Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

از اونجایی که آدرس اینجا رو حتی خواجه حافظ شیرازی هم داره پس من اگه حرفی روی دلم قلمبه شده باشه و نتونم رودررو با بعضی‌ها بزنم اگه اینجا بگم پس انگار رو در رو گفتم!

این حرف فقط در مورد یه نفر صدق نمی‌کنه و اون هم همانا جناب آقای بابا رضایی‌یه! یعنی فقط اونه که اینجا رو نمی‌خونه!

اما یه باید اعتراف کنم که فقط و فقط در مورد رضایی طفلکی می‌تونم اینجا درد دل کنم و  براش رجز بخونم! و لاغیر!

کاش می‌شد می‌تونستم اون‌چه که به نظرم حرف درست و منطقی و یا درخواست به‌جایی‌یه رو رک و راست به طرف‌م بگم!

تو زندگی‌م و حتی توی کارم همیشه از این موضوع رنج بردم و گاهی هم ازش ضربه خوردم! اما چه کنم؟! عوض بشو نیستم!

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

راستی حکایت اینکه مناسبت‌ها اینقدر برای خانوما مهمتر از آقایونه چیه؟! چرا خانوما همه یا اکثر مناسبت‌ها یادشون می‌مونه و سعی می‌کنن تو اون روز خاص یه کار خاصی هم برای طرف مقابلشون انجام بدن. اما آقایون سوت سوت!

اگه پست‌های مربوط به ولنتاین سال‌های قبل این وب یادتون باشه، من خیلی این روز رو جدی نمی‌گیرم و بیشتر مناسبت‌های خودمون (تولدها و سالگردها) برام مهمه. اما تا جایی که یادم می‌آد رضایی تو این روز معمولا با گل یا کادو می‌اومد خونه! حتی قبل از ازدواج‌مون هم این روز براش پررنگ بود!

خوب اینهمه آسمون ریسمون کردم می‌خواستم بگم که این مناسبت هم رفت پیش باقی مناسبت‌ها که آقا رضا خیلی جدی‌شون نمی‌گرفت!

چون کلاً اخلاق رضا رو می‌شناسم و می‌دونم آدم مناسبتی نیست و تاریخ‌ها خیلی یادش نمی‌مونه، انتظارش رو داشتم! ولی یه جورایی دلم می‌خواست حداقل این روز رو که خودش بیشتر جدی می‌گرفت رو حداقل مثل روزهای دیگه نکنه! ناراحت که نه! اما ته دلم قلمبه شد! خصوصا که چند تا بی‌توجهی دیگه هم تو رفتار دیشب‌ش دیدم بیشتر دلم قلمبه شد. عرض می‌کنم:

تو پست قبل یادتونه قرار بود رضایی زود بیاد و تو رنگ کردن موهام کمک‌م کنه! زهی خیال باطل! بعداز ظهر که برای یادآوری بهش زنگ زدم اصلاً گوشی‌‌ش رو جواب نداد! منم دیگه معطل‌‌ش نشدم و خودم دست به کار شدم! تازه ابروهام رو هم بعد از مدتها رنگ کردم!

بین این پروسه رنگ مالی، بدو بدو یه شام خوشمزه هم که رضایی و دینا عاشق‌شن رو پزوندم (کباب تابه‌ای) که خداییش خیلی عالی شده بود!

بچه‌ها رو پیش خاله رضا (طبقه پایین) گذاشتم و پریدم حموم و بعدش هم بدو بدو خشک کردن و سشوار کردن مو و آماده کردن میز شام و ... همه اینکارها رو تو نیم ساعت انجام دادم و پریدم پایین!ساعت شد 7 و نیم... هنوز رضا نیومده. شام دینا و سو.رنا رو دادم و دینا رو بردم بخوابونم. پسری هم پای تخت خواهری خوابش برد. اومدم بیرون ساعت شده بود 8 و نیم! بازم رضا نیومده بود! نگران شدم! اومدم گوشی تلفن رو بردارم که ببینم کجاست که دیدم خودش زنگ زد! با حالتی که انگار خودش هم می‌دونست من الان چه حالی‌ام گفت دارم می‌آم! زنگ زدم نگران نشی!!! فکر کن! تازه الان زنگ زده که من نگران نشم! گفتم مگه قرار نبود زود بیای؟ گفت: دارم می‌آم دیگه!

دیگه چیزی نگفتم. گفتم حتماً تو اداره کاری پیش اومده و نشده زود بیاد. توی دلم گفتم حتماً رفته کادویی چیزی بگیره که دیر شده و ... آخه چقدر من بچه مثبتم به خدا! ابله

خلاصه! نزدیکای 9 رضایی رسید. رفتم به استقبالش. سلام و علیک و ماچ و موچ!

نه خیر! نه از گل خبری یه نه از کادو! پس چرا اینهمه دیر کرده بود؟ چرا جواب موبایلش رو نداده بود! برای خودمم جالب بود که اصلاً از دستش ناراحت نبودم. انگار به این بی‌توجهی‌هاش نسبت به مناسبت‌ها عادت کردم.

اومدیم سر میز شام. کانال من. و . تو داشت در مورد ولنتاین حرف می‌زد. یه دفعه رضایی گفت:

- ولنتاین مبارک! ببخشید امسال گل هم نگرفتم! خجالت

با خنده نگاش کردم و گفتم هی روزگار! کجایی جوونی! من دیگه عادت کردم بابا رضا!

- نه! اصلا می‌دونی چیه؟ من چون ایرانی ام روز 29 بهمن رو به عنوان روز عشق می‌دونم!

- هی روزگار! باشه تو راست می‌گی! راستی! چقدر موهات خوشرنگ شده!

- ااااااااای وای! راست می‌گی! مبارکه! خیلی خوشرنگ شده!

- ممنون از اینکه تو رنگ کردن کمک کردی! ممنون که یادت بود زود بیای! من چقدر خوشبختم!  خیال باطل

- آخی! (قیافه‌ی آدمای خجالت زده و شرمنده رو به خودش می‌گیره!) ببخشید!

- هی جوونی! کو اون روزها که می‌گفتم رضایی ساعت 2 بیا! می‌اومدی! 3 بیا! میاومدی! 10 بیا! می‌اومدی! خیال باطل

- خجالتعینک

توی تغییر کانال‌ها رسیدیم به اخبار که داشت می‌گفت امروز راهپیمایی سکوت و ... بوده یه دفعه برگشتم گفتم:

- راستی رضایی خبری نبود؟!

- (یه دفعه قیافه‌‌ش عوض شد و مثل کسایی که کارشون لو رفته به مِن مِن افتاد) هان ؟ چی؟ نه! چیزه! خواب

-  (یه دفعه دوزاری‌افتاد! آخ که من چقدر خنگم!!!) رضاااااااااااااااااا! خیلی نامردی! پس بگو چرا دیر اومدی! بگو چرا جواب تلفن ندادی! (اینجا صدای چیلیک چیلیک شکستن قلبم رو شنیدم! دل شکسته)

- .........خجالت

- منو باش! هی می‌گم کاری براش پیش اومده که دیر کرده! نگو که ...ناراحت

- .......خجالت

- حالا خبری بود؟!

- نه! اونقدر نیرو وایستاده بود که کسی جرات نداشت از جلوشون رد بشه. به خدا من فقط رفتم یه سر و گوشی آب بدم. بعدش تو ترافیک گیر افتادم. قرار نبود اینقدر دیر بشه!

با اینکه اون لحظه خیلی ازش دلگیر شدم ولی بعدش یادم اومد که بابا این رضایی همیشگی‌یه! همون که همه کارهاش و قراراش یادش می‌ره. همون که در لحظه تصمیم می‌گیره! اون لحظه که تصمیم داشته بره سر و گوش آب بده اصلاً یاد قرار زود اومدن نبوده که! بعدش هم تو شلوغی صدای گوشی‌ش رو نشنیده! دروغ هم که نگفته!

اما خوشحالم که فهمید دلم از دستش قلمبه شده. همین که فهمید برام کافیه! هر چند می‌دونم تاثیری در رویه‌ی بابا رضایی نداره! افسوس

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

چند روز پیشا رضایی سی دی بفرما.یید شا.م ایر.انی رو خریده بود! نامردا داستان هر شب رو کردن یه سی دی اونم 2 و نیم هزار تومان! یعنی برای دیدن مهمونی هر 4 نفرشون باید 10 تومن ناقابل سُلفید! خیلی بی‌رحمن!

اولش یه کم کش‌دار و بی‌مزه بود اما وقتی مهمونی شروع شد کلی خندیدیم! خداییش گروه باحالی رو جمع کرده بودند! 4 تا پسر سرتق و شیطون!

من اصلاً فکر نمی‌کردم این پسره اشکان اینقدر بچه مایه‌دار باشه! ماشالله با این سنش یه رستوران جیگیلی تو لوا.سون داشت. چه غذاهایی هم درست کرده بود! چقدر هم تو اشپزی تر و فرز بود! به گمانم با این برنامه کلی برای رستورانش تبلیغ شد و کلی خوش به حالش شد!

شیطنت‌هاشون، خاطرات‌شون، شوخی‌هاشون هم خیلی با مزه بود و هم کلی منو به فکر برد!

به رضایی گفتم:

- خوش به حال شما آقایون! چقدر راحت با هم شوخی می‌کنین، با هم می‌خندین، از سوتی‌هاتون می‌گین و ... بدون اینکه از دست هم ناراحت یا کدر بشین! فکر کن! اگه این جمع مال خانوما بود و بعضی از این شوخی‌ها بین اونا مطرح می‌شد الان کلی گیس و گیس کشی شده بود! چقدر آقایون آستانه تحمل شوخی‌‌شون بالاست!

- واقعاً از خود راضی

- ببین چقدر راحت می‌خندن و از این زمانی که با هم‌اند فقط سعی می‌کنن لذت ببرن! باور کن از اینجا برن بیرون فقط حس می‌کنن که از بس خندیدن دلشون درد گرفته! اما دیگه یادشون می‌ره که برای چی و بابت چی و به کی خندیدن! هیچ کدورتی هم براشون نمی‌مونه و زمانی رو هم برای حلاجی اینکه چرا فلانی این حرف رو زد و اینکه نکنه منظوری داشته و نکنه منو مسخره کرده و ... صرف نمی‌کنه! اصلاً دغدغه این چیزا رو ندارن!

- واقعاً از خود راضی

- خوش به حالتون!

- واقعاً از خود راضی

- کوفت! حالا هی تو هم آتیش به دل یخ بزن!

- واقعاً از خود راضی

- اصلاً به حرفام گوش می‌دی؟!

- واقعاً از خود راضی ... هان! چی ؟ ببخشید! بله که گوش می‌دم!

 

چند دقیقه بعد:

- رضایی؟! می‌گم فردا یه کم زودتر می‌آی موهای منو رنگ کنی؟ آخه آخر هفته از طرف اداره مسابقه پینگ پونگ داریم و موهام ناجوره؟ سفیداش دراومده!

- می‌‌ترسی بهت بگن این پیرزنه چرا اومده مسابقه بده!؟نیشخند

- رضاااااااااااااااااااااااتعجبدل شکستهناراحتگریه این چه حرفی‌یه می‌زنی؟! ناراحت می‌شم به خدا!

- ای بابا! همین الان داشتی از مزایای با جنبه بودن آقایون و خوش به حالشون که جنبه شوخی دارن می‌گفتی! خواستم ببینم چقدر پایه‌ای؟!

- خوب چیکار کنم! یه آن فکر کردم راست راستکی می‌گی!

تعجبمنتظر

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

چند روز پیش داشتم مطلبی رو درخصوص شخصیت‌های اساطیری توی وب یکی از دوستان می‌خوندم. اون از اینکه تو بچگی با خط‌کش‌های پدر و مادر و اطرافیان و جامعه و فرهنگ سنجیده شده آزرده بود چون هر کدوم از اونها با توجه به خصوصیات و روحیات شخصیت‌شون خوب و بد رو تعریف می‌کردند.

 این حکایتِ سنجش بر اساس معیارهای فردی کلی منو به فکر فرو برده... هی دارم با خودم فکر می‌کنم که نکنه فلان وقت که من داشتم دینا رو از کاری منع می‌کردم داشتم بر اساس معیارهای خودم کارش رو بد تعبیر می‌کردم! اصلاً کی باید منعش کنم و کی نباید؟!

دیروز از مهد تماس گرفتند که دخملی کمی دل‌درد داره و با چایی نبات هم خوب نشده! گفتند کمی زودتر بیا دنبالش! ما هم گفتیم چشم! زودتر رفتیم و دیدیم که خدا رو شکر خوب شده و رفته سر کلاس زبان! ما هم یه 45 دقیقه جلوی در مهد توی ماشین سماق مکیدیم و بعدش با هم اومدیم خونه! چون یکی دو بار دیگه هم از دل درد شکایت داشت این بود که تصمیم گرفتیم ببریمش دکتر. کلی هم در این خصوص با هم قرار و مدار گذاشتیم که توی مطب باید خانوم دکتر معاینه‌ش کنه و اگه لازم بود آزمایش بده (عاشق آزمایش ادرار! اونم به خاطر لیوانشه!!!!!)

خلاصه رفتیم مطب و نوبت‌مون شد و رفتیم تو. تا نشستیم و خانوم دکتر پرسید که چی شده دیدم خانوم سکوووووت کرد! منم شروع کردم به توضیح حکایت دل دردهای دینگول خانوم. بعدش خانوم دکتر گفت:

- دینا جان لطفاً بیا اینجا (می‌خواست اول قد و وزنش رو اندازه بگیره)

- نمی‌خوام!!! (با یه حالت غضبناک!)

- چی شده دینا جان؟!

من: خانوم دکتر می‌خواد ببینه چی باعث شده که شما دلت درد بیاد. قرارمون یادت رفت مامانی؟!

- نمی‌خوااااااااام! نه خیرم! (دیگه علناً شروع کرد به داد زدن!!!)

در حالی که فیگور آدمای غضبناک و پر تحکم رو گرفته بود سعی داشت که به نوعی جلب توجه کنه و بگه که من دلم نمی‌خواد! خیلی هم بی‌دلیل! حالتش رو می‌شناختم! یه وقت‌هایی می‌خواد این تحکم و حرف حرف منه رو به رخ اطرافیان بکشه! ولی آخه اینجا اصلاً جاش نبود. از طرفی هم دلم نمی‌خواست جلوی خانوم دکتر بی‌ادبی کنه و با اون لحن با ایشون حرف بزنه. خلاصه بهش نزدیک شدم و با صدای آروم‌تر بهش یادآوری کردم که قرارمون با هم این بود؟ مگه می‌خوای باز دلت درد بگیره؟ اینجوری با بی‌ادبی حرف نزن! و شروع کردم به درآوردن کفش‌ش. جالب بود که گاهی آروم می‌شد و اجازه کار به خانوم دکتر می‌داد (موقع قد و وزن گرفتن) و گاهی هم مثل بچه‌های 2 ساله جیغ می‌زد و دهنش رو محکم می‌بست تا معاینه نشه!

شروع‌ شلوغ کاریش تو مطب به قصد جلب توجه بود اما در ادامه وقتی دید که علارغم میلش باید معاینه بشه انگار به خاطر زورکی معاینه شدن داشت مانع کار خانوم دکتر می‌شد. البته خانوم دکتر تمام تلاش‌ش رو کرد که با مهربانی و با طرف صحبت قرار دادنش و توضیح در مورد کارش معاینه‌ش کنه. بعد که کار معاینه تمام شد دینا نشست روی صندلی و چنان اخمی به خانوم دکتر کرد که بیا و ببین!

خانوم دکتر گفت کمی معده‌ش ورم داره. فعلا میوه خام و ماست و شیر تا 10 روز ممنوع. تا ببینیم آیا خوب میشه.

بر حسب عادت خانوم دکتر همیشه موقع خداحافظی یه آبنبات به دینا می‌داد. اینبار هم آبنبات رو بهش تعارف کرد و وقتی با اخم دینا مواجه شد گفت من می‌ذارمش روی میز اگه دلت خواست برش دار. دینا خانوم با همون اخم شددددید بی توجه فقط نگاش کرد. منم واکنشی نشون ندادم و با دکتر خداحافظی کردم و گفتم بریم. دینا فکر می‌کرد که لابد من الان آبنبات رو براش برمی‌دارم. اما وقتی دید که نه از این خبرا نیست، دم در زد زیر گریه که:

-من آبنبات می‌خوااااااام

-اگه می‌خوای برو خودت بردار و از خانوم دکتر هم تشکر کن!

- ننننننه! تو بیار!!

- اگه می‌خوای خودت باید بری بگیری!

- بیا با هم بریم!

در حالی که دست منو گرفته بود، اینبار با قیافه‌ای خجول به طرف میز رفت و آبنبات رو برداشت و با نیشی باز از در اومد بیرون! انگار نه انگار که قبلش همچین کارهایی ازش سر زده! تا به ماشین برسیم سکوت کردم. دیدم داره واسه عوض شدن موضوع آسمون ریسمون می‌بافه! بس که سرتقه! می‌دونست که الان بابت این کارش باید توضیح بده! تو ماشین بهش گفتم:

- این کارها چی بود توی مطب؟ مگه ما با هم در موردش صحبت نکرده بودیم؟ این رفتارها چی بود؟

- (سکوووووت)!

-  اونجایی که سر خانوم دکتر داد زدی من به جای تو خجالت کشیدم! مگه نباید آدم به بزرگترش احترام بذاره و با صدای بلند باهاش حرف نزنه؟ اون جیغ و دادها چی بود؟!

- نمی‌دونم! حواسم نبود!(با قیافه‌ای مظلووووووم!)

- یعنی چی که حواسم نبود؟ پس حواست کجا بود؟! فردا اجازه دیدن سی‌دی نداری! شاید دیگه حواست جمع بشه!

- نننننننننننننننه! مامان ببخشید! مامان تو رو خدا ببخشید! بذار فردا سی‌دی ببینم!

- نه!

- تو رو خدا!

- نه! همون که گفتم!

- پس فردا چی؟

- من گفتم فردا!

- آخه من دلم می‌خواد سی‌دی ببینم!

- می‌دونم! ولی شاید این جریمه همیشه یادت بمونه و دیگه این کارها رو تکرار نکنی!

توی ذهنم کلی دنبال جریمه مناسب بودم اما چون اون موقع شب دیگه وقت خواب بود، گزینه‌ای برای همون موقع نداشتم. این بود که سی دی دیدن فردا رو پیش کشیدم!

در اینکه اون لحظه همه رفتارهای دینا آگاهانه بود شکی ندارم. به نظرم باید در این خصوص جریمه می‌شد.

حالا آیا این باید به خاطر ذهنیت من و خوب‌ها و بدها از نظر من شکل گرفته. آیا اون وجه سرکش دینا رو نادیده گرفتم! آیا باید به این سرکشی احترام می‌ذاشتم؟!

کی سرکشی خوبه و کی بده؟!

کی باید تشویق بشه و کی جریمه؟!

خداییش تا این حد گیج شدم ها!

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

این روزها از تغییر رفتار آقا سو.رنا به شدت تو شوکم!

آقا پسری که به مهربونی و آرومی معروف بود داره تبدیل می‌شه به یه بچه‌ی قلدر و نق نقو و زورگو! تا یه چیزی می‌خواد اگه در کسری از ثانیه براش فراهم نکنی چنان اخمی بهت می‌کنه که در وهله اول از قیافه‌ش خنده‌ت می‌گیره و اگه بهش لبخند بزنی با شدت بیشتری نق و گاهی جیغ رو چاشنی‌ش می‌کنه! باورتون می‌شه؟! یه گل پسر 15 ماهه اینطوری واست کُری بخونه؟!

پریشب چنان صحنه‌ای من و رضایی ازش دیدیم که هنوزم که هنوزه یه علامت سوال گنده رو سرمونه؟! حدود ساعت 7 و نیم شب که دینایی رو خوابوندم، اومدم به سو.رنا هم شیر دادم و همون‌جا توی هال خوابش برد. گاهی پیش می‌آد که یه چرت نیم ساعته قبل از خواب شبش داشته باشه. یه ربع بعدش رضایی از سرکار اومد. از اونجا که بابا رضای ما کاری رو نمی‌تونه تو سکوت انجام بده و گوش پسری هم به صدا به شدت حساسه، از رفت و آمد بابائی‌ش -که برعکس همیشه نسبتاً هم کم صدا بود - بیدار شد و زد زیر گریه. من تو آشپزخونه بودم. وقتی دیدیم تو بغل رضا آروم نمی‌شه اومدم که بگیرمش که دیدم با یه حالت عصبی شروع کرد منو پس زدن و با شدت و همراه با جیغ گریه کردن!!! این دیگه چه مدلشه؟! چرا دیگه بغل من نمی‌آد؟! رفتم براش اب آوردم، اونم پس زد و باز هم گریه از توی گلو (که شبیه جیغ جیغه!!) تحویلمون داد! به هیچ صراتی مستقیم نبود.. نه ناز نه نوازش نه قربونت برم نه بغل کردن نه راه بردن نه گذاشتن آهنگ، نه آوردن انواع خوراکی ها! هیییییچ!

به مدت 35 دقیقه یه نفس گریه کرد و اشک ریخت و جیغ زد! حالتاش شبیه درد داشتن هم نبود. بیشتر شبیه گریه ی یه بچه‌ای بود که باهات لج کرده و یا قهر کرده و هیچ جوره هم باهات راه نمی‌آد! تا به سمتش می‌رفتی بیشتر جیغ می‌زد و دستت رو پس می‌زد. رضا گفت ولش کن! بهش توجه می‌کنی بدتر می‌شه! در حالی که انگار جیگرم رو داشتن می‌کندن و می‌بردند سعی کردم بهش نگاه نکنم و مثلاً تلویزیون نگاه کنم اما مگه آروم می‌شد! دو زانو رو زمین نشسته بود و ضجه می‌زد و منو نگاه می‌کرد در حالی که  اشک و آب بینی‌ش روون بود . اشک منم رسماً راه افتاده بود اما عسل بلای مادر آروم نمی‌شد. اونقدر گریه کرد که فکر کنم خسته شد و اونم کم‌کم حواسش به تی‌وی پرت شد. رضا یه کم میوه آورد و کم کم با دادن میوه گریه یادش رفت! همین!

حالا خدا می‌دونه چی شده بود که این کار رو کرد؟ یعنی خواب دیده بود؟! خوب چرا بغل هیچ‌کدوممون نمی‌اومد؟ جاییش درد می‌کرد؟ چرا پس گریه‌ش شبیه گریه درد داشتن نبود؟ بیشتر شبیه لج کردن بود! آخه لجبازی تو این سن؟! خوب لجبازی سر چی؟! اون که خواب بود؟!

خلاصه که ما نفهمیدیم که این دیگه چی بود ؟!

ولی درکل پسر طلای ما این روزها خیلی لجباز و زورگو شده. داری کار می‌کنی می‌آد و با اصرار می‌خواد دستت رو بگیره و باهاش همراه بشی. مثلا بره تو یه اتاق دیگه. خوب باهاش همراه می‌شم. یه هو هوس می‌کنه که ببریش ددر! اگه در همون اولین درخواست همراهش نشی جیغ و داد! بسم الله! این همون گل پسر آروم و حرف گوش کن دو هفته پیشه؟!

با توجه به سنش خودم موندم چیکار کنم؟! آیا لجبازی‌هاش رو نادیده بگیرم؟ آیا جیغ می‌زنه به حرفش گوش بدم؟! اگه گوش بدم که فکر می‌کنه جیغ بهترین راهکار واسه رسیدن به خواسته‌شه! اونم هر خواسته‌ای! تا حالا که سعی کردم وقتی جیغ می‌زنه هی حواسش رو پرت کنم اما راستش کمی گیج شدم. به نظرم یه کم واسه این رفتارها زوده؟!

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

مدتیه تو تی‌وی ملی، بعد از ظهرها و تو برنامه‌ی عمو قنا.د، درخصوص استاندارد و آشنایی بچه‌ها با مفهوم استاندارد (به اسم کودک و استاندارد)، برنامه‌سازی می‌شه ... خوب دستشون درد نکنه که به بچه‌ها آموزش می‌دن که هر کالایی استانداردش خوبه و خرید از دستفروش و ... کار بهداشتی‌ای نیست!

حال و روز ما این روزها دیدنی‌یه! موقع خرید، تو رستوران، تو پارک، تو خونه و ... هیچ کالایی قبل از چک کردن آرم استانداردش خریده نمی‌شه! اول باید دینا خانوم اوکی بده و بعد از تایید ایشون خرید انجام می‌شه!

1- هفته پیش که برف اومده بود، به قصد برف‌بازی و کمی هواخوری راهی پارک نزدیک خونه شدیم. دمدمای غروب بود. بعد از کمی پیاده‌وری حس کردیم که توی اون هوا یه خوراکی گرم می‌چسبه. از دور بساط آش‌فروشی رو رویت کردیم و با هیجان به سمتش رفتیم. بین لبو و آش دودل بودیم و در آخر قرار شد آش بخوریم. در همین گیر و دار دینا پرسید:

-مامان این آقاهه دست فروشه؟!

- (شستم خبردار شد! اولش اومدم بگم نه! که دیدم چه دروغ بزرگی!!! پس راستش رو گفتم!) آره مامان!

- ننننننننننننننه! (رسماً زد زیر گریه!) از دست فروش چیزی نخرید! مریض می‌شیم!

چنان اشک و آهی راه انداخت که دیدم این اش خوردن نداره! یه اشاره‌ای به رضا کردم و اونم گفت:

- بابایی ما که هنوز نخریدیم. رفتیم ببینیم آیا آش‌ش خوب هست یا نه؟!

- (با گریه) مگه ندیدی دست فروشه! دیگه دیدن نداره که!

- باشه بابائی! نمی‌خوریم.

- پس بریم رستوران! یه رستوران استاندارد!

- باشه بابائی! می‌ریم یه رستوران استاندارد!

 

2- تا یه خوراکی می‌دم بخوره، اول از همه می‌گه بذار اول ببینم آرم استاندارد داره! خدا نکنه از آرم خبری نباشه! عمراً بهش لب نمی‌زنه! یه بار بهش گفتم:

- عزیزم بعضی از خوراکی‌ها ایرانی نیستند. کالاهای ایرانی آرم استاندارد دارند. کالاهای خارجی یه نوع آرم مخصوص به کشور خودشون دارن. یا پروانه و مجوز ساخت. حالا از اون روز هر کالایی که آرم نداره رو نشون می‌ده و می‌گه :

- مامان ببین ساخت پروانه‌ای داره؟!

- !!!!!!!!!!!! عزیزم پروانه ساخت!

- منم همون رو می‌گم دیگه!!!

توی خونه روی همه وسایل دنبال آرم استاندارد می‌گرده! یه روز مهمون داشتیم. می‌بینم بهش می‌گه:

- ما گازمون و دستمال کاغذی‌هامون آرم استاندارد داره! بقیه هم که نداره ساخت پروانه‌ای هستند!

کلی مجبور شدم به مهمون عزیز موضوع رو توضیح بدم تا در جریان این ساخت پروانه‌ای قرار بگیره!

3- پریروز داشتیم از مهد برمی‌گشتیم خونه. پشت چراغ قرمز و زیر نم نم بارش برف، یه زن 26-27 ساله دیدم که در حالی که یه بچه‌ی 6-7 ماهه بغلش بود، داشت گل نرگس می‌فروخت. از دیدن این صحنه و اینکه اون بچه‌ی طفل معصوم تو این برف باید بیرون از خونه باشه خیلی منقلب شدم. خصوصا اینکه زن گدایی نمی‌کرد و داشت با این سختی جنسی می‌فروخت. تصمیم گرفتم ازش گل بخرم. شیشه رو دادم پایین و تا اومدم گل بخرم دینا جیغ و فغان راه انداخت که ننننننننننننه! این دستفروشه! نباید ازش چیزی بخری! کلی براش توضیح دادم که عزیز دلم! من که نمی‌خوام ازش خوراکی بخرم! دارم گل می‌خرم. ضمن اینکه چون یه نی‌نی همراهشه و داره تو این شرایط سخت کار می‌کنه باید بهش کمک کنیم. ببین خانومه داره زحمت می‌کشه و گدایی نمی‌کنه! خلاصه که دخملی راضی شد که از این مدل دستفروش‌ها می‌شه گل خرید!!!!

نوشته شده در شنبه ۱٥ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

خوب خوب خوب...

با اینکه خیلی از دوستان خودشون باخبر شدن اما من از از همین تریبون با کمال مسرت و شادمانی اعلام می‌کنم که اینجانب مامان دینگول و شنگول؛ دارم برای بار دوم به درجه رفیع خاله شدن نائل می‌شم!هورا

یعنی اونقدر ذوق دارم؛ اونقدر ذوق دارم، اونقدر ذوق دارم که می‌خوام خودمو بکشم...

آخه این خواهری ما واسمون خیلی خاطرش عزیزه...

و هزار البته فینگولش (یعنی همون نی‌نی گولوش) برام هوارتا عزیزتر...

یعنی من موندم وقتی این عسل طلا به دنیا اومد من چه جوری خودم رو کنترل کنم که قورتش ندم....

از صمیم قلب و با تمام وجودم دعا می‌کنم که خدا این نعمت رو به همه کسایی که دلشون می‌خواد ارزانی کنه... خداییش هیچ لذتی توی دنیا بالاتر از لذت مادر و پدر شدن نیست...آمین...

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۸:٠٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

7 سال پیش...

در چنین روزی...

در چنین تاریخی...

که فرداش هم عید غدیر بود...

سقف‌مون یکی شد...

با اینکه می‌گم 7 سال! اما به نظرم خیلی بیشتر از 7 سال می‌آد... انگار عمری‌یه که من و رضایی با هم زندگی می‌کنیم...

برمی‌گردم به عقب...

 به روزهای قبل از ازدواج...

به فراز و نشیب‌هایی که گذروندیم تا به هم رسیدیم...

به سال‌هایی که با هم زندگی کردیم و می‌کنیم...

به ثمره‌های زندگی‌مون...

خداااااااای من! ازت ممنونم.... بابت همه چی...

بابت اینکه من چه خوشبختم...

به خاطر وجود رضایی در کنارم...

به خاطر وجود د.ینا... که 4 سال و 5 ماهه شده!

به خاطر وجود سو.رنا... که امروز  یک سال و 3 ماهه شده!

به خاطر همه چیز...

نمی‌دونم چرا مناسبت‌ها واسه ما خانوم‌ها اینقدر مهمه... مناسبت‌هایی مثل سالگرد ازدواج و ...  از 2- 3 ماه پیش همه‌ش تو فکرم که تو این مناسبت‌ چه کار کنم... همیشه هم دلم می‌خواد رضایی رو سورپرایز کنم! راستش قبل از این بلبشوی ارز و سکه، قصد داشتم واس‌ش یه گوشی موبایل خوب بخرم... اما حالا که قیمت‌ها اینجوری شده اصلاً دلم نمی‌خواد پول مفت بدم به یه مشت سودجو. ضمن اینکه چند روز پیش هم رضا داشت به یکی می‌گفت خرید گوشی تو این روزها حماقت محضه!!!! خوب مطمئنم که دلخور می‌شه!

البته کادوش (یعنی همین گوشی) محفوظه و یه کم که اوضاع بهتر بشه (امیدواااااااااااااارم البته!!!) براش می‌خرم. اما دلم می‌خواد امشب توی خونه به کمک بچه‌ها (دینگول و کمی تا قسمتی شنگول) با یه کاردستی و یه شام لذیذ (فکر کنم رشته پلو با مرغ آبگوشتی براش بذارم. دیوونه این غذاست!)  و یه استقبال گرم یه مهمونی 4 نفری تدارک ببینیم.

خدا کنه کارها اونجوری که دلم می‌خواد پیش بره...

راستی! زندگی مشترک ما الان دیگه وقت مدرسه رفتنشه ها!

 

نوشته شده در یکشنبه ٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ٩:٠٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

خوب به سلامتی اون هفته سرشار از تعطیلات هم به سر رسید! چرا تعطیلات اینقدر زود می‌گذره! من دلم رو صابون زده بودم که کلی کار عقب مونده انجام بدم! البته کمی تا قسمتی بعضی کارها انجام شد... اما مگه کار تمومی داره؟! دلم می‌خواد زودتر کمی از کارهای خونه‌تکونی رو انجام بدم اما خیلی موفق نبودم! علت اصلی‌ش هم اینه که باید یه کارگر تر و فرز و صد البته تمیزکار پیدا کنم که هنوز موفق نشدم!

اینترنت هم دیگه کولاک شده این روزا! من که رسماً الان یه هفته است به صفحه مدیریت وبلاگم دسترسی ندارم! نه می‌تونم وب بخونم. نه کامنت بذارم و نه حتی اگه شد کامنت‌های وب خودم رو تأیید کنم...

دقت کردین این روزا چقدر همه چی عالی و خوبه! و ما همگی چقدر خوشبختیم! مردم ترس از قحطی برشون داشته و همه جا رو جارو کردن! فروشنده‌های عزیز هم که کاملاً مثل همه چیز این م.ملکت به روز هستن! منتها فقط با نرخ سکه و د.لار! اگه یکی اول سال بهمون می‌گفت نر.خ دلا.ر قراره به این وضعیت برسه بهش می‌خندیدیم! اما الان داریم به چشم می‌بینیم و هیچ‌کاری هم نمی‌تونیم بکنیم! خدایا قراره چه بلایی سرمون بیاد؟! طفلی بخش خصو.صی رسماً داره ورشکست می‌شه. کارمند جماعت کمرش زیر بار هزینه‌ها خم شده و... آخه همه اینا به چه قیمتی؟!

این روزها هم که داره تب شب عید درمی‌گیره! چه شووووووووود این شب عید اونم با این قیمت‌ها! چی بگم؟!

حوصله نوشتن ندارم. اومدم یه کم غر بزنم و بگم هستم! فقط این مدت دسترسی به وبلاگای دوستان نداشتم...

امیدوارم که به زودی خبرهای خوب بهمون برسه! کاری که از دستمون برنمی‌آد، حداقل آرزو که می‌تونیم بکنیم!!!!

نوشته شده در شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak