Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

دیروز سر کار حدودای ظهر سوزش گلوم شروع شد. از همون اول اونقدر غصه م شد که نگو. با خودم گفتم واویلا! اول من مریض میشم و بعدش هم تو خونه همه از من میگیرن و تا یکی دو هفته بساط مریض داری تو خونه مون به پاست!

با این افکار تصمیم گرفتم کمی پیشگیری کنم و دو تا قرص کداکس رو با هم خوردم. وااااای! چشمتون روز بد نبینه! یه ساعت بعدش در حالی که داشتم روی یه فایل اطلاعاتی و آماری کار میکردم و نیاز به دقت و تمرکز داشتم دیدم سرم داره گیج میره. چشمام سیاهی میره. دستام گُر میگیره و تمام تنم داره مور مور میشه! یه لحظه خیلی ترسیدم. همکارم رو صدا زدمو بهش گفتم ببین حواست به من باشه اگه دیدی افتادم رو میز بدون سکته ای چیزی کردم و از اثرات دو تا قرص با هم خوردنه! تازه تو همون لحظات گیجی و دَوَران سرم داشتم به این فکر میکردم که وقتی خوردن دو تا قرص با هم همچین اثری داره پس لابد 4 تاش رو که بخورم راحت خودکشی کردم رفتم پی کارم!!!!!

توی راه که دنبال دینایی میرفتم با اینکه هوا خیلی سرد بود اما شیشه ماشین رو دادم پایین تا کمی حالم بهتر بشه. خلاصه با چه فلاکتی رسیدم خونه بماند. اما دیگه رسیدم خونه افتادم. یه یه ساعتی رو مبل دراز کشیدم ولی مگه پسری میذاشت! هی میرفت و میاومد و انگشتش رو تو چشمم میکرد که مامانی نخواب! پاتو (پاشو!) چِمباتو مَمَند (چشماتو نبند!) .

خدا رو شکر که رضایی زنگ زد و گفت که امروز داره زود میآد خونه که با صدای بی حال من روبرو شد. طفلی سر راهش کلی شلغم و لیمو شیرین و ... خرید و اومد خونه. منم دیگه همه چی رو به اون سپردم و بی هوش شدم.

وای که چقدر دنیا شیرین میبشه وقتی مسئولیت بچه ها رو دوشت نباشه و تو بتونی چشمات رو بدون دغدغه ببندی...

بابا رضایی مهربون شلغم رو پخت... شام بچه ها رو داد و حتی برد خوابوندشون... وااااااااای! چه رویایی! اینجوریا باشه که من همه ش دلم میخواد مریض بشم که؟!

کاش وقتهایی که مریض نبودم هم گاهی اوقات- به خدا فقط گاهی اوقات- رضایی اینجوری با من همکاری میکرد...

اما باز هم به خاطر دیشب ازش ممنونم.

بابا رضایی مهربون! مرسی بابت دیشب و مرسی بابت همه مهربونی هات...بغل

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۱ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

دیروز تو جلسه بودم که مربی مهد دینا رو موبایلم زنگ زد. گفت میخواد در مورد دینایی باهام صحبت کنه. نشد تو جلسه ازش بپرسم چیزی شده یا نه؟! تا جلسه تموم بشه و من بتونم باهاش تماس بگیریم دلم مثل سیر و سرکه میجوشید...

بعد از جلسه بهش زنگ زدم. بعد از سلام و احوال پرسی پرسید:

- دینا تو خونه چطوره؟

- خیلی خوبه. خصوصا این روزها. چطور مگه چیزی شده؟!

- نه! نگران نشید مطلب جدیدی پیش نیومده. فقط در مورد ناخن خوردن دیناست! چند وقته ناخن هاش رو نگرفتید؟!

- خیلی وقته! شاید حدود شش ماه! اتفاقا همین آخر هفته ای داشتم ناخن دینا و داداشش رو میگرفتم. البته فقط ناخن پا! بهش گفتم مامانی ببین چقدر ناخن هات به گوشت انگشتات چسبیده. انگشتات داره کم کم بد شکل میشه. جوابم داد که مامانی آخه همه ش یادم میره و حواسم پرت میشه و بعدش اینجوری میشه. اوایل به روش نمیآوردیم. بعدش از راه جایزه وارد شدیم. خصوصا خاله ش . همیشه میاد و به ناخنهاش نگاه میکنه و بهش میگه فکر کنم این هفته ناخنهات بهتر شده. اگه بازم بهتر بشه یه جایزه پیشم داری. حتی گاهی وانمود کرده که ناخنهاش بهتر شده و بهش جایزه هم داده. دینا خیلی از لاک زدن و طراحی کردن رو ناخن خوشش میاد. منم از این راه سعی در تشویقش داشتم. اما همچنان وقتی حواسش نیست بازم ناخنش رو میجوه!

- منم سر کلاس توی مهد خیلی زیر نظر دارمش اما خوشبختانه نه استرس داره نه هیجان زده زیاده و نه دپرسه که بگم اینا عوامل ناخن جویدنش باشه. گفتم ببینم شاید عاملی توی خونه براش ایجاد شده!

- اتفاقا این روزها خیلی سرحال و شاده. کلی هم با داداشش سر و کله میزنه. البته داداشش بهش زور میگه اما من سعی میکنم اینجور مواقع به دینا حق بدم و طرف اونو بگیرم تا حس نکنه که داداشش داره حقی ازش ضایع میکنه. اینه که گاهی حتی با وجود سن کمش خیلی خوب با داداشش مدارا میکنه. تازه کلی هم تو دنیای خودش به من کمک میکنه. همین دیشب سر شام با اشتیاق تمام میز شام رو چید.

- چه خوب! کاش اینا رو به ما بگید تا ما تشویقش کنیم. شما زیاد با ما تماس نمیگیرد.

- خوب راستش خودم همیشه تو خونه بابت کارهای خوبش, نقاشی یا کاردستی های قشنگش و یا حتی کارهایی که از مهد میاره خونه تشویقش میکنم. حتی به باباش میگم شب با جایزه بیاد خونه. اینه که خیلی به ذهنم نرسید از سیستم تشویق توی مهد استفاده کنم. اما اگه این امکان وجود داره چشم. از این به بعد بیشتر باهاتون تماس میگیرم.

- منم طی این مدت که دینا ناخن میجوه هر راهکار و تشویقی رو تو مهد براش بکار بردم اما جواب نداده. ضمن اینکه توی مهد عاملی رو براش پیدا نکردم. حالا که شما هم میگین عامل تشدید کننده ای توی خونه برای اینکارش وجود نداره, حتما دیگه براش عادت شده. با اینکه همه روانشناسا این کار رو منع میکنم اما من پیشنهادم اینه که وقتی خوابه به ناخنهاش از این لاکهایی که مخصوص منع از جویدن ناخنه و تلخ مزه است بزنید. اما به هیچکس نگید و اگه شکایتی در این خصوص کرد بهش بگید که بس که ناخن ت رو خوردی گوشت ناخنت تلخ شده!

- اتفاقا چند وقت پیش تو داروخونه چشمم به تبلیغش خورد. خواستم بخرم اما گفتم بذار یه کم دیگه بگذره شاید از سرش بیفته. شاید بد نباشه دیگه الان که حدود 6 ماه هم گذشته اینو امتحان کنم!

- آره به گمانم یه هفته امتحان کنیم ببینیم نتیجه ش چی میشه. دینا دختره و  ناخن  انگشتاش کم کم داره بد فرم و زشت میشه. ممکنه همینطوری بمونه و تو بزرگسالی همین مایه سرخوردگیش بشه. 

- چشم. حتماً

خلاصه که دیشب رضایی این لاک مخصوص (با مارک ماوالا) رو خرید. چقدر هم گرون! 24 تومن! رضایی به شوخی گفت وقتی قیمتش رو دیدم با خودم گفتم صرفه با اینه که بذاریم همچنان ناخنش رو بخوره!!!

دیشب که دینایی خوابید فقط تونستم ناخن دست راستش رو بزنم! حالا ببینم امروز اصلا متوجه ش میشه یا نه؟!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ آذر ۱۳٩۱ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

بعد از ظهرها که میرم دم در مهد دنبال دینایی منظره های جالب و تأمل برانگیزی میبینم.

گاهی به تیپ و لباس های بچه های مهد که یکی یکی میآن پایین تا همراه والدینشون برن خونه که دقت میکنم هم لذت میبرم و هم غصه م میگیره.

لذت میبرم چون معلومه لباساشون با وسواس و با رعایت  آخرین اصول رنگ بندی ست شده و عمدتاً هم از سر تا پا خارجی هستند. انواع پالتوها و چکمه ها و کیف ها و ... گاهی متحیر میمونم که مثلاً این پالتو با این سایز جغله و این ترکیب رنگ رو از کدوم بوتیک آنچنانی خریدن؟!

و غصه م میگیره که با این هزینه های کمر شکن خرج و مخارج این روزها, چقدر پول صرف این لباسا شده و بچه ای با همین سن و سال تو محله ی پایین شهر حتی یه کفش و لباس گرم دست چندم هم نداره که تو این سرما بپوشه! یا اینکه این بچه ها آیا هیچ وقت لذت صاحب شدن لباس یا کفش نو رو واقعا درک کردند؟! یا این لذت چقدر گذرا و آنی بوده!

البته این بسیار طبیعی یه که کسی که استطاعت مالی ش رو داره دوست داره بچه ش بهترین ها رو بپوشه و با شیکترین لباس بگرده! اینو قبول دارم اما به نظرم تعمیم ش به همه محیطهایی که بچه ها درش هستند یه کم درست نیست.

راستش اینه که من و رضای هر دو کار میکنیم و به هر حال تا حدی استطاعت تهیه حدی معقول از امکانات و سر و لباس رو برای بچه هامون داریم. اما من هیچ وقت بر اساس استطاعتم برای بچه ها خرید نکردم. لباسای بچه ها تر و تمیز هست اما لزوما آخرین مدل یا شیکترین نیست. خصوصا حواسم رو جمع میکنم که لباسایی که برای دینا و برای مهدش تهیه میکنم نسبتا ساده و معمولی رو به خوب باشه. با خودم میگم اولا بچه باید فرق مهد - به عنوان به محیط عمومی- رو با زمانی که میخواد بره مهمونی یا عروسی رو بدونه. دوما ممکنه من نوعی بتونم فلان لباس رو برای بچه م بخرم اما اگه اون یکی نداشت و بچه ش لباس تن بچه ی منو دلش خواست و براش شد یه عقده و آرزو چی؟!

درسته که بچه هایی که به اون مهد میرن تقریبا کم و بیش از یه سطح نسبی رفاه برخوردانرد اما بعضی از والدین رو وقتی میبینی که بچه رو آوردن مهد انگار هم خودش داره میره مهمونی و هم بچه ش!

به خدا درست نیست!

یادم میاد زمانی که بچه بودم اوج سالهای جنگ و تحریم و خرابی وضع اقتصاد بود. خانواده ما هم پرجمعیت و تنها پدرم نان آور خونه بود. طبیعی یه که مزه نداری و سختی و به زحمت صاحب چیزی شدن رو به خوبی حس کردم. وقتی تو این شرایط صاحب چیزی بشی هم از شدت ذوق و هیجانش تو آسمونها میری و هم بیشتر ازش مراقبت میکنی و قدرش رو میدونی!

اما بچه های نسل امروز اونقدر که ما پدر و مادرا همه امکانات و خواسته هاشون رو قبل از اینکه خودشون بخوان یا نیازش رو حس کنن براشون فراهم کردیم  دیگه خیلی هیجانی از داشتنش ندارن و طبیعی یه که خیلی هم در حفظ و مراقبت از اونا تلاش نمیکنن!

خودمم خیلی از این والدین امروز مستثنی نیستم. اما سعی خودم رو میکنم که کمی از این شتاب کم کنم. خصوصا در مورد لباس و کفش!

دیروز رفتیم و برای دخملی و پسملی لباس و کفش زمستونی خریدیم. چون واقعا نداشتند و کفشهای سال قبل هم از دور خارج شده بود. هر دوشون اونقدر ذوق داشتند که وقتی برگشتیم خونه بوتهاشون رو تو خونه هم پاشون کرده بودند و باهاش راه میرفتند! دخملی که حتی با همین بوتها خوابش برد!

اینم مدرکش!

با دیدن برق شادی تو چشمای دینا تمام خاطرات بچگی م وقتی یه کفش نو برام میخریدند برام زنده شد.

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ آذر ۱۳٩۱ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

حکایت خنده داری یه ها!

همه خودشون رو میکشن که پرستار بچه شون یه کم بیشتر به بچه محبت کنه و حواسش بهش باشه. اونوقت من هی باید به پرستار پسری تذکر بدم که مراقب محبتهای بی حد و اندازه ت به پسری باش!

پرستار پسری از اول پرستار دینایی بود. یعنی از 2 سال و 7 ماهگی دینا اومد پیش دینا (پرستار اول دینا شرکتی بود و صرفا وظایف نگهداری و پرستاری از دینا رو انجام میداد. خیلی اهل محبت و عشقولی شدن با بچه نبود. هرچند خیلی از پرستار الان جوون تر هم بود!) و این مصادف بود با زمانی که من سر سو.رنا 3 ماهه باردار بودم.

این بود که از موقع تولد پسری در کنارش بوده (حتی تو 6 ماه مرخصی زایمان که خودم خونه بودم خواستم که پیشمون باشه تا با بچه اخت بشه و موقع سرکار رفتن دوباره من اون مشکلات اذیت شدن سر دینا رو نداشته باشم.) این باعث شده که خیلی بهش وابسته بشه و میشه گفت مثل یه مادر دوستش داره و بهش محبت میکنه.  لازم به ذکره که ایشون مجرده و تا حالا ازدواج نکرده و با مادر و خواهرش زندگی میکنه.

صبح که از راه میرسه حتی اگه سور.نا هنوز خوابه میره بغلش میکنه. بهش میگیم چرا بغلش می کنی؛ میگه آخه آقا رضا و دینا که دارن حاضر میشن اونقدر سر و صدا میکنن که این بچه بد خواب میشه. اما تو بغل آرامش میگیره و از خواب نمیپره!

در طول روز دائم داره قربون صدقه ش میره و مدام بغلش میکنه. اینا شاید به نظر خوب و برای یه بچه که پرستار مسئول مراقبتشه رویایی و عالی باشه اما متاسفانه داره اثرات بدی رو اخلاقیات پسری میذاره.

روزهای تعطیل یا بعد از ظهرها که من خونه م  یه جورایی از من توقع چنین سرویس هایی داره. خوب طبیعیه که من با حضور دینا و لزوم رسیدگی به باقی کارهای خونه و زندگی نمیتونم اینقدر بهش سرویس بدم و چپ و راست بغلش کنم و ...

ضمن اینکه این روزها بسیار لجباز و یه دنده شده. البته بخشی ش طبیعی یه و خاص همین سن و ساله. اما به وضوح به دینا زور میگه. موقعی که چیزی از وسایل دینا رو میخواد به شدت مظلوم نمایی میکنه و جیغ و داد راه میندازه که هر کی ندونه فکر میکنه دینا سیخونکی بهش زده ولی رو رفتارش که دقیق میشی میبینی هر چی دینا برداره اون همون رو میخواد. خوب دینا یکی دوبار به دلش راه میآد ولی اون طفلی هم خودش هنوز بچه ست و اونم شروع میکنه به مقاومت و اونوقته که پسری جیغ و هوار راه میندازه یا بساط کار دینا رو بهم میزنه و یا میگه منم میخوام دقیقا تو دفتر دینا و رو نقاشی دینا نقاشی کنم و فقط هم با همون مداد یا مازیکی که دست دیناست! دینا که اونمازیک رو میذاره و یکی دیگه برمیداره باز میگه همون که الان دست دیناست! حتی گاهی دو تا بسته مازیک عین هم بهشون دادم. باز پسری میره سراغ مال خواهری!!!

شده آقای مخالف! هر چی بهش میگیم میگه نمیخوام . باید حتما برعکس هر چیزی رو بگیم که نهایتا ایشون کار مد نظر رو انجام بده! و گاهی این موضوع بسیار موقعیت خنده داری رو ایجاد میکنه!

میدونم که پرستارش خیلی به دلش راه میآد و همین شده که این وروجک ما اینروزها تبدیل به قلدر خان لوس و ننر خونه شده!

همیشه کم و بیش بهش در این خصوص و زیادی لوس کردن پسری تذکر میدادم اما دیگه امروز به توصیه خواهر رضایی جدی تر باهاش حرف زدم. ضمن تشکر از همه زحماتش و قدردانی از محبتش بهش گفتم اگه واقعا دوسش داره باید به روزهای بزرگ شدن و موفقیتش توی آینده هم توجه داشته باشه. این بچه ی خوشمزه و البته لوس و لجباز امروز فردا میخواد وارد مهد کودک و مدرسه بشه. بعد از مدتی بچه ها ازش فاصله میگیرن. چون هیشکی دلش نمیخواد یه نفر به ضرب و زور گریه و قلدری به کسی باج بده. گفتم تو دلت میخواد این وروجک شیرین امروز فردا تو جامعه سرخورده بشه؟!

بهش گفتم میدونم اینا همه از محبتی یه که تو بهش داری اما باید همگی مون حواسمون به نوع محبت مون باشه. گفتم بیا یکی دو هفته تغییر رویه بدیم. البته به تدریج! یه دفعه نه. اما کمتر بغلش کن. بابت اشتباهاتش تذکرهای بجا و درست بهش بده. هر وقت هر چی خواست بلافاصله براش فراهم نکن. یه جوری نشون بده الان دستت بنده و اون باید منتظر بمونه. چون اکثر موقعیتهای بعد از ظهر و یا روزهای تعطیل من چند تا کار در دست انجام دارم و اون معنی منتظر موندن رو یاد نگرفته!

البته اصرار داره که با من لجبازی نمیکنه و حرف گوش کنه. بهش میگم قبول دارم . چون تو دائم کنارشی و پیششی. این رفتارها زمانی رخ میده که میبینه بهش توجه نمیشه و تو کانون توجه نیست. بهتره گاهی خودت رو الکی مشغول کاری نشون بدی. کتاب بخونی. بذار بفهمه که گاهی باید خودش با خودش بازی کنه و مشغول باشه.

اینا رو شنید و کمی تا قسمتی قبول کرد. جالبه که آخرش میگه :

باشه کمتر بغلش میکنم. اما محبتم رو بهش کم نمیکنم!

بهش گفتم. دقیقا منم منظورم همینه. محبت باید همیشه باشه اما محبت به جا. 

نوشته شده در شنبه ٢٥ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

هر جور حساب می کنم می بنیم نمیتونم در راستای ادای سهم خودم در کاهش الودگی هوا, از وسایط نقلیه عمومی استفاده کنم.

وقتی از اداره برمیگردم زنجیره ای از کارهای به هم پیوسته باید انجام بشه تا من به موقع به خونه برسم. اول باید برم دنبال دینا که مسیرش تا دم خود مهد ماشین خور نیست و من فقط با دربست میتونم دم در مهد باشم. امکان  پیاده روی از خیابون اصلی تا رد کردن دو سه تا خیابون فرعی هم با ضیق وقت من وجود نداره.

بعدش که دینا رو برمیدارم باز از اونجا هم (که گفتم ماشین خور نیست) باید تا خونه تخته گاز بیام تا به موقع به پرستار پسری برسم و اون بتونه به موقع به اتوبوس بعد از ظهر برسه . اون طفلی باید سه کورس ماشین سوار شه تا برگرده خونه. اینه که 5 دقیقه تاخیر من مصادفه با یه ساعت دیر رسیدن اون به خونه.

هر طور حساب میکنم بدون ماشین نمیتونم تردد داشته باشم. اونم با وسایل نقلیه عمومی و خصوصی گل و بلبل ما تو این مم.لکت!

اما دیروز تو راه برگشت به خونه که نم نم بارون هم میاومد, خیلی دلم میخواست تو راه مهد اگه خانومی سر راهم دیدم که هم مسیرم بود سوارش کنم. چهارراه اول که محل اجتماع مسافرا بود غلغله (یا قلقله؟!) بود . هر چی نگاه کردم دیدم خانوما همه رفتن عقب تر وایستادن و آقایون تو ردیف جلوی مسافراست. اونقدر هم چهار راه شلوغ بود که زمان وایستادن و صدا زدن و سوار کردن هم مسیرها برام فراهم نبود. این بود که نشد کسی رو سوار کنم. بعدش تو راه هی به عدم امنیت این روزهای کوچه و خیابونا و آدما فکر کردم و با خودم گفتم خاک بر سر این برقراری امنیت بکنن که آدم جرات نمیکنه هموطناش رو که دارن زیر بارون خیس میشن و بید بید میلرزن رو سوار کنه...

جلوتر که اومدم چشمم به مسافران منتظر تو صف اتوبوس افتاد که فکر کنم اگه 4 تا اتوبوس خالی هم از راه میرسید همه شون رو نمیتونست تو خودش جا بده... خیلی عذاب وجدان گرفته بودم که من تک سرنشین (البته هنوز به مهد دینا نرسیده بودم که دو نفر بشیم) تو ماشین گرم و نرمم نشستم و این طفلی ها که یا خواستن تو کاهش آلودگی هوا سهم خودشون رو ادا کنن یا به هر دلیلی ماشین ندارن باید اینقدر شرایط تردد بدی رو تا خونه هاشون تحمل کنن...

دیروز تا برسم خونه این سوالا تو سرم میچرخید و دنبال جواب میگشت:

آیا من هم تو ایجاد این شرایط بد برای اونا مقصرم؟!

آیا من هم برای اینکه عذاب وجدان نداشته باشم باید مثل اونها این شرایط رو تحمل کنم و خودم و بچه هام و پرستار و ... از کار و زندگی بندازم؟!

آیا تا ارائه خدمات حمل و نقل عمومی به همین نحو باشه نیاوردن ماشین من کمکی به کاهش ترافیک و آلودگی  میکنه؟!

اونم تو شهری که تا یه قطره بارون از آسمون میآد ترافیکش میشه کلاف سردرگمی که ساعتها طول میکشه تا باز بشه؟!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩۱ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

یکی از سرگرمی های وروجک خونه ی ما اینه که تمام اسباب و اثاثیه توی کابینتها رو بیرون بکشه و رو زمین ردیف کنه! اینم مدراکش:

یک

دو (اینجا دیگه به طبقه ی توی کابینت هم رحم نکرده و از جا درش آورده!!!)

شیطون بلای دو سال و  یک ماه و 12 روزه ما اینروزها با همه چیز مخالفت میکنه. مثلاً:

- سو.رنا غذا می خوری؟

- نه! گَدا مِمی خولَم! (غذا نمیخورم)

- میآی نقاشی بکشیم؟

- نه! نگاشی مِمی کشم!

- بیا جلو دماغت رو  پاک کنم.

- نه! مِمی گام! (نمیخوام!)

در نتیجه ما همه ش مجبوریم از افعال معکوس استفاده کنیم:

- سو.رنا نیاد غذا بخوره ها!

- اوننا گَدا  میدوله (سو.رنا غذا میخوره)

- سور.نا من باهات نقاشی نمی کشم ها!

- نگادی بتِشِ (نقاشی بکش)

- سو.رنا من دماغت رو پاک نمیکنم ها!

- پات تُن.. پات تُن! (پاک کن!)

این روزها به شدت حس استقلال طلبی درش متبلور شده و همه کارها رو میخواد به تنهایی و بدون کمک انجام بده! از جمله پایین رفتن از پله ها! یعنی من سکته میکنم تا این آقا پسر مستقل خودش پله ها رو بیاد پایین! بدی ش اینه که اصرار داره که ما ازش فاصله بگیریم و گارد حفاظت از افتادن براش نگیریم. حداقل باید دو تا پله رو ازش فاصله داشته باشیم!!!!!

امروز تولد خواهر کوچیکه ست. دیشب دینایی و سور. نا واسه خاله جونشون شعر خوندن و تولدش رو تبریک گفتن. من با موبایل صداشون رو ضبط کردم :

اینم تبریک تولد از طرف سور.نا ×

خواهر جونی... مامانی مهربون... تولدت مبارک عزیزم.

 

× با تشکر از صحرا جون که زحمت اصلاح فرمت و آپلود این فایل صوتی رو کشید.ماچ

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

دخترک خونه ما این روزها خیلی خانوم شده... رفتارهایی از خودش بروز میده که باورم نمیشه چطور یه دفعه اینقدر تغییر کرده...

این روزها دنبال دلیل برای هر اتفاقی یا هر موضوعی میگرده. یکی از موضوعاتی که این روزا دنبال دلیلش بود چگونگی پیدایش شب و روز و سال و فصل بود.

پریشب حدودای ساعت 5.5 بعد از ظهر بود. یه دفعه شاکی شد که:

- مامااااااااااااااااااانی! همین الان روز بود که! چرا یه دفعه شب شد؟!

- خوب آخه مامانی توی فصل پاییز و زمستون هوا زودتر تاریک میشه؟!

- یعنی چی؟ چرا؟!

- به خاطر حرکت زمین به دور خورشید!

- یعنی چی؟!

- بذار کارم تو آشپزخونه تموم شه میآم با نقاشی برات توضیح میدم.

خلاصه در عرض نیم ساعتی که من داشتم آشپزی میکردم مخ منو تیلیت کرد که پس کی کارت تموم میشه تا بیای برای من نقاشی زود تاریک شدن هوا رو بکشی!

کارم رو با عجله تموم کردم و نشستیم کنار هم تا براش چگونگی بوجود اومدن شب و روز, فصل و سال رو توضیح بدم.

اول یه دایره بزرگ کشیدم و بعد دورش رو یه دایره کوچیک در حال چرخش کشیدم. اما روی کاغذ نمیشد هم حرکت زمین دور خورشید رو (حرکت انتقالی) نشون داد و هم  حرکت دور خودش رو (حرکت وضعی)

بهش گفتم برو دو تا از توپای بازیت رو بیار . حواست باشه که یکیش از اون یکی بزرگتر باشه. توپا رو که آورد توپ بزرگ رو دادم دست خودش و با توپ کوچیک در حالی که سعی میکردم تو دستم بچرخونمش شروع کردم دور توپ دست دینا چرخیدن.

بهش گفتم:

- من از این نقطه شروع میکردم به چرخیدن دور توپ تو. اینجا که داریم شروع میکنیم عید نوروزه . وقتی یه دور کامل دور توپ تو زدم و دوباره به همین نقطه رسیدم یعنی انگار یه سال گذشته و عید نوروز سال بعد از راه رسیده.

- پس چه جوری بهار و تابستون و فصلها از راه میرسه. چرا فصلها عوض میشه؟!

- خوب این یه کم داستانش پیچیده تره. ببین این توپ یا زمین وقتی داره دور خورشید میچرخه انگار که خودش رو کج کرده و داره کجکی دور خورشید میچرخه. ببین این توپو. من سرش رو کج میکنم و دور توپ تو میچرخم. الان که میخوام چرخش رو شروع کنم فاصله بالای توپ که کجه با توپ تو اندازه یه وجب منه. وقتی به چرخیدن ادامه میده فاصله سرش با توپ تو (خورشید) اولش شروع میکنه به کم شدن . نصف راه رو که رفت فاصله ش کم کم شروع میکنه به زیاد شدن. وقتی فاصله ش کم میشه  نور خورشید با شدت بیشتری به زمین میتابه پس فصلها رو به گرم شدن میرن و بهار و تابستان از راه میرسه و وقتی فاصله سر توپ من از توپ تو  (خورشید) بیشتر بشه یعنی نور کمتری از تو میگیرم و پاییز و زمستون از راه میرسه.

- خوب شب و روز چی؟

- خوب ببین توپ تو که خورشیده. توپ منم زمینه. توپ من همینطور که داره دور توپ تو میچرخه, خودش هم داره میچرخه. موقع چرخیدن هر روی توپ من که به سمت توپ تو باشه اونجا روزه. چون نور توپ تو (خورشید) داره بهش میتابه. و اون طرف دیگه تاریکه.

- ولی اونور توپ تو که الان روشنه؟!

- خوب چون الان بالای سرمون لامپ روشنه. ببین یادته وقتی تو جلوی تلویزیون وای میستی من بهت میگم دینایی بیا کنار من نمیتونم تی وی رو ببینم. چون تو جلوی دیدن منو میگیری. اون ور زمین هم که رو به خورشیده انگار جلوی تابیدن نور خورشید به اون ور زمین رو میگیره.

- خوب الان که اینجا شبه کجا روزه؟

- ببین الان که تو خونه ما شبه یعنی ما اونور توپ هستیم که پشت ش به خورشیده. پس همه کشورهایی که اینور زمین هستند و رو به خورشیدن الان تو  روز هستند.

- مثل کجا؟

- (ای دل غافل! من جغرافیم خیلی ضعیفه!) مثل...مثل آمریکا؟!

- آفریقا چی؟ اونجا الان روزه یا شبه؟

- خوب ببین بهتره همین روزا یه کره زمین برات بخرم تا بتونیم هر کشوری که دوست داشتی رو با هم رو کره زمین  پپدا کنیم.

- چه خوب. اونوقت تو هم میفهمی آفریقا کی روزه و کی شب!

- !!!!!!!!!!!!!!!!خجالت

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩۱ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

مدتی یه رضایی کمر دردش عود کرده. یعنی حدود یه ماهی میشه. البته خدا رو شکر این روزا کمی بهتره.

من همیشه سعی میکنم تیماردار خوبی باشم و سعی کنم مواقعی که رضایی مریضه (بیشتر سرماخوردگی) یا کمردردش عود کرده مراعات حال و احوالش رو بکنم تا خوب استراحت کنه. هرچند که همه میدونیم آقایون چقدر بدمریضی هستند و این جور مواقع چقدر ناز و نوز دارند.

اما این روزا من مشکل نسبتاً جدیدی دارم که نمیدونم چطوری مدیریتش کنم و به اصطلاح برخوردم با این مورد چی باشه! مشکل اینجاست که حس میکنم رضایی این کمردرد رو بهانه کرده برای در رفتن از زیر بار مسئولیت بعضی از کارها. خصوصا در ارتباط با بچه ها! یعنی به نوعی این روزها گاهی تمارض میکنه. نه اینکه کمرش خوب خوب شده باشه اما دیگه نباید این بخور و بخواب که دائمی بشه.

مثلاً روز تعطیله و همه خونه ایم. من هم دارم یه کاری انجام میدم. اگه این دو تا بچه همدیگه رو دور از جون بکشن یا گریه شون گوش فلک رو کر کنه رضایی ما در حالی که جلوی تی وی رو مبل لم داده و کنترل تی وی هم دستشه انگار اصلا تو این خونه نیست... مگه من هزار بار صداش کنم که رضایی ببین اینا چه بلایی سر خودشون آوردن یا...

اعتراف میکنم که از وقتی حس کردم که کمی از این درد کمر تمارضه دیگه منم مثل قبل نمیتونم بهش سرویس بدم و قربون صدقه ش برم و عشقولی باشم. هستم ها ولی خودم میدونم ته دلم ازش ناراحتم.

حتی دو سه بار هم بهش گفتم. گفتم که این روزا تا باهات حرف میزنیم یا کاری ازت میخوایم کمرت رو بهونه میکنی در حالی که واسه کارهایی که خودت دلت میخواد انجام بدی هیچ گله ای از درد کمر نداری؟!

البته گله ی من فقط همین موضوع نبود. بهش گفتم من از سرکار که میآم خونه با عشق لحظه شماری میکنم که تو کی برمیگردی خونه. سعی میکنم بهترین غذاها رو بپزم. فضای خونه رو شاد کنم. با بچه ها کلی مراسم استقبال برات تدارک میبینیم. ولی تو اون هیجانی رو که باید از خودت نشون نمیدی.

میدونم از اینکارا خوشحال میشی ولی من نیاز دارم این خوشحالی ت رو بروز بدی... میشناسمت که چقدر کم حرفی اما بد نیست گاهی یه جمله در خصوص احساست بیان کنی. خوب منم یه زنم. نیاز دارم که بشنوم و حس کنم که شنیده میشم.

این حرفای من شاید در حد یکی دو روز اثر داشته باشه ولی باز رضا میشه همون آدم کم حرف و کم واکنش همیشه...

مشکل دیگه اینجاست که اگه من تو خونه کار نکنم و خونه کثیف و شلخته باشه و غذا هم نداشته باشیم رضایی هیچ شکایتی نداره. اصلا گاهی اوقات تو روز تعطیل که من کمی به خونه میرسم میگه ولش کن بابا بیا استراحت کن ! یعنی از اون دسته مردا نیست که میاد خونه باید همه چی مرتب باشه و حاضر و آماده! اگه کارها رو من کردم که کردم و گرنه اون کار تا آخر دنیا انجام نشده باقی میمونه! مثلا رضایی وسایل اصلاحش رو میبره سر دستشویی تا ریشش رو بزنه. کارش که تموم شد وسایل همونجا میمونه. اگه من برش داشتم که هیچ وگرنه اصلا جای اون وسایل برای همیشه میشه سر دستشویی!!!

میدونم همه این حرفا رو قبلا هم تو پست  "آقامون اینا"  البته در کنار محاسن و اخلاقیات عجیب گفته بودم. ولی چون دوباره اخلاقیات عجیب رضایی این روزها خیلی پررنگ به چشمم میآد گفتم دوباره بنویسمشون تا کمی سبک بشم!!!!

از حق نگذرم خودمم میدونم که رضایی به نسبت اغلب مردای ایرانی یه نمونه منحصر به فرد حساب میشه و من واقعا از داشتنش به خودم میبالم ...

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ آذر ۱۳٩۱ساعت ٧:٢٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

خوب خوب خوب... به خوبی و سلامتی و میمنت این تعطیلات خرم و خجسته هم به پایان رسید! اما نه برای ما... چون ما تعطیل نبودیم... چون ما ریه هامون از جنس ضد سُربه! چون ما باید در هر حال و شرایطی در خدمت خلق باشیم...

خوب ما هم خدمت رسانی مون رو که انجام دادیم اومدیم و از تعطیلات پایان هفته روتین خودمون بهره مند شدیم! چی فکر کردین؟!

اول اینکه چهارشنبه اومدم خونه و سر راه برای رضایی گل خریدم و بعدش هم به دخملی کمک کردم تا یه کارت تبریک هیجان انگیز واسه بابائیش طراحی کنه! بعد هم تو آشپزخونه مشغول پختن سالاد اولویه مهمونی فردا شب شدم. یه دفعه یادم اومد که ای وای الان گل تو خونه پزمرده میشه. واسه ی همین گل رو گذاشتم تو راهرو و همونطور که به کار آشپزی ادامه میدادم منتظر صدای ریموت در پارکینگ شدم!

ولی صدای تی وی اونقدر بلند بود که صدای در پارکینگ توش محو شد و این شد که رضایی زنگ پشت در هال رو زد!

خلاصه نصف سورپرایزمون اینجوری پرید. هر چند که رضایی میگه همون وقت که پشت در دیدمش کلی سورپرایز شدم!!!

بعدش با بچه سه تایی رفتیم دم در و از رضایی خواستیم که دوباره از پله ها بیاد بالا تا بچه ها غافلگیرش کنن!!!!  دینایی کارت به دست و پسملی گل به دست شعر تولدت مبارک رو برای بابائیشون خوندن!  خوندن سو.رنا خیلی دیدنی و شنیدیی بود!

و اینگونه بود که رضایی گفت: این بهترین کادوهای تولدی بوده که توی عمرش از کسی گرفته...

فردا شب ش (پنجشنبه) هم یه جشن تولد سه گانه برای این نوگلان نوشکفته (رضا خاله و دختر خاله ی رضا) توی خونه برگزار شد و کلی به همه مون خوش گذشت...

بعد دوباره  فرداش (جمعه بعد از ظهر) یه تولد خودمونی تر تو خونه مامان اینای من برای رضایی برگزار شد و کادو گرفت... خلاصه که رضایی ما سه روز پشت سر هم  مراسم تولد بازی داشت!

جای همه عزیزان و دوستانی که نبودند سبز سبز ...

 

نوشته شده در شنبه ۱۸ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

بابا رضای مهربون خونه ی ما امروز روز تولدشه...

قرار شده امسال با خودش بریم و کادوی تولدش رو بخریم...

اما این مدل کادو خریدن به دل من نمیچسبه! درسته که همون چیزی رو میخرم که لازم  داره اما به نظرم هیجانش کمه! آخه من عاشق هیجانم! عاشق اینم که تا لحظه آخر نفهمه چی براش کادو خریدم... کلاً میمیرم واسه سورپرایز کردن! و همچنین سورپرایز شدن!چشمک

از صبح کلی نقشه تو سرم میکشیدم که چه جوری به نوعی سرپرایزش کنم. حالا از شانس گل و بلبل من امروز تو اداره بلبشویی به پا بود و هنوزم ادامه داره. صبح از ساعت 7 تا 9 یه کلاس داشتم. بعدش از 9 تا 12.5 یه دوره آموزشی مربوط به تعالی سازمانی(!!!!) و بعدش دوباره 2 یه جلسه دیگه! یعنی نفس نتونستم بکشم تا الان! (الان ساعت 1.45 ظهره!)

اولش دلم خواست از یکی از گل فروشی های معروف دم اداره ش گل سفارش بدم و براش بفرستم! از شانس هر چی زیر و رو کردم  انگار هیچ گل فروشی ای (به جز گل فروشی اینترنتی) سایت نداشت! حتی بهرا.م!!! شایدم داشت من نتونستم لینکش رو پیدا کنم!  سفارش تلفنی رو هم چون نمیتونم مدلش رو ببینیم همچین به دلم نمیچسبه!

بعدش دلم خواست یه تبریک جیگولی تلفنی بهش بگم که نه تلفن ثابتش رو جواب داد و نه موبالش رو! بعدش هم که موفق شدم دوباره موبایلش رو بگیرم یکی از همکارا اومد و نشد جیگولی بهش تبریک یگم! یه کم آب و تابش کم شد!!!!!!نیشخند

حلا هنوز تو فکرم ! شاید تو راه رفتن به خونه یه کاری کنم و به همراه جوجه ها مراسم سورپرایز کنون رو راه بندازیم.

آهان راستی یادم رفت بگم که تولد رضایی ما با دختر خاله ش و یکی دیگه از خاله هاش تو یه روزه! به همین مناسبت میمون و خجسته مراسم جشنی فردا برپا میباشد و مراسم کادوبازی اصلی فرداست! ا

ما من منعتقدم که آدم تو هیچ روزی به اندازه  همون روز تولد, حس تولدانه بهش دست نمیده!

پس بریم ببینیم تا آخر شب چه  هنری میتونم از خودم در کنم!!!

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

بعد از تولد سو.رنا و بعد از گذشت چند ماه داستان مشکلات ما واسه انتخاب جای خواب خودمون و بچه ها شروع شد!

همه ش هم مقصرش خودمون بودیم اما متاسفانه من به عنوان یه مادر کارمند یه جورایی مجبور به انجام این اشتباهات بودم. شاید اگه رضایی همکاری بیشتری باهام داشت من امروز این مشکلات رو پشت سر گذاشته بودم!

شبا سور.نا رو پیش خودم میخوابوندم چون مجبور بودم چند بار طی شب بهش شیر بدم و خوب سختم بود که برای اینکار هی برم تو اتاقش و شیر بدم و باز برگردم سرجام! (اولین اشتباه من که با توجه به شاغل بودنم خوب چاره ای جز اینکار نداشتم!)

دینایی که نسبتاً جاش مستقل شده بود و شبا تو اتاق خودش و تو تخت خودش میخوابید شروع کرد به نق زدن که منم میخوام شب پیش شما بخوابم و تنها تو اتاقم میترسم و چرا سو.رنا باید پیش تو بخوابه و  من نخوابم و .... خلاصه برای جلوگیری از برانگیخته شدن حس حسادت دخملی, اونم اجازه پیدا کرد که به ما ملحق بشه! خوب طبیعی بود که دیگه تو اتاق خواب جامون نمیشد و واسه همین خانوادگی واسه خوابیدن به هال  منتقل شدیم! شب به شب توی هال جا مینداختم و با بچه ها وسط هال میخوابیدیم (اشتباه دوم)

تا اینکه دیگه پسری دو سالش تموم شد و طبعا باید از شیر گرفته میشد. این بود که بهتر دیدم با شروع این پروسه, بچه ها به اتاقشون و تختشون منتقل بشن بلکه ما هم بتونیم با خیال راحت تو اتاق خودمون و مستقل بخوابیم!!!

دینا که خیلی استقبال کرد چون براش تخت جدید با دکوراسیون مورد علاقه ش خریداری شد و تخت قبلی ش به سور.نا تعلق گرفت. اونم از این موضوع هیجان زده بود. یکی دو شب اول با هیجان میرفت تو تخت ولی بعد از چند دقیقه میخواست که ازش بیاد بیرون. منم پایین تختشون دراز میکشیدم و واسشون کتاب میخوندم و وقتی پسری هم خوابش برد میذاشتمش تو تختش.

هفته اول خیلی هفته سختی بود. پسری نیمه شب بیقرار میشد و گریه میکرد و بهانه میگرفت ولی جالب بود که اشاره ای به  "به به" نمیکرد. کمی بهش آب میدادم و سعی میکردم دوباره بخوابونمش اما اون اصرار داشت که با هم بریم تو هال. انگار به خوابیدن توی هال عادت داشت. یه چند دقیقه تو هال دراز میکشید و دوباره میخواست بریم تو اتاقشون. دوباره چند دقیقه تو اتاق و باز توی هال! سه شب اول برام کابوس بود بس که این پروسه تکرار میشد. از شدت خواب رو به موت بودم اما چاره ای نبود! رضایی هم که معمولا در این جور مواقع داره خواب هفت تا پادشاه رو میبینه!

تا اینکه از روز چهارم کمی اوضاع رو به راه شد. یه هفته بعد هم اوضاع خوب بود اما دوباره از هفته پیش نا آرومی نیمه شبش شروع شد. علت اصلی اش هم دراومدن همزمان چند تا از دندونای کرسی ش بود که حسابی ناآرومش کرده بود

حالا دوندوناش بهتر شده اما داستان جدیدی رو این آقا پسر شیطون بلا برامون شروع کرده. شب که دینا رو میخوام ببرم بخوابونم و براش کتاب بخونم قرارمون اینه که یه کتاب بخونم و یه قصه از خودم تعریف کنم. گل پسری هم دنبال ما میآد که مثلا اونم بخوابه! اما کو خواااااااااااااب! کتاب و داستان دینا که تموم میشه تازه درخواستای آقا شروع میشه . من باید تا خود صبح برای ایشون کتاب بخونم. کتاب که خونده میشه و میخواد بسته بشه دوباره میگه : بیخون! و اگه نخونم اشک و آه و گریه تا خود صبح به راهه! اگه از اتاق بیام بیرون که دینا هم میخواد با ما بیاد و حاضر نیست تنهایی بخوابه! اگه تو اتاق بمونم باید کتاب بخونم و دینا هم میخواد از تختش بیاد پایین و صفحه به صفحه کتاب رو با ما ورق بزنه و عکساش رو ببینه و در جریان باشه و طبعا خوابش خیلی به تعویق میافته. در حالی که اگه سکوت باشه سه سوته خوابش برده.

دیشب از رضا با کلی خواهش و تمنا خواستم که تی وی رو خاموش کنه و با هم بریم تو اتاق بچه ها تا بعد از اتمام کتاب دینا اون پیشش بمونه و من و پسری بیایم بیرون. دیشب این کار جواب داد و دینا زود خوابش برد اما من مجبور شدم 14 بار کتاب رو برای پسری بخونم تا حواسش پرت بشه و وقتی رضا اومد بیرون و دوباره تی وی روشن شد ایشون هم محو تماشای تی وی بشه و در حالی که رضایی دراز کشیده روی شکم رضایی دمر بخوابه و رضا پشتش رو بماله تا بخوابه!!!!!!!!!!

میدونم که اگه رضا همکاری کنه و دل از این تی وی لعنتی بکنه شاید برای خوابوندن بچه ها اینقدر مشکل نداشته باشم. اما چه کنم که این همکاری رضا گذراست و شاید یکی دو روز تکرار بشه و دوباره همون آش و همون کاسه...

نوشته شده در چهارشنبه ۸ آذر ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

سلام سلام!

خوب بلاخره من هم تو اداره اینترنت دار شدم منتها به شرطه ها و شروطها!

اولا فقط اجازه رویت سایتها (اونم بعضی هاشون فقط!!!!) رو داری یعنی نه میتونم چیزی دانلود کنم و نه چیزی سیو کنم! فقط رویت و خیلی بخوای دیگه خوش به حالت بشه پرینت!

بعدش هم همه سایتهایی که سر میزنی هر روز کنترل میشه که مباداااااااااااااااا سایتهای غیر اداری سر زده باشی! یعنی بنده همین الان که زودتر از وقت اداری (ساعت اداریمون هشت شروع میشه!) دارم پست میذارم یعنی در حال ارتکاب خلااااااااااااااااافی بس عظیم ام!

ولی برام مهم نیست! چون بنده زودتر اومدم که به کارهای شخصی م برسم . اوهوووووووم! بعله! ما اینیم! استرس

اوال از همه یه تبریک گنده به دوست جونم بگم که یه لوبیای سحرآمیز تو دلش داره.... وای که چقدر خوشحال شدم.  بازم برای هر سه شون (خود لوبیا و مامان و بابای لوبیا!) آرزوی سلامتی و تندرستی میکنم تا ابد....

دوم اینکه من فعلا امروز این پست دست گرمی رو میذارم اما از روزهای بعد قول میدم  که کم کم بشم همون عطیه بیش فعال و پرحرف که لااقل اسم وبلاگم دیگه خیلی هم بیربط نشه واسه اینجا...

مراقب خودتون باشین و به همدیگه عشق بورزین تا من برگردم!

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ آذر ۱۳٩۱ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak