Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

یادمه قبلا هم وبلاگ فرزندپروری رو تو وبم معرفی کرده بودم.

به همه ی مادرا و پدرا و کلا هر کسی که دلش میخواد در رابطه با بچه ها مطالب مفید و تجربیات آموزنده ای رو بخونه توصیه میکنم حتما پستهای این وب و وب خانم لنزبری (که نویسنده وب فرزندپروری مطالب ایشون رو تو وبش ترجمه میکنه و از تجربیات مشابه خودش مینویسه) رو دنبال کنند.

یکی دو پست اخیر وبلاگ فرزندپروری به محدودیت و قانون اختصاص پیدا کرده. اینکه در مواجهه با درخواستای ریز و درشت بچه ها, چطوری حد و مرز تعیین کنیم و چه جوری سعی کنیم که به این محدودیتها پایبند باشیم تا بهترین نتیجه رو بگیریم.

تجربه شخصی به من ثابت کرده محدودیت و وضع قانون - حتی در خصوص چیزهای روتین روزمره- در روند تربیت بچه ها خیلی موثره و به مرور اونها رو قانونمند و منطقی بار میاره.

خواسته های بچه ها اگه تحت کنترل نباشن معمولا حد و مرزی نداره و به محض اجابت یه خواسته, خواسته بعدی شون پر شاخ و برگ از تر از قبلی مطرح میشه. حالا تصور کنید شما معمولا در شرایط عادی در مقابل اغلب خواسته ها تسلیم میشین و ناغافل وقتی شرایط کمی عوض میشه و به ناچار محدودیتی ایجاد میشه, فرزندمون گیج میشه که این محدودیت یه دفعه از کجا پیداش شد. اون وقته که لجبازی و جیغ و فریاد و کشمکش ما رو غافلگیر میکنه.

البته من صلاحیت اظهار نظر کارشناسی در این خصوص ندارم. اینایی رو هم که میگم از تجربیاتی که در طول دوران مادری به دست آوردم. اما تو وبلاگ فرزند پروری, به درستی و وضوح این موضوع بررسی شده. بخش ی از متن ترجمه شده در این وب رو عیناً اینجا میذارم تا موضوع شفاف تر توضیح داده بشه:

" کودکان نیاز دارند که در موقعیتهای زیادی به آنها استقلال داده شود و به انتخابهای آنها احترام گذاشته شود. در همین حین، آنها نیاز دارند که بدانند در جایگاه مدیریت و ریاست قرار ندارند و ما این موضوع را از طریق راهبری مهربانانه، مصمم و بااعتماد به نفسمان به آنها نشان می دهیم. این که چگونه بین این نیازهای به ظاهر متضاد تعادل ایجاد کنیم ممکن است پیچیده به نظر آید. ما چگونه باید بفهمیم که چه زمانی بچه های ما حق انتخاب دارند و کی آنها به ما نیاز دارند تا برایشان این انتخاب را انجام دهیم؟

 ای کاش زمانی که به بچه هایمان آزادی بیش از اندازه ای می دهیم و سبب می شویم که به صورت ناخوشایندی احساس قدرتمندی کنند، آنها می توانستند این مطلب را به ما بگویند ولی با وجود این که آنها احتمالا چنین کاری نخواهند کرد اما این احساسات ناخوشایند معمولا در رفتارهای کودک نمود پیدا می کند؛ یعنی وقتی آنها لجبازتر می شوند، نق می زنند، بی توجهی می کنند، دائما به ما می چسبند و یا مکررا ما را می آزمایند. آنها این کارها را تا زمانی که ما کمکی که بدان نیازمندند را به آنها بدهیم ادامه خواهند داد؛ یعنی تا زمانی که ما برای آنها تصمیم گیری کنیم." *

من در خصوص دینا و سو.رنا هرجا با دقت و با پشتکار به قوانین پایبند بودم و پاش وایستادم , نتیجه خوب و موثری گرفتم. و هر جا کوتاهی کردم, خوب به تبع نتیجه بخش نبوده.

چند تا مثال در مورد قوانین غذا خوردن تو خونه مون براتون میزنم:

 -ما غذامون رو سر میز غذا خوری میخوریم و موقع غذا خوردن تی وی خاموش میشه. یعنی اجازه نداریم جلوی تی وی یا جای دیگه ای غذا بخوریم.

-وسط غذا آب نمیخوریم.

- تا جایی که بشه غذاهای مورد علاقه ی خانواده تو خونه طبخ میشه یا حداقل غذا جوری یه که بخش از اون برای همه قابل خوردنه. پس سر میز اگه کسی بگه من این غذا رو دوست ندارم , غذای دیگه ای براش سرو نمی شه و باید با خوردن اون بخش که براش قابل قبوله خودش رو سیر کنه. مثلا بچه ها بادمجان یا بامیه دوست ندارند. اما باقی قسمتهای خورش - مثل آب و گوشت- رو دوست دارن و اونو با پلوشون می خورن. البته هیچ وقت هم به خوردن چیزی که دوست ندارن مجبور نمیشن.  

- غذا باید طی زمانی که خانواده سر میز هستند خورده بشه. بعد از جمع شدن میز, دیگه از غذا خبری نیست.

مجموعه قوانین فوق تا حد امکان توسط همه ی اعضای خانواده رعایت میشه. خدا رو شکر دینا از اول خیلی خوب و تقریبا منطقی با قوانین ( از جمله قوانین مربوط به میز غذا) برخورد میکرد ولی گل پسری گاهی به شدت در مقابل قوانین مقاومت میکنه و در برخی موارد شده تا دو ساعت به گریه و لجبازی ادامه میده. 

هر وقت من و بابائی ش سر مواضعمون میایستیم و بدون عصبانیت و با آرامش سعی میکنیم که متقاعدش کنیم که قانون عوض نخواهد شد, در نهایت موفق میشیم. اما خدا نکنه که این وسط یه چیزی درست پیش نره, مثلا مهمون داشته باشیم و توصیه های مهمون (که راضی نمیشه پسری همین جوری به گریه ادامه بده یا گرسنه بمونه) یه کم کار رو خراب کنه یا یکی مون نتونه آرامش ش رو حفظ کنه و پسری حس کنه که این یه جنگه و اون نباید توش بازنده باشه. حتی اگه در نهایت مجبور باشه گرسنه بمونه اینو میپذیره اما نمیخواد تسلیم بشه!

یه قانون دیگه هم ما تو خونه مون داریم و اون اینه که :  دیدن سی دی تا قبل از ساعت 6 عصر (تابستونا) و حالا که هوا زودتر تاریک میشه تا قبل از تاریک شدن هوا مجازه. وقتی هوا تاریک بشه بچه ها دیگه مجاز به دیدن سی دی نیستند. اخیرا پسری گیر میداد که شب هم سی دی ببینه. من که حس کردم دقیقا میخواد واکنش منو امتحان کنه که آیا گریه و جیغ و داد و لجبازی ش میتونه این قانون رو دور بزنه یا نه!

یه روز عصر بعد از اینکه سه بار یه سی دی رو دیده بود گیر داد که دوباره! منم گفتم دیگه شب شده و اجازه دیدن سی دی رو نداره. فردا که هوا روشن شد میتونه همین سی دی رو دوباره ببینه. یه دفعه زد به گریه و مثل ابر بهاری گریه کرد. جوری که دل سنگ رو هم آب میکرد. بچه م دینا خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بود و گفت:

- مامانی همین یه بار رو اجازه بده ببینه!

- نه عزیزم. اولا که همین امروز سه بار این سی دی رو دیده! بعدش هم قانون قانونه. باید یاد بگیره که بهش عمل کنه!

سو. رنا: همین یه بار! فقط همین یه بار! قووووول میدم!

من : میدونم عزیزم که بازم دلت میخواد این سی دی رو ببینی. اما قبلا هم گفته بودم. وقتی هوا تاریک بشه دیگه اجازه ندارید که سی دی ببینید.

اما سو.رنا نمیخواست زیر بار این قانون بره و با شدت تمام شروع کرد به گریه.

بهش گفتم: میتونی گریه کنی عزیزم. اما خواهری داره مشق مینویسه و حواس ش پرت میشه. برو تو اتاق وسطی گریه کن. وقتی گریه ت تموم شد بیا پیش ما.

اینبار شدت گریه ش رو برد بالا. منم رفتم جلو بغلش کردم و با هم رفتیم تو اتاق وسطی. چون رفتن به اتاق وسطی به نوعی به عنوان جریمه براش تلقی میشه شروع کرد به دست و پا زدن و گفتن اینکه :

- ننننننننننه! نمیخوام تو این اتاق باشم (البته خودمم تو اتاق پیش ش بودم و در اتاق هم باز بود) منو ببر بیرووووووون! ......... تو رو خدا وقتی هوا روشن شد میتونم باز سی دی ببینم؟!

- معلومه که میتونی. اما یه شرط داره. اگه میخوای از اتاق بیای بیرون دیگه باید آروم باشی. اما اگه دلت میخواد گریه کنی باید همین جا بمونیم تا گریه ت تموم بشه.

همه ی این گفتمان ها در حالی بود که توی بغلم بود. وقتی مطمئن شد که به هیچ وجه امشب دیگه نمیتونه سی دی ببینه, آروم شد و گریه ش بند اومد و شروع کرد به محکم کاری برای سی دی دیدن فردا. منم همین طور که نوازشش میکردم بهش قول دادم که فردا تا وقتی هوا روشن باشه می تونه سی دی ببینه. از اتاق که اومدیم بیرون انگار یه آدم دیگه شده بود. شاد و پر هیجان افتاده بود رو دنده ی پر حرفی و کلی حرفای با ربط و بی ربط بود که برام تعریف میکرد ...

از اون شب به بعد دیگه هیچ وقت سر دیدن سی دی بعد از تاریک شدن هوا باهام چونه نزد!

اما فعلا یه داستان جدید داریم! موقع غذا خوردن اگه پیشخون جلوی صندلی غذاش جلوش نباشه (گاهی از همون اول میگه من میخوام صندلیم رو بیارم جلو و ظرف غذام روی میز باشه نه رو پیشخون) وسط غذا از صندلیش میاد پایین و پروسه ی غذا خوردنش دچار وقفه میشه.

فکر کنم باید یه تجربه مشابه گریه و لجبازی رو از سر بگذرونیم تا ایشون یادش بیاد که باید به قوانین احترام بذاره. حتی اگه مجبور باشه یه شب گشنگی بکشه!

 

 

* ادامه این مطلب رو میتونین تو این لینک دنبال کنین.

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

نتیجه بی میلی به تماشای رسانه ی ملی (یا همون میلی!!!) این میشه که دخملی تا دم در مدرسه میره و با در بسته روبرو میشه!

البته من مثلا صبح جوانب احتیاط رو رعایت کردم و پرده رو زدم کنار! اما فقط دیدم آبها یخ زده و برف چندانی روی زمین نیست! بعد با خودم فکر کردم که خوب! واسه یخ زدگی که دیگه مدرسه تعطیل نمی کنن!

بعدش هم دفعه های قبلی که مدارس به هر دلیلی تعطیل میشد, انواع و اقسام تماس ها و تلفن های دوستان ما رو از این اتفاق خجسته مطلع میکرد! اما انگار دیشب خیلی ها نسبت به دیدن تی وی بی میل بودند! چون هییییییچ کی بهمون خبر نداد!

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

نه سال! نه سال! نه سال زندگی مشترک!... بذار یه کم مزمزه ش کنم!

نه سال!

چه حس خوبی دارم از گذر این سالها... از حدود یه دهه زندگی مشترک که قبل از اون بیشتر از یه دهه شناخت و آشنایی هم پشتش بوده... چه خوب که ما این فرصت رو داشتیم که با فراغ بال همدیگه رو محک بزنیم و از انتخابمون مطمئن باشیم... فرصتی که این روزا دُر نایابه و نصیب هر کسی نمیشه...

زندگی بالا و پایین زیاد داره. شادی و دلخوری توش فراوونه. اصلا همینا است که عیار اون انتخاب رو محک میزنه ... مهم اینه که در تمام این فراز و نشیب ها, حرکت زندگی رو به جلو و رو به تکامل باشه.

رضایی این روزها رو خیلی دوست دارم. خیلی خیلی خیلی بیشتر از همیشه. رضای این روزها شاده. حداقل شادتر از قبل. توی چشماش برق زندگی رو می شه پیدا کرد. چیزی که مدتی بود هر چی دنبالش می گشتم پیداش نمی کردم. اتفاق جدیدی نیفتاده بود. فقط یه مدت رفته بود تو غارش و دلش نمی خواست از توش در بیاد. اما خدا رو شکر به کمک خواهری مهربونش تونستیم بکِشیمش بیرون. آخه بابا هر چیزی حدی داره!

خودش هم می دونه وقتی سرحال نیست چقدر نفس کشیدن تو خونه برای ما سخت میشه. خونه بدون روح زندگی واسه آدمای توش فقط چند تا دیواره. این دیوارا گاهی حتی حرکت میکنن و هر لحظه تنگتر میشن و میخوان خفه ت کنن. اما وقتی حس و شور زندگی توش جاری باشه دیوارها هم از ذوق شون می خوان پرواز کنن و اون وقته که تو حس می کنی هیچی برای رسیدن به اوج خوشبختی جلودارت نیست.

مگه خوشبختی چیه؟ برای من خوشبختی یعنی نفش کشیدن تو خونه ای که زندگی درش جاریه. روح داره. بهت لبخند می زنه. به هر گوشه که نگاه کنی بتونی پیداش کنی. این رو می تونی تو صدای جیغ و شادی بازی بچه ها وقتی با بابائیشون همبازی می شن, تو نگاه قدرشناسانه ی رضایی وقتی از خوردن غذای مورد علاقه ش کیفور شده, وقتی علیرغم خستگی ش سعی میکنه - برعکس این اواخر- کمی تو کارا کمک م باشه. سعی میکنه کمی زودتر بیاد خونه و ... پیدا کنی.

خوشحالم که رضایی داره سعی میکنه اون دوره گذار رو پشت سر بذاره.

و امروز از پشت سر گذاشتن تک تک روزهای این زندگی مشترک, خاطرات و ثمراتش  حس غرور بهم دست میده.

خدایا ازت ممنونم که منو لایق داشتن همسری چون رضایی و بچه هایی چون دینا و سورنا دونستی...

ممنونم.

نوشته شده در چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

از اول هفته حس کم خوابی و خوابالودگی ولم نمیکرد. این دو سه روز رو با خستگی ناشی از کم خوابی شروع کردم و هر روز به خودم قول میدادم که دیگه اون شب زودتر بخوابم. و این میسر نشد تا دیشب.

 دینایی بچه م هنوز دو هفته از سرماخوردگی قبلیش نگذشته بود که دوباره سرما خورده. دیروز عصر هم بدقلق و بی حوصله از تبعات آبریزش, اصرار داشت که جای خوابش رو توی هال براش بندازم تا در کنار ما استراحت کنه. با اینکه همیشه عاشق شلغم و سوپه اما دیشب اصلا میلش نمیشد و این بود که بعد از خوردن شربت سرماخوردگی از ساعت شش عصر خوابید و علیرغم اصرار من برای خوردن سوپ و شلغم, راضی نشد که از خواب پاشه.

زود خوابیدن دینایی بهانه ای شد که من و رضایی و سورنا هم بعد از خوردن شام همونجا توی هال ولو بشیم و خوابمون ببره. یه دفعه چشمام رو باز کردم و دیدم ساعت تازه نه و نیم شبه و همه خوابن. بچه ها رو یکی یکی بغل کردم و بردم سرجاشون خوابوندم. دستگاه بُخور رو هم نزدیک تخت دینا روشن کردم تا تنفسش رو بهتر کنه. 

برای اینکه مراقب دمای بدنش باشم همون جا پای تختش واسه خودم جا انداختم و خوابیدم. نیمه های شب دینا از خواب پا شد و آب خواست. بعدش هم گیر داد که اونم میخواد بیاد پایین پیش من! بعد هم اصرار که موبایلت که صبح ها از خواب بیدارت میکنه رو بده من بذارم زیر بالشم تا فردا من تو رو بیدار کنم! دیدم خیلی خوش اخلاق نیست و نمیشه باهاش چونه بزنم. این بود که قبول کردم. فقط گفتم زیر بالش نذار کمی از خودت دورتر بذارش.

دیگه خوابیدیم و من تو خواب و بیداری هی با خودم ذوق میکردم که آخ جون امشب چه کش اومده و طولانی تر شده. کمبود خوابم اینجوری جبران میشه. دیگه یه موقعی به خودم اومدم که نه بابا! این کش اومدن زمان یه کم غیر طبیعی داره میشه. نکنه صدای زنگ آلارم موبایل* رو نشنیده باشم؟! پاشدم رفتم توی هال و توی تاریکی سعی کردم عقربه های ساعت رو پیدا کنم و بخونم.

هی وای من! ساعت بیست دقیقه به هفت صبحه!!!!! حالا من کی باید پا میشدم؟ پنج و نیم!

خلاصه دیگه نفهمیدم چه جوری رضا و دینا رو از خواب بیدار کردم . دینایی حال و روزش خیلی بهتر از دیشب بود. با سرعت نور خوراک لوبیایی که از شب قبل آماده کرده بودم رو براشون گرم کردم و بعد راهی شون کردم! خدا رو شکر که اونا به موقع از خونه رفتند بیرون. اما خودم نه رسیدم صبحونه بخورم و نه درست و حسابی آماده بشم. با وجود صرف نظر از همه این کارا به کلاس ورزش صبح (که ساعت 7 شروع میشه) هم نرسیدم.

اما این اتفاق یه خوبی بزرگ داشت و اون اینکه من دیشب یه دل سیر خوابیدم. هر چند به خاطر شرایط سرماخوردگی دینا, بیدارخواب بودم اما از بعد از تولد بچه ها من به این بیدار خوابی عادت دارم. مهم اینه که دراز کشیده باشم. همین خستگی و کم خوابی م رو برطرف میکنه.

امروز کلی سرحالم و دیگه به خاطر کم خوابی اول هفته, منتظر رسیدن آخر هفته نیستم! اینهم نیمه پُر یه اتفاق غیرمنتظره!

 

* بعد از پیدا کردن موبایل, کاشف به عمل اومد که موبایل خاموش شده! یه موبایل خاموش هم که دیگه کاری ازش برنمی آد!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

از اون روز که خبر آتش‌سوزی یه ساختمان در خیابان جمهوری شنیده شد, متعاقبش فیلم و عکسهای متعدد این حادثه تو دنیای مجازی و تی وی داخلی و خارجی پخش شد و همه شروع کردن به انواع و اقسام تحلیل و مقصر کردن این و اون و بیشتر از همه آتش نشانی!

اونقدر فیلم و عکسا دردناک و متاثر کننده است که من فقط موندم اونایی که تو اون لحظه دارن فیلم یا عکس میگیرن به چی فکر میکردن! چطور تونستند سیخ یه جا وایسند و لحظه لحظه ی این اتفاق وحشتناک رو ثبت کنند!

انگار که صحنه واقعی نیست و شاهد یه صحنه ی در حال بازی شدن از یه فیلم اکشن هستند!

اون آب پاش هاش ماشین آتش نشانی دیگه اوج تراژدی بود. انگار میخوان جای نجات دادن اون بدبخت اون بالا , کمی خنک ش کنن!

نمیخوام با نوشتن این روایت تکراری از اون حادثه دوباره حال همه رو بد کنم! موضوع به اندازه کافی تأسف برانگیز و تحقیر کننده هست!

تمام حرف من اینه که چرا وقتی در مورد یه حادثه ای فیلم یا عکسی رو میشه, اینهمه آدم صاحب نظر و شماتت کننده از داخل و خارج سر بلند میکنن و تئوری میدن و تو دادگاه خودشون  مقصرین ظاهری رو محاکمه میکنن, حکم میدن و محکوم میکنن و ... یه مدت هم این موضوع رو صدر خبرها هست و بعد از یه مدت می ره میشه جزوی از تاریخ! نه اون اتفاق - فارغ از جبهه گیری ها و دنبال مقصر گشتن ها- واکاوی می شه و نه راهکار اصلاحی برای جلوگیری از اتفاقای مشابه اندیشیده میشه.

چرا میگم این کارا نمیشه؟ چون چند وقت بعد یه گوشه دیگه این کشور مشابه همون اتفاق پیش می آد و باز همون سیکل معیوب کی بود کی بود من نبودم تکرار میشه و دوباره آب ها که از آسیاب افتاد نخود نخود هر که رود خانه ی خود!

میدونین چند تا حادثه مشابه اون آتش سوزی و عدم اقدام به موقع و صحیح برای نجات از سوی مسئولین ذیربط باعث شده جان یه عده از دست بره. نمیخوام با این حرف کل زحمات این قشر رو نادیده بگیرم. موارد بسیاری هم بوده که با از خود گذشتگی جون افراد رو نجات دادن.

صحبت من سر عدم آموزش و عدم انجام مانورهای مفید و کاراست. همیشه وقتی از این دست اتفاقای بد میافته, زنجیره ای از اشتباهات دخیلند و نه فقط یه لحظه غفلت! زنجیره اشتباهاتی که یکی ش غلبه کردن ترس بر عقل اون کارگرا بوده که به نظرشون رسیده اگه از پنجره آویزون بشن جونشون در امان تره تا اگه تو ساختمون منتظر کمک بشن! یکی دیگه ش اینه که مامور آتش نشانی به جای اینکه به فکر باز کردن تشک نجات یا درست کردن نربون باشه شلنگ آب و کف رو گرفته سمت اون بدبخت!

باقی مردم با جیغ و فریادشون چنان فضای وحشت و اضطرابی رو اون پایین فراهم کردن که قربانی ها به جای تمرکز, نتونن بیشتر اون بالا دووم بیارن!

کاش این جور اتفاقا به جای اینکه خوراک خبری واسه روزنامه ها و سایت های خبری داخل و خارج فراهم کنن, بشن یه تلنگر واسه اینکه جلوی اتفاقای مشابه رو بگیرن. به هر حال آدمیزاده و هزار خطا... اینکه از این خطاها درس بگیریم ارزشمنده...

کاش دیگه شاهد این جور اتفاقا و حوادث تلخ نباشیم...

نوشته شده در یکشنبه ٦ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak