Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

سلام دوستان!

درسته که وقت ندارم پست بذارم . اما اینقدر وقت دارم که یه لینک که امروز خوندمش رو براتون بذارم تا شما هم کمی ... بخندین!!!!  ساکت

منظورم پست سوء تفاهم بود ها!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

اول از همه روز کودک بر تمام کودکان دیروز و امروز و فردا مبارک! پس یعنی روز همگی‌مون مبارک!

من که کادوئی‌م رو به بابا رضایی سفارش هم دادم! دو سه روزه عجیییییییییب هوس شیرینی ناپلئونی کردم! واسه همین برای شفای کودک درون صبح به رضایی یادآوری کردم که:

- عسلی می‌دونی امروز روز کودکه؟!

- اِ! به سلامتی!

- کادو برای کودکای خونه چی می‌گیری؟!

- چند روز پیش یه عالمه از شهر کتاب خرید کردم. یکی‌شون رو برای دینایی کادو کن!

- دهه! همین! نه بابا اینا که هیجان نداره! یه خوراکی پر هیجان!

- آهان! پس خودت هوس خوراکی کردی روز کودک رو بهانه کردی!

- ای نامرد! من کاری به اینا ندارم. کادوی من شیرینی ناپلئونی باشه!

- چشم! دیگه؟!

- دیگه سلامتی. برای دینایی هم یه خوراکی به سلیقه خودت بخر!

- چشم! دیگه!

- دیگه قربون شما!

خلاصه که این از کودک درون ما که قراره روزش مبارک شه. شما چی کودکان دیروز؟!

و این هم چند تا عکس از کودکان امروز ما :

اگه این داداشی گذاشت من نقاشی بکشم؟!

فکر کنم این سیمه اضافه‌ست! یعنی ته‌ش به کجا وصله؟!

مامانم فکر کرده منم دخترم! برام گیره زده!

خواهر و برادر در حال چای خوردن با شیشه! (خوب خواهریم هم دلش شیشه خواسته!!!)

ببینم تو این کابینت چه خبره! چقدر شلوغه!

خواهر و برادر باز هم در حال خوردن با شیشه!

خواهر و برادر توی ماشین!

 

نوشته شده در شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

سلام سلام!

ممنونم از همه دوستان بابت پرس و جو از حال و احوالات ما! باور کنید به شدت کار سرم ریخته! تو اداره که اصلاً گذر زمان رو نمی‌فهمم و تا می‌آم بجنبم می‌بینم وقت رفتن به خونه و ... است و تو خونه هم که مگه می‌شه از بغل دست گل پسری جم خورد و در اجابت خواسته‌های ریز و درشت دختری کوتاهی کرد!

خلاصه که هَشششتم ولی خَشششتم!زبان

دیروز که از اداره و مهد اومدیم خونه، دینایی هوس نقاشی کردن کرده بود. یه دل سیر که رو کاغذ و سررسید و جلد سررسید (و تا همین هفته پیش روی دسته مبل!!!) نقاشی کرد گفت مامانی برام از توی تلویزیون کارتون بذار!

خلاصه ما هم کنترل به دست افتادیم دنبال یه کانالی که کارتون داشته باشه (اخیرا ما.ه واره رو جوری تنظیم کردیم که همه کانالهای داخلی رو هم روی اون ببینیم که البته اصلا نمیبینمشون!!) رسیدم به کانال I*R*I*B.1 که دینا داد زد مامان همین کارتون خوبه!

یه چند لحظه که گذشت دیدم ای دل غافل! این چه کارتونی‌یه! در مورد فلسط.ین و اس.رائ.ل بود. اینکه نیروهای اس.را... چه جوری با کودکان فلس.ط.... برخورد می‌کنن! فکر کن! تو کارتون مردک دست انداخت به گلوی یه پسر بچه که داشت کنار رودخونه با دوستش بازی میکرد و داشت خفه‌ش می‌کرد. دوستش هم که اومد کمک کنه یه کتک حسابی هم به اون یکی زدن! زودی زدم یه کانال دیگه اما دینا با اینکه ترسیده بود و اومده بود  پشت من قائم شده بود و می‌گفت که مامانی! من از این مردا می‌ترسم! چرا این بچه‌ها رو زدن! اما بازم اجازه نمی‌داد کانال رو عوض کنم و هی اعتراض می‌کرد. منم سریع زدم کانال T*V*P*1 که داشت یه کلیپ پخش می‌کرد. گفتم: مامانی انگار خودشون دیدن که کارتونش خوب نیست به جاش آهنگ گذاشتن!

چشمتون روز بد نبینه! کلیپه چی بود! (نه بابا! از اون مشکل دارای اخلاقی نبود! (البته کاش از اونا بود!!)) توی کلیپ نشون می‌داد که یه مشت دزد و غریبه چطور به عابرین یا راننده ها یا مغازه دارا حمله می‌کنن و مالشون رو غارت می‌کنن! بعد یه دسته سگ در حال دوویدن به سمت این دزدا هستن و به نوعی حساب اونا رو می‌ذارن کف دستشون!

 دیدم ای داد بر من! اینکه شد بدتر از بد! زودی تلویزیون رو خاموش کردم و سعی کردم حواس دینا رو پرت کنم! اما دیگه خیلی دیر شده بود!

وااااااااااااااای! بچه‌م شروع کرد مثل ابر بهار گریه کردن! و لا به لای هق‌هق‌ش می‌گفت:

- مامانی! اگه غریبه‌ها به ما حمله کنن چیکار کنیم؟!

- عزیزم اینجا که غریبه نداریم که. منم پیش‌تم عزیزم!

- نه! پاشو درا رو قفل کن! پاشو زنگ بزن به پلیس تا بیاد در خونه‌مون نگهبانی بده!

- عزیز دلم! اینجا همه چی امن و امانه. خدا رو شکر اینجا از این غریبه‌ها و دزدا نداره. اونایی که دیدی توی یه فیلم بود مادر. باشه درها رو هم قفل می‌کنم.

- نننننننننه! اگه غریبه ها ما رو بزنن و بکشن چی؟ اگه خفه‌مون کنن چی؟ اگه......

یعنی همه اینا در عرض چند دقیقه اتفاق افتاد و منم اصلا انتظار همچین واکنشی رو از دینا نداشتم. بچه م کم از تاریکی و تنهایی توی اتاق رفتن می‌ترسید دیگه شد غوز بالا غوز!

رضایی هم که اومد همین بساط اشک و آه به راه بود (رضایی متعجب مونده بود که این بچه چی دیده که اینقدر تحت تآثیرش قرار گرفته!) 

سر شام بچه‌م اصلاً نتونست غذا بخوره و بغض بهش اجازه نمی‌داد. تازه به رضا هم هی اصرار می‌کرد که بابایی تو رو خدا پاشو به پلیس زنگ بزن بیاد اینجا مواظب ما باشه. هر چی هم رضا می‌گفت که بابایی من اینجام! دیگه پلیس لازم نیست! اما هیچ جوری آروم نمی‌شد.

آخرش گفتم:

- مامانی عزیزم . الان دیگه وقت خوابه. الان همه مردم می‌خوان برن بخوابن. هم دزدا و هم پلیسا!

- ولی مامانی همه خواب نیستن! چرا پس از توی خیابون صدای ماشین‌ها می‌آد!

بابا رضایی اومد کمکم:

- اونام عجله دارن که هر چه زودتر برسن خونه شون تا بخوابن!

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak