Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

این روزا کلی حرص و جوش کارها و خریدهای نکرده- خصوصا عیدی  بچه ها- رو میخورم اما کاری از دستم بر نمی آد. وقتی از اداره میرم خونه درسته که وقت دارم اما با دو تا بچه چه جوری میشه برم خرید. رضا هم دیر میاد و وقتی میاد اونقدر کمرش درد داره که اصلا نمیتونه قدم از قدم برداره. اینه که دیگه دیروز دل به دریا زدم و از اداره که رفتم خونه بعد یه نیم ساعت با بچه ها راهی پاساژ نزدیک خونه شدیم. از اولش هم به دینا گفتم که میخوایم بریم برای پسر خاله هاش عیدی بگیریم. یعنی آمادگی ذهنی خرید رو بهش دادم. دم در دیدم یکی از کفشای قدیمیش رو از جاکفشی کشید بیرون که بپوشه. گفتم:

- مامانی با این کفش راحتی؟ اذیتت نمیکنه؟

- آره راحتم. دوسش دارم.

خلاصه راه افتادیم. دم در پاساژ دینا خانوم شروع کرد به نق زدن که کفشم داره پام رو اذیت میکنه! ای خداااااااااااااااااااااا!

- دینا مادر مگه نگفتم اگه اذیتت نمیکنه بپوشش. آخه این چه کاری یه؟ فعلا که کاری نمیتونیم بکنیم پشت کفشت رو بخوابون تا مثل صندل بشه.

پشت کفش رو خوابوند اما نوک پا نوک پا باهاش راه میرفت و هی از پاش درمیاومد. بلد نبود چه جوری میشه کفش رو مثل صندل پوشید!

یه کم حواسش رو به مغازه ها پرت کردم  تا کمی براش عادی شد. خلاصه بدو بدو بوتیک ها رو چک میکردم تا عیدی های مورد نظرم رو از دلشون بکشم بیرون. خداییش پاساژ خوبی یه و معمولا میتونی جنس دلخواهت رو توش پیدا کنی . دلم برای مغازه دارها کباب شد که شب عیدی اینقدر سوت و کور بودند و خبری از مشتری نبود. خلاصه وارد یه لباس فروشی شدیم و شروع کردم به جستجو. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که این بار آقا سو.رنا شروع کرد:

- مامانی! پی پی دارم!

- !!!!!!!!!!!!! هی وای من! مادر حالا من اینجا چیکار میتونم بکنم آخه؟!

البته پوشک داشت اما خوب وقتی از اون کارها تو پوشک بکنه دیگه جای درنگ نیست و باید زود برگشت! خلاصه اینم از پروژه خرید کردن ما و مثلاً استفاده مناسب از وقت موجود!

دست از پا درازتر با یه دختر نق نقو (به خاطر پوشیدن کفشهای تنگ) و یه پسر پیف پیفو (به خاطر انجام اون کار بزرگه تو پوشک) بدو بدو برگشتیم خونه!

بعله! اینجوریاست!

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

این روزها به شدت بوی بهار رو حس میکنم. حتی اگه هوا هم دوباره به سردی زمستون باشه... شاید به خاطر اومدن خواهری یه که اینقدر بهار برام پررنگه... شایدم به خاطر دیدن پسر شیطون بلاش باشه... اصلا به خاطر اینه که امسال عید باز همه ی خواهر برادرا دور هم جمعیم و انشالله قراره در کنار هم سال خوب و پرباری رو شروع کنیم... آمین!

این روزها هر چقدر که دخملی م خانوم و خانوم تر داره میشه عوض ش پسملی همچنان قلدری می کنه و وابستگی ش به پرستارش بیشتر و بیشتر شده. بهش میگه مامان! الان یه هفته ست که هر وقت پرستارش میره خونه با بغض و گریه میپرسه:

- مامانم کی میآد؟!

- مامانت؟! عزیزم من که اومدم!!!!

- نه مامانم!

- من اینجام عزیزم!

- نه! خاله فاطی کی میآد؟1

- آهان! اون فردا میآد عزیزم.

- منم میخوام باهاش برم!

و کلی اشک و آه و گریه. دائم باید بغلش کنم و نازش رو بکشم. تازه تو این فاصله اگه اسباب بازی ای دست دینا باشه با قلدری و گریه اونو میخواد و کلی و اشک چاشنی ش میکنه. از یه طرف میخوام آرومش کنم تا دلتنگیش کم بشه و از طرف دیگه هم نمیخوام دینا حس کنه که پسری رو دارم بهش ترجیح میدم و .... خلاصه بساطی دارم این روزا دیدنی!

کلی تا حالا با پرستارش حرف زدم که خیلی خوبه که تو اینقدر به پسری محبت داری اما این محبت  زیادی داره برای هر دوتون خطرناک میشه. این وابستگی اصلا خوب نیست. کمتر بغلش کن و کمتر به دلش راه بیا. فردا روز که وقت جدایی برسه هر دوتون از این بابت ضربه میخورین.

پسری این روزا جیش ش رو اعلام میکنه و اصرار داره بره بشینه روی توالت فرنگی! گایه اوقات این اعلام 10 دقیقه به 10 دقیقه تکرار میشه و باید خیلی حوصله به خرج بدی تا هر بار درخواستش رو لبیک بگی و ببریش تا جیش کنه و دوباره پوشک و ... . هنوز نمیشه باز گذاشتش چون پی پی رو اعلام نمیکنه ولی به گمانم اون هم به همین زودی ها حل بشه...

با توجه به شرایط بد اقتصادی از یه طرف و شلوغی بیش از حد خیابونا, امسال عید علاوه بر تحریم آجیل, خرید لباس و کفش و ... رو هم به بعد از عید موکول  کردیم. باشد که رستگار شویم!

 

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

چهار روزه فقط کار کردم و شستم و سابیدم و چیدم! البته سه روزش همراه با کارگر و روز آخر تنهایی!

از حجم کار و زمانی که صرف این کار کردم هنوزم تو شوکم! یعنی این چهار روز از صبح کله سحر که پاشدم و از اون سر شهر (خونه مامان اینا در شرق تهران) اومدم این سر شهر (خونه خودمون تو غرب تهران) تا خود شب یه ریز سر پا بودم و کار کردم. بابا رضایی به خاطر کمر دردش از هر گونه کار و کمکی معذور بود.

تا وقتی داشتم کار میکردم و کار داشتم اصلاً فرصت فکر کردن به خستگی رو نداشتم. اما دیگه دیشب حدودای ساعت هشت شب یه لحظه حس کردم بدنم خالی کرد. تمام ماهیچه های دست و پاهام تیر میکشید. سردرد شدیدی اومد سراغم.

با اینکه همه ش دستکش دستم بوده اما نمیدونم چرا پوست دستم اینقدر زبر شده. طبیعی یه که بعضی از کارهای خونه تکونی شب عید دیگه کار کارگر نیست و خود آدم باید انجامش بده. مثل مرتب کردن کمدها و کشوها و کابینتها و لباسا و ...

دیشب با خودم فکر میکردم طفلی این کارگرای شب عید که 30 روز این ماه آخر سال رو باید از اول صبح تا شب سرپا باشن و یه نفس کار کنن دیگه چی میکشن. من بابت این 4 روزه رسما بُریدم و فکر کنم یه هفته باید به خاطرش استراحت کنم تا حالم بیاد سرجاش اما این طفلی ها دوباره فردا روز از نو و کار از نو!

عوضش دیگه همه ی سراخ سنبه های خونه هم تمیز شده و بوی تمیزی میده. توی اتاق خوابا بوی خوش نرم کننده (بابت پرده ها) پیچیده و من با ولع این بو رو میکشم توی ریه هام!

آشپزخونه برق میزنه و کابینتها اونقدر مرتب ند که اصلا دلت نمیخواد دست به ظرفای توش بزنی...

فکر کنم بعد از یه هفته خونه بدوشی و این چهار روز بشور و بساب, لذت دیدن این همه تمیزی خیلی کیف داشته باشه....

البته تو این مدت لطف همه شامل مون بوده و حسابی به همه زحمت دادیم. از مامان که این یه هفته طبقه بالای خونه شون رو قُرق کرده بودیم و خودش هم پنجشنبه اومد تا توی جابه جا کردن وسایل کمکم کنه تا خواهر بزرگه و پرستار پسری و خواهر رضا... دست همگی درد نکنه! 

همسایه ها یاری کنید تا من خونه تکونی کنم!

نوشته شده در شنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

این روزا بنایی خونه مون بهانه ای شده تا بار و بندیل ببنیدم و برای یه هفته کوچ کنیم بیایم خونه ی مامانم اینا. خوشبختانه خونه مامان اینا یه طبقه بالای مستقل هم داره که با اینکه مبله است و به نوعی مثلا مهمون خونه, اما عملاً فقط دست داداش کوچیکه ست. این روزا هم که داداش کوچیکه رفته اونور آب یه سر به خواهر کوچیکه بزنه و در واقع طبقه بالا خونه خالی محسوب میشه!!!! ما هم رفتیم طبقه بالا لنگر انداختیم!

این روزها دینا و سو.رنا خیلی ذوق زده ند. دینایی که هر روز بعد از ظهر با التماس از من میخواست یا مهمون دعوت کنم و یا مهمونی بریم این روزا انگار عروسی شه! هر روز با چشمایی منتظر ازم میپرسه: مامان امشب هم اینجا میخوابیم؟! و وقتی میگم آره , سریع میپره و ماچم میکنه و میگه تو بهترین مامان دنیایی!!!!

خواهر بزرگه و همسر و پسرش الان یه 3-4 سالی میشه که طبقه پایین مامان اینا زندگی میکنه و همیشه هم میگه امسال دیگه قراره بریم اما با وابستگی که اون به مامان داره و همچنین مامان به اون, من یکی که چشمم آب نمیخوره!

هفته قبل بعد از ظهر بود که مامان بهم تلفن زد. پرسیدم:

- چه خبرا؟! چیکار میکنین؟

- هیچی! خواهرت اومده بالا و میخوایم چایی بخوریم!

- هههههههههی روزگار! خوش به حالتون! منو اینور شهر غریب و تنها انداختین بعد خودتون دو تایی دارین چایی میخورین؟! اصلا از گلوتون پایین میره؟!!!! به خدا اسمشه که خواهر کوچیکه تو غربته! من که تو این شهرم از اونم غریب ترم! هیشکدوم از شماها به من سرن میزنین! هی! عطی غریب! عطی تنها! 

همه اینا رو با شوخی و جدی و با آب و تاب میگفتم تا ببینم تاثیر میکنه یا نه! 

دیروز بعد از ظهر که خواهر بزرگه هم از سرکار اومده بود و مامان بساط چایی و شیرینی عصرونه رو به پا کرده بود  گفتم:

- همین هفته پیش بود که کلی بهتون حسودیم شدا! یعنی چاره ش این بود که بنایی داشته باشم و راه بیفتم بیام اینجا!

بعدش به شوخی گفتم:

- راستی مامان میخوای اصلا ما هم بیام طبقه بالا زندگی کنیم و کلا هر روز حالی به هولی! من از همین الان عزا گرفتم هفته دیگه چه جوری این دوتا بچه رو تو خونه بند کنم. اینا الان داره با پسر خواهر بزرگه حسابی بهشون خوش میگذره و سرشون با هم گرمه. هفته دیگه منو کچل میکنن!

خلاصه که این روزا کلی خاطرات روزهای خونه ی پدری برام زنده میشه. راس راسی هم جای خواهر کوچیکه از همیشه خالی تره تا دور هم 4 تایی (با مامان) بشینیم و جیک جیک کنیم و از همه چی و همه جا حرف بزنیم و  ریز ریز بخندیم و در کنارش هم هی مامان رو اذیت کنیم.

ولی خواهری غصه نخور. عید که بیای خودم همین فضا رو برات دوباره تداعی میکنم. به قول دینا:

 قول قول قِلُل!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

از وقتی یادم می آد تو خونه ی پدری م به ندرت ابراز محبت کلامی و یا فیزیکی دیدم. نه اینکه محبتی نباشه. اتفاقا مادرم به شدت عاطفی یه و همیشه و همه وقت خودش رو وقف بچه ها و موفقیتشون کرده و میکنه. اما محبت مامان همیشه رفتاری بوده و هست. البته از وقتی یکی یکی ازدواج کردیم محبت کلامی هم چاشنی محبت همیشگی ش شده.

تنها خاطره من از بوسیدن مامان و بابا به روزهای عید و یا تولدها خلاصه میشه. هیچ وقت ندیدم که بابا همینجوری بیاد کنار مامان بشینه و بغلش کنه و ببوسدش. نه اینکه آدم سردی باشه ها. اتفاقا خیلی هم گرمه ولی به نظرش انجام اینکار جلوی بچه ها یه تابوی بزرگ به حساب میآد.

عوض  مامان و بابا, من و خواهر کوچیکه یه جورایی از اون ور بوم افتادیم.  من و خواهری جلوی مامان و بابا یا حتی خواهر و برادرای دیگه راحت همسرامون رو میبوسیم و یا همدیگه رو بغل میکنیم.

دلم میخواد دینا و سو.رنا عشق ورزیدن و محبت کردن رو در قالب شواهد ظاهری هم ببینند و یاد بگیرند. البته با رعایت حد و حدود مناسب و ضروری. دلم نمیخواد این چیزها رو فقط توی فیلمها و کارتونها ببینند!

گاهی اوقات که دینا رو بغل میکنم و ناز و نوازشش میکنم تو دلم با خودم میگم کاش مامانی منم گاهی منو اینجوری بغل میکرد و میذاشت تو بغلش خودم رو واسش لوس کنم.  مامان من خیلی آدم خجالتی یه و همین مسئله باعث شده تو ابراز محبت فیزیکی با بچه هاش هم رودربایستی داشته باشه.

مادر نازنین من از عشق بچه هاش لبریزه اما زبان عشق ورزیدنش اینه که دائم دلش میخواد برای خوشایند بچه هاش کاری براشون انجام بده. وقتی میاد خونه من یه لحظه هم آرامش نداره. هی میگه مادر کاری نداری برات انجام بدم؟ یه روز میبینم با یه ظرف پر از بادمجان سرخ کرده از اون سر شهر دست تنها پا شده اومده در خونه من. اونم با چه عشقی. با اینکه کمردرد و زانو درد امانش رو بریده اما به عشق خوشحال کردن من همه ی اون دردها رو تحمل کرده و ساعتها سرپا کار کرده. با چه ذوقی واسه خواهر کوچیکه سبزی سرخ میکنه و  با کلی خرت و پرت دیگه میده دست برادر کوجیکه تا به دست خواهری اون ور آب برسونه...

هر چی از مهربونی ها و محبت مادر عزیزم بگم کم گفتم. اما با این همه من همیشه عقده نشستن تو بغلش و نوازش کردن موهام رو دارم.

عقده رو دلم مونده که یه روز بابام با یه جمله عاشقانه مامانم رو صدا بزنه و بگه بسه دیگه اینقدر کار کردی یه دقه بیا اینجا بشین کنار من و عاشقانه ببوسدش. اونقدر این چیزها رو از مامان و بابام ندیدم که وقتی ناخودآگاه و سرزده شاهد چنین صحنه ای می شم اونقدر منم خجالت میکشم که انگار یه فیلم صحنه دار دیدم!

مثل همین امروز که وقتی بی هوا اومدم  توی هال دیدم بابا داره مامان رو میبوسه! اونقدر هر سه هول شدیم که من فقط سوئیچ رو از روی میز برداشتم و پریدم بیرون! یعنی مثلا من چیزی ندیدم!

 

نوشته شده در شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak