Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 علت اصلی ترس بچه ها به چی برمی‌گرده؟!

به رفتار و گفتار ما؟! به رسانه‌ها(تلویزیون، سی‌دی، ماهواره و ...)؟ به رفتارهای دیگران؟!

یا به همه اینها؟!

از وقتی دینا خیلی کوچیک بود سعی می‌کردیم به ترس‌های خودمون فائق بیایم و جلوی اون از چیزی نترسیم. مثلاً ترس از تاریکی، ترس از سوسک، ترس از حیواناتی مثل سگ و گربه و ...

درخصوص نترسیدن از سوسک و حیوانات تا حدودی هم موفق بودیم. چون دینا سوسک که می‌دید خیلی راحت بهش نزدیک می‌شد. اما خوب متأسفانه ظاهراً پرستار قبلی‌ش خیلی در این خصوص محتاطانه عمل نکرده و یکی دوبار به محض رؤیت ، واکنش‌های ناشی از ترس از خودش بروز داده. این بود که می‌دیدیم کم‌کم دینا از دیدن سوسک و حتی پشه و مگس می‌ترسه و گاهی هم حتی به گریه می‌افته. این اواخر که سر ترسیدن از یه خرمگس رسماً منو سکته داد!

داشت از راه‌پله می‌رفت پایین و منم داشتم توی هال به سو.رنا شیر می‌دادم. یه دفعه دیدم به طرز وحشتناکی داره جیغ می‌زنه و گریه می‌کنه. چون توی راه‌پله بود اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که نکنه داره از راه‌پله می‌افته. به خدا تا خودم رو از سو.رنا جدا کنم و برم توی راه‌پله رسماً مُردم. رسیدم بهش دیدم داره به یه نقطه با ترس نگاه می‌کنه. فهمیدم که یه خرمگس اونجا نشسته و خانوم خانوما فکر می‌کنه الانه‌ست که بیاد و اونو بخوره!!!! یه چند دقیقه فقط رو پله نشستم تا ضربان قلبم عادی بشه. بهش گفتم:

- آخه مامان جان! این که کاری به تو نداره!

- ننننننننننننننه! می‌خواست رو سرم بشینه!

- ولش کن مادر جون. خودش می‌ره. تو آروم از کنارش رد شو.

- نننننننننننننننننه! می‌آد سمت من!

خلاصه که ول کن ماجرا نبود. یه بار دیگه هم یه مگس مرده رو زمین دیده بود دقیقاً همینجوری شیون راه انداخته بود!

حالا اینا یه شق ماجرا ست. مشکل اصلی اینجاست که دینایی حتی توی روز هم تنهایی و با خیال راحت توی اتاق خودش یا هر اتاق دیگه‌ای که کسی توش نباشه نمی‌ره. می‌خواد بره یه اسباب‌بازی از اتاق‌ش بیاره حتما باید یکیمون همراهش بره!

دلیلش رو هم که ازش می‌پرسیم می‌گه تو اتاق‌م گرگه!!! فکر کن! گرگ!

تا جایی که بشه اشاره مستقیم به این که نباید بترسه و اتاق که ترس نداره نمی‌کنیم و گاهی باهاش می‌ریم و گاهی هم اشاره می‌کنیم که برو من دارم نگات می‌کنم و برو منم همین دو رو برا هستم و ...

خیلی درمورد اینکه ریشه این ترس کجا می‌تونه باشه فکر کردم. تنها چیزی که بهش شک دارم (شک که نه تقریبا مطمئن شدم) همین سی‌دی‌های کارتونی‌یه که از کوچیکی‌ش می‌بینه و بهشون علاقه داره!

مثل بزبزقندی، سفیدبرفی، زیبای خفته و .... توی هرکدومشون به نوعی گرگ یا جادوگر و یا یه شخصیت منفی وجود داره. با اینکه دینا هزار بار اینا رو دیده اما هر بار دیگه‌ای هم که بخواد ببینه (و البته با اشتیاق و به انتخاب خودش) از دیدن اون شخصیت منفی می‌ترسه و ما رو صدا می‌زنه تا اون صحنه‌ها رو در کنار ما و در حالی که به شدت به ما چسبیده ببینه.

خوب روز اولی که این سی‌دی‌ها رو براش گرفتم اصلاً و ابداً فکر نمی‌کردم ممکنه همچین تبعاتی به بار بیاره. اینا یه سری داستان‌های قدیمی قشنگ و پرطرفدار بودن که هر دختر بچه‌ای دست کم یه بار دیده یا در موردشون شنیده بود. کما اینکه بارهای اول که سی‌دی‌ها رو دید همچین واکنشی نشون نداد و به تدریج این حالت براش پیش اومده!

دینا شب‌ها تو اتاق خودش می‌خوابه . البته تا حالا تنهایی نرفته تو اتاقش که بخوابه.عادت داره که حتما قبل از خواب براش کتاب بخونی.  همیشه یا من یا بابا رضا همراهی‌ش کردیم و بعد از خوندن قصه و وقتی خوابش برده اتاقش رو ترک کردیم. لامپ توی راهرو هم همیشه تا صبح روشنه که اتاقش تاریک نباشه.

گاهی شده نیمه‌های شب از خواب بیدار بشه و منو صدا بزنه که بعد از اینکه دوباره خوابش برده اتاقش رو ترک کردم. از این بابت شکایتی نداره. اما اخیراً گاهی نیمه شبا که از خواب بیدار می‌شه انگار می‌ترسه که دوباره تنهایی تو اتاقش بخوابه. برای همین هم رضایی نیمه شب که دینا بیدار می‌شه می‌ره پای تخت دینا و تا صبح همون جا می‌خوابه. دیروز صبح که رفتم بیدارش کنم دیدم ظاهراً نیمه شب ترس‌ش اونقدر بوده که از تخت اومده پایین و تو بغل رضایی خوابیده.

آیا خواب بدی دیده بوده؟!

نکنه این ترس‌های شبانه شدت پیدا کنه و کلاً از تنها خوابیدن بترسه؟!

همه‌ش امیدوارم که گذر زمان مشکل رو حل کنه.

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

این روزها دینایی خیلی واکنش‌های دوگانه‌ای از خودش بروز می‌ده که البته خودم هم می‌دونم اقتضای سن و موقعیت فعلی‌شه.

دائم سعی داره به همه بقبولونه که خیلی بزرگ و خانوم شده و می‌تونه از پس کارهای بزرگترها هم بربیاد!

نمونه‌ش همین دیروز بود که دائم دور و بر من تو آشپزخونه می‌پلکید و می‌گفت مامانی به من یه کار بزرگونه بده بکنم! دقیقاً هم اشاره می‌کرد که منظورم از کار بزرگونه اینه که مثلاً بده یه چیزی رو پوست بکنم یا رنده کنم یا ... خلاصه هر کاری که به نوعی خطری درش نهفته بود! هر چی کار بهش پیشنهاد دادم قبول نکرد و یه لنگه پا وایساده بود که کار بزرگونه یعنی همینا که گفتم!

هنوز چند دقیقه‌ای از این درخواست نگذشته بود که دیدم اومد و گفت: مامانی من دلم می‌خواد مثل سو.رنا نی‌نی باشم!

اینو که گفت دیدم الانه‌ست که اشکش جاری بشه. گفتم باشه عزیزم. بیا بغلم. محکم بغلش کردم و هی مثل نی‌نی ها قربون دست و پای بلوریش رفتم. اونم شروع کرد به دست و پا زدن و اده اده کردن مثل نی‌نی‌ها!

با اینکه من تا جایی که بشه سعی می‌کنم خیلی جلوی دینا قربون صدقه سو.رنا نرم و حتی دائم دارم از دینا تعریف می‌کنم و ناز و نوازشش می‌کنم اما گاهی بدجوری دلش می‌خواد نی‌نی بازی دربیاره. مثلاً می‌گه برای من شیر یا شربت بریز تو لیوان پستونک دار بچگی‌هام. یا منم میوه رنده شده دلم می‌خواد یا منم دوست دارم از سوپ سور.نا بخورم. که البته من تمام این درخواست‌هاش رو اجابت می‌کنم .

خوشبختانه تا اینجای کار ارتباط خوبی بین این دو تا فینگول شکل گرفته و شاید بشه گفت سو.رنا بیشتر از دینا بهش علاقه نشون می‌ده و همین باعث شده دینا هم به سمتش جذب بشه و باهاش کم و بیش بازی کنه.

خلاصه این هم  آخرین گزارش از رابطه خواهر و برادر تو خونه ما!

اینم چند تا عکس از دو تا فینگول ما:

1- دینا در مهد کودک (نوروز امسال)

2- خواهر و برادر عشقولانه (دو ماه پیش)

3- گل پسری (پریروز)

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ تیر ۱۳٩٠ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

امروز پرستار سو.رنا مرخصی‌یه! یعنی امشب عروسی‌ِه خواهر زاده‌شه و نمی‌تونست بیاد!

البته اولش قرار بود تا ظهرش رو و بیاد و بعدش بره اما چون مامانش طفلی بیمارستان بوده و امروز (به ضرب و زور عروسی) قراره مرخص بشه اینه که مجبوره صبحش دنبال کارهای ترخیص مامانش باشه و شبش هم در تدارک رفتن به عروسی.

از شانس یه گزارش مهمی رو این یکی دو روزه باید نهایی کنیم اینه که نمی‌شد امروز رو کلاً مرخصی بگیرم. این شد که قرار شد:

- بابا رضایی تا ساعت 10 خونه بمونه!

- مامانی رضا از پریشب اومدن خونه‌مون تا گل پسری باهاش ارتباط بیشتری برقرار کنه و پیش‌شون بمونه!

- دیشب مامان رضا به پدر رضا زنگ زد که اگه ایشون هم می‌تونن فردا صبح بیان! چون پسری با ایشون اُخت‌تره!

- خاله رضایی هم در مواقع لزوم بهشون کمک کنه! (خاله طبقه پایین هستن)

- منم در اسرع وقت (ساعت یک) برگردم خونه!

خلاصه! ببنیم امروز این گل پسری ما با این همه خیل دوستادارن چه خاطره‌ای از خودش به جا می‌ذاره!

دیروز دینا خانوم در کنار مامان بزرگش کلی حال و هول کرد و در این بین گفتگوهای شنیدنی هم بینشون رد و بدل می‌شد:

- مامان بزرگ!(در حالی که بغض کرده و عنقریبه که اشکش جاری بشه)

- جانم!

- تو داری پیر می‌شی؟!

- چطور مگه عزیزم؟!

- آخه جلوی موهات سفید شده!

- خوب دوباره رنگش می‌کنم!

- نه! تو داری پیر می‌شی! اونوقت می‌ری پیش خدا! (دیگه اینجا اشک‌ش جاری شد) بعد من می‌آم اونجا و می‌گم این مامان بزرگ منه! می‌خوامش!

- عزیزم! این حرفا چیه می‌زنی قربونت برم!؟؟؟؟

- بابا بزرگ هم داره پیر می‌شه! اونم می‌ره پیش خدا! (دیگه داره کم‌کم فیلم هندی می‌شه) ولی من نمی‌خوام از پیش من برین! هر دوتون باید پیش خودم باشین!

- تو چرا اینقدر به پیر شدن فکر می‌کنی عزیزم. ما که الان حالمون خوبه و پیش‌ت هستیم!

- مامان بزرگ! اگه خاله (خواهر کوچیکه) هم پیر شد و رفت پیش خدا، موبایلش مال من بشه، باشه!؟

ووووووووووووووای که من رسماً ترکیدم! من داشتم تو اتاق بغلی به سور.نا شیر می‌دادم و این مکالمات رو گوش می‌کردم! خواهر کوچیکه (بچه‌م شنبه برگشت و دوباره من موندم و حوض‌م!) یه گوشی موبایل آیفون داره که توش پره بازی یه و این مدت که طفلی ایران بود گوشی‌ش شده بود اسباب بازی دینا و پسر خاله‌ش! کلی هم سر اینکه الان نوبت کدومشونه با هم کل‌کل می‌کردن! بعله! اونهمه عشق و علاقه به خاله‌ش رو سر یه گوشی، تاخت زد!

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

خوب بلاخره بنده هم به جمع خانوم‌های هوودار پیوستم! اونم چه هوویی!

دینا خانوم الان مدتی‌یه که پاش رو کرده تو یه کفش که :

- من وقتی بزرگ شدم می‌خوام مثل تو با بابا رضا عروسی کنم!

- عزیز دلم بابا که خیلی از تو بزرگتره!

- خوب منم گفتم که! وقتی بزرگ شدم باهاش عروسی میکنم!

- !!!!!!!!!!!!!!ابله

توی ماشین نشستیم و داریم می‌ریم جایی. دینا رو به من:

- مامانی وقتی بزرگ شدم و خواستم عروسی کنم واسم لباس عروس و تور سفید بخر تا بپوشم!

- عزیز دلم اینا رو داماد باید برات بخره نه من!

- (رو به رضا) داماد! برام لباس عروس و تور سفید بخر!

- من که داماد تو نیستم. من داماد مامان عطی هستم!

- ننننننننننننننننننننننه! تو داماد منم هستی!

- شاید یه داماد بهتر برای تو پیدا بشه!

نننننننننننننننه! داماد بهتر نمی‌خوام! می‌خوام مثل مامان با تو عروسی کنم!

یه چشمک به رضا زدم که بابا بی‌خیال! بچه تو دنیای خودش اینجوری حال می‌کنه! هیج جوری هم تو کَتش نمی‌ره! که رضایی هم رضایت داد که دینا باهاش عروسی کنه!

نوشته شده در شنبه ۱۸ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

وقتی که بچه بودیم و هنوز روستاها رنگ و بوی زندگی و شر و شور خاص خودش رو داشت، اغلب تابستونا یه سری به ولایتمون می‌زدیم و پاتوقمونم خونه‌ی مامان بزرگا و بابا بزرگا بود!

دم غروب که می‌شد یکی از سرگرمی‌هامون این بود که روی پله‌ی تخته سنگی جلوی در بشینیم و با لذت رفت و آمد گاو و گوسفندا رو تماشا کنیم! در این بین هم شاهد گله‌هایی بودیم که بدون چوپون بودن و خودشون سرشون رو انداخته بودن پایین و راه خودشون رو می‌رفتن!

چند بار کنجکاو شدم و از بابابزرگم پرسیدم:

- اینا چرا چوپون ندارن؟ دارن کجا می‌رن؟ راه رو اشتباه نرن؟ گم نشن؟!

- بابا جان این حیوونا از آدما راهشون رو بهتر بلدن! کافیه یکی دو بار مسیر صحرا تا خونه رو برن، همه مسیر رو حفظ می‌شن و دیگه به تنهایی هم می‌تونن برگردن خونه!

این موضوع خیلی برام جالب اومد و هنوزم که هنوزه یه گوشه‌ای از ته ذهنم باقیه!

چند روز پیشا یادتونه دینا رو نبردم مهد و گذاشتم توی خونه استراحت کنه! خوب طبعاً من دیگه باید یه راست راه اداره‌مون رو می‌اومدم! اما از اونجایی که موقع رانندگی معمولاً ذهن بنده داره به هزار و یک مسئله فکر می‌کنه، حواسم پرت شد و ناخودآگاه وسط راه، پیچیدم تو مسیر مهد دینا!!!! قشنگ که از ورودی دور شدم یه دفعه یادم اومد که ای بابا! من که امروز از مسیر مهد نباید برم!! اما خوب دیگه دیر شده بود و باید تا یه حدودی از مسیر رو می‌رفتم تا به بزرگراه اصلی برسم!

دوباره بعد از ظهرش هم همین آش بود و همین کاسه! یعنی با اینکه موقع در اومدن از اداره یادم بود که نباید برم مهد، باز تو بزرگراه به خروجی مربوط به مهد که رسیدم پیچیدم! اما اینبار شانس آوردم و زود یادم اومد و از اولین دوربرگردون برگشتم به مسیر اصلی!

اما خیلی از دست خودم و حواس خیلی جمع‌ام خنده‌م گرفت! و دقیقاً یاد اون خاطره کوکی‌م افتادم که وقتی قرار باشه از روی عادت کاری انجام بدیم و فکرمون اصلاً دخیل نباشه دقیقاً اون وجه تمایزمون با باقی موجودات از بین می‌ره و عیناً مثل اونا رفتار می‌کنیم.

حالا شاید شما بگین وا! این چه ربطی داره که داری خودتو با گاو و گوسفند مقایسه می‌کنی! اما به نظرم خیلی ربط داره! ضمن اینکه از مقایسه کردن خودم با اونا اصلاً حس بدی هم بهم دست نمی‌ده!

از این مقایسه توی ذهنم این حس برام پررنگ می‌شه که تو کارام باید متمرکزتر باشم. حتی کارهایی که انجامشون روتینه و از روی عادت انجام می‌شن! نباید بذارم اینقدر اون وجه تمایزم با باقی موجودات کم‌رنگ بشه!

بابا نا سلامتی من انسانم!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ تیر ۱۳٩٠ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

الان مدتی یه که دینا این جمله رو مرتب تکرار می‌کنه: مامان تو پیر می‌شی؟!

بار اول که پرسید نمی‌دونستم پس زمینه فکری‌ش چیه؟ این بود که مثلاً خیلی منطقی بهش گفتم:

- آره عزیزم. همه پیر می‌شن. تو هم بزرگ و بزرگتر که شدی یه روز پیر می‌شی! مثل مامان بزرگ و بابا بزرگ!

- ننننننننننننننننننننننننننه! من نمی‌خوام تو پیر بشی! من نمی‌خوام پیر بشم! من نمی‌خوام عمرم تموم بشه!

- عزیزم هر کی پیر بشه که عمرش تموم نمی‌شه. پیرها هم کلی عمر می‌کنن!

- ننننننننننننننننه! پیرا می‌میرن!!

دیدم زده صحرای کربلا و هیچ دلیلی هم براش قابل قبول نیست و الا و للا فقط نباید پیر شد! این بود که بهش گفتم:

- باشه عزیزم! اگه تو قول بدی دختر خوب و حرف گوش‌کنی باشی و منو اذیت نکنی منم دیگه هیچ‌وقت پیر نمی‌شم!

- باشه! قول می‌دم!

از اون روز به بعد هر وقت کار بدی می‌کنه و من ناراحت می‌شم می‌آد می‌گه:

- مامانی! من تو رو اذیت کردم پیر میشی حالا!

- (از ترس اینکه دوباره بساط اشک و آه راه نندازه مجبورم تسلیم بشم) حالا که قول دادی دیگه کار اشتباهت رو تکرار نکنی؛ نه! پیر نمیشم!

اما این چرخه هر روز ادامه داره. حالا نمی‌دونم آیا بحثی در این خصوص توی مهد بوده که آدما پیر بشن عمرشون تموم می‌شه و می‌میرن یا چی که دینا اینقدر روی پیر شدن حساس شده!

هر گونه توجیه منطقی که تا حالا جواب نداده! لذا همچنان باید اظهار کنم که:

من هیچ وقت پیر نخواهم شد!

کاش واقعاً اینجوری بود! خیال باطل

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

از نظر خودم آدم خرافاتی محسوب نمی‌شم اما این آخر هفته‌ای دیگه داشتم به نشانه‌ها باور پیدا می‌کردم که دیگه حریف بابا رضایی نشدم!

عرض می‌کنم:

قرار بود خواهری که اومد ایران یه سفر کلار.دشت جور کنیم و بریم! اولش گفتیم بذار ببنیم شانس با ما یاری میکنه که اسممون تو قرعه‌کشی اداره در بیاد و یکی از اون ویلاها به ناممون بیفته! که معلوم شد ظاهراً شانس تنها کاری که با ما نمی‌کنه یاری‌یه! یعنی اسممون در نیومد! بعدش قرار گذاشتیم بریم همون جا یه ویلا اجاره کنیم که زد و سیل اون شهر طفلی رو تا حدودی با خودش برد! معلوم شد شانس ما خیلی داره سر شوخی رو با ما باز می‌کنه و نه فقط با ما بلکه با هر جایی که جوری با ما قراره ارتباط برقرار کنه هم کار داره!

با این سیل شریف، آب اون منطقه کلاً قطع شد! و در نتیجه ویلاهای اداره نیز تعطیل! اینجا بود که کمی به شانس‌مون امیدوار شدیم که نه بابا! انگار شانس‌ما پیش‌بینی سیل و زلزله رو هم تو دستور کارش داره و مثل شطرنج‌بازهای حرفه‌ای چند تا حرکت بعدی رو هم پیش‌پیش می‌خونه!

خلاصه خواهر گرامی از طریق اینترنت چه سرچی کرد و یه ویلایی که اتفاقا ً آب هم داره (البته آب چاه) تو همون اطراف با قیمت مناسب پیدا کرد و برنامه سفر با تمام کارشکنی‌ها ریخته شد! شب اومدن خونه ما خوابیدن تا صبح زود (چهارشنبه) راهی بشیم.

نیمه‌های شب بود که گل پسری با دل درد و گریه از خواب بیدار شد! یه بار هم گلاب به روتون شد و با خوردن شربت گریپ‌میکسچر و چند قطره دایمتیکون بهتر شد و دوباره خوابید. با خودم گفتم شاید چون شیر زیاد خورده اینجوری شده. صبح هم که از خواب بیدار شد سرحال بود. این بود که بر شیطون لعنتی فرستادیم و راهی پارکینگ شدیم! همه وسایل توی ماشین چیده شد و خواستیم خودمون هم سوار شیم که دیدم گل پسری (که بغل خاله‌ش بود) دوباره گلاب به رو شد!

خااااااااااک بر سرم! بچه چرا اینجوری شد؟! این دیگه از اون تو بمیری‌ها نیست! نکنه بچه‌م مریض شده! حالا هم هلک و هلک بچه مریض رو ببرم کجا! اونم شهری که آب لوله‌کشی‌ش هم قطع شده!(البته ما همیشه برای شُرب آب معدنی استفاده می‌کنیم)

همگی دست از پا درازتر برگشتیم بالا (تو خونه) بابا رضایی پیشنهاد داد که صبحونه رو خونه بخوریم و ببینم حال پسری چطور می‌شه! صبحونه خوردیم و حالش طوری نشد و پر رو پر رو دوباره راهی شدیم! اما من دیگه باورم شده بود که همه این اتفاقا یه نشونه‌ست که داره به ما می‌گه نباید به این سفر رفت! دیگه خدا دست به دامن سو.رنا شده که ما رو از رفتن منصرف کنه! این افکار داشت توی سرم مرور می‌شد که دیدم دوباره بچه‌م دل درد گرفته و داره نا آروم می‌شه.

یه نگاه به رضا کردم و گفتم:

- رضا این بچه حالش خوب نیست! دلش دوباره درد گرفت.

- خوب اگه خونه هم بمونیم همینه. یه چیزی سر دلشه باید رد بشه.

- خوب آره. اما اگه بریم اونجا تو شهر غریب من دکتر از کجا پیدا کنم؟

- مگه امروز اینجا باشیم تو می‌خوای اینو ببری دکتر؟!

- خوب اگه حالش بدتر بشه باید ببریمش دیگه!

- اگرم نریم من امروز اینو دکتر نمی‌برم. الکی به بچه دارو می‌دن. چیزیش نیست. تا شب خوب می‌شه.

- من از خدامه زودی خوب بشه. اما به نظرم صلاح نیست با این حالش بریم سفر.

- (دیگه یواش یواش داشت از دستم عصبانی میشد و می‌خواست از کوره دربره) می‌گی چیکار کنیم؟ اگرم برگردیم من دکتر نمی‌برمش!

-  چی بگم آخه. فقط می‌دونم اگه اینجا باشیم خیال خودمون راحت‌تره!

خلاصه! کلی داشتم خودمو کنترل می‌کردم که جلوی خواهری و شوهرش بحثمون بیشتر از این بالا نگیره. رضا به شدت دلش می‌خواست این سفر رو بریم و معتقد بود که حال سو.رنا خیلی بد نیست که به خاطرش سفر کنسل بشه! و من باورم شده بود که اگه بریم حتما یه اتفاق بدی می‌افته! (البته اینو توی دلم می‌گفتم)

خلاصه با پادرمیونی خواهری و همسرش، رضا هم راضی شد که ما برگردیم (هنوز تو اتوبان همت بودیم) و اونا بدون ما برن سفر!

اومدیم خونه و سو.رنا همچنان بی‌تاب بود. ظهر که شد خوابش برد و یه 3 ساعتی تخت خوابید و از خواب که بیدار شد شارژ شارژ بود!

حق با رضایی بود! مشکل خاصی نداشت و شاید کمی شیر سر دلش سنگینی کرده بود!

خواهری و همسری‌ش هم که برای اینکه تنها نباشن مادر و برادر زاده همسری رو هم با خودشون همراه کرده بودن زنگ زدن که چه نشستین که اینجا هوا عالیه، ویلا محشره، و جای شما به شدت خالیه!

دیدم رضایی دوباره وسوسه شد و گفت حالا اجازه می‌دین ما هم راهی بشیم! دیدی  پسرت چیزیش نبود!

و اینبار دیگه منم که خیالم از بابت سو.رنا راحت شده بود اوکی دادم که راهی بشیم!

حالا ساعت چنده؟ ساعت 8 شب! راه افتادیم و یه دو ساعتی هم ترافیک خط زنجیر رو نوش جان کردیم و ساعت 2و نیم رسیدیم ویلا!

ولی انصافاً عجب هوایی بود! ویلا عجب ویوی عالی داشت، خلاصه که همه چیز بسیار بسیار خوب بود!

اما از فردا صبح نوبت دینایی بود که یه کم آب به آب بشه و بعد از هر وعده غذایی گلاب به رو!! این داستان تا خود روز برگشتن (پنجشنبه و جمعه) ادامه داشت!

البته کلاً حال عمومی‌ش خیلی بد نبود! حسابی هم آتیش سوزوند و با برادر زاده همسر خواهری بازی کرد و دلی از عذاب درآورد. یعنی اگه این سفر کلاً کنسل می‌شد این دو روز آخر هفته دینا رسماً دودمانمون رو آتیش می‌زد! بس که انتظار این سفر رو کشیده بود.

برگشتن هم خدا رو شکر جاده رو یه طرفه کردن و -برعکس رفتنی - خیلی راحت برگشتیم.

امروز هم دینا رو مهد نفرستادم تا حالش خوب خوب بشه و توی مهد اذیت نشه. فکر کنم امروز حسابی پرستارش رو مستفیذ کنه!!!!

در کل در کنار کوتاه بودن زمان و همه سختی‌های سفر، سفر خوبی بود!

نتیجه اینکه: گاهی نشانه‌ها فقط برای رعایت احتیاط مضاعف‌ان و هیچ ارزش قانونی دیگری ندارن!!!

نوشته شده در شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

از این هفته کلاس شنای دینا توی مهد شروع شد. روزهای یکشنبه و سه‌شنبه! با کلی هیجان رفتیم براش وسایل شنا (ما.یوی یه تیکه!!!!، عینک و کلاه) خریدیم. خودش هم کلی هیجان داشت. اما روز یکشنبه که رفتم از مهد بیارمش دیدم مربی‌ش می‌گه که خانوم خانوما تا پاش رو تو آب گذاشته زده زیر گریه و مجبور شدن برش گردونن به مهد! کاشف به عمل اومد که به مربی‌ش گفته ما خودمون خونه‌مون استخر داریم(!!!!!!!!!!) و من اینجا رو دوست ندارم!

جل‌الخالق! اینو از کجاش درآورده این دخملی؟! یعنی واسه خودش رویا پردازی کرده؟! یا می‌خواسته به مربی‌ش پز الکی بده؟! یا چی؟! خلاصه تا خودش برام در موردش حرف بزنه کلی فکر و ذهنم مشغول بود. تا اینکه تو یه فرصت مغتنم ازش راجع به استخر رفتن اون روز پرسیدم:

- مامانی امروز استخر خوب بود؟!

- نه! خیلی بد بود! من دیگه نمی‌خوام برم استخر اونجا؟!

- چرا مامان جان؟! تو که اینهمه دوست داشتی کلاس شنات شروع بشه؟!

- نه! دیگه دوست ندارم! من استخر خودمون رو دوست دارم!

- ما که استخر نداریم عزیزم!

- چرا داریم! همون استخر هتل* دیگه!

- عزیزم اون که مال ما نبود! مال هتل بود! بعدش هم ما که نمی‌تونیم هی بریم اونجا! یه بار رفتیم دیگه تموم شد!

- ننننننننه! باید بریم دوباره همون جا! با بابایی بریم!

- مگه استخر امروز چه عیبی داشت؟!

- نه! دوستش ندارم! مربیمون گفت نباید تو آب جیش کنین! هر کی جبش کنه آبله مرغون می‌گیره!

- خوب عزیزم تو که هیچ‌وقت تو استخر جیش نمی‌کنی. تازه توی حمام هم وقتی جیش داری می‌ری سر توالت جیش میکنی که!

- آره! اما همون جا یه بچه تو آب جیش کرد و آبله مرغون گرفت!

-!!!!!!!

با خودم فکرکردم یعنی مربی‌ها واسه اینکه بچه ها رو از جیش کردن منع کنن همچین چیزی گفتن؟! خیلی به نظرم بعید بود. خلاصه هر چی من بیشتر می‌گفتم دینا بیشتر اصرار می‌کرد که دیگه استخر نمی‌ره مگه استخر هتل!

فردا صبحش به مهدش زنگ زدم و با مربی‌ش صحبت کردم. گفت ما فقط به بچه‌ها گفتیم هر کی تو آب جیش کنه رنگ آب دورش آبی می‌شه! اصلا حرفی از آبله مرغون زده نشه! حالا چرا دینا تو ذهنش اینو تغییر داده هنوز هم نفهمیدم. اما انگار یکی از دلایل دوست نداشتن استخر مهد همین بوده باشه!

* تنها تجربه استخر رفتن دینا، سال پیش همین موقعه که رفته بودیم ترکیه. آخه تا قبلش دینا هنوز پوشک می‌شد (دینا تو سن 2 سال و 7 ماهگی از پوشک گرفته شد) و بعدش هم باردار بودم و پس از زایمان هم درگیر بچه‌داری. با باباش هم که درست نبود بره استخر مردونه! خلاصه حالا هر وقت یاد تجربه استخر اون هتل می‌افته حسابی فیلش یاد هندستون می‌کنه و می‌گه دوباره کی می‌ریم هتل تا من و بابا با هم شنا کنیم!!!!

شایدم استخر اینجا رو با اون استخر (اونجا استخرش رو باز بود و نمای خیلی قشنگی هم داشت) مقایسه می‌کنه و خوب کاستی‌های زیادی رو اینجا می‌بینه!

دیشب کلی باهاش حرف زدم و موضوع رو هیجانی کردم که تو برو استخر و بعدش بیا به منم شنا یاد بده و .... (با مربیش هم هماهنگ کرده بودم که اینبار بیشتر باهاش همراهی کنن و سعی کنن با تشویق و این چیزا میلش رو به این استخر بالا ببرن!) و اونم راضی شد اما امروز صبح اومدم ساک شناش رو دوباره بردارم که ببریم مهد،دیدم ساک رو گرفت و گذاشت توی خونه! و تاکید بر اینکه من استخر نمی‌خوام برم!!! منم دیدم اصرار کنم اوضاع بدتر می‌شه دیگه چیزی نگفتم!

دلم نمی‌خوام علاقه‌ش برای شنا از بین بره. با رضا حرف زدم حالا قرار شده اگه جور بشه پنجشنبه ها رضایی سو.رنا رو نگه داره و من و دینا بریم یه استخر نزدیک خونه. بلکه اینجوری رغبتش به استخر های اینور آب هم برگرده! فقط خدا نکنه گیر نده که بابام هم باید باهامون باشه!!!کلافهابله

عجب بساطی داریم ها!

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak