Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

دینا و من تو راه برگشت از مهد کودک:

- مامانی!

- جانم؟!

- می‌گم یادته قرار بود وقتی من بزرگ شدم دکتر جراح بشم و پرستارم هم منشی‌م بشه؟!

- آره یادمه مامان!

- من دیگه نمی‌خوام پرستارم منشی‌م باشه تو بشو. من مریضا رو می‌بینم تو براشون نسخه بنویس. آخه می‌دونی من که بلد نیستم بنویسم!

- (عزززززززززززززززززیزم!) اوووووم! باشه!

- بابائی هم بیاد پولا رو از مریضا بگیره!

-!!!!! خوب اونوقت من و بابائی اداره خودمون رو چیکار کنیم؟ یعنی دیگه سرکار نریم؟!

- خوب یکی دو روز رو مرخصی بگیرین، بعد روزهای آخر هفته رو هم که تعطیل هستین و سرکار نمی‌رین بیاین پیش من!

- اوووووووووووووم! باشه! راستی دخترم! قرار بود دکتر چی بشی؟!

- جراح شکم! نه! نه! جراح بینی!

- واااااااااااو! باریکلا! جراح بینی! می‌دونی به این نوع جراحی چی می‌گن؟ می‌گن جراح پلاستیک!

- یعنی با پلاستیک باید جراحی کنم؟!

- نه عسلی! چون اسمش تو انگلیسی این بوده دیگه تو فارسی ترجمه‌ش نکردن! ترجمه‌ش می‌شه جراحی ترمیمی و زیبائی!

- پس من جراح زیبایی می‌شم!

- پس چه جراح زیبایی‌یه زیبایی بشی تو جیگر طلای من!

***

اینم دخملی ما که آماده شده بره جشن به استقبال بهار در مهد کودک!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

این روزها عجیب بوی بهار تو مشام‌م پیچیده... با تمام وجود حس‌ش می‌کنم. حالا جالبه که نه کارهای خونه‌تکونی‌م تموم شده، نه خریدهای عید و نه هوا چندان بهاری‌یه! اما من بهاری‌ام...

کلی ذوق دارم که خواهری واسه عید داره می‌آد پیش‌مون و از همه مهمتر یه فرشته کوچولو هم تو دل‌ش لونه کرده... ذوق و شوق مامانم رو در این خصوص که می‌بینم شوق منم مضاعف می‌شه...

سال 90 با همه فراز و نشیب‌‍‌هاش در کل سال خوبی بود. راستی چقدر امسال زود گذشت. اصلاً چقدر سال‌ها دارن تند تند می‌گذرن!

تو سال نود من کار شاخصی که الان یادم بیاد و بخوام ازش یاد کنم انجام ندادم. زندگی روال عادی خودش رو داشت و البته سختی‌های خودش. دو بچه‌داری در کنار همه شیرینی‌ها و لذت‌هاش، پُره از بدو بدو و گاهی هم غرغر و خستگی!

من تو سال نود فقط یه مادر، یه همسر ، یه دختر ، یه خواهر، یه عروس، یه دوست و یه کارمند بودم!

از نظر مادری راستش اصلاً از خودم راضی نیستم. تو سال نود رفتارهایی از من سر زد که تو سه سال قبل خودم همیشه باهاش مخالف بودم! اعتراف می‌کنم که بعضی روزها فقط مثل ربات عمل کردم. یعنی فقط نقش نگهداری از بچه‌ها رو داشتم. کلی هم غر زدم. کلی هم خط و نشون کشیدم. کلی قانون وضع کردم! چند وقت پیش دینا که از دست قانون‌های من کلافه شده بود گفت: مامان من دوستت دارم اما تو خیلی بداخلاقی! حالا خیر سرم مدتی‌یه دارم رو خودم کار می‌کنم که کمی نرم‌تر برخورد کنم و دیرتر عصبانی بشم و کمتر نه بگم! خوب طبیعی‌یه وقتی خودم رو کنترل می‌کنم رفتارهای دینا هم بهتر می‌شه! من دارم رو خودم کار می‌کنم که سال 91 مادر باحوصله‌ای باشم!

از نظر همسری تو سال 90 نمره‌م از مادری‌م بهتر بوده. البته روزهایی که به شدت از دست بچه‌ها کلافه و عصبی بودم، همسر خوبی هم نبودم! ولی در کل از نظر خودم نمره قبولی رو می‌گیرم. حالا باید نظر رضایی رو هم پرسید! شاید نظر دیگه‌ای داشته باشه! آرزوم اینه که رضایی هم از من راضی باشه.

از نظر دختر بودن، شاید بشه گفت ممکنه با تک‌ماده نمره قبولی رو بگیرم. چون اونقدر درگیر زندگی و بچه‌‌داری بودم که خیلی وقت آزاد برای مادر و پدرم نداشتم. اغلب تلفنی جویای حال‌شون بودم. البته مامان‌م اونقدر فهیم و فداکاره که شرایط منو درک می‌کنه و تازه کلی هم جاهایی که از دستش براومده کمک حال‌م بوده. خداییش که من تا اخر عمرم شرمنده همه‌ی فداکاری‌ها و محبت مادرانه‌ش هستم.می‌خوام به خودم قول بدم که سال 91 دختر بهتری باشم. دوست دارم بیشتر به خانواده‌م برسم.

از نظر خواهر بودن، ای بدک نبودم! با خواهر کوچیکه که عاشق‌شم تحت هر شرایطی سعی می‌کنم در ارتباط باشم. بلاخره ما دو تا زمانی یه روح در دو بدن بودیم! گاهی اونقدر باهاش تلفنی حرف می‌زنم که اصلاً یادم می‌‍ره اینقدر ازم دوره! با خواهر بزرگه هم کما‌فی‌السابق! تلفنی فقط وقتی با هم کار داریم و حضوری هم حرف مشترک‌مون در مورد بچه‌هاست! چه کنیم دیگه! کلاً فازامون با هم فرق فوکوله! در مورد داداش‌ها و خواهر کوچیک کوچیکه هم ای بدک نبودم! حداقل در مورد داداش بزرگه که می‌شه گفت بهتر از سال‌های قبل بودم! ولی باید تو سال 91 حضور بیشتری داشته باشم. خصوصاً در مورد داداشا!

از نظر عروس بودن، دقیقاً همون نقشی رو داشتم که واسه خانواده خودم داشتم. نسبتاً کم رنگ! البته تا جایی که شرایط بهم اجازه داده سعی خودم رو کردم و همیشه شرمنده همه لطف و محبت خانواده رضایی هستم. این وسط نقش خواهر رضایی خیلی پررنگ بوده. با توجه به همه سرشلوغی ها و دغدغه‌های خودش، همیشه محبت رو بر من تمام کرده و کمک حال‌م بوده. واسه دینایی که مثل همیشه سنگ تموم گذاشته. کاش خانواده رضایی هم از من راضی باشند.

از نظر دوست بودن، فکر کنم نمره قبولی نگیرم! به خاطر دغدغه‌های زندگی خودم خیلی وقت آزاد واسه دوستان نداشتم. البته با یکی از دوستان رفت و آمد خانوادگی داریم ولی اونم امسال به خاطر مهد رفتن بچه‌ها خیلی کمتر شده. کمتر از هر سال جهت احوال‌پرسی تلفن زدم و کمتر از هر سال به خونه دوستان سر زدم. اما همیشه به یادشون بودم و براشون بهترین‌ها رو از خدا خواستم. البته یه پیشرفت داشتم! امسال سعی کردم تو تولدها به جای اس ام اس، تلفنی بهشون تبریک بگم!

از نظر کاری از خودم راضی‌ام چون با توجه به محدودیت وقت و زمان اداری سعی کردم کارهام رو به نحو احسن انجام بدم. شاید می‌تونستم بهتر هم باشم اما این بهتر بودن مستلزم صرف وقتی بود که باید به بچه‌ها و همسرم اختصاص می‌دادم. اما من به هیچ قیمتی حاضر به این جایگزینی نبوده و نیستم. البته تک و توک روزهایی بوده که به خاطر جلسه مجبور شدم بیشتر بمونم اما به اختیار خودم هرگز!

خوب حالا اگه بخوام در مجموع به خودم نمره بدم چند بدم خوبه؟

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

چی فکر کردین؟! فکر کردین من فقط بلدم به جون رضایی غر بزنم که تو چرا تنبلی و چرا کمک‌م نمی‌کنی و ....!

نُچ! دیگه اینجوری‌یام نیست.

امروز اومدم که فقط و فقط قربون دست و پای بلوری (!!!!!!!) همسری برم! بس که گل بوده و این هفته با من همراهی و کمک کرده، بچه نگه داشته و خلاصه گل پسری بوده واسه خودش. یه روز کامل(از 10 صبح تا 6 بعد از ظهر!!!)  بچه‌ها رو نگه داشته من رفتم آرایشگاه و به امر خوشگلاسیون پرداختم! یه روز هم بچه‌ها رو برده خونه مامانش اینا و با کمک اونا نگه‌شون داشته تا من کمی به امور خوشگلاسیون و تمیزکاری خونه برسم. منم که ذوق مرگ این‌کاراشم و چپ و راست مراتب تقدیر و تشکرم رو بهش یادآوری می‌کنم و نشون می‌دم که متوجه اینهمه تغییرات مثبت‌ش هستم.

شاید به نظر بعضی‌ها انجام اینکارا توسط همسر به نوعی وظیفه باشه ولی برای رضایی ما یه تحول محسوب می‌شه و من از این بابت الان دارم تو ابرا سیر می‌کنم!

بابا رضایی عاااااااااااااااااشقتم.قلب

و ممنون بابت همه چیز ماچ

 

نوشته شده در شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

پریروز که رضایی از سرکار اومد خونه دیدم دمغه! علتش رو که پیگیر شدم فهمیدم که ظاهراً این آخر سالی عذر یه سری از بچه‌های همکار رو خواستن و طفلی‌ها بیکار شدن. می‌گفت از 16 نفر عذر 8 نفر رو خواستن!

از یه ماه قبلش هم گفت که اضافه‌کارها رو قطع کردن. علت اصلی هم تحر.یم‌ها و کنسل شدن اغلب پروژه‌های نفتی‌یه!

البته ناگفته نماند که من یکی از کنسل شدن اضافه‌کارها ته دلم عروسی به پا بود! وقتی رضایی گفت که دیگه از این به بعد زود می‌آد نتونستم خوشحالی‌م رو پنهون کنم و با ذوق پریدم ماچ‌مالیش‌ کردم! یه نگاه عاقل اندرسفیهی بهم کرد و گفت:

- اینجوری پیش بره ممکنه همین روزا کلاً دیگه سرکار نرم! اونوقت تو این شرایط اقتصادی و گرونی و ... خوشحالی داره!

-نه ایشالله بیکار نمی‌شی. حالا آدم یه کم کمتر بخوره! اما مهم اینه که تو بیشتر پیش‌مون هستی!

- تو عمق ماجرا رو نمی‌دونی. نمی‌خوام به دلشوره بندازمت اما باور کن خیلی هم دور از ذهن نیست که بیکار بشیم!

- عزیزم! حالا تو از الان حرص نخور!

- وضع هزینه‌ها رو داری؟ قیمت‌ها رو داری؟ چطور می‌تونم حرص نخورم؟

- حق داری. خدا بزرگه. ناراحت

- ناراحت

پریروز که این خبر رو بهم داد دیدم خیلی هم طفلی بیراه نمی‌گفت که خطر از دست دادن کار تهدیدشون می‌کنه.

به دلیل رکود کاری‌شون این روزها رضایی زود می‌آد خونه. راحت مرخصی می‌گیره. وقتی من جلسه دارم و مجبورم بیشتر اداره بمونم اون می‌ره دنبال دینایی و ... با اینکه اون طفلی از بابت وضعیت کارش خیلی نگرانه اما من با ولع تمام لحظات حضورش تو خونه رو می‌بلعم. وقتی می‌بینم قبل از اینکه دینا رو ببرم بخوابونم بابائیش رو دیده و کمی هم با هم بازی کردن ته دلم غنج می‌ره و سعی می‌کنم اصلاً به این فکر نکنم که این حضور به بهای چه خطرات اقتصادی داره به دست می‌آد... دلم می‌خواد اصلاً اون نیمه خالی رو نبینم.

دیروز رضایی ماموریت بود. از صبح زود تا دیر وقت شب. همه‌ش یه روز بود اما برای من یه قرن گذشت. انگار از همون اول صبح هزار سال بود که رفته ماموریت.

کاش می‌شد همه چیز رو با هم داشت. هم امنیت کاری، هم اوقات فراغت کافی و هم امنیت اقتصادی...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

هر شب قبل از خوابیدن دینا یه کتاب براش می‌خونم. قبلاً 2 تا کتاب بود اما الان شده یه کتاب و یه قصه! قصه هم اکثراً من درآوردی! یعنی دینا خانوم اینجوری امر فرمودند! مثلاً می‌گه قصه‌ی اسب‌های مهربون رو بگو! فکر کن! خرس‌های مهربون شنیده بودم ولی اسبای مهربون دیگه از کجا اومد؟! منم که مجبورم که کم نیارم!!!! شروع می‌کنم و در لحظه هر چی به ذهنم رسید رو در قالب قصه اسبای مهربون تولید می‌کنم!!! البته باید به شدت حواسم جمع باشه که تو این قصه اثری از شخصیت منفی نباشه.

خلاصه! دیشب بعد از خوندن کتاب رسیدیم به قصه! دینا گفت:

- مامانی یه قصه بگو!

- قصه چی؟

- هر چی دوست داری.

- قصه اسبای مهربون خوبه؟!

- نه! اونو که دیشب گفتی! تکراری یه! یه قصه جدید بگو!

- (ای بابا! مگه من کارخونه‌ی تولید قصه‌م!؟) خوب! خوب! قصه‌ی پسر مهربون رو برات می‌گم!

- خوبه! بگو!

- یکی بود یکی نبود. یه پسر مهربون بود که اسم‌ش فرشاد بود (همین‌ جوری این اسم به ذهنم اومد!) یه روز اومد پیش مامان‌ش و گفت مامانی کاری نداری کمک‌ت انجام بدم؟ مامان‌ش گفت چرا پسرم. یه خرید از مغازه سرکوچه دارم. فقط مراقب باش که از کنار خیابون بری و زود برگردی. فرشاد گفت چشم مامان مراقب‌م. بعد هم پول رو از مامانش گرفت و رفت. خریدش رو که انجام داد و داشت از سر کوچه برمی‌گشت چشم‌ش به پیززن همسایه افتاد که خیلی خسته بود و بار زیادی دست‌ش بود.

- این داستان رو نمی‌خوام یکی دیگه بگو!

- چرا مامان؟! داستان قشنگی‌یه!

- نمی‌خوااااام. چون هم توش پیرزن هست و هم حتماً الان پسره گم می‌شه!

- نه مادر چرا گم بشه؟! بذار بقیه‌ش رو بگم خودت می‌بینی حالا.

- نه نمی‌خوااااااام! اصلاً داستان نیوتن رو بگو!

داستان نیوتن رو براش گفتم . اما دیدم حواس‌ش انگار پیش داستان قبلی مونده و داره  ادامه‌ش رو تو ذهنش تصور می‌کنه! فهمیدم که الان انواع و اقسام پایان‌های بد رو برای این داستان ردیف می‌کنه. این بود که ادامه دادم:

- دینا تو زی‌زی گولو یادته مادر بزرگه امیر که پیر بود واسه مادر امیر آش پخت! یادته چقدر سخت‌ش بود بره کشک بخره! این پیرزنه مهربون همسایه هم رفته بود وسایل آش بخره. می‌دونی ‌آخرش به فرشاد جایزه هم داد؟ فرشاد بهش کمک می‌کنه تا بارهاش رو به خونه‌ش که طبقه پایین خونه اونا بود ببره. بعد که پیرزن مهربون آش رو پخت داد به نوه‌ش داد تا برای همسایه طبقه بالایی ببره! مامان فرشاد اومد دم در و دید 2 تا کاسه آش براشون رسیده. نوه پیرزن گفت مادر بزرگم گفته اینا رو بدم به شما. یکی از این کاسه‌ها مخصوص آقا فرشاده که به مادر بزرگ من کمک کرده! فرشاد هم که خیلی آش دوست داشت کلی خوشحال شد و همه‌ی آش‌ش رو با لذت فراوان خورد. مثل تو که آش خیلی دوست داری!

- من که آش خیلی دوست ندارم! من الویه خیلی دوست دارم!

- راست می‌گی! می‌خوای حالا که اولویه خیلی دوست داری آخر هفته باهم درست کنیم و تو هم به من کمک کنی. مثلاً سیب‌زمینی رو پوست بکنی و موقع قاطی کردن مواد کمک‌م کنی؟!

- آره! خیلی دوست دارم.

- وااااای! چه کیفی می‌ده. اون اولویه خوردن داره ها!

- بعدش من ببرم به طبقه پایین هم بدم و بگم منم تو درست کردنش کمک کردم؟!

- حتماً! اصلاً می‌گیم این اولویه‌ی دینا و مامان‌پز تقدیم با عشق به شما!

دیدم دیگه از اون فکر و خیال‌ها و پایان‌‍‌های بد خبری نیست و لبخند رضایتی رو لبای دینا نشست. حالا داشت تو خیال‌ش سیب‌زمینی پوست می‌کند و اولویه مخلوط می‌کرد. کمتر از 5 دقیقه بعد هم خوابش برد و تا صبح هم تخت خوابید!

نوشته شده در چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

با امسال شد 4 سال!

اینکه ماه آخر سال که از راه می‌رسه و برگ‌های آخر تقویم بدو بدو ورق می‌خوره، من و بابا رضایی هم شال و کلاه می‌کنیم و بی‌خیال کار و بار و بچه مچه، راهی «پیاده راه پانزده خرداد» (خداییش اسم رو حال کردین!!!نیشخند) می‌شیم و پاساژ و بازار گز می‌کنیم. وووووووووی که چه حالی می‌ده! من عاشق بازار و کوچه پس کوچه‌های آشتی کنون (از فرط باریکی) و دیدن اون باربرهاش (ببخشید اونجا بهشون می‌گن حمال! ولی من اصلاً این کلمه رو برای نامگذاری یه شغل دوست ندارم!) اصلاً وقتی بازار می‌ری (البته به استثنای اون پاساژ رضاش ها!) انگار یه 20-30 سالی تاریخ رو به عقب هل می‌دی و از عصر ماشین و دود پرت می‌شی به عصر گاری و چرخ دستی و کتری چایی دوره‌گرد بازار!

دیروز هم طی یه اقدام انتحاری هر دومون مرخصی گرفتیم و دخملی رو که مهد گذاشتیم راهی بازار شدیم! این بابا رضایی ما کودک درونش گاهی به جای فعال؛ بیش فعال می‌شه! اگه ولش می‌کردی می‌خواست همه دیروز رو توی بازار دلی دلی کنه و با خیال راحت و بدون دغدغه‌ی زمان به قول خودش توی حال و هوای بازار حال‌ِشو ببره! منم دائم دست‌ش رو می‌کشیدم و هی می‌گفتم بدو دیر شد! بدو اینجا الکی معطل نکن! کلی کار داریم! کلی خرید داریم! تازه این تذکرها رو که دادم بازم نصف خریدامون موند و ما با مترو و بدو بدو یه نیم ساعتی هم با تأخیر به مهد دخملی رسیدیم!

سر همین ضیق وقت! نشد که از اون فلافل کثیفا بزنیم به بدن! سر کوچه مروی یه فلافل فروشی عهد بوق هست که ما هر سال اول خریدمون تا از ساندویچ‌های اون نخوریم، بازارگردی‌مون شروع نمی‌شد! وااااااای من عاشق‌شم! باید یه بار امتحان کنین!  جای دینا خالی که از راه برسه و با جیغ و داد و هوار بگه: ننننننننننننننننننه! از این مغازه غیر استانداردها چیزی نخرید! ولی من و رضایی تجربه خوردن این ساندویچ رو با بهترین رستوران‌های شهر هم عوض نمی‌کنیم! رستوران شرف‌الاسلام هم دیگه جای خود داره! لامصب اونقدر شلوغه و مشتری داره که برای نشستن اونم تو این جای به این بزرگی کلی باید معطل بشی!

ولی امسال به هیچکدوم از اینها نرسیدیم! هول هولی توی پاساژ رضا یه ساندویچی زدیم به بدن به این امید که در آخر وقت می‌ریم رستوران شرف‌الاسلام! ولی زهی خیال باطل!

از بحث شیرین شکم که بگذریم می‌رسیم به خریدا! با اجازه‌تون درخصوص رخت و لباس اصلاً موفق نبودیم ولی خوشبختانه با مراجعه به بازار اسباب‌بازی، تقریباً همه عیدی‌های مربوط به بچه‌ها رو خریدیم. از خریدمون هم راضی بودیم!

تو این بازارگردی چند تا نکته توجه‌مون رو جلب کرد:

1- کلی دستفروش به استقبال چهارشنبه‌سوری رفته بودن! اگه همون کمبود وقت یقه‌مون نکرده بود الان ما کلی برای اون روز هم آماده بودیم!!!!نیشخند

2- پارسال که یه هفته مونده به عید رفتیم بازار از دیروز که هنوز یه ماه به آخر سال مونده خلوت‌تر بود!!! یعنی چی اونوقت؟! روزهای پایانی دیگه اون خیابون تبدیل به پارکینگ آدم‌ها خواهد شد!!!

3- نمی‌دونم من اینجوری تصور کردم یا واقعاً اینطور بود: جنس‌ها به شدت بنجل و آشغال بود! خصوصا در مورد لباس بچه‌ها! اگه جنسی کمی قابل خریدن بود قیمتش سر به فلک می‌ذاشت. یه روسری حریر رو می‌گفت 38 تومن! یعنی اونوقت اون روسری توی شهر چند بود؟!!!!!!!!

4- همه فروشنده‌ها کلافه و بی‌اعصاب بودند! از همون اول صبح! معلوم بود وضع کاسبی اونم تو این روزهای بره کُشون خیلی هم جالب نبوده!

5- اگه دنبال جنس خوب و مرغوب هستین و خیلی هم دلتون برای حال و هوای بازار (مثل ما) غنج نمی‌ره، اصلاً از اون ورا رد نشین! چیزی رو از دست نمی‌دین!

وای بابا رضایی عاشقتم! قلب

عاشق این لذتی هستم که دیروز دو نفری با ولع تمام ازش سرمست شدیم.مژه

چقدر دوتایی شیطونی کردیم و حال‌ش رو بردیم! از خود راضی

خدایا بابت دیروز و همه روزهای دیگه ازت ممنونم بغل

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak