع هم رضا رسید و ماجرا رو فهمید. اونم کلی متعجب شده بود! اومدیم بالا و بدون اینکه موضوع رو جنایی کنم, لابه لای حرفا خیلی عادی به دینا گفتم:

- دینا جان! خاله اینا که گفتند تصادف نکردند!

- نه! چرا تصادف کردند. یادشون نیست!

دیگه موضوع رو کش ندادم. ترجیح دادم بیشتر در موردش فکر کنم. نمیدونم آیا واکنش م درست بوده یا نه؟! قبلاً خیلی در مورد راستگویی و تبعات دروغگویی (مثل داستان چوپان دروغگو) واسه دینا حرف زده بودم.  احساس کردم که بیشتر از اینکه شق دورغ بودن این ماجرا براش مهم باشه, حس تخیل دینا و اینکه دلش میخواسته شاهد همچین صحنه ای باشه براش مهم بوده. جالبه که دیگه هم در این خصوص حرفی نزد یا حتی برای کس دیگه ای تعریف نکرد!

2-  سور.نا به شدت با مدرسه رفتن دینا همذات پنداری میکنه و اگه دینا در مورد معلم, همکلاسی یا اتفاقی که تو مدرسه براش افتاده چیزی رو تعریف کنه, سور.نا جای خودش رو با دینا عوض میکنه و همون داستان و اتفاق رو برای بقیه جوری تعریف میکنه که انگار برای خودش اتفاق افتاده!

دیشب داشت به من و بابائی ش میگفت که توی مدرسه یه دوست داره که اسمش بارانه!! یادم افتاد که امروز دینا در مورد باران چیزی رو تعریف کرده بود!

پریشب هم اصرار داشت که تو مدرسه یه معلم داره که اسمش هم "خواهر زاده" ست! اولش نمیفهمیدم که این اسم رو از کجا آورده. اما بعداً کاشف به عمل اومد که :

اسم معلم دینا "خانم علیزاده" ست و سورنا بار اول که این اسم رو شنیده کلمه خواهر و علیزاده رو قاطی کرده و شده : خواهر زاده!!!!

یا یه بار دیگه توی مدرسه ظاهراً همکلاسی دینا خوراکی دینا رو خورده بود. بعد که دینا این رو تعریف کرد, نیم ساعت بعدش دیدم پسری زده زیر گریه و میگه:

- من گُسنمه! (گشنمه!) یه چیزی بده بخورم! آخه دوستم همه ی خوراکی هام رو تو مدرسه ازم گرفت و خورد! من الان خیلی گُسنمه!!!

 

یه همچین بچه های تخیل گرایی داریم ما!

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ مهر ۱۳٩٢ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

حکایت عکس گذاشتن من برای پست قبل, کم از حکایت قیر و قیف نداشت!

تو اداره که به دلایل امنیتی در فضای نت و به دلیل بسته شدن خطوط مستقیم اینترنتی امکان گذاشتن عکس نیست! (یه همچین اداره ی امنی داریم ما!!) توی خونه  هم وقتی یادم بود دستم بند بود و وقتی دستم بند نبود یادم نبود!!!

خلاصه دیشب طی یه مراسم ژانگولر بازی از دست پسری در رفتم و اومدم سراغ کامی! اما چند دقیقه بعد ایشون هم به بنده ملحق شدند و مراسم مخ تیلیت کنی شروع شد!! بچه م یه نفس حرف میزنه و انتظار داره تو در هر شرایطی جواب سوالای بی پایانش رو بدی! بعد هم حواسش هست جوابی که میدی آیا به سوالش میخوره یا نه! مثلا من مشغول آپلود کردن عکسم و یه کم تمرکزم روی حرف زدن اون کمه! سعی میکنم با بله بله گفتن مثلا باهاش همراهی کنم که یه دفعه صداش اوج میگیره که ننننننننننننننه! درست جواب منو بده! خلاصه بساطی داشتم تا چهار تا عکس رو آپلود کنم ! اما دیگه امکان نداشت که وب رو هم بروز کنم چون احتمالاً سو.رنا اونقدر جیغ جیغ میکرد که هم دینا (که تازه خوابش برده بود) بیدار میشد و هم پسری کلافه و بدخلق!

بگذریم! حالا این شما و چند تا عکس از تولد 6 سالگی و روز جشن شکوفه های دخملی:

خواهر و برادر تو جشن دینا

کیک تولد به انتخاب خود دخملی

دینا در حال فوت کردن شمع

اینم چند تا عکس از جلوه ها و ژستهای خاص دینا خانم  روز جشن شکوفه ها:

یک (توی خونه)

دو  (دم در خونه)

دینا در جمع دوستان همکلاسی ش تو حیاط مدرسه   

پ.ن: نمیدونم چرا لینکا  بعد از ثبت شدن  مشکل دار میشه. آدرس سایت رو به هیچ عنوان نشون نمیده. مجبورم به فارسی بنویسم . آدرسش هست ایت پیک دات آی آر (از توی کامنت دونی میتونین ببینینش) اگه این آدرس رو بین اسلش دوم و سوم اول لینک اضافه کنین (.....http://*/images)  یعنی دقیقا جای ستاره , لینکا درست میشه .
توی کامنت دونی همین آدرسا رو میذارم شاید از اونجا راحت تر بشه بازشون کرد. 
نوشته شده در چهارشنبه ۳ مهر ۱۳٩٢ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

مدرسه ها وا شده... ولوله بر پا شده... با حضور بچه ها, مدرسه زیبا شده...

آخی! دختری ما هم مدرسه ای شد... دیروز جشن شکوفه های دینایی بود!

بچه م اونقدر هیجان داشت که شب قبلش ساعت 8 شب گفت:

- مامانی! بدو بیا بریم بخوابیم تا من فردا خواب نمونم.

- باشه عزیزم. حالا زوده. تازه یه ساعت هم قراره ساعتها به عقب برگرده. فردا هم ساعت هشت و نیم باید مدرسه باشی. بذار اول شام بخوری بعد برو بخواب!!

- پس زود باش شام منو بده!

با هیجان شامش رو خورد و مسواک زد و رفتیم که بخوابه. بعد از خوندن کتاب, زودی خوابش برد اما تا صبح از شدت هیجان هر یه ساعت یه بار پا میشد و می پرسید که ساعت چنده؟ پس کی صبح میشه؟!

صبح هم ساعت هفت از خواب پا شد و گفت که دیشب اصلا نتونسته درست بخوابه!

عززززززززیزم! این بخش هیجانی ش دقیقا به خودم رفته! منم معمولاً نمی تونم هیجانات درونی م رو کنترل کنم و یا استرس می گیرم یا بی خواب میشم و ... برعکس رضایی که تحت هر شرایطی کاملاً خونسرد و آرومه و من به این ویژگی ش غبطه میخورم...

وقتی لباس فرمش رو پوشید و آماده شد مراسم عکس و فیلم داشتیم اما دریغ از یه دونه عکس معقول! توی همه شون شکلک و ادا درآورده... البته همینا هم کلی زیبا و با یادموندنی هستند. (حیف که از این کامپیوتر نمیتونم عکس بذارم. البته سعی میکنم بعداً یه چند تا عکس به این پست اضافه کنم.)

شاد و خرم راهی مدرسه شدیم. البته ظاهرا دینایی از شب قبلش با دختر خاله ی رضا هماهنگ کرده بود که اونم باهامون بیاد. صبح با هیجانی وصف نشدنی رفت طبقه پایین دنبال دختر خاله جون ؛و ایشون هم تو این روز به یادموندنی ما رو همراهی کردند...

فضای مدرسه رو تا جایی که میشد شاد و رنگی رنگی تزئین کرده بودند. از همون بدو ورود بچه ها از والدین جدا شدند و طبق کلاس بندی تفکیک شدند و تو فضای باز حیاط ( بخش بالکن) نشستند. والدین هم توی خود حیاط و روبروی بچه ها! اونقدر لباسا یه شکل و مقنعه ها تنگ بود که از اون فاصله, صورتای فسقلی شون قابل شناسایی نبود. انگار از دور همه برای من شکل دینا بودند...

بعد از یه سری برنامه های سرود و اجرای موسیقی توسط بچه ها, نوبت معرفی معلما و کلاس بچه ها شد... ما که فعلا شناختی روی معلما نداریم. و تنها از روی تیپ و قیافه یه ذهنیتی برای خودمون ایجاد کردیم. فعلاً از این نظر معلمای کلاس دینا از هم خوشگل تر و خوش تیپ تر بودند!!!!! (معلم بخش فارسی, معلم زبان انگلیسی و معلم فرانسه. البته بخش فرانسه از امسال به دروس شون اضافه شده و یک روز در هفته هم بهش اختصاص داده شده)

بعد از معرفی کلاسا بچه ها به کلاساشون رفتند و والدین برای شنیدن صحبتای آقای دکتر داریوش نوروزی به سالن اجتماعات رفتند. صحبتهای خوب و مفیدی بود...

ظاهراً تو کلاس دینا, از بچه های مهد و پیش دبستان, کسی نیست. این یه کمی براش ناخوشایند بود. اما اینو به فال نیک میگیرم تا دینا تجربه پیدا کردن دوستان جدید رو داشته باشه.

سرویس هم جور نشد. یعنی خودمون باید ببریم و بیاریمش. برنامه ریزی کردیم که رضایی صبح دینا رو ببره و چون رضا صبحها محدودیت ساعت کاری نداره میتونه کمی دورتر ماشین رو پارک کنه و دینا رو دم در تحویل بده. من بعد از اومدن پرستار راهی سرکار بشم. امروز که لب مرز رسیدم اداره. انشالله روزهای بعد یه کم زمان بندی بهتر بشه.

از شانس ما, 13 روز اول مهر برنامه ی زبان ندارند و ساعت یک تعطیل میشن! یعنی تو این مدت یه بنده خدایی (مثل بابای رضا و یا خاله و شوهر خاله ی رضا) باید جور ما رو بکشه و دینا رو برگردونه خونه. از همین الان شرمنده ی همه شونم!

بعد از این مدت هم بخش زبان کارش رو شروع میکنه- یعنی تا ساعت دو و نیم- و هم بخش after schoolفعال میشه و تا ساعت 4 بچه ها در حالی که دیگه تکالیفشون رو هم انجام دادن تو مدرسه  نگه میداره. در این حالت من باید با سرعت نور برم خونه, سور.نا رو از پرستار بگیرم تا اون بتونه بره خونه ش (چون ساعت کارش تا چهاره!), بعد با پسری راهی مدرسه خواهری ش بشیم و حدود ساعت چهار و ربع تحویلش بگیریم و برگردیم خونه! البته این وسط حجم ترافیک خیلی برای من تعیین کننده است!

فعلاً که دخترک شیرین من خیلی حرف گوش کن شده... تا ببینیم آیا در باغ سبزه یا نه؟!

دیروز رضایی خیلی تو فکر بود... اقرار هم کرد که با اینکه آرزوی دیدن چنین روزی رو برای دینا داشته اما اصلا ته دلش غنج نمیره... میگفت:

- ببین به جای اینکه این بچه ها الان قند توی دلشون آب بشه, توی این لباسای بیریخت فرم و اون مقنعه های مسخره, دارن خفه میشن... بچه ی من الان باید جایی میبود که فقط به فکر کودکی کردن باشه نه اینکه استرس اینو داشته باشه که کیفش عکس دار نباشه, یا کفشش مدل دار نباشه یا لاک انگشتاش رو یادش نره پاک کنه, یا دفترش  ساده و بدون عکس باشه...

- عزیز من! تو مطمئن باش اون الان داره توی همین شرایط هم کودکی میکنه. ما که داریم همه ی تلاشمون رو میکنیم. به هر حال شرایط الانش اینه. پس بذار تو همین شرایط  بهش خوش بگذره... نیمه پر لیوان رو ببین!

در حالی که چشماش پر اشک شده بود, از اینکه هنوز طرز تفکر من اینه که میشه تو این مم.لکت موند کلی واسم متأسف شد!

نوشته شده در دوشنبه ۱ مهر ۱۳٩٢ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak