Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

بلاخره دیشب موفق شدم عکسها رو از خونه آپلود کنم.

و اینک این شما و این دینگول و شنگول ما:

١- داشتم لباس پسملی رو عوض میکردم! بعدش دیدم اینجوری چه بامزه شده! دویدم و دوربین و آوردم و شکار لحظه کردم!

٢- دخملی عاشق اینه که داداشیش رو بذاریم تو بغلش!

٣- وروجک ما حاضر شده که بره ددر!

۴- اینجا داره واسه بابائیش غش و ضعف میکنه! شاهدش هم اینکه اون نوک انگشت باباشه!

۵- بابای عیالوار!

نوشته شده در چهارشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

از دو هفته پیش که دینا تو مسافرت سرما خورد و برگشتیم، سو.رنا هم ازش گرفت اما خوشبختانه جز کمی آبریزش بینی، مشکلی نداشت و تا قبل از زدن واکسنش خوب شد. دینایی بچه‌م کمی آبریزشش خوب شد اما سرفه‌ش هنوز باقی بود و این دو روزه هم بدتر شد و از همون دیروز سرفه رو به سو.رنا هم داد! دیشب با هم کورس گذاشته بودن و هر از گاهی این سرفه می‌کرد و بعدش اون یکی! تازه بدتر از همه اینا، دینایی صبح که از خواب پاشد چشماش قی کرده بود و این یعنی یه مشکلی غیر از یه سرماخوردگی معمولی وجود داره...

 به دینا شربت دیفن هیدرامین می‌دم اما به پسملی میترسم سر خود دارو بدم. فکر کنم امروز باید هر دوشون رو ببرم دکتر... هرچند می‌دونم دکترش به جز موارد خیلی خیلی حاد دارویی نخواهد داد! و اگه بفهمه من همین یه شربت رو هم سرخود دادم کله‌م رو خواهد کند!!!استرس

پسملی از شروع غذای کمکی با فرنی نسبتاً خوب کنار اومد ولی اصلاً و ابداً سوپ نمی‌خوره و خوشش نمیاد... نمیدونم به دلیل بی‌نمکی‌شه (البته من یه بار قاچاقی کمی هم نمک زدم ولی بازم نخورد!) یا چی؟!

اگه بخواد ادا دربیاره و غذا نخوره چه کنم؟! سر دینا از این بساطا نداشتم و بچه‌م خوش خوراک بود! اما به گمانم این سرتق بلا می‌خواد حالگیری کنه!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

وقتی سر پسملی باردار بودم و دینا متوجه حضور یه نی‌نی تو دلی شده بود، گاهی ازش می‌پرسیدم که دوست داری نی‌نی چی باشه؟ اونم اوایلش می‌گفت پسر! البته می‌دونم که درک خاصی از اینکه آیا خواهر با برادر فرق داره و اگه داره چه فرقی، نداشت! این بود که اواخر (نزدیک به دنیا اومدن پسری) هر روز یه چیزی می‌گفت و هی نظرش عوض می‌شد.

پسملی دو ماهه بود که دینا رو مهد گذاشتیم. نمی‌دونم توی مهد کی پز خواهرش رو به دینایی داده که الان مدتیه گیر داده که مامان برام یه دختر هم به دنیا بیار! هر چی هم ازش پرس و جو می‌کنم که چرا اینو می‌گی، نم پس نمی‌ده! اخلاقش رو یادتونه که! کلاً از اخبار مهد هیچی به ما بروز نمی‌ده!

- مامانی! می‌شه یه دختر هم به دنیا بیاری؟

- !!!! برای چی مادر؟!

- خوب تو یه پسر به دنیا آوردی، یه دختر هم بیار دیگه!

- آخه مادر همین‌جوری که نیست که آدم هی هوس خواهر برادر کنه! تازه ما همین الان هم جزو خانواده‌های پر جمعیت محسوب می‌شیم. این روزا اگه دقت کنی اکثر خانواده‌ها یه بچه دارن. یعنی یه دونه کمتر از ما!

- نه! یه دختر به دنیا بیار!

- کسی توی مهدتون خواهر داره عزیزم؟!

- چرا هی از مهدم می‌پرسی؟! برام یه نی‌نی دختر می‌اری؟!

- خوب عوضش تو الان داداش داری. بعضی‌ها ممکنه داداش داشته باشن و بعضی‌های دیگه خواهر! خیلی خیلی کم پیدا می‌شه که یکی هم خواهر داشته باشه و هم برادر!

- نه!!!!! خوب یه نی‌نی دختر هم به دنیا بیار دیگه!

- آخه مادر مگه به حرفه! اصلا می‌دونی آوردن یه نی‌نی دیگه باعث می‌شه که من دیگه هیچی وقت برای تو و داداشی نداشته باشم. دیگه نمی‌تونم باهات بازی کنم. ببرمت مهد! همه‌ش باید به نی‌نی شیر بدم و مراقبش باشم.

- عیب نداره! خوب الانم داری به سو.رنا شیر می‌دی. خوب به اونم شیر بدی چی می‌شه!

- (ای بابا! من چی می‌گم این چی می‌گه! انگار مرغ یه پا داره!) اصلاً به بابائی بگو! ببین اون اصلاً اجازه اینکار رو می‌ده!

- نه! بابایی چرا؟! بابا که نی‌نی به دنیا نمی‌آره! تو برام به دنیا بیار! یه دختر!

حالا هر از گاهی توی مهمونی‌ها، پیش مامان بزرگا، پیش دوستان و ... پز می‌ده که مامانم قراره برام یه دختر به دنیا بیاره!

یعنی شما فقط قیافه ملت رو بعد از شنیدن این خبر تصور کنین!تعجبعصبانی

 آخه من چه دلیلی بیارم که تو دنیای کودکانه اون براش قابل قبول باشه و مجابش کنه؟!

نوشته شده در دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

یادتونه یکی از دغدغه‌هام این بود که واکنش دخملی درخصوص تفاوت جنسی دخترا با پسرا چه خواهد بود؟!

اینم واسه خودش داستانی شد!

روزهای اولی که پسملی به دنیا اومده بود، دینا با کنجکاوی می‌اومد بالا سرش و وقتی می‌خواستم جاش رو عوض کنم به دقت نگاه می‌کرد. راستش دیدم روش حواس پرت کردن چندان جواب نمی‌ده! چون بلاخره یه روز می‌دید! این بود که آهنگ هیچ اتفاقی نیفتاده می‌زدم و به کارم می‌رسیدم.

سو.رنا روز پنجم بعد از تولدش بندنافش افتاد. تا اون روز دینا هر وقت چشمش به بند ناف می‌افتاد می‌گفت این چیه و من می‌گفتم بند نافه. روزی هم که بند ناف افتاد اون شاهد بود و کلی براش جالب بود. تا اینکه چند روز بعد که داشتم پسملی رو عوض می‌کردم دیدم دینا می‌گه:

- مامانی! مامانی!

- چیه عزیز دلم؟!

- داداشی بازم بند ناف داره! اون یکی که افتاد، الان دوباره یه دونه جدید داره!

- بند ناف؟!!!!!!!!!! آهان!

تازه دوزاری‌ام افتاد که بچه‌ام تا حالا به این قسمت توجه نداشته و بند ناف واقعی خیلی توجه‌ش رو جلب کرده بود و از این قسمت غافل بوده. حالا که بند ناف افتاده تازه اینو دیده و چون اینم مثل بند ناف یه چیزی‌ه که آویزونه، پس اینم می‌تونه خودش یه جور بند ناف باشه!!!!

غش کردم از خنده اما سعی کردم دینا متوجه نشه. راستش دیدم بذار اوایل ذهنش خیلی درگیر این مسئله نشه. اینه که نه بهش گفتم آره و نه گفتم نه! حرف رو عوض کردم. تا اینکه چند ماه بعد تصادفاً وقتی پسر خاله‌ش (که 9 ماه ازش بزرگتره) داشته از دسنشویی بیرون می‌اومده، اونو دیده . بعدش به من گفت:

- مامانی! سپهر هم بند ناف داره! پس چرا من بند ناف ندارم؟!

- (یادم اومد که به چی می‌گه بند ناف و دیدم بیشتر از این دیگه نباید این اشتباه براش جا بیفته) ببین عسلم! دخترا با پسرا تو بعضی از جاهای بدنشون فرق دارن. یکی از این جاها هم اینه. مال دخترا شبیه مال توئه و مال پسرا شبیه مال داداشی و سپهر.

- یعنی مال من اسمش نازه و مال اونا اسمش بند ناف؟!

- خوب نه! اونی که تو دیدی شبیه بند نافه، خود بند ناف نیست. جای بند ناف یه کم بالاتره . همین جایی که الان تو نافت هست. تو هم به دنیا اومدی بند ناف داشتی. اصلاً همه چه دخترا و چه پسرا به دنیا که می‌آن بند ناف دارن و بعد از چند روز می‌افته. مثل مال داداشی که تو دیدی. اما دختر گلم! بعضی از جاهای بدن خیلی خیلی خصوصیه و آدم نباید بذاره کسی اونو ببینه. چه تو و چه سپهر و یا هر کس دیگه. باشه عسلم؟!

- باشه! ولی منم دلم می‌خواد از اون بند نافایی که بند ناف واقعی نیست داشته باشم!

-!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (چی بگم من آخه!!!!!!!!!!!!!!!!!)تعجب

نوشته شده در یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

جونم براتون بگه از خاطره دوم!

اونم با چه فاصله‌ای از اولی! همون فرداش! یعنی فردای روزی که دینا اونجوری خورد زمین و سرش خورد به دیوار و ماجراهای بیمارستان و اسکن و باقی قضایا!

بازم دینا گلی داشت جلوی من و پرستارش بازی می‌کرد. هی هم می‌رفت و یه وسیله بازی جدید می‌آورد و 5دقیقه نشده دلش رو می‌زد و می‌رفت سراغ یکی دیگه! اونقدر این روند ادامه پیدا کرد که دیگه همه اسباب‌بازی‌هاش براش کسل کننده شد و رفت تو اتاق ما! و صد البته رفت سراغ شمعدون‌های روی عسلی کنار تخت ما. شمعدون‌های ما از این مدل‌هاست که با یه پیچ بلند یه سری حلقه و میله و ... به هم وصل شدن و شدن یه شمعدون! دینا هم بدجوری به جدا کردن و دوباره سوار کردن این شمعدونا علاقمنده! این بود که یکی از شمعدونا رو آورد و شروع کرد به بازکردن و دوباره بستنش! از اونجایی که قبلاً هم دیده بودم که با این وسیله بازی کنه، چیزی نگفتم و ما هم مشغول حرف زدن با هم شدیم! یه دفعه دیدم دینا با نیش باز یکی از حلقه‌های شمعدون رو جلوی ما گرفت و با شیطنت خاصی کرد تو انگشتش! بعدشم بلافاصله گفت مامانی انگشترم رو ببین چقدر قلمبه‌ست! بعد سعی کرد درش بیاره که دید سفته! خیلی سریع دوباره گفت باید بریم صابون بزنیم تا دربیاد!

همه این اتفاقا ظرف چند ثانیه افتاد، اونقدر کم که حتی نشد بهش اعتراض کنم که اینو نکن تو انگشتت و ...

خلاصه دینا با پرستارش راهی دستشویی شدن تا به قول خودش با صابون درش بیارن! اما دیدم صدای گریه دینا به هوا رفت که تند تند لابه لای گریه می‌گفت نَکِش! نکش! الان خون می‌آد!

بعله! حلقه‌هه بدجور تو انگشت خانوم خانوما گیر کرده بود و نه با صابون و نه با روغن کاری و نه با هیچی در نمی‌اومد! تازه با این بِکش نَکِش ها انگشتش داشت باد می‌کرد و بیشتر اذیت می‌شد!

این بار جای من، پرستارش هول کرده بود و می‌گفت حالا چیکار کنیم؟! اما من دچار یه خونسردی شده بودم که بیا و ببین! گفتم چاره‌ای نیست! باید زنگ بزنیم آتش نشانی بیاد!!!!!

دیگه پرستار دینا زنگ زد آتش نشانی و ماجرا رو گفت. اونا گفتن خوب بچه رو بردارین و بیارین به نزدیک ترین پست آتش نشانی محل! اما پرستار دینا خودش رو جای مامان بچه (من) معرفی کرد و گفت که حامله‌ست و دست تنها و نمی‌تونه بیاد. اونا هم گفتن به زودی خودشون رو می‌رسونن!

20 دقیقه بعد دو تا مأمور آتش نشانی با یه جعبه ابزار اومدن خونه‌مون! اما چشمتون روز بد نبینه! اونم چه ابزارهایی! اونقدر ساده و غیر تخصصی و ابتدایی بود که من جای بچه زهره ترک شدم! تو این جعبه کذایی یه دم باریک داشتن و یه دستگاه فرز کوچیک برای بریدن فلزات!

دینا هم تا اومدن اینا خوابش برده بود. مأموره می‌خواست همینجوری که بچه خوابه شروع کنه که من نذاشتم و گفتم این دستگاه صدا داره و بچه اگه ندونسته بیدار شه سکته می‌کنه. این بود که آروم بیدارش کردم. اما این مانع گریه زاری دینا و مقاومتش نشد. مثل ابر بهار گریه می‌کرد و جیغ می‌کشید. منم با اون شکم و وضعیت، دینا رو گرفتم توی بغلم و دستش رو محکم گرفتم تا آقایون شروع کنن!

صحنه‌ای بود دیدنی! من دینا و دستش رو گرفته بودم، یکی از مامورا هم انگشت دینا رو گرفته بود و اون یکی دستگاه فرز رو به حلقه کذایی می‌کشید و پرستار دینا هم روی دستگاه و حلقه آب می‌ریخت تا دست بچه نسوزه!!!!!! دینا هم مشغول جیغ!

دیگه خودتون تصور کنین که تکه آخر حلقه که دم انگشته رو چه جوری با فرز بریدن که به انگشت آسیب نرسه! نوک دم باریک رو فشار دادن زیر حلقه و همین درد انگشت رو به دلیل تنگ بودن حلقه بیشتر کرد و جیغ دینا و هق‌هقش آسمون رو پر کرد!

بعله! حلقه بریده شد و البته یه خط دردناک رو هم به دلیل فشارهای ناشی از بریدن و کشیده شدن ناشی از مقاومت دینا، روی انگشت دینا باقی گذاشت! دیگه بچه‌م اونقدر هق‌هق کرده بود که سکسکه ناشی از اون تا شب همراهش بود!

بعد از اینکه مامورا رفتن، پرستار دینا گفت:

- خداییش خوب خونسردیت رو حفظ کردی! من داشتم سکته می‌کردم!

- خوب راستش در قیاس با دیروز به نظرم این مورد راهکار ساده‌ و خطر خیلی کمتری داشت. این بود که اصلاً استرس نداشتم. فقط باید تمام قوام رو برای کنترل دینا صرف می‌کردم ! اما واقعاً حیرون ابزار ابتدایی اینا شدم! بابا یعنی اینا همه اتفاقای اینجوری رو با این دو تا ابزار راست و ریست می‌کنن! نزدیک بود با فرز انگشت بچه رو هم ببرن! اگه من نمی‌گفتم می‌خواست بدون اینکه مانعی بین انگشت و فرز بذاره، بریدن رو ادامه بده!

-آره! من که دل نداشتم این صحنه رو ببینم. دیگه تو که دینا رو نگه داشته بودی چی بهت گذشت! 

- من همه‌ش نگران این بودم که دینا یه دفعه محکم دستش رو بکشه یا تکون بده و اون دستگاه فرز خدای نکرده ....

- خدا رو شکر که  امروز هم به خیر گذشت! انگار این دختره قصد کرده قبل از تاریخ مقرر داداشی‌ش رو به زور هم شده به دنیا بیاره!

- آره به گمانم! خدا سومی‌ش رو به خیر کنه!

وقتی به رضا زنگ زدم خودمم از حرفی که می‌‌خواستم بهش بزنم خنده‌م گرفته بود:

- ....

- چه خبرا؟!

- سلامتی! فقط پای آتش‌نشانی به خونه‌مون باز نشده بود که به مدد دختری اونم شد!

-....

نوشته شده در شنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

سلام!

الوعده وفا!

بزن زنگو که میخوام برم تو فاز خاطرات! اونم چه خاطراتی!

اولین خاطره دقیقاً برمی‌گرده به 4 روز مونده به زایمان بنده! یادتونه من یه هفته زودتر از زایمان‌م دیگه رفتم مرخصی. راستش اونقدر موقع راه رفتن نفس تنگی میگرفتم که دیدم ممکنه برای هر دومون خطرناک باشه. این بود که دکترم دعوام کرد و گفت بسه دیگه برو بشین تو خونه!

ما هم دیگه ترسیدیم و اومدیم نشستیم ور دل دینا خانوم و پرستارش!

اوضاع خوب بود تا اینکه روز سوم دینا خانوم هوس بازی بدو بدو (یا به قول خودش دنبال بازی) با پرستارش به سرش زد! بدبختی اینه که دینا موقع دویدن همه‌ش برمی‌گرده به عقب سرش نگاه می‌کنه و این خیلی تا حالا براش خطرات پیش آورده! هر چی من و پرستارش بهش می‌گفتیم دینا آروم! دینا برنگرد عقب! دینا ندو! به گوشش نمی‌رفت که نمی‌رفت! بعله دیگه! تو این گیر و دار و بدو بدو  و برگشتن به عقب دینا خانوم پاش گرفت به لبه فرش و نقش زمین شد و در همین اثنا گوشه سرش (بالای گوش) خورد به چارچوب در!

من که وسط هال بودم با صدای افتادن از جام پریدم و با اون شکم و هیکل و شرایط نفهمیدم چه جوری دویدم سمت دینا! بعد دیدم بچه‌م گریه‌ای به صورت ناله داره می‌کنه. از اون مدلا که نفس بچه بالا نمی‌آد! هر چی نگاه سرش کردم جای خاصی که ضربه خورده باشه دیده نمی‌شد اما چشمتون روز بد نبینه! نگام افتاد به چارچوب در دیدم اندازه یه بند انگشت از گچ دیوار کنده شده! دلم هری ریخت پایین! یعنی اینقدر شدت ضربه زیاد بوده! اصلاً نفهمیدم چه جوری بغلش کردم و بردمش تو اتاقمون رو تخت!

نوع گریه کردنش هم به نظرم غیر عادی می‌اومد! تو این حین بالا هم آورد! خااااااااااک بر سرم! نکنه ضربه مغزی شده! ای خدا! چه غلطی بکنم؟!

تا لباسش رو عوض کردم دیدم همون جوری روی تخت داره خوابش می‌بره! واااااااااااای! خواب آلودگی! یکی دیگه از علائم ضربه مغزی!

مثل دیوونه ها شده بودم! طفلی پرستار دینا هی می‌گفت: نترس! من کنارش بودم که خورد زمین! اصلاً شدت نداشت. گچ دیوار شل بوده! اینقدر به خودت استرس وارد نکن! برات خوب نیست!

اما من همین جوری زار می‌زدم! یه چند دقیقه که گذشت، سعی کردم کمی به خودم مسلط بشم. یاد یکی از آشنایان افتادم که پزشکه! زنگ زدم به ایشون و در حالی که سعی می‌کردم جلوی گریه‌م رو بگیرم براش شرح ماجرا رو گفتم!

اونم سعی می‌کرد که آرومم کنه و می‌گفت هر ضربه‌ای که ضربه مغزی نیست. بچه ها بدنشون نسبت به این جور ضربه‌ها مقاوم تر از آدم بزرگه و .... اما برای اطمینان ببریدش یه اسکن مغزی ازش بگیرین. البته ممکنه بیمارستان بخواد جهت تحت نظر بودن یه روز نگه‌ش داره!

خدایا چیکار کنم؟ سریع به رضا زنگ زدم! جلسه‌ بود! چیکار کنم؟ خودم ببرمش بیمارستان؟

چند دقیقه بعد دینا پا شد و سرحال بود. اما با توجه به چیزهایی که از این و اون شنیده بودم نباید موضوع رو ندیده بگیرم. به پرستارش گفتم بیا ببریمش این پارک نزدیک خونه تا رضا بهمون زنگ بزنه.

رفتیم پارک و دینا با دیدن وسایل بازی دیگه انگار نه انگار که اون قشرق رو نیم ساعت پیش به پا کرده بود. اما مگه دل من آروم می‌گرفت.

رضا زنگ زد و گفت می‌آد دنبالمون تا بریم بیمارستان برای اسکن. خلاصه! دیگه جاتون خالی بود که ما از این بیمارستان به اون بیمارستان میرفتیم و می‌گفتنم اسکن مغز برای بچه ها یا ندارن یا انجام نمیدن! اونم بیمارستانهای فوق تخصصی مخصوص کوکان! دیگه رضا داشت آمپر می‌چسبوند که مرده شور این مملک.... رو ببرن و ...!

آخرش رفتیم بیمارستان کسری. حالا من همه ش استرس داشتم که اگه دینا با رضا یا پرستارش نره برای اسکن چی؟! آخه اشعه برای من که باردار بودم مضر بود!

ولی خدا رو شکر راحت با پرستارش رفت و اسکن گرفته شد و خدا رو شکر موردی نبود!

حالا شما دیگه حساب کنین که از موقع اتفاق تا نتیجه اسکن چه بر روز من اومد!

بعدش دیدم واااااااااااای! چه کمر دردی! این دردا چیه؟! تازه یادم اومد من بی توجه به وضعیتم دویدم و دینا رو بغل کردم!

حس می‌کردم اون شب دارم می‌زام! فاصله دردا رو حساب می‌کردم اما منظم نبود. طفلی خواهر رضا اونشب اومد خونه‌مون خوابید که اگه موردی شد پیشمون باشه. چون من واقعا درد داشتم.

اما خدا رو شکر صبح شد و من نزاییدم!

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

تعطیلات آخر هفته رو یه سر رفته بودیم ولایت...

 واااااااااای که چه هوایی، چقدر لطیف، چقدر خنک، چقدر عالی... بسی مستفیذ شدیم...جای همگی سبز!

سوغات سفرمون هم شد سرما خوردگی دینا خانوم! اونقدر بدو بدو کرد و خیس عرق رفت تو هوای خنک که سرما خورد! وقتی برگشتیم تازه آبریزش بینی هم بهش اضافه شد و چون اصلاً وقت عطسه و آبریزش مراعات نکرد، دو روز بعد داداشی ش رو هم مبتلا کرد! من نمیدونم چه حکایتیه که دقیقاً وقتی نوبت واکسن سو.رنا می‌شه، شب قبلش سرما می‌خوره! حالا خدا کنه تا ۵شنبه خوب بشه تا تاخیر واکسنش بیشتر نشه!

دینا این دو روز رو مهد نفرستادم تا هم خودش استراحت کنه و هم بچه‌های مردم رو مریض نکنه! اونم موند پیش داداشی و پرستارش.

این روزها همه‌ش دارم به این فکر میکنم که خداییش چقدر حضور این پرستار به من کمک کرد. راستش پیشنهادم به همه مامان‌هایی که به بچه دوم فکر میکنن همین گزینه است. البته اونایی که کمک ماماناشون رو دارن که هیچ. اما اگه دست تنهان برای اینکه بتونن از لذت دو فرزندی هم (در کنار همه سختی‌هاش) بهره‌مند بشن، به این گزینه خیلی جدی فکر کنن. درسته که از نظر مالی به آدم فشار می‌آد اما خداییش فشار جسمی و روحی ناشی از دست تنها بودن خیلی خیلی بیشتره!

به همین سرعت داره هفته دوم شروع به کارم هم تموم میشه!

خوب در قیاس با سرکار اومدنم سر دینا باید بگم که اینبار خیلی خیلی خیلی راحت‌تر بودم. خوشبختانه سو.رنا حسابی به پرستارش عادت داره و به جز روز اول که کمی نق‌نق کرده بود روزهای بعد بهتر و بهتر شده بود جوری که پرستارش می‌گه این روزها من و پسملی حسابی با هم خوش می‌گذرونیم ...

قرار بود تا آخر اردیبهشت ماه، یه دو ساعت زودتر برگردم خونه. اما خدا رو شکر حالا که می‌بینم اوضاع روبه‌راهه، سر همون ساعت مقرر اداری برمی‌گردم . فقط باید همه‌ش بدو بدو کنم. برم دنبال دینا و بعد برم خونه تا پرستار هم دیرش نشه. تازه بعدش باید به کارهای روتین خونه برسم. این روزها در اکثر مواقع باید سو.رنا به بغل به کارا برسم! حتی آشپزی! آخه گل پسری بغلی شده و می‌گه یا بیا کنارم بشین یا هرجا رفتی منم با خودت ببر!!

از پست بعدی سعی میکنم اگه فرصتی دست داد از خاطرات روزهای خانه‌داری (6 ماه مرخصی زایمان) براتون بگم...

 

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

والا ما از قدیم ندیما شنیده بودیم دخترا بابائی میشن و پسرا مامانی! اما برای ما برعکس شده! یعنی دینا حسابی به من وابسته است و پسری تا باباش رو میبینه چنان هوش و حواس از سرش می‌پره که بیا و ببین! منم که حسووووووووووووووود!

بعد از ظهرها که از سرکار میآم آقا سو.رنا با لبخند میآد پیشوازم و فقط بهم می‌خنده! اما شب که بابائیش از سرکار می‌آد، صداش رو که می‌شنوه چنان سرش رو براش می‌چرخونه و نگاهش که بهش می‌افته چنان دست و پایی براش می‌زنه که بیا و ببین! خدا نکنه تو این اثنا رضایی مثلا مستقینم نیاد پیشش و اول بخواد بره دستش رو بشوره! گریه‌ای سر میده که اگه یکی ندونه فکر میکنه از جایی افتاده! بابا رضایی هم که قند تو دلش آب می‌شه. دیشب بهش گفتم:

- رضایی برات جالب نیست سو.رنا اینقدر برای تو ابراز احساسات می‌کنه. خدا رو شکر! تو رو خدا بذار این یکی به تو وابسته بشه.

- اما تو که گفتی حسودیت شده!

- به شوخی گفتم دیوونه! معلومه که کیف میکنم وقتی میبینم رابطه‌ی خوبی باهات برقرار کرده. فقط تو رو خدا اینو حفظش کن! نذار مثل دینا بشه!

- حاااااااااااالا !

-!!!

در راستای همین صحبتا، دیشب پدر و پسر با هم رفتن حمام و بسی حال بردن! البته من در راستای تحکیم رابطه پدر و دختری، دینا رو هم بعدش فرستادم تا باباش بشوردش!!!!!!!!! چه کیفی می‌ده که بابای خانواده اینقدر کمک حال باشه ها!نیشخند

دیروز کلی حرف می‌خواستم در مورد فیلم بنویسم اما وقت نشد. اما حیفم می‌آد اینو نگم که نکته‌ای که در این فیلم خیلی بهم چسبید این بود که تو این فیلم آدم بده و آدم خوبه نداشتیم! همه آدما، آدمای معمول و معقول اجتماع بودن که در جایگاه اجتماعی خودشون آدم درست و سالمی بودن. هر کدوم تو شرایط خودش رفتار و کارش درست بود و در واقع نمی‌شد تقصیر اتفاقای پیش اومده رو به گردن شخص خاصی انداخت!

مهمتر اینکه تو این فیلم هیچ کس دلش نمی‌خواست دروغ بگه و به این نکته باور داشت...

بشتابید اگه هنوز ندیدینش!

آهای آقایون بعضی‌ها! لطفاً با خانوماتون همراهی کنین و دیدن این فیلم رو از دست ندین! اونم از نوع دو نفره‌ش!

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

صبح بهاری و دل انگیز همگی به خیر و خوشی....

خوب خوب خوب! فکر کنم از عنوان پست خودتون فهمیدین دیگه!

بعله! من و بابا رضایی بعد از حدود ۴ سال (آخرین باری که سینما رفتم سر دینا ٧ ماهه بودم!) رفتیم سینما! اونم کی؟ دقیقا در آخرین روز از مرخصی زایمان, یعنی چهارشنبه! اونم چه فیلمی؟! وای نگو ...نگو...نگو... خدا بود!

فکر کنم تا الان دیگه اکثرتون این فیلم رو رفتین و دیدین... فیلم جدایی نادر از سیمین...

آی بهم چسبید... آی چسبید... یعنی ارزش داره آدم ۴ سال سینما نره ولی عوضش وقتی میره, همچین فیلمی رو بره ببینه.

دینا رو گذاشتم مهد, سورنا هم پیش پرستارش, من و بابا رضایی هم رفتیم سینما صفا...

خلاصه که خیلی خیلی بهمون خوش گذشت...

بعدشم یه ناهار عشقولی...

خداییش بد نیست مامان و باباها گاهی اوقات, فارغ از بچه و مچه و این حرفا خودشون دوتایی برن حال و هول! البته این فرصت برای ما بعد از ۴ سال دست داد!

کلی دلم میخواد در مورد این فیلم حرف بزنم اما فعلا وقت ندارم. اومدم که سلام اول صبح م رو خدمتون عرض کنم و برم سرکار و بار و آتیش به انبار...

 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

سلااااااااااااااااااااااااااام!بغل

من اومدم!

به همین راحتی به همین خوشمزگی....

6 ماه گذشت!!!!!!!!!!!!!

البته من از همون شنبه کارم رو شروع کردم اما امروز رسیدم که همین اول وقت بیام و خبری از خودم بدم!

تا دوباره تو محیط کار جا بیفتم و کارها بیاد دستم، سرم خیلی شلوغه و نمیرسم که تند تند آپ کنم! دیگه خودتون به خوبی و بزرگی خودتون ببخشید...

حال و روزم تو روز اول کاری خیلی شبیه بچه مدرسه‌ای‌ها در روز اول مهر بود! خوب راستش دلم برای کار و همکارا و محیط اداری تنگ شده بود. خصوصا اینکه سر سو.رنا به نسبت دینا خیالم از بابت بچه خیلی خیلی راحت‌تر بود.

روز اول سو.رنا یه کم نق نق کرده بود و کلاً کمی ناآروم بود. اما خدا رو شکر دیروز خیلی خیلی خوب بوده و اصلاً با روز اول قابل قیاس نبوده!

قراره اوایل یه دو ساعتی زودتر برم خونه تا کم‌کم همه‌مون به شرایط جدید عادت کنیم. از اداره که می‌‌رم خونه همه چیز رو دور تنده! چون اول باید بیام به سو.رنا برسم و بعدش سر ساعت 3 برم دنبال دینا! دیگه وقتی با دینا می‌آیم خونه، پرستارشون می‌ره و من می‌مونم و بازی با این دو تا وروجک و شام و آماده کردن وسایل فردا!

سخته اما خدا رو شکر اوضاع از اونی که فکر می‌کردم خیلی بهتره...

فقط صبح‌ها بساطی داریم تا دینا خانوم راضی بشه که با باباش بره مهد و من بعد از ظهر برم دنبالش... چون اگه من بخوام ببرمش و دیر هم به کارم نرسم، بچه‌م اولین نفر می‌رسه مهد و تا اومدن بقیه بچه‌ها باید تو دفتر بشینه! اینه که دیدم براش بهتره که با رضایی بره.

گل پسری هم تازه غذا خوردن رو شروع کرده و با اشتها فرنی و حریره بادوم می‌خوره...

تو این شش ماه کلی اتفاقای جالب و گاهی عجیب و گاهی هم یه کم ناخوب افتاده که حالا سر فرصت می‌ام و براتون تعریف می‌کنم...

آره دوست جونا! کلی حرف دارم براتون!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak