Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

امروز میخوام شما رو به دیدن چند تا از نقاشی های دینا (که تونستم ازشون عکس بگیرم) دعوت کنم. بعضی هاشون رو حوصله کرده و رنگ کرده و بعضی شون رو نه!

از دید من دینا تو نقاشی کردن صاحب سبکه. یعنی یه تم خاصی تو همه ی نقاشی هاش به چشم میخوره... یه تم از دید من فانتزی!

1- دختری همراه با سگ شیطونش .... من عاشق اون حالت حرکتی سگه شدم... انگار دقیقاً جون داره...

2- جوجه جوجی طلایی...

3- من و سو.رنا در روز به دنیا اومدنش در بیمارستان! ... بنده رو در حال شیر دادن به پسری کشیده!!!... یه نفر روی ویلچیر و یه تخت با یه بیمار که حس بیمارستان رو بهتر منتقل کنه.... یعنی من با دیدن این نقاشی رسماً چلوندمش...

4- یه نی نی کوچولوی خوردنی!

5- شیطونک با دندون های لق!

 6-  دختری با موهای ژولیده! ... تازه هم از خواب بیدار شده و موهاش رفته تو هوا!!

7- پسری همراه با دوستش سنجاب!!

 

پ.ن: نمیدونم چرا لینکها توی پست کامل و درست ثبت نمیشه. آدرس لینکها رو  توی کامنتدونی هم گذاشتم. اونجا انگار کامل ثبت شده.

نوشته شده در سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

دارم فکر می‌کنم که از کی فهمیدم خوب نقاشی می‌کشم و یا استعداد نقاشی‌م خوبه؟! پررنگترین خاطره‌م به دبستان برمی‌گرده... اونروز که نقاشی روباه و زاغ رو کشیدم... اونروز که معلم صدام زد و بهم گفت:

- مامانت نقاشی ش خوبه یا بابات؟! کدومشون اینو برات کشیده؟!

- اجازه خانوم! خودم کشیدم...

معلم در حالی که چشماش رو ریز کرده بود و سعی داشت از روی چهره‌م دروغ سنجی کنه گفت:

-اگه راست میگی یه دونه همین‌جا جلوم بکش ببینم؟!

- چشم خانوم...

و من در حالی که بغض گلوم رو می‌فشرد و انگشتام با لرزش مداد رو کاغذ می‌کشید سعی کردم که از غرورم و توانایی م جلوی معلم و همه ی بچه های کلاس دفاع کنم... بعد از چند دقیقه نقاشی م تموم شد و معلم در حالی که چشماش گرد شده بود تمام تلاش‌ش رو بکار برد تا یه جوری از دلم دربیاره... اما من واقعاً دلم شکسته بود ...

چند سال بعد، وقتی کلاس پنجم دبستان بودم توی مدرسه یه مسابقه نقاشی برگزار شد. منم تو اون مسابقه شرکت کردم. تو دور مقدماتی جزو نفرات برتر انتخاب شدم و قرار شد همون نقاشی دور مقدماتی رو تو ابعاد بزرگتر و اینبار روی مقوا بکشیم و به مدرسه تحویل بدیم تا برای مسابقات بین مدارس به منطقه ارسال بشه. تمااام جزئیات نقاشی یادمه:

دو تا قوی زیبا روی یه آبگیر آروم شنا می‌کردند... کنار دریاچه رو نی‌های بلند پوشونده بود و در دوردست‌ها هم سایه‌ی درخت‌های انبوهی دیده می‌شد...

با چه عشقی اون نقاشی رو کشیدم و با مداد رنگی رنگ کردم... خداییش خودم هم از نتیجه کارم کیفور بودم... با غرور نقاشی رو به مدرسه تحویل دادم و برای روز اعلام نتایج روزشماری می‌کردم... یه روز زنگ تفریح وقتی که تو اتاق فوق برنامه داشتم تو آماده شدن روزنامه دیواری مدرسه با بقیه بچه ها کمک می‌کردم، رفتم سر کمدی تا چند تا ماژیک دربیارم یه دفعه از توی یکی از کمدها یه دسته مقوای لوله شده ریخت بیرون... اومدم جمع شون کنم که یه دفعه متوجه شدم این مقواها نقاشی بچه هاست! نقاشی‌ها با بی سلیقگی تمام لوله شده بود و بعضی هاشون هم کمی پاره شده بود... و بینشون هم نقاشی من! خداااااااااااااااای من! این نقاشی چرا اینجاست؟! پس من منتظر اعلام چه نتایجی هستم؟! اونقدر حالم بد شده بود که ناخودآگاه اشک تو چشام جمع شده بود...

موضوع رو که با مسئولین مدرسه در میون گذاشتم فهمیدم که به دلیل مشغله (!!!!!!) کاری اصلاً یادشون رفته نقاشی‌های بچه‌های مدرسه رو به منطقه بفرستند... مدیر تاکید کرد که حتما موضوع رو پیگیری می‌کنه... اما دیگه چه فایده.... هیچ چیز برای من عوض نمی‌شد... و من باز هم دلم شکست...

سومین خاطره مال دوران راهنمایی‌م بود... باز یه مسابقه نقاشی برگزار شد و نقاشی من جزو نفرات برتر برای منطقه ارسال شد... این بار مسابقه طراحی بود و من یه کوزه با مداد سیاه طراحی کرده بودم. این‌بار انگار شانس با من یار بود و نقاشی ها واقعا به منطقه ارسال شد. مدتی بعد نتایج منطقه اعلام شد. وااای خدای من! من دوم شده بودم. قرار بود طی مراسمی هدیه‌های ما رو بدن. اونقدر ذوق اون جایزه رو داشتم که تو پوست خودم نمیگنجیدم... من بلاخره بابت نقاشی میخواستم جایزه بگیرم!!!!

روز مراسم از راه رسید. هنوز اوایل صبح بود که یه دفعه دیدیم وضع مدرسه به هم ریخت! انگار یه خبرهایی بود! خداااای من! بمباران! موشک! آژیر قرمز!

و بعد از اونروز تعطیلی مدارس تهران... کوچ ما از تهران به شهرستان‌مون و شروع امتحانات نهایی و شرکت ما تو امتحانات به عنوان دانش‌آموز جنگ‌زده! و طبعاً فراموشی اون مسابقه و اون جایزه برای همیشه...

نمی خوام دنبال نکردن این علاقه رو بندازم گردن این خاطرات. دلیل عمده ش عدم وجود امکانات تو دوران جنگ و سختی شرایط زندگی بود... سختی هایی که واقعا اجازه پرداخت هزینه بابت آموزش این فوق برنامه رو به من و خانواده م نمیداد... بعد از اتمام مدرسه بلافاصله دانشگاه و بعدش هم بلافاصله کار و بعد هم زندگی مشترک و بعد هم بچه و ...

الان که علاقه دینا رو به نقاشی و توانایی ش رو تو خلق تصاویر پر از حس و رنگ میبینم انگار که رویاهای کودکی خودم دارن جون میگیرن! دلم میخواد تا جایی که خودش علاقمنده دنبال این استعدادش بره... و من هم از هیچی براش دریغ نمیکنم... همه ی اطرافیان هم متوجه این استعداد دینا شدند... نقاشی هاش واقعا زیبا و پر از حس و جون هستند... و من خوشحالم از اینکه این وسط نقش اون مامان سوسکه که قربون دست و پای بلوری بچه ش میره رو بازی نمیکنم! و صرفا از روی عقده های سرکوب شده بچگی م اونو تشویق نمی کنم! اون واقعا در این زمینه استعداد داره...

برای من رویای نقاشی روی بوم اونم با رنگ روغن هنوزم به قوت خودش باقیه!! هنوزم به اینکه یه روز بتونم روی بوم نقاشی، یه نقاشی زیبا خلق کنم  فکر میکنم... حتی گاهی اوقات خوابش رو میبینم...

اما تحقق این رویا نیاز به آموزش دیدن داره...

خدا رو چه دیدین! شاید یه کم دیگه که بچه ها بزرگ شدند و فراغتی حاصل شد، دنبال این رویا رو گرفتم...

 

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

صبحها تو راه خونه تا اداره, رادیوی ماشین رو موج رادیو نمایش روشنه و بین ساعت 6 و نیم تا 7 یه نمایش دنباله دار معمولاً یک هفته ای پخش میشه و من هم مشتری پر و پا قرص این نمایش ها... اخیرا خیلی موضوعات و داستان های جالبی رو پخش میکنه...

موضوع داستان این هفته ش برام جالبه... یه چیزی بین رویا و واقعیت... نمیخوام به این نمایش و اتفاقاتش بپردازم*. اما نکته ای که امروز حین شنیدن نمایش توجه منو خیلی به خودش جلب کرد این موضوع بود:

گاهی اوقات در عین ظاهر خوشبخت زندگی, نرسیدن به یه رویا میتونه یه حسرت رو تا آخر عمر برای آدم به جا بذاره... حسرتی که باعث بشه هیچوقت احساس خوشبختی کامل نکنی... هیچ وقت از زندگی ت راضی نباشی... و حتی بعد از مرگ روحت هم این حسرت رو با خودش یدک بکشه...

یه رویا... یه حسرت... یه ظاهر خوشبخت... یه رویا... یه حسرت...

بهش فکر کنید!

آیا رویایی دارید که حس میکنید دیگه براتون دستیافتنی نیست (حتی مثل رویاهای کودکی) و عدم تحقق ش باعث شده اون حس رضایت قلبی رو از زندگی تون نداشته باشین؟! حس کنین یه چیزی کمه!

 

تو پست بعدی نظر خودم رو مینویسم.

 

* فقط اینو در مورد داستان نمایش بگم که قهرمان داستان بهش الهام میشد که در طول زمان به عقب سفر کنه و بعضی از آدمایی که رویاهاشون موقع زندگی شون (چون الان دیگه مُردند!) محقق نشده بود رو پیدا کنه و به آرزوشون برسونه. حتی اگه آرزوشون تماشای از نزدیک یه بازی بیسبال بوده باشه!!!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

روزهای شنبه و دوشنبه دینا استخر داره (جزو فوق برنامه های مهدشونه)... ساعت 4 تا 5 و نیم. واسه ی همین من اول میام خونه و به سرعت برق و باد شام رو حاضر میکنم بعد ساعت 5 با پسملی شال و کلاه میکنیم و میریم دنبالش!

سو.رنا یه هیجانی داره که نگو. تو اون مدتی که منتظر خواهریش هستیم تا از رختکن بیاد بیرون اونقدر شیرین زبونی میکنه که ناخودآگاه لبخند رو لب همه ی مامان باباهایی که اومدن دنبال دختراشون میشینه...

لحظه ی دیدنی تر وقتی یه که دینا میاد بیرون. با یه افتخاری میاد سمت داداشش و اون به دوستاش نشون میده که انگار فقط و فقط اونه که تو دنیا تک فرزند نیست و خواهر یا برادر داره!

بعد سه تایی میآیم سوار ماشین میشیم و اگه هوا مثل دیروز بارونی نباشه میریم به سمت پارک نزدیک خونه...

روزهای شنبه و دوشنبه از دید دینا بهترین روزهای هفته است... چون عاشق این پروسه ست که تعریف کردم ...

دیروز داشتم با خودم فکر میکردم که خدا رو شکر پسری هم دیگه داره از آب و گل درمیاد و من یه کم بهتر میتونم کارهام رو انجام بدم. همین برنامه شنبه و دوشنبه واسه خودش موفقیتی حساب میشه که من تنهایی میتونم این دو تا شیطون بلا رو بیرون ببرم و برگردونم!

روزهای دیگه هم بعد از اومدن از اداره و بعد از انجام کارهای روتین خونه حتی گاهی وقت آزاد هم پیدا میکنم. منتها تا این دو تا وروجک میفهمن من دستم آزاد شده آویزونم میشن که باهاشون بازی کنم.

دارم راهکارهای مختلفی رو امتحان میکنم که این دو تا خودشون با هم بازی کنن و اجازه بدن زمانی رو هم من به خودم اختصاص بدم. چند ماه پیش تو اداره یه نمایشگاه کتاب بود و من چند تا کتاب خوب خریدم تا اگه شد بخونم! اما هنوز این موفقیت حاصل نشده...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

یه فیلمی بود (دنیای وارونه) که بازیگر نقش اولش حسین یاری بود. یادمه توی فیلم یه اتفاقی میافته که دیگه نمیتونسته دروغ بگه! و در ادامه نشون میداد که اگه یه وقت یه نیرویی در شما مانع از دروغ گفتنتون بشه چه اتفاقاتی میافته و چه چیزهایی رو از دست میدین و چقدر اطرافیانتون رو میرنجونید. چون تحمل شنیدن واقعیت رو ندارند!!

یه لحظه بهش فکر کنید!

حالا این دروغ لزوماً یه دروغ بزرگ نیست.میتونه همین تعارفا و حرفای روزمره باشه. چقدر خودتون رو پشت ماسک تعارف و به جا آوردن مناسبات اجتماعی و خانوادگی قایم میکنیم؟! یا برعکس چقدر رومون میشه که حقیقت رو به روی طرف بیاریم حتی اگه از دستمون ناراحت بشه...

گاهی با خودم فکر میکنم اگه این اتفاق تو دنیای واقعی بیفته چی میشه؟! چی رو از دست میدم و آیا چیزی رو بدست میارم؟!

امروز میخوام یه کم تمرین کنم ببینم تو چند تا مورد میتونم جلوی دروغگویی خودم رو بگیرم. از اظهارنظر کردن بگیر (که به خاطر خوشایند طرف م سعی میکنم چیزی رو بگم که به مذاق اون خوشتر بیاد) تا تمرین نه گفتن! (همیشه با اینکه ممکنه دلم نخواد کاری رو انجام بدم اما در ظاهر خودم رو مشتاق و مایل نشون میدم)

آهای عطیه خانم! لطفاً امروز دروغگو نباش!

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

یکی از نوشته هایی که این سالهای اخیر مد شده و تو دهه محرم پشت شیشه ی ماشین ها مینویسن این جمله است که :

" یزید این چه کاری بود کردی؟!"

حالا از دیشب که جناب رئیس دولت با ادعای یک روز مرخصی جهت همراهی کاندیدای منتخب راهی وز.ارت کشو.ر شدند همه ش این جمله میاد تو ذهنم:

" محموتی! این چه کاری بود کردی؟!"

هر چند که از این دست کارها ایشون تو این 8 سال زیاد کردند! اینا هم لابد حسن ختام شه!

خدا بدونه تو این یه ماهه چه چیزهای عجیب و غریب و چه حرکات محیر العقول دیگه ای قراره ببینیم و فقط انگشت حیرت به دندون بگزیم...

خدایا! عاقبت ما رو به خیر کن!

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

چهارشنبه یا یه کم تاخیر به سمت سینما راه افتادم. بر حسب تصادف رضایی هم یه کم دیر راه افتاده بود. زمان من برای رسیدن به موقع کافی بود اما ترافیک وحشتناک اون موقع صبح (ساعت 10 و ربع) باعث شد که هر دومون با 10 دقیقه تاخیر برسیم دم در سینما!

اونم سینما فرهنگ! یعنی از تبلیغات اول فیلم خبری نیست! پس با این اوصاف ما حداقل یک ربع اول فیلم رو از دست دادیم! اومدم برم تو پارکینگ سینما که دیدم رضایی دلخور داره میآد به سمتم!

- چی شده؟ بلیط نمیفروشند؟!

- نه!

- چرا؟! چون دیر رسیدیم؟!

- نه! اصلاً این سانس اکران ندارن! میگه مشکلی برای سالن یک پیش اومده که این سانس رو تعطیل کردند. سانس بعدی هم 12 و نیم شروع میشه!

- ای وااااااااااای! یعنی چی آخه؟! پس چرا تو سایتشون و اینجا دم گیشه هیچ اطلاع رسانی نکردن؟!

- لابد فکر نمیکردن کسی اول صبح پاشه بیاد سینما! یا اگر هم بیاد چون کم تعداده پس ارزش اطلاع رسانی نداره!

-  خیلی بی.شعو.رن!

- آره خیلی!

خلاصه! در عین عصبانیت و احساس سرخوردگی هزار و یه فکر اومد تو سرمون:

1- بریم سالن دیگه و فیلم دیگه. مثلا حو.ض نقاشی!

هیچکدوممون دل مون به فیلم دیگه ای رضا نداد! الا و للا همین رو میخواستیم.! پس این گزینه منتفی شد!

2- بریم یه سینمای دیگه همین فیلم.

کلی به مغزم فشار آوردم که دیگه چه سینماهایی سانس صبح داشت! گزینه مناسب پردیس ملت بود که سانس ش 10و 45 بود . معلومه که ما 5 دقیقه ای بهش نمیرسیدیم! پس اینم منتفی!

3- بریم الواتی و گشت و گذار و بعدش هم ناهار و بعد نخود نخود هرکی برگرده سرکار خود!

گزینه بدی نبود اما واقعا دلمون هوای سینما و اونم این فیلم رو کرده بود! پس بهتره که مخلوطی از این گزینه و گرینه بعدی رو انتخاب کنیم. گزینه بعدی چی بود؟!

4- دلو بزنیم به دریا و سانس بعدی رو بریم. و تو این فاصله بیکاری بریم الواتی و گشت و گذار تو پاساژای قلهک!

به اتفاق آرا گزینه 4 انتخاب شد! خلاصه بعد از مدتها دو نفری و دست در دست تو اون محله راه رفتیم و پاساژا رو گز کردیم و خندیدیم. نتیجه این گشت و گذرا و هم شد دو تا شو.رت با عکسای انگیری برد و باب اسفنجی واسه گل پسری که داره مراحل از پوشک گرفتن رو به خوبی طی میکنه!!!!!

خدای من! اصلا نفهمیدم چه جوری شد ساعت 12! وای باید ناهار بخوریم و بریم دم سینما. اونقدر وقت سریع گذشت که همه گزینه های زمان بر ناهار رو از دست دادیم. پس به ساندویچ هایدا رضایت دادیم و اومدیم تو لابی سینما!

رضایی یه کم در مورد رفتن یا نرفتن (واقعا برای ما مسئله این است) و اینکه من هنوز به رفتن باور ندارم حرف زد و من هم دلایل خودم رو گفتم. گفتم که من راضی ام به رفتن اما هیچوقت مشتاق ش نیستم. پس بی خودی تقصیر نرفتن رو به گردن من نندازه! اگه باید کاری بکنیم بهم بگه چون من نه بلدم و نه پیشگامم!

خلاصه تازه صحبهامون گل انداخته بود که در سالن شماره یک باز شد!

حدود 25 نفر بودیم. تا نشستیم بلافاصله فیلم شروع شد! (همچین بد هم نشد که اون سانس اکران نشد)

خوب خیلی در مورد فیلم و داستانش نمیخوام حرف بزنم. چون به نظرم اگه اهلش هستین برید و فیلم رو ببینید. نمیگم فیلم عالی بود یا خیلی تاثیر گذار بود یا چی؟! اما من ازش خوشم اومد. دوستش داشتم.

به نظرم بازی متفاوت مهناز افشار یکی از وزنه های این فیلم بود. البته رضا خیلی با من موافق نبود اما حداقل گفت از بازی های قبلیش بهتر بود. خوب منم همین رو گفتم دیگه!

میتونم یه عالمه ایراد هم ردیف کنم ... از لوکیشن و چیدمان خونه که اصلا به خونه ی یه پزشک نمیخورد ... تا سیاه و سفید بودن فیلم... تا ... اما دلم نمیاد... 

فقط به این اشاره میکنم که یکی از موضوعات محوری فیلم این بود: شما اگه همسر دوستتون رو با یکی دیگه ببینید (که بوی خیانت بده) آیا به دوستتون میگین؟!

خداییش؟! آیا میگین؟!

 

نوشته شده در شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

خداییش دقت کردین هیچ کدوم از تئوری های علم اقتصاد تو ایران جواب نمیده... یعنی اقتصاد تو کشور ما هیچ نظم و قاعده و اصولی بر نمیداره...

اولین و ساده ترین اصل اقتصاد اینه که عرضه و تقاضا هر رو تابعی از قیمت هستند... قیمت که بره بالا تقاضا کم و عرضه زیاد میشه. البته این به نوع کالا (پست, ضروری, عادی و لوکس) هم بستگی داره اما در حالت نرمال, عرضه رابطه مستقیم و تقاضا رابطه عکس با تغییرات قیمت داره...

حالا تو ایران چه اتفاقی میافته؟! تا قیمت یه کالا میره بالا, به جای کاهش تقاضا, مردم میرن برای خریدش صف میبندن! جوری که تو نصف روز یه دفعه قحطی میشه و اون کالا نایاب!!! حالا این کالا میتونه دلار یا سکه باشه, پسته و آجیل باشه یا برنج و روغن (ببینید اینجا هم کالای لوکس داریم و هم ضروری و ...) در عوض عرضه کننده های ایرانی به طمع افزایش بیشتر قیمت, از فروش کالاهاشون خودداری میکنن و به این افزایش قیمت و تقاضا دامن میزنن!

حالا تو کشوهای دیگه با افزایش قیمت کالاها چه اتفاقی میافته؟! اگه کالا معمولی یا لوکس باشه خوب مردم به خاطر کاهش قدرت خریدشون تقاضاشون برای خرید این کالاها کاهش پیدا میکنه و  از سوی دیگه عرضه کالا به خاطر افزایش قیمت بالا میره. چون تقاضا کم شده و عرضه زیاد, به تدریج قیمت شروع میکنه به کاهش و این سیکل اونقدر ادامه پیدا میکنه تا به واسطه تعادل عرضه و تقاضا قیمت تعدیل میشه. البته بازم تاکید میکنم که فرض میکنیم کالا عادی باشه.

اما اگه کالا یه کم ضروری باشه مردم با اینکه تقاضاشون رو کم میکنن اما اعتراض هم میکنن. اون هم تو یه اقدام دسته جمعی و هماهنگ. مثلا قیمت شیر که کالای ضروری مردمه اگه بالا بره چند روز همزمان همه مردم خرید شیر رو تحریم میکنن تا عرضه کننده ها متحمل ضرر آنچنانی بشن و مجبور بشن که قیمت رو بیارن پایین! خیلی از این اقدامای هماهنگ و اعتراضات یکپارچه تو کشورهای دیگه دیده شده که به نتیجه هم رسیده.

البته تو ایران هم تک و توک از این اقدامات صورت گرفته و بعضا نتیجه هم داده. نمونه ش تحریم خرید پسته شب عید که باعث شد قیمت پسته تقریبا دیگه از یه حدی بالاتر نره و با نرخ مصوب هم تو اکثر میادین عرضه بشه.

اگه همین اقدام هماهنگ در مورد افزایش 100 درصدی قیمت ثبت نام ح.ج تم.تع هم اتفاق می افتاد مطمئنا اقدامات اصلاحی از سوی مسئولان صورت میگرفت. البته بودند افرادی که به هر دری زدند نتونستند این افزایش هزینه ثبت نام رو واریز کنند و انصراف دادند. اما حداقل 70 درصد مشمولین به هر ضرب و زوری بود ثبت نام کردند. حتی با قرض و قوله. که من به شخصه معتقدم برای حج تم.تع قرض گرفتن به معنای مستطیع نبودنه! (البته مراجع تقلید نظرات مختلفی دارند! من نظر شخصی خودم رو گفتم)

این همه افزایش قیمت اونم برای قشری که اکثرا تو سن بازنشستگی هستند و تو این شرایط اقتصادی و افزایش قیمتها, تو تأمین هزینه های رومزه زندگی هم موندن! اما به خاطر قداست ح.ج واجب, خودشون رو به هر سختی و مشقتی میندازن تا پولش رو فراهم کنن!

البته این انتظار زیادی یه! وقتی ارز مرجع دارو - که با جون آدما سرو کار داره- قطع شده دیگه این که جای خود داره!

کاش معنای دقیق مستطیع بودن هم به اندازه قداست این ح.ج برای مردم جا افتاده بود...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

دلم هوای سینما رفتن کرده. اونم دو نفره...

بهانه ش هم هست. همین فیلم بر.ف روی کا.جهای پیما.ن معا.دی...

فردا بی حرف پیش اگه جلسه ملسه برامون نذارن میخوام برای اولین سانس (احتمالا 11) مرخصی ساعتی بگیرم و با رضایی بریم سینما!

از بعد از تولد بچه ها همیشه اگه فیلمی اومده که وسوسه مون کرده با همین شیوه رفتیم دیدیمش!

تجربه ی خوب و جالبی یه... آهای پر مشغله ها! آهای عیالوارها... یه بار امتحان کنین! به امتحانش میارزه!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٧:٢٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

همیشه رسم بوده که خداحافظی اونم با بزرگان طی یه مراسم و بزرگداشتی انجام بشه که همین دفتر و دستگ خداحافظی رو به یادموندنی تر کنه!

دیروز مراسم خداحافظی مهد.و.ی کیا با فوتبال بود. اونم تو مسابقه ی فینال جا.م حذ.فی!

خوب طبعاً اگه این خداحافظی با برد پر.سپولیس همراه میشد که دیگه نورعلی نور بود و این خاطره خداحافظی برای کاپیتان با تعصب تیم, شیرین و گواراتر میشد...

البته تا همین جا هم که تیم قرمز خودش رو به فینال رسونده بود جای شکر و بسی تعجب داشت! دیگه قهرمان شدن که پیشکش!

نتایج بازیهای لیگ برتر و کارنامه این تیم خود گواهی یه که قهرمانی به قامت تیم سپا.هان بسیار برازنده تر بود...

به شخصه از بازی هایی که نتیجه نهایی ش تو پنالتی مشخص میشه بدم میآد چون خیلی حق و نا حق میشه... اما خداییش دیشب این پنالتی باعث شد که حق به حق دار برسه...

البته باید بگم که بنده یکی از طرفدارای دو آتیشه قرمزهام. اما خوب این دلیل نمیشه که بخوام واقعیت رو مخدوش جلوه بدم!!!!

این همه حاشیه رفتم که بگم: باخت تیم پیر.وزی خیلی هم دور از ذهن نبود. اما این امر چرا باید مراسم خداحافظی بازیکن پرتجربه و محجوب و مظلوم  تیم ملی سالهای نه چندان دورمون رو تحت تاثیر قرار بده...

اشکای دیشب کاپیتان دلم رو  فشرد... اصلا هیکس تو اون لحظه ازش دلجویی نکرد... فیلمبردارا جوری دنبال اون چهارگوشه زمین رو طی کردند انگار به جای خسته نباشی قهرمان, غمگین ترین شکست جهانی رو ثبت میکردند...

بابا اون تیم که این روزها تکلیفش معلومه... چرا مسایل رو با هم قاطی میکنین. درسته تیمش باخته اما قرار بود در انتهای این بازی از سالها تلاش و دوندگی این قهرمان تقدیر بشه!

طفلی تا مدتها خاطره خداحافظی ش طعم تلخ شکست رو یادش میآره...

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

-  تو دلت نیست بریم و گرنه یه کاری میکردی!

- یعنی چی؟! من که دیگه گفتم راضی ام! دیگه چیکار کنم؟!

- اگه راضی بودی یه تلاشی میکردی!

- خوب تو بگو چیکار باید بکنم تا من انجام بدم!

- خودتو گول نزن!

- فقط حس میکنم یه کم برای ما دیر شده. میترسم از اینی هم که هست بدتر بشه...

- دیدی گفتم با خودت رو راست نیستی!

- رو راستم. دروغ هم نگفتم.

 

اما روم نشد بهش بگم که هنوزم میترسم. هنوزم شک دارم... اینکه همه چیز رو به قیمت هیچ از دست بدیم و اونوقت دودش تو چشم بچه ها بره... بچه هایی که این روزها دارن با وابستگی هاشون بچگی میکنن... اونا به این کم و زیادا عادت کردن... شاید واسه همینه که دست و دلم نمیره که یه بخشی از کار رو به عهده بگیرم و دنبالش برم تا به نتیجه برسه.

هیچ کس رو سراغ ندارم که رفته باشه و بگه دقیقا همونی شد که میخواستم... بلاخره همیشه یه جای کار میلنگه!

میدونم که دارم دنبال بهانه میگردم ...

میدونم...

ریشه ها بدجوری دست و پای دلم رو بسته... دست خودم نیست...

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

خوب بخشی از صحبتهای دکتر فرهنگ رو تا جایی که یادم بود تو پست قبل گفتم. یه چند تا مورد کوچولوی دیگه هم گفت که خلاصه ش رو براتون مینویسم. فقط بازم تاکید میکنم که اینها فقط یادآوری مطالبی یه که به نظر من مفید اومده. تو کتابا و مباحث روانشناسی خیلی بهتر و کاملتر و درست تر از حرفایی که اینجا مینویسم اومده...

5- مردان بیشتر هدفمدار و زنان بیشتر رابطه مدارند

موقعیت یک- آقا میخواد بره سطل زباله رو بذاره دم در. با همون زیرپوش و شلوارکی که تنشه سطل به دست راه میافته.

خانوم: میخوای همینجوری بری بیرون؟!

آقا: خوب آره! میخوام سطل رو بذارم دم در. مهمونی که نمیخوام رم؟!

- اگه یکی ببیندت چی؟!

- خوب ببینه؟ الان آخر شبه. معلومه که لباس دیگه ای تن آدم نباید باشه خووو!

خوب آقا داره به هدف فکر میکنه و براش فقط رسیدن به اون هدف مهمه. یعنی گذاشتن سطل دم در. اما خانوم این وسط به حرفا و حدیثا و آبرو و داستان های در و همسایه هم فکر میکنه!

موقعیت دو- دو تا خانوداه با هم رفتند رستوران. از اول قرار میذارن پول رستوران دانگی باشه. موقع حساب کردن آقایون کل صورتحساب رو با هم نصف میکنن. اما اگه قرار باشه خانوما دانگ رو حساب کنن پول تک تک غذاهای هر خانواده رو حساب میکنن و این میون اگه مثلا خانوم یکی یه قاشق از سالاد خانوم اون یکی خانواده خورده باشه پول اون یه قاشق سالادی که خودش خورده رو هم حساب میکنه! چرا؟ چون فکر میکنه ممکنه اون خانوم فکر کنه که این چه خسیسه. از سالاد من خورده به روش نمیآره!!!!

6- اختلاف در نوع توجه: مردان دیداری و زنان شنیداری هستند.

موقعیت یک- خانم داره در مورد یه موضوعی با آقا صحبت میکنه. و آقا نگاهش به تی وی هستش. بعد از اتمام صحبت, خانم میپرسه:

- به نظرت کار من درست بوده؟!

- هووووم؟! کارت؟ در مورد چی؟!

- پس به من گوش نمیدادی؟! من دو ساعته دارم با دیوار حرف میزنم؟!

- هاااان! چرا... گوش دادم. فقط  آخرش نفهمیدم چی شد؟!

- تو هیچ وقت به من اهمیت نمیدی.....

خوب از اونجا که آقایون زمانی روی صحبتهای طرف مقابلشون تمرکز دارن که بهش نگاه کنن, اینه که بهتره تا وقتی که موقعیت مناسبی پیش نیومده و آقا حواسش به چیز دیگه ای هست باهاش صحبتهای جدی نکنین. چون اصلا به شما گوش نمیده. هر وقت خواستین صحبت مهمی بکنین یا در مورد چیزی به نتیجه گیری برسین زمانی رو برای صحبت انتخاب کنین که رو در روی هم نشستین و حواس آقا به تی وی یا چیز دیگه ای پرت نیست!

موقعیت دو- آقا داره با خانومش صحبت میکنه و خانوم هی از این اتاق به اون اتاق میره و داره خونه رو جمع و جور میکنه. آقا یه کم به صحبتش ادامه میده اما به مرور داره کلافه میشه. دست آخر هم قهر میکنه و میگه اصلا ولش کن! تو که حواست به من نیست!

وقتی آقا داره باهاتون صحبت میکنه هی از جلوی دیدیش دور نشین. چون رشته حرف تا زمانی دست آقایون میمونه و با تمرکز با شما صحبت میکنن که بتونن شما رو ببینن. از جلوی دیدشون کنار رفتن براشون به منزله بی توجهی به صحبتاشون میمونه.

7- مردان موقع حرف زدن خیلی فکر نمیکنند اما زنان حتی موقع حرف زدن هم به چند موضوع همزمان فکر میکنند 

خانم داره با آقا حرف میزنه و توی ذهنش حلاجی میکنه که چطور از وسط این بحث به یه موضوع دیگه ای با ظرافت اشاره کنه.  اما آقا وقتی داره در مورد موضوعی حرف میزنه روی همون موضوع متمرکزه و دیگه ایما و اشارات تلویحی رو خیلی به موضوعات جانبی ربط نمیده!

8 - مردان صریح حرف میزنند و منظورشان هم همان است. اما زنان بیشتر در لفافه حرف میزنند و معمولا منظورشان همان نیست!

آقا داره جلوی تی وی چرت میزنه و خانوم هی چپ و راست میره و میاد و از این ور و اون ور حرف میزنه تا توجه آقا رو جلب کنه و این اتفاق نمیافته. یه دفعه دیگه خانوم از کوره درمیره و میزنه زیر گریه که:

-تو اصلاَ منو دوست نداری. تو هیچ وقت به من توجه نمیکنی... تو ...

اینجا منظور خانوم این نیست که مردش هیچوقت بهش توجه نداشته بلکه منظورش اینه که من الان به توجه تو به طور خاص نیاز دارم. لطفا کمی منو لوس کن... نوازش کن... منو ببین!

اما هی غیر مستقیم و حتی شدیدتر این موضوع رو مطرح میکنه و نه تنها نتیجه نمیگیره بلکه باعث کدورت هم میشه. این جور مواقع به جای یکی به نعل و یکی به میخ یه راست برید سراغ اصل مطلب! برو کنارش بشین و سرت رو بذار رو پاش و ....

 

کاش به همین راحتی میشد نسخه ها رو پیاده کرد! پس ناز و عشوه و غرور زنانه رو کجای دلمون بذاریم!!!شیطان

نوشته شده در شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

دیروز از طرف اداره برامون جشن گرامیداشت روز زن گرفته بودند.

به نسبت برنامه های هر سال به نظرم برنامه ی پرباتری رو تدارک دیده بودند. دیدین معمولا تو این جشنها قسمت خسته کننده و طاقت فرساش, بخش سخنرانی و مهمان برنامه است! اما دیروز تمام نقطه قوت برنامه از بخش سخنرانیش شروع شد و تا پایان برنامه رو برای همه جذاب و مفرح کرد.

سخنران برنامه آقای دکتر فر.هنگ روانشناس بود که شاید بعضی از شماها برنامه ای ازش توی تی وی دیده باشین. به هر حال قیافه ش برای من آشنا بود اما برنامه ای ازش یادم نمیاومد.

موضوع صحبت ش مهمترین دلایل اختلافات و بحث و جدل ها توی زن و شوهرا و ارائه راهکار در این خصوص بود...

وااااااااای که از اون اول که شروع کرد احساس میکردم مرد مورد بحث ایشون رضایی و زن مورد بحث منم! این پست رو یادتونه؟!

آقای دکتر خیلی قشنگ با مقدمه چینی وارد بحث شد که من از اون مقدمات فاکتور میگیرم فقط نکات کلی بحث ش رو مطرح میکنم. همه اینا رو خودمون بارها و بارها تو زندگی مشترک مون تجربه کردیم اما شاید تکرارش باعث بشه که بار دیگه که با این موقعیت مواجه شدیم اولین و ساده ترین راهی که به ذهن مون رسید رو انجام ندیم. شاید راه بهتری هم باشه!

1- مردها اصولن دوربین و زنها نزدیک بین هستند.

موقعیت 1- زن توی آشپزخونه ست و دستش بنده و مرد توی کمد دنبال چیزی میگرده:

- خانم فلان چیز کو؟

- تو کمده.

- کجای کمد؟! پس چرا پیداش نمیکنم؟!

- بابا همین دیشب گذاشتمش اونجا!!!!

- من که اینجا رو زیر رو کردم نیست که نیست!

و خانوم میآد و با اولین نگاه توی کمد اونو پیدا میکنه و میده دست آقا! و آقا چشماش گرد شده که اون که همه کمد رو گشته بود پس این کجا بود که ندیدیش؟!

موقعیت 2- خانم از صبح رفته آرایشگاه و موهاش رو یه هایلات خوشرنگ کرده و ناخن هاش هم یه مانیکور چشم نواز. آقا از در میاد تو و در حالی که خانم حسابی موهاش رو شونها پریشون کرده و دستهاش رو هم برای اینکه ناخنهاش دیده بشه با ظرافت تو هوا تکون میده میره به استقبال آقا:

- سلااام عزیزم. خوش اومدی... خسته نباشی... (عشوه به حد وفور)

- سلام! ممنون. دارم از خستگی میمیرم. اینا رو از دستم بگیر که دستم افتاد!

- به نظرت چیزی عوض نشده عزیزم؟!

- هااااا؟ جای مبلا رو عوض کردی؟!

- !!!! مبلا الان دو ساله همین شکلی یه!

و............

2- تجسم فضایی مردها فعال تر و دقیقتر از زن هاست

موقعیت 1-  خانم میخواد ببینه بوفه ی جدیدی رو که خریده میتونه تو یه بخش از خونه جا بده یا نه. هی متر میکنه, با قدمهاش و یا شمردن موزاییک ها ابعادش رو مقایسه میکنه اما هنوز شک داره. پسر 7 ساله ش می آد و یه نگاهی به جا و بوفه میندازه و با اطمینان میگه : مامانی این جا نمیشه و بعد که امتحا میکنن میبینن که بعله! واقعا جا نمیشه!

موقعیت 2- هوا بارونی یه و خانوم و آقا تو ماشین نشستن. شر شر بارون روی شیشه دید رو کم کرده. آقا از کند ترین سرعت برف پاک کن استفاده میکنه و مشکلی هم حس نمیکنه. اما خانوم هی میگه بابا چرا خسیسی میکنی؟ برف پاک کن رو بذار رو دور تند. هیچی دیده نمیشه الان تصادف میکنی!!!!

3- مردان و غار تنهایی

آقا جلوی تی وی دراز کشیده و کنترل در دست هر دقیقه 6 کانال رو بالا و پایین میکنه بدون اینکه رو کانالی متمرکز بشه. در این شرایط اقا اصلا تی وی نمیبینه. بلکه موضوعی ذهنش رو درگیر کرده. بازی با کنترل و تی وی باعث میشه که فشارهای فکری ش رو کمی تخلیه کنه و بتونه روی موضوع بیشتر متمرکز بشه. ولی خانم از این جابه جایی کانال و سکوت و بیتوجهی به اطراف آقا کلافه میشه و هی این وسط نق و غر رو چاشنی میکنه. این مثل این میمونه که شما وارد غار تنهایی ایشون شدین و با اون اژدهای ته غار گلاویز میشین! البته خدا نصیب نکنه که این آقا همیشه تو دوران غار نشینی بسر ببره!!!!!

4- مردان تک فعالیتی و زنان چند فعالیتی

مردان در آن واحد تنها میتونن از عهده یک کار به خوبی بر بیان و انجام دو یا چند کار همزمان, همه ی کارها رو خراب میکنه. اما خانم هم زمان میتونه به خوبی از پس چند کار بربیاد! هم زمان که داره غذا درست میکنه با تلفن حرف میزنه, ظرفا رو میشوره, با بچه غذا میده و ....

 

راستش مطالب خیلی زیادی رو بهش اشاره کرد و براشون مثال زد که همه شون مثالهای عینی و ملموس زندگی های روزمره مون بود. اگه شد تو پست بعدی باقی چیزهایی که یادم بیاد رو با مثالاش مینویسم.

منم همه این تفاوتها رو میدونم اما گاهی یادم میره که رفتار رضایی ناشی از این تفاوتها است نه از سر لجبازی یا بی توجهی به من.

البته این معنیش این نیست که این دلایل میتونه سرپوشی بر همه بی توجهی ها و اشتباهات آقایون باشه. اگه دائمی شد باید دلیلش رو تو چیز دیگه ای جستجو کرد!

* میدونم که این مطالب خیلی فصیح تر و قشنگتر و دقیقتر تو متون روانشناسی و دیدگاه هایی که تفاوت مردان و زنان رو بررسی میکنه هست. من فقط خواستم تجربه شخصی م  رو از برنامه دیروز باهاتون سهیم بشم. امیدوارم که به دردتون بخوره.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

از وقتی خیلی کوچولو بود سعی کردم از هیچ چیز نترسونمش...و یا بهتره بگم نذارم از چیزی بترسه! چه از تاریکی چه از جک و جونور و حشرات و ...

وقتی یه سوسک میدیم با اینکه تنم مور مور میشد,خودم رو کنترل میکردم و به آرومی از صحنه محوش میکردم! تو کوچه و خیابون سگ و گربه می دیدم  آروم بهش نشون میدادم و از اینکه چقدر ناز و ملوسن حرف میزدم.

به راحتی وارد محیط های تاریک میشدم بدون اینکه بخوام از ترس از تاریکی چیزی بگم.

همه ی این مراعاتا انگار راه به جایی نبردند و دختر شیرین زبون خونه ی ما از جاهای دیگه همه ی این ترس ها رو گرفت ...

از پرستار اولش که چشمش به مگس یا سوسک میخورد جیغ بنفشی میکشید و فرار میکرد, ترس از حشرات رو یاد گرفت!

از پسر خاله ش ترسیدن از گرگ و غول رو  یاد گرفت و اینکه تاریکی ترس داره!

از بچه های توی مهد موجودی به نام جادوگر رو شناخت! هیولایی که تو تاریکی میاد و آدم رو تو خواب خفه میکنه!

به هر حال محیط و اجتماع اثرات خودش رو بچه ها میذاره چه مانع بشیم و چه نشیم!

اوایل سعی کردم که این ترس ها رو به روش نیارم و فقط با داستان و غیر مستقیم  بهش می فهموندم که این موجودات تخیلی وجود ندارند.

برای ترس از تاریکی, همیشه تو اتاقش نور اتاق رو کم میکنم تا اگه نیمه شب از خواب بیدار شد از تاریکی نترسه! گاهی هم خودم تا صبح پای تختش میخوابیدم که به مرور ارامش بهش برگرده!

اما اوضاع بهتر که نشد هیچ! تازه کار به جایی رسیده که حتی توی روز امکان نداره تنهایی دو متر ازم فاصله بگیره. من تو آشپزخونه م میاد پیش من. می رم تو اتاقا دنبالم میاد. دستشویی میخواد بره باید باهاش تا دم در دستشویی برم و وقتی خواست بیاد بیرون من حتما باید پشت در باشم تا اون تنهایی مجبور نباشه به هال برگرده!

دائم داره پشت سرش رو چک میکنه انگار که میترسه یکی پشت سرش باشه!

گاهی این ترسیدن رو به زبون  هم میاره و داداش ش هم میشونه که مثلا اون برای آوردن اسباب بازی ش  تنهایی به اتاقش نمیره چون میترسه! تنهایی نمیره دستشویی چون میترسه!

این باعث شده که پسری هم ناخودآگاه این ترسیدن رو یاد بگیره و اونم همین عادت رو پیدا کنه! این شده که به دینا گفتم حتی اگه میترسی تنهایی جایی بری اسم ترس رو نیار! بگو مامان میشه با من بیای چون کارت دارم! من همیشه باهات هر جا بخوای میام.

پریشب نصف شب از خواب بیدار شد و اومد پایین تخت تا پیش من بخوابه! گفت میترسم رو تختم بخوابم! بعد خودش رو بهم چسبود... بعد گفت جوری بغلم کن که رو زمین نباشم! بعد گفت اصلا پاشو بریم تو هال بخوابیم ... بعد دوباره گریه که خوابم نمیبره و میترسم. هر چی بغلش کردم و نازش کردم که عزیزم چی داره اذیتت میکنه. از چی میترسی ؟ بگو تا کمکت کنم... اما حرفی از اینکه از چی میترسه نزد. حس میکردم که انگار داره از حشراتی فرار میکنه که میخوان برن تو تنش . نمیخواد با جایی تماس داشته باشه . آخرش راضی شد بیاد تو تخت ما بخوابه و بعد از کلی کلنجار رفتن بلاخره خوابش گرفت!

خیلی نگرانش شدم. چرا علیرغم اینکه سعی میکنیم تمام محرک های ترسیدنش رو از بین بیریم اما بازم  ترساش داره بیشتر میشه.

منو که از دیدن سریالهای پلیسی و جنایی و حشره ای منع کرده و منم به خاطر اینکه اعتمادش برگرده به حرفش گوش میدم و نمیذارم برنامه ی مشکل داری در این خصوص تو خونه و جلوی اون دیده بشه...

در این خصوص با خواهر رضا صحبت کردم . دینا خیلی بهش اعتماد داره و راحت باهاش حرف میزنه. قرار شد با دینا باب صحبت رو جوری باز کنه  که دینا در این خصوص حرف بزنه ...

در نهایت عمه جون به دینا پیشنهاد داد شبا قبل از خوابیدن لشکر فرشته رو صدا کنه تا اونا شب که اون خوابیده از اون محافظت کنن. با اینکار آخرین چیزی که دینا موقع خواب بهش فکر میکنه فرشته ها و حفاظت و امنیته...

الان سه شبه که موقع خواب و بعد از خوندن کتاب قصه, بهش یادآوری میکنم که لشکر فرشته ها یادت نره. شب اول ازش اجازه خواستم که میشه منم از لشکر فرشته ها بخوام از منم مراقبت کنند؟ و اون موافقت کرد. فردا شب با آب و تاب گفتم مرسی که اجازه دادی لشکر فرشته حواسشون به منم باشه. چون من خیلی راحت و آروم خوابیدم و اونم گفت که دیشب برای اونم شب خوبی بوده.

این سه شب رو بدون کابوس و بیدار شدن تو نیمه شب گذرونده ولی همچنان دوست داره پایین تختش  و کنار من بخوابه و یا حتی اصرار داره تو تخت داداشش که نرده داره بخوابه. انگار وجود نرده بهش حس امنیت میده...

حالا ببینیم این لشکر فرشته ها میتونن اونو ببرن روی تخت خودش و اجازه بدن که منم برگردم توی تخت خودم یا نه؟!!!!!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

دختر عسل بلای خونه ی ما دیگه داره واسه خودش خانومی میشه... هر روز که میگذره رفتارهای پخته تری ازش میبینم که بابتش ته دلم غنج میره...

گاهی اوقات که داداشی ش بد قلقی میکنه و غذا نمیخوره اونقدر قشنگ با بازی و هیجان کل غذا رو بهش میده که بیا و ببین!

جدیداً با بچه های کوچولو خیلی قشنگ اُخت میشه و سعی در سرگرم کردن و آروم کردنشون میکنه! جوری که خواهر کوچیکه که با پسریش ایران اومده بودند ناخودآگاه پیشنهاد داد کاش میشد یه مدت دینا بیاد پیش من تا کمک م کنه!

حرفا و تحلیلاش خیلی تغییر کرده و آدم حس میکنه که این وروجک حواسش به همه چیز هست و داره تو ذهن خودش همه چیز و همه حرفا و رفتارها رو حلاجی میکنه.

دختر عسل بلای من امسال مهر میره کلاس اول! باورم نمیشه که به این سرعت اون فسقلی خوش سر و زبون وقت مدرسه رفتنش شده! جداً که این قافله عمر عجب میگذرد!!!

اما این بزرگ شدن باعث نشده که مثل همه دختر بچه های خیال پرداز به عروسی کردن و عروس شدن فکر نکنه!

دیشب موقع خواب میگه:

- مامان! آدم بزرگ بشه حتی با پسر خاله ش هم میتونه عروسی کنه؟!

- !!! خوب ! تونستن که آره! اما آدم باید تو انتخاب ش خیلی چیزها رو در نظر بگیره. اینکه اون موقع که بزرگ شدی چه آدمی هستی و از چه آدمی بیشتر خوشت میاد؟! الان برای انتخاب خیلی زوده! (توی ذهنم داشتم فقط برای یه لحظه پسر خواهر بزرگه رو که حدود 10 ماه ازش بزرگتره رو تصور میکردم و اینکه این دو چقدررررر هیچ ربطی به هم ندارن!)

- من حتی اگه بزرگ بشم هم میخوام  با پسر خاله کوچیکه عروسی کنم!

- عزززززززززززززیزم! اون که فقط 7 ماهه شه! خیلی از تو کوچیکتره! (خوب لااقل خیالم راحت شد که به اولی فکر نمیکنه*!!!! )

- خوب چه عیبی داره؟! اونم بزرگ میشه!

- (دیدم چه کاری یه حالا سر همچین حرفی باهاش چونه بزنم!) خوب شاید! دیگه بخواب عسلم! شب به خیر! خوابای طلایی ببینی! راستی لشکر فرشته ها**یادت نره!

 

*با اینکه میدونم بچه ها تو این سن تو خیال پردازی هاشون با هم عروسی میکنن اما دست خودم نیست خوب! من عاشق پسر خواهر بزرگه هستم. ولی چه ربطی داره!

**این خودش یه پست جداگانه رو میطلبه که به زودی در موردش مینویسم!

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak