Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

شنبه _همون روز بین التعطیلین!_  صبحش یه کار فوری تو اداره داشتم که باید حتما میاومدم. اما میدونستم که بعدش سرم خلوت میشه و میتونم  مرخصی بگیریم. خلاصه اومدم اداره و طرفای ساعت 9 و نیم از اداره به قصد رفتن به بازار و خرید بخشی از عیدی ها زدم بیرون.

خوب طبیعی یه که تا خود بازار نمیتونستم با ماشینم برم. این بود که ماشین رو پارکینگ بیهقی گذاشتم و باقی راه رو با تاکسی رفتم. تو مسیر هفت تیر بازار سوار تاکسی بودم که یکی از مسافرا که میخواست توپخونه پیاده بشه اومد کرایه ش رو زودتر حساب کنه و پرسید:

- آقا من توپخونه پیاده میشم. کرایه ی من چقدر  میشه؟

- هزار تومن.

مسافر دیگه ای با اعتراض گفت:

- آقا تا توپخونه کرایه 800 تومنه نه هزار تومن!

- من راننده ی خطی هستم. برام فرقی نداره مسافرم اول راه پیاده میشه یا تا آخرش باهام میآد. کرایه تو تمام طول مسیر 1000 تومنه!

- این نظر شماست. من همون اول خط گفتم توپخونه پیاده میشم. پس شما هم باید کرایه تا اونجا رو بگیرید نه کل راه رو!

- برای راننده خطی فرقی نداره. کرایه خرد نمیشه که!

خلاصه بحث و جدل بینشون کم و بیش بود و راننده هم تقریبا مودبانه جواب مسافر رو میداد اما خوب هر دو طرف فکر میکردند که حق با خودشونه. تا اینکه مسافر معترض یه کم بعدتر از توپخونه گفت پیاده میشم. یعنی تقریبا نزدیک آخر خط ! راننده نگه داشت و مسافر عصبانی از توجیهات راننده, بی توجه به حرفهای راننده که بهش گفت لطفا از این در پیاده نشو. خطرناکه؛ از در پشت سر راننده با سرعت پیاده شد. دیگه اونوقت بود که راننده شروع کرد به فحش دادن که ای بی شعور... ای...

گذاشتم یه چند ثانیه بگذره. بعدش گفتم:

- درسته که کارش اصلا درست نبود اما شاید به نوعی اون هم حق داره چون حس میکنه حقش خورده شده. شما هم حق دارین. اما بهتر بود برای اینکه اینجوری سوء برداشت نشه همون اول مسیر بهش اعلام میکردین که کرایه ایشون هم کامله! دیگه میل خودش بود که سوار بشه یا نه! اعصاب شما هم خورد نمیشد!

- راننده های خطی همه کرایه کامل میگیرن. نه فقط من! تازه دیدین که کجا پیاده شد. تقریبا آخر خط!

- قبول! اما اعلام کردن اینکه کرایه کامله, به شما و به مسافرتون کمک میکنه که اول صبحی با یه بحث الکی اعصابتون خورد نشه! متاسفانه ما هنوز بلد نیستیم که اعتراض مون رو با روش و ادبیات درست به گوش مخاطب مون برسونیم.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

دیشب مهمون داشتم و تا دیر وقت بیدار بودم. بعدش از فکر کارها و برنامه های فردا صبح بی خوابی زد به سرم و خوابم نمیبرد. چون فردا صبح زود تو اداره کلاس زبان داشتم و بعدش هم ساعت هشت و نیم یه جلسه مهم. حالا کلاس کی تموم میشه؟ همون هشت و نیم و قبل از جلسه هم کلی باید گزارش پرینت بگیرم و مطلب آماده کنم! شاید دلیل اصلی بی خوابیم هم همین بود که نمیدونستم آیا میتونم زمان رو خوب مدیریت کنم و کمی زود از کلاس بیام بیرون یا نه!

خلاصه! صبح ساعت شش و نیم اومدم تو  پارکینگ و  ماشین رو روشن کردم! ای دل غافل! چراغ بنزین که هنوز روشنه! رضایی قرار بود دیشب بنزین بزنه اما انگار یادش رفته بود! واااااااای همش 20 تومن هم بیشتر پول نقد همرام نیست! اگه بخوام تو پمپ بنزین کارت هم بکشم که کلی وقتم گرفته میشه و به پرینت گرفتن و بعدش هم کلاس ساعت 7 نمیرسم که! با دلخوری از پارکینگ اومدم بیرون و داشتم حساب میکردم که با 20 تومن چند لیتر بنزین 700 تومنی میتونم بزنم که ارزش وقت گذاشتن رو هم داشته باشه! حالا مگه این ذهن تند تیز من میتونه این محاسبه ساده رو انجام بده! همینطور که چشمم به اتوبان و ماشین های کناریم بود تصمیم گرفتم که با موبایل حساب کنم که چند لیتر بنزین میتونم بزنم که تهش 500 تومن هم بمونه تا به آقای پمپ بنزینی انعام بدم!!! با این عجله اصلا حوصله اینکه خودم بنزین بزنم رو نداشتم!یه نگاه به اتوبان یه نگاه به صفحه موبایل یه نگاه به اتوبان یه .... یه دفعه یه اس ام اس اومد. فقط فهمیدم که از طرف استاد زبانمونه! دیگه باید میاومدم کنار اتوبان و گرنه اول صبحی ممکن بود کار دست خودم بدم!

واااااااااااااای! باورم نمیشد! استاد زده بود که کلاس امروزمون کنسله و نمیتونه بیاد! هورااااااااااااا! پس با خیال راحت میتونم گزارش های جلسه رو آماده کنم! راه افتادم سمت پمپ بنزین ! وقتی رسیدم تو جایگاه به آقاهه گفتم:

- سلام. صبح به خیر! لطفاً 28 لیتر! بیشتر نشه. چون فقط 20 تومن پول همرامه!

- سلام. صبح شما هم به خیر.حالا خانوم کی از شما پول خواست!

آقاهه رو میشناختم. چند بار قبلی هم خودش برام بنزین زده بود. مرد محترمی بود. بنزین رو که زد وقتی میخواستم پول رو بهش بدم گفت:

- سرکار خانم سوء تعبیر نشه. ولی اگه پول لازمتونه باشه خدمتتون. بعدا پول رو برام بیارید.

- مرسی آقا. شما خیلی لطف دارید. کارت همرام هست و  الان هم دارم میرم سرکار و همون موقع اونجا پول  میگیرم. منتها چون عجله دارم  گفتم فعلا کارم راه بیفته. بازم ممنونم.

اونقدر تحت تأثیر حرف نوعدوستانه ی آقاهه و اتفاق قبلی مبنی بر کنسل شدن کلاس قرار گرفتم که ناخودآگاه تا خود اداره لبخند از روی لبم محو نشد.

یه روز خوب به همین آسونی و به همین شیرینی میتونه شروع بشه...

نوشته شده در دوشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

پسرک شیطون خونه ی ما این روزها گاهی لجبازی میکنه...گاهی شیرین زبانی و گاهی هم لجبازی توأم با نافرمانی!

خوب طبیعی یه که دیگه تو این سن فرق کار خوب و بد و اشتباه رو میدونه و باید به نوعی از انجام کارهای اشتباه منع بشه.

دینایی هم به زمان خودش نافرمانی های خودش رو داشت- و البته هنوز هم داره- اما سو.رنا توی نافرمانی و لجاجت در ادامه دادن به اون, روش خاص خودش رو داره. دینایی هر وقت روی کار اشتباهی لجاجت کنه اگه احساس کنه که منافع الان یا آتی ش به خطر میافته و ممکنه جریمه بشه, به راحتی دست از لجبازی برمی داره. یعنی برای دینا روش محرومیت (مثلا محرومیت از دییدن سی دی یا کارتون مورد علاقه) جواب میده.

ما امان از این آق پسر خونه ی ما! بچه ی فسقلی چنان سر مواضع خودش اصرار داره که حاضره برای تمام عمرش جریمه بشه اما حرف حرف اون بشه! حالا به هر کلک یا ترفندی شده! گاهی با گریه, گاهی با ناز و عشوه و گاهی هم مثلا با اخم و دلخوری و کلفت کردن صداش! این آخری دیگه از اون هیکل فسقلی نوبره والله!

دیگه فهمیدم که اگه بخوام از طریق تذکر و یا جریمه ازش بخوام که کار اشتباهش رو تکرار نکنه یا از انجامش منصرف بشه, موفق نمیشم! اینه که از دیروز راهکار تشویق رو در موردش پیش گرفتم.

مثلاً این گل پسر ما که اتفاقاً حساسیت زیادی در خصوص انداختن زباله توی سطل آشغال داره و تا یه خوراکی میدی دستش سریع آشغالش رو میبره خودش میندازه توی سطل, دیروز خیلی با لجبازی از این کار سرباز میزد و عمداً جلوی چشم من پوست خوراکیش رو پرت میکرد وسط آشپزخونه! و نگاه من میکرد که چیکار میخوام بکنم یا چی میخوام بهش بگم؟! قشنگ معلوم بود که میخواد اون کودک درون منو وادار به مقابله به مثل بکنه و سر لجبازی بندازه. اما اینبار با خودم گفتم این راهش نیست. گولش رو نخور. از یه راه دیگه وارد شو. منم اینبار اینجوری وارد شدم:

- این آقا سو.رنای با ادب بیاد به مامان نشون بده که آشغال رو چه جوری میندازه توی سطل؟!

- نه! من ممیخوام با اَبَب بادَم (من نمیخوام با ادب باشم). تو منو بی اَبَب دُفتی (تو به من بی ادب گفتی)*!

- نه عزیزم. پسر خوشگل مامان خیلی مودبه... خیلی با ادبه... حالا بگو ببینم این پوست رو کجا باید بندازیم؟!

- من با اَبَب باشم؟!

- آره عزیزم. قربونت برم. (عاشق قربون صدقه رفتن و ناز شدن و بوسیده شدنه!!)

بعد در حالی که حس رضایت خوبی بهش دست داده بود پوست خوراکیش رو از زمین برداشت و رفت انداخت تو سطل!

 

*پریروز اومد رو نقاشی دینایی عمداً خط کشید در حالی که خودش کاغذ جلوش داشت منم یه هو از دهنم پرید بهش گفتم بی ادب!!!سبز واسه همین اینو اینجا بهش اشاره کرد!ناراحت

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

1-دیروز داشتم آهنگ سوغاتی هایده رو -که خیلی خیلی دوسش دارم- با خودم زمزمه میکردم.  همینجوری هم  داشتم با سور.نا نقاشی میکشیدم. یه دفعه سور.نا توجهش جلب شد و گفت: مامانی زیادش کن!

بغل منظورش این بود که بلندتر بخون! وای که حسابی چلوندمش!

2- آخر هفته داشتم کمد بچه ها رو سر و سامون میدادم و لباسایی که واسشون کوچیک شده بود رو میذاشتم کنار که بدم بیرون. یه دفعه دینا پرید وسط که مامانی همه لباسای کوچیک شده م رو نده بیرون , بذار واسه دختر من!

بغل ای الهی مادر قربونت بره که از الان تمرین مادری میکنی...

3- چند وقت پیش یکی از ماشین های بازی سو.رنا  حین بازی کردن خراب میشه. ببعد رو به پرستارش میگه :

- این رو بده بابا رضا دُلُست دُنه.

پرستارش میگه: بذار عصر که مامان اومد میگم نگاش کنه ببینه درست میشه یا نه؟

- نننننننننه! فقط بابا مُهندس بلده دُلُست دُنه! مامانی به به میتونه!

یعنی فقط بابا رضا میتونه چیزی رو درست کنه! مامان فقط میتونه غذا درست کنه!!!!!! هی روزگار!خیال باطل

نوشته شده در یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

سلام سلام...صبح زیبای زمستونی تقریبا بهاریتون به خیر و شادی...

مدتهاست که دیگه دست و دلم به نوشتن نمیره... هی این صفحه رو باز میکنم و میبندم... خوب آخه از چی بنویسم که غر و نق و شکوه و گلایه نباشه؟!

فقط خواستم بگم که دلیل ننوشتم فقط بی انگیزه گی یه و لا غیر...

خوب و خوش و سلامت باشید و تا میتونید امروز نفس عمیق بکشید که از این هواهای تمیز و شسته رُفته امسال به ندرت گیرمون میآد...

 

نوشته شده در شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak