Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

من و رضایی به نسبت خیلی از مامان و باباهای این دوره زمونه، خیلی تو مود بردن بچه به آتلیه و چپ و راست عکس گرفتن نیستیم! البته اصلاً با این کار مخالفتی ندارم ها! فقط ما اهلش نیستیم !!! البته یه دلیلش هم کمبود وقته! لذا اینکار جزء اولویت‌هامون قرار نمی‌گیره!

سر دینا تو 6ماهگی اولین عکس آتلیه‌ای رو ازش گرفتیم! سر یه سالگی خودش همکاری نکرد و آتلیه رو گذاشت رو سرش و ما دست از پا درازتر برگشتیم خونه! تا دو سالگی‌ش!

سر بچه‌م سو.رنا دیگه رکوردمون به تولد یه سالگی رسید!  تازه اونم به ضرب و زور انداختن عکس واسه گذرنامه‌ش. فکر کنم اگه برای گذرنامه عکس احتیاج نداشتیم، حالا حالاها گذارمون به آتلیه نمی‌افتاد!!!

البته من تو خونه چپ و راست از همه سوژه‌ها و موقعیت‌های قشنگ عکس می‌گیرم. اما خوب عکس آتلیه یه چیز دیگه‌ست!

حالا جالبه که خواهر بزرگه من از همون یه ماهگی گل پسری‌ش تا الان که 5 ساله‌شه، تند تند داره عکس آتلیه‌ای ازش می‌ندازه!

دو تا خواهر و این همه تفاوت روش؟!!!!

رضا چند وقت پیش داشت به شوخی می‌گفت: بچه‌های ما اگه از نزدیک در جریان خرید کردنا (لباس و کفش و کلاه و ...) و آتلیه بردن پسرخاله‌شون قرار بگیرن، چه بسا افسرده بشن!!! ممکنه فکر کنن که ما اونا رو از سر راه آوردیم!!!!

به نظر من نه به اون شوری شور (خواهر بزرگه)و نه به این بی‌نمکی(ما!!!). هر چند رضایی معتقده که ما همچین هم بی‌نمک بی‌نمک نیستیم!

خلاصه این همه آسمون ریسمون کردم که بگم چند تا عکس آتلیه‌ای گل پسری و خواهری‌ش آماده شده. و اینک این شما و این هم عکس‌ها:

دینای جیگر طلا

خواهر و برادر عسل بلا(1)

و

خواهر و برادر عسل بلا(2)

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

از بس این تی وی ملی ما برنامه‌های پرت و پلا داره و بچه‌ها جز غصه و غم و عزاداری چیزی عایدشون نمیشه، اینه که تو خونه ما کانال‌های تی وی یا روی برنامه کودک (غیر ملی!) فیکس شده یا روی کلیپ و آهنگ!

از این رهگذر دینا خانوم تقریباً خواننده‌های داخلی و خارجی (که صد البته از آهنگاشون هم خوشش بیاد) رو می‌شناسه و وقتی یه کلیپی شروع می‌شه سعی می‌کنه اسم‌ش رو حدس بزنه.

بین آقایون عاشق صدای فرا.مرز اصلا.نی و دار.یو.شه (خصوصا آهنگ‌هایی که به تازگی با هم بازخونی کردن!) و بین خانوم‌ها، ها.یده و گو.گو.ش (داخلی) و جنیفر لو.پز و شکیر.ا و بیا.نسه (خارجی) رو دوست داره.

یعنی خدا نکنه در حال انجام کاری باشه و صدای یکی از این خواننده‌ها رو بشنوه! با سرعت نور خودش رو می‌رسونه و تا جایی که بتونه یا باهاشون هم‌خوانی می‌کنه و یا تو رقص باهاشون همراه می‌شه!

چند روز پیشا داشت از خانوم گو.گو.ش یه کلیپ پخش می‌شد:

دینا: مامانی! مامانی! خانوم گو.گو.ش داره می‌خونه!

من: آره عزیزم!

- مامان گو.گو.ش یعنی چی؟! بعد این اسمه یا فامیلی‌یه!

- این یه اسمه مامانی! راستش من معنی‌ش رو نمی‌دونم. اما می‌دونم که این یه اسم هنری‌یه و اسم واقعی ایشون یه چیز دیگه است!

- اسم واقعی‌ش چیه؟!

- فا.ئقه آ.تشین!

- یعنی اسم و فامیلی‌شون اینه!

- بله عزیزم!

چند روز بعد:

- بابا رضا می‌دونی خانوم گو.گو.ش یه اسم واقعی هم داره! من اون یکی اسم‌ش رو هم بلدم!

- خوب چیه بابائی؟!

- فارقه آتشی!

- آره عزیزم! آفرین! فا.ئقه آ.تشین!

- بابائی!؟ یعنی کسایی که سختشونه اسم واقعی‌ش رو بگن بهش می‌گن خانوم گو.گو.ش؟!

- خوب هم آره و هم نه!

- یعنی چی؟!

- یعنی که شاید هم گو.گوش آسونتر از اسم واقعی‌شونه و هم خودش دوست داره که مردم بیشتر اونو به این اسم بشناسن!

یه کم بعد:

- مامانی می‌شه منم یه اسم هنری داشته باشم؟!

- مگه تو هنرمندی عزیزم؟!

- خوب منم نقاشی می‌کنم دیگه!

- عزززززیزم! راست می‌گی! خوب حالا اسم هنری که دوست داری داشته باشی چی هست؟!

- الان دارم فکر می‌کنم! بعداً بهت می‌گم!

بغل

نوشته شده در شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

نمی‌دونم بذارم پای پیری! یا بذارم پای کمی وقت یا کمی حوصله یا چی؟

چی رو؟ اینکه تا همین چند وقت پیش هر موضوعی که کمی سرش به تن‌ش می‌ارزید تو این وب تبدیل به یه پست می‌شد! البته عمدتاً هم مربوط به امور روزمره بودند و نوشتن‌ش برام حکم ثبت خاطره رو داشت! اما اخیراً با اینکه کلی موضوع برام پیش می‌آد، در اکثر مواقع وقت نوشتن‌‌ش رو ندارم و یا اگر وقتی هم باشه، حوصله‌اش نیست!!!

حالا امروز یه کم سرم خلوته و سعی می‌کنم به عادت قبل کمی پرحرفی کنم:

جمعه ظهر به مناسبت تولد پسر خاله دینا رفتیم سر.زمین عجا.یب! خوب در نوع خودش تجربه‌ای بود اما راستش نمی‌تونم بگم عالی بود! به نظرم با توجه به هزینه‌ای که شده بود، کیفیت غذا (میوه هم به عهده خواهرم بود) خوب نبود. غذا شامل ماکارانی، لازانیا (خیلی خمیر شده بود و مزه سویا می‌داد!)، ناگت، ساندویج الویه و ژامبون مرغ بود! البته به نسبت اینکه خود صاحب تولد هیچ کاری نباید بکنه و خونه‌ش هم ریخت و پاش نمیشه و در واقع خودش هم انگار مهمونه، خوب بود.

از حق نگذریم دی جی عالی بود! به نظرم آدم اگه جاش توی خونه کافی باشه باید این دی جی رو صدا کنه تو خونه و دیگه بترکونه! انشالله تولد سال بعد بچه‌ها!

اما جونم براتون بگه که من قبل از تولد چه حرصی از دست بابا رضایی خوردم! فکر کن من و بچه‌ها لباس پوشیدیم و حاضریم اما رضا داشت این اتاق و اون اتاق می‌چرخید و هنوز حاضر نبود! بهش گفتم : اسم خانوما بد در رفته! تو اندازه سه تا خانوم که از صبح رفته باشن آرایشگاه، داری معطل می‌کنی به خدا!

از خونه‌مون تا محل تولد 5 دقیقه بیشتر راه نیست. قرار بود ساعت 11 اونجا باشیم که شد 12! بیشتر مهمونا که از اون سر شهر بودن زودتر از ما رسیده بودن! خجالت

جای همه خالی خوش گذشت! تازه بعد از مراسم تولد هم به بچه‌ها کارت بازی دادن و یه 2 ساعتی هم بعد از تولد مشغول بازی دادن بچه‌ها بودیم و ساعت 5 و نیم خسته و کوفته برگشتیم خونه!

برای شام هم بابا رضایی حسابی هنرنمایی کرد و برامون خوراک میگو درست کرد!  جای همگی خالی دیگه داشتم انگشتام رو هم می‌خوردم! عالی شده بود! ترکیبی از میگو، تره فرنگی، ساقه کرفس، فیله مرغ، جعفری خرد شده، سیر و خامه! یعنی تو عمرم میگو اینقدر خوش طعم نخورده بودم! قبلاً هم رضایی برامون میگو دو پیازه (از روی کتاب نجف در.یا بند.ری) درست کرده بود اما خداییش که این یه چیز دیگه بود! خلاصه که جای همگی خااااااااااااااااااالی!

راستی به مناسبت این تعطیلی وسط هفته جایی نمی‌رید؟! اگه خدا بخواد ما و خواهر کوچیکه اینا، قصد رفتن به خطه شمال رو داریم (کلار.د.شت) کسی از آب و هوای اونجا و اینکه تا سه شنبه و چهارشنبه قراره هوا چه جوری ها بشه خبری داره آیا؟! امروز که کارشناس هواشناسی تو رادیو می‌گفت از اواسط هفته بارندگی‌ها در راهه! حالا تا قسمت چی باشه!

این زمستون در پاییز هم تجربه جالبی بود ها! طفلی درختا هنوز اومدن پاییز رو باور نکرده بودند و قبل از اینکه برگاشون رو بتکونن، برف، برگها رو مجبور به ریختن کرد! منظره برف و برگ‌های زرد و نارنجی تو پیاده‌روهای خیابون ولیعصر، خیلی خیلی دیدنی بود. حیف اونروز دوربینم همراهم نبود و گرنه در نوع خودش شکار لحظه‌ها بود!

پیشاپیش عید غدیر بر همگی مبارک!

ما رو هم تو  دعاهای خوب خوب‌تون شریک کنین!

خوش بگذره... 

نوشته شده در شنبه ٢۱ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

تولد به خوبی و خوشی برگزار شد و بیشتر از همه به آقا سو.رنا خوش گذشت!

آقای پسر رقاص ما با هر صدایی از خود بی خود می‌شد و بساط نانای نای به راه بود...

جای همگی خالی.

دیگه خیلی حرف نمی‌زنم و چند تا عکس که به ضرب و زور فیل.تر قابل نمایش عمومی شدن رو خدمت‌تون ارائه می‌کنم.

باقی هم ثبت لحظه ها و به نوعی شکار لحظه‌‌هاست که دیدن اونا هم خالی از لطف نیست:

1- کیک تولد آقا سو.رنا! راستی کیک تولد خواهری‌ش رو تو تولد یه سالگی یادتونه!!!!

2- آقا سو.رنا و ژستش!

3- آقا سو.رنا و مراسم کیک برون!

ببخشید عکس‌های تولد تموم شد! آخه تو باقی عکسا کلی سر و گردن هست که اگه حذف می‌شدن چیزی از عکس باقی نمی‌موند!

حالا عکسای شکار لحظه‌ها:

- دینا خانوم که توسط مامان عطیه گریم شده!!!

- آقا سو.رنای درایور!!

- صحنه‌هایی از خواب خواهری و داداشی اونم در کنار هم!

- شرح عملیات آکروباتیک آقا پسری وقتی هوس کنه کتابخونه رو به هم بریزه!

- خواهری و داداشی در حال خوردن بلال! شما هم میل دارین؟!

- ماجراهای داداشی با کلاه‌های خواهری!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

خوب خوب خوب!

بلاخره داره روز موعود فرا می‌رسه! به قول دکتر ک پ.ی "دام دادا دام دا دا دام"....

فردا همزمان با عید سعید قربان می‌خوایم تولد یه سالگی گل پسری رو جشن بگیریم!

ولی خداییش از من بی‌خیال‌تر دیگه پیدا نمی‌کنین! از اونجا که با این دو تا وروجک به کارهای عادی و روزمره خودمون هم نمی‌رسم اینه که بد جور زدم به بی‌خیالی و ریلکسی و دارم ایام سپری می‌کنم تا خود فردا!

خونه که نسبتاً مرتبه و اگه مسخره‌مون نمی‌کنین باید اعتراف کنم که به خاطر همین ضیق وقت، تزئینات تولد دینا رو از رو دیوار برنداشتیم (یعنی از 2 ماه پیش تا حالا!!!) تا تو وقت صرفه‌جوئی بشه!!!!! خوب پس دیگه حله دیگه!!!دیگه کاری نمی‌مونه!نیشخند

مثل تولد دخملی، غذا رو از بیرون می‌گیرم و فقط یه چلو خودم می‌ذارم! مامان و خواهر بزرگه هم گفتن زحمت سبزی خوردن رو می‌کشن! برای کارهای پذیرایی و شستشو تو آشپزخونه هم گفتم یه خانومی بیاد کمکم! خواهر کوچیکه و شوشوی مهربونش هم که الان ایرانن و (به خاطر حضور اونها تولد رو تو این روز قرار شد بگیریم) گفتن که از امشب می‌آن خونمون تا برای فردا کمک‌مون کنن! خوب با این اوصاف دیگه کور از خدا چی می‌خواد؟!

ضمن اینکه اصلاً و ابداً نمی‌خوام برم تو فاز تشریفات و از این جور حرفا! و تصمیم گرفتیم که هم به خودمون خوش بگذره و هم به بقیه و صد البته به بچه‌ها!

البته سر تولد دینا هم به همین شدت و حدت کارها رو آسون گرفتیم و نسبتا همه چیز خوب و راحت بود. هرچند اونقدر خورده کار هست که به چشم نمی‌آد و کلی وقت می‌گیره.

طفلی خواهر رضا از ما بیشتر دلشوره داره! هی ازمون می‌پرسه تولد رو می‌خواین چیکار کنین؟! کاری هست؟ خریدی هست؟ بعد که با چهره بی‌خیال من و رضایی روبرو می‌شه بیشتر دلشوره می‌گیره! البته با این چهره بی‌خیال رضایی آشنایی داره! اما هیچ رقمه تو کَتش نمی‌ره که آیا این همون عطیه‌ای هست که از دلشوره یه مهمونی از یه هفته قبلش خواب نداره؟! باور کردنی نیست!تعجب

باور کن عزیزم! ببین بچه دوم و یه شوهر خونسرد با آدم چه می‌کنه!!!!!!هیپنوتیزم

خوب دیگه من برم که هنوز کرکره کار اداره رو ندادم بالا! چشمک

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩٠ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

یک سال پیش در چنین روزی خداوند نعمت رو بر من تمام کرد و منو دوباره لایق مادر شدن دونست!

خدایا هزاران بار شکر...

امروز تمام لحظات سال پیش جلوی چشمم رژه میره:

شب قبلش بی‌خوابی زده بود به سرم. کلی عکس و فیلم گرفتیم و بعدش رفتیم که بخوابیم. اما من خوابم نمی‌برد. کلی گوسفند شمردم تا خوابم برد اما نصف شب با درد از خواب پریدم. حس می‌کردم درد زایمان اومده سراغم! دردهای منظم اما با فاصله یک ربع به یک ربع که فاصله شون تغییری نمی‌کرد! همه‌ش نگران بودم که نکنه تا قبل از اینکه صبح بشه و ما برسیم به بیمارستان، اتفاق غیرمنتظره‌ای بیفته!  خدا رو شکر نزدیکی‌های ساعت 5 و نیم صبح کل دردها قطع شد!

اما تا بیاد صبح بشه یه عمر به من گذشت! جالبه که مامانم هم شبش اومده بود خونه‌مون تا صبح باهامون بیاد بیمارستان! اما نه مامان و نه رضایی از درد کشیدن‌های من خبردار نشدن! فکر کن!!!! من تازه یه دو ساعتی رو هم از تخت اومدم بیرون و اومدم توی هال خوابیدم اما کسی نفهمید!

راستش خودمم هی با خودم قرار می‌ذاشتم که اگه دیدم دردم دیگه غیر قابل تحمل شد صداشون کنم که خوشبختانه درد یکنواخت و متناوب بود! نصف شبی به سرم زده بود که به دکترم زنگ بزنم یا پاشیم زودتر بریم بیمارستان اما خوب هی به خودن نهیب زدم که نه بابا! هنوز خبری نیست! و واقعاً هم خبری نشد!

بلاخره صبح شد و مراقبین من از خواب بیدار شدن و اومدن سراغ من! که دیدن من توی هال و روی مبل دراز کشیدم و یه هو ترسیدن! اما دیگه اونوقت حال و روز من خیلی خیلی خوب بود! خلاصه آلاگارسون کردیم و عکس و فیلم به مقادیر زیادی گرفتیم و از زیر قرآن رد شدیم و دینا رو به خاله جونی رضا سپردیم و راهی شدیم. تمام این کارها رو هم در سکوت انجام دادیم چون می‌ترسیدیم دینا بیدار شه و دیگه واویلا!

راه افتادیم اما من دلم پیش دینا بود. (اون موقع دینا مهد نمی‌رفت و پرستار می‌اومد پیشش) که اگه بیدار بشه؟ اگه بهونه بگیره؟ اگه گریه کنه؟! جالبته که تو همون موقع یاد بیمارستان رفتن سر دینا افتادم که تنها نگرانی‌ اون روزم چگونگی عمل و سلامتی دینا بود. ولی تو اون لحظه به همه اون نگرانی‌ها، دلشوره تنهایی دینا هم اضافه شده بود. البته اینبار دیگه خداییش از عمل نمی‌ترسیدم!

رسیدیم به بیمارستان و مراحل اداری به سرعت طی شد و راهی اتاق عمل شدیم. چون با با.نک خون بند نا.ف قرارداد داشتیم مسئول مربوطه قبل از همه توی اتاق عمل حاضر شده بود. خانم دکتر مهربون هم با خنده اومد استقبالم . مثل سر دینا تقاضای فیلمبرداری از قبل و بعد از عمل کرده بودیم پس فیلمبردار هم از همون لحظه ورودمون به اتاق مشغول شد!

اینبار بنا به درخواست خودم خواستم که بیهوش نشم و در عوض از بی حسی اسپا.ینال استفاده بشه تا هم عوارض بعد از بهوش اومدن رو نداشته باشم و هم لحظه تولد گل پسری رو ببیینم. که از این تصمیم‌ به شدت راضی هستم و به همه توصیه میکنم. (البته به شرط اینکه دستورات پزشک رو مبنی بر عدم تکون دادن سر و نشستن تا 12 ساعت بعد از عمل رو به خوبی رعایت کنین تا سردرد نگیرین) البته فقط این نکته رو بگم که من بعد از تزریق ماده بی‌حسی توی ستون فقراتم یه کم احساس نفس تنگی کردم که با گذاشتن ماسک اکسیژن این مورد هم حل شد.

لحظه تولد گل پسری و شنیدن صدای گریه‌ش رو هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. تو اون لحظه بیشتر از همه یاد افسانه جون بودم و از صمیم قلب براش دعا کردم که به زودی طعم شیرین مادری رو بچشه و همچنین برای همه دوستان که التماس دعا داشتن دعا کردم.

چند ثانیه بعد یه نی‌نی گولوی قرمز رو که لای ملافه پیچیده بودنش و توی صورتش بیشتر از همه لبای قرمز و قلوه‌ایش جلب نظر می‌کرد رو آوردن جلوی صورتم. وااااااااای خدا جون! یعنی این سو.رنای منه؟! خدایا شکرت. شکرت که سالمه. شکرت که من تونستم لذت این لحظه رو بچشم. شکرت.شکرت...

اولین چیزی که خانوم دکتر و دستیارای اتاق عمل با دیدن سو.رنا گفتن این بود که: خدایا! ماشالله پسرمون چقدر خوشگله! جالبته که عصر هم که پرستار اومد تا ببره و برای بار سوم عوضش کنه گفت که پسرتون به پسر خوشگله بخش معروف شده.

عزیز دل مادر! قربونت برم من!

وقتی بردنم توی ریکاوری هنوز پاهام رو حس نمی‌کردم. از زیر سینه به پایین مثل سنگ بود. اما هنوز 10 دقیقه نگذشته بود که هم پاهام شروع کرد به گز گز و هم جای عمل‌ دردش شروع شد. بی‌اغراق می‌تونم بگم که هنوز نیم ساعت نشده بود که دیدم شدت درد عمل داره کلافه‌م می‌کنه. پرستار رو صدا زدم که گفت تا پاهات رو حرکت ندی از ریکاوری بیرون نمی‌ری. یه ربع بعد خدا رو شکر تونستم پاهام رو تکون بدم (اما همین یه ربع انگار 10 ساعت  طول کشید) و منو بردن توی اتاقم توی بخش. وووووی! همه بودن مامانا، خواهر بزرگه، خواهر رضا. رضا هم یه کم بعدش اومد. فقط طفلی بابای رضا رفته بود با.نک خون بند نا.ف تا نمونه رو به موقع تحویل بده. اشک امونم نمی‌داد. نمی‌دونم از شوق دیدارشون بود یا از شدت درد. هر چی بود که به فر فر افتاده بودم! خدا رو شکر زودی اومدن و بهم مسکن زدن و از شر اون درد لعنتی خلاصم کردن.

یه کم بعدش هم سو.رنا رو آوردن توی اتاق. واااااااای خدای من! مثل یه فرشته خوابیده بود. اونقدر خوشگل شروع کرد به شیر خوردن که دیدنی بود.

بعد از ظهر هم همه اومدن دیدنمون تو بیمارستان که از همه مهمترش دینا گلی بود که با پرستارش اومده بود. طفلی خواهر رضا انگار اون روز مسموم شده بود و با یه حال بدی رفته بود دنبال دینا و پرستارش و اونا رو رسونده بود بیمارستان. اما خودش با اون حال بد نشسته بود تو ماشین و دیگه بالا نیومد. لحظه اولین دیدار دینا و سو.رنا خیلی دیدینی بود. با یه دقتی توی تخت رو نگاه می‌کرد و داشت با خودش فکر می‌کرد که یعنی این رو از توی دل مامان در آوردن و این داداشی منه؟!

همین چند روز پیشا بود که داشت به عمه‌ش میگفت: عمه جون یادته من اومدن بیمارستان دیدن سو.رنا؟ می‌دونی اون روز آرزوم چی بود؟ آرزو می‌کردم کاش منم می‌تونستم توی تخت دادشی‌م بخوابم؟!!

عزززززززیزم! چقدر اون تخت کوچولو موچولو براش جذابیت ایجاد کرده بود که دلش می‌خواست بره توش. البته اینو بعد از یه سال بهمون گفت! شاید اگه اون روز می‌گفت یه کاری برای برآورده شدن آرزوش می‌کردیم!

یه چیزی که از روز اول توی بیمارستان خیلی تو ذهنم پررنگ مونده اینه که پرستار شیفت اومده بود تو اتاق و می‌خواست بهم نحوه صحیح شیر دادن رو یاد بده. یه ریز هم حرف می‌زد. اصلاً هم به هیچی‌ش حساب نکرد که من بهش گفتم این بچه دوم‌مه! یعنی دیگه لازم نیست این قصه ها رو برام ردیف کنی. حالا چرا این قصه گویی برام ناخوشایند بود؟! چون در همون لحظه یه پس درد اومده سراغم که از شدتش جیغ می‌زدم. ولی پرستاره عین خیالش نبود و عین چتر باکس یه ریز حرف می‌زد. مثل یه نوار ضبط شده! خیلی برام آزار دهنده بود که قبل از اینکه طرف به انجام روتین وظیفه ش فکر کنه یه کم هم برای مریضش اهمیت قایل بشه! ولی خداییش باقی کادر بیمارستان عالی و مودب و باشعور بودن! (بیمارستان مادران)

برام عجیب بود که چرا سر دینا از این دردا اونم به این شدت نداشتم. بعد از ظهر که دکترم اومد ویزیتم کنه قبل از اینکه من چیزی بگم گفت: به احتمال زیاد پس دردهایی خواهی داشت که خیلی خیلی شدتش شبیه درد زایمانه! این پس دردها عمدتا تو زایمان دوم شدتش بیشتر می‌شه. رحم می‌خواد برگرده به شکل اولیه‌ش و این دردا طبیعی یه!پس نگران نشو! یعنی دقیقا جواب سوال نپرسیده منو داد!

خلاصه که یه شب بیمارستان موندیم و فرداش حدودای ساعت 10 با سلام و صلوات گل پسری رو آوردیم خونه.

و الان یک سال از تولد شیرین پسملی می‌گذره.

و خداییش هم که چقدر زود و سریع گذشت...

خدایا! نعمت مادر شدن رو به همه زنان چشم انتظار ارزانی کن. آمین!

 

نوشته شده در دوشنبه ٩ آبان ۱۳٩٠ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

خدای من! به همین زودی شد یک سال!

عسلی مادر! پسملی جیگر طلا! تولد یکسالگی‌ت مبارک! قلبهورا

خودم‌م باورم نمیشه که می‌خوایم تولد یه سالگی پسملی رو جشن بگیریم! حالا یا به دلیل سرعت گذشت زمانه و یا اینکه این پسملی به نسبت خواهریش ریزه پیزه تره و هیکلش به بچه یه ساله نمی‌خوره! شاهدش هم اینکه الان آقا پسری تازه شده 8200 گرم! فکر کن! ماشالله خواهریش تو این سن 11 کیلو بود! نمی‌خوام با هم مقایسه‌شون کنم اما به هر حال در این خصوص اختلاف زیادی با هم دارن!

پس فردا (9 آبان) تولد عسلی بلای ماست! البته تولدش رو با یه هفته تاخیر و روز عید قربان می‌گیرم تا خواهری ما هم تو تولدش باشه. (بعله! خواهری داره می‌آد!)

راستش با همه سختی‌هایی که آوردن بچه دوم داره اما من به شددددددددددت از آوردن بچه دوم راضی‌ام! همه سختی‌هاش هم برام شیرینه.

خدا رو شکر روابط بین خواهر و بردار حسنه‌ست و در کنار هم شادن. جالبه که بعد از ظهرها که من و دینا برمی‌گردیم خونه، همه نگاه‌های سو.رنا دنبال دیناست! جوری که گاهی با همه ابراز احساسات من توجهی به من نمی‌کنه! باورتون می‌شه؟! این صحنه‌ها رو که می‌بینم آی قند تو دلم آب می‌شه!

می‌دونم که یکی دو سال دیگه هم‌بازی‌های خوبی هم برای هم می‌شن.

 همه می‌پرسن دینا به داداشی‌ش حسودی نمی‌کنه؟! نکته جالب اینجاست که این سور.نا ست که به دینا حسودی می‌کنه! خدا نکنه رضایی که از راه می‌اد دینا رو بغل کنه و ببوسه! جیغ بنفشی می‌کشه این پسملی که باور کردنی نیست! سریع چهاردست و پا خودشو به پاهای بابائی‌ش آویزون می‌کنه و می‌خواد که همزمان اون رو هم بغل کنه!

همچنان با حرف "د" همه‌ی حرفاش رو می‌زنه:

دَدَ : بابا! و گاهی هم یعنی ددر!

دی دی: بیا بریم!

نِ نِ: فلان چیز رو بده به من!

نِ‌نا: یعنی مامان!

دَدَ...نا: یعنی دینا!

به به: یعنی خوراکی، یعنی آب!

خلاصه که این پسری با این چند تا حرف، سخنرانی واسه ما می‌کنه که شنیدنی‌یه!

امروز دوربین همراهم نیست تا چند تا عکس دست اول براتون بذارم. انشالله تو فرصت بعدی

 

نوشته شده در شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

صبح تو راه مهد کودک:

 دینا: مامان نمی‌شه تو هم صبح‌ها مثل بابا دیر بری تا منم دیر برم مهد؟!

من: عزیزم ساعت کار من و بابائی با هم فرق داره! من مجبورم صبح‌ها زود برم سر کار تا بعد از ظهر زود بیام دنبال شما!

- خوب دیر بیا دنبالم! تا منم با دوستم فرنیان بیشتر باشم!

- مامان فرنیان هم که یه کم بعد از من میاد دنبالش!

- نه! مامان اون دیر می‌آد!

- یعنی منم دیر بیام دنبالت؟!

- نه تو دیر برو سرکار!

- عزیزم خیلی هم دیر نمی‌تونم برم سرکار! چون من باید صبح‌ها تا 7 و نیم اداره باشم!

- پس چرا بابا دیر می‌ره؟!

- گفتم که! کار من و اون فرق داره. ببین بابا صبح‌ها دیرتر از ما می‌ره سرکار اما شبا خیلی خیلی دیرتر از ما می‌آد خونه!

- نه! تو دیر برو سرکار اما خیلی دیر نیا!

- عزیز دلم! هر محل کاری قوانین خاص خودش رو داره و به میل ما که تنظیم نمیشه!

- ببین مامانی! تو یه جوری دیر رفتن و زود اومدنت رو با هم قاطی کن تا مشکل هردومون حل بشه!

-!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (فکم اومده بود رو زمین!!)تعجب

نوشته شده در چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak