Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

سلام سلام!

عید همگی مبارک!

انشالله که تعطیلات آخر هفته رو تا اینجا به خوبی گذرونده باشین... من یکی که عاشق تعطیلی ام و از شنبه در انتظار دو روز تعطیلی آخر هفته م... آخه بابا رضایی پیشمونه و من اصلا گذر زمان رو نمیفهمم...

الانم اومدیم مهمونی خونه خاله ی رضایی و من تو فرصتی که عمه جون دینا, دینا رو برده بیرون و پسملی هم خوابه گفتم بیام و یه عرض ادب بکنم و زودی برم!!!

خدا رو شکر ختنه پسملی خیلی خیلی راحت تر از اونی که فکرش رو میکردم انجام شد و الانم در آستانه افتادن حلقه ست و فقط به یه مو بنده! تا فردا دیگه پسرمون کاملا مررررررررررررد میشه میره پی کارش!

دینا هم خدا رو هزار مرتبه شکر خوبه و تقریبا اوضاع براش داره عادی میشه و نسبتا رفتاراش معقول میشه...اون یه مقدار باقیمونده هم دیگه اقتضای سنشه و باید ما با اون کنار بیایم...

دلم خیلی برای دنیای وبلاگ خوانی و وب نویسی تنگه ... تا فرصتی میشه از رو ریدر به دوستان سر میزنم اما نمیتونم براتون کامنت بذارم... اما تقریبا در جریان امور هستم!

سه شنبه شب عروسی پسر خاله م تو شهرستان بود اما ما نرفتیم...الان مامان اینا و همه فامیل اونجا جمع اند و همین باعث شده من با اینکه این روزها همه ش تو خونه م و اگه تهران هم بودن جایی نمیرفتم اما به شدت احساس تنهایی میکنم!

خواهری این روزها به شدت حس تو رو اونور آب درک میکنم... شدم مثل حال هوای تو هفته های اول رفتنت!

خلاصه که از مهمونی امروز به شدت استقبال کردم چون اگه یه روز دیگه تو خونه میموندم افسردگی خونم به شدت بالا میزد!

خوب من دیگه برم که الان دخملی از راه میرسه و میپره رو کامی مَردُم!

بووووووووووووووس به همگی و بازم عید همه مبارک!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٩ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

سلام

دوباره یه فرصتی پیش اومد که بتونم یه سری بیام. البته این در حالیه که دینا داره همینجوری میزنه روی دگمه های کیبورد و هی میگه مامانی پاشو من بشینم کار کنم!

امروز اومدیم خونه مامانم اینا... سر راه هم رفتیم درمانگاه نزدیک خونه شون و تست غربالگری و تیروئید دادیم! سر دینا این تست رو تو خود بیمارستان گرفتن اما سر سو.رنا گفتن که بخشنامه اومده و دیگه این تست توی بیمارستان و مطب انجام نمیدن و باید ببرین توی درمانگاه ها انجام بدین! تا یه درمانگاه پیدا کنیم شد امروز! یعنی 12 روزگی گل پسری!

بچه م رو امروز میخوایم ختنه هم بکنیم! هی نگاش میکنم و هی دلم ریش میشه! ای خدا! اگه خیلی دردش بیاد چی؟ اگه نا آروم بشه چی؟ اگه گریه ش اروم نشه چی؟ همه ش این افکار داره تو سرم چرخ میخوره!

دینا خیلی بهتر از قبل شده. البته دلیل اصلیش شاید تغییر رویه ما متناسب با برخوردای دینا باشه. مثلا بهش اجازه میدیم روی زمین بشینه و سورنا رو روی پاش میذاریم تا براش لالایی بخونه. اما کارهای دیگه رو بهش گفتیم که فقط بزرگترها میتونن انجام بدن. مثل بغل کردن و پوشک کردن و شیر دادن! البته نمیشه ازش چشم برداشت! چون خیلی بی محابا دور و بر سورنا میدوئه و بپر بپر میکنه! تا تو گهواره شه جاش امنه. اما اگه من در حالی که سورنا تو بغلمه رو مبل بشینم وشیرش بدم میدوئه که بیاد پیشم بشینه و ممکنه تو این دویدن و نشستن ضرباتی هم به سورنا اصابت کنه! اینه که تمام وجودم رو کردم چشم و تقریبا بدون اینکه دینا خیلی متوجه این کنترل بشه هوای رفتارهای اونو دارم!

روزهای اول که هی میگفت مامان بیا پیشم و بهش میگفتم بذار شیر داداشی رو بدم الان میآم, حرصی میشد و میگفت پس منم میزنمش! یعنی از قبل اعلام میکرد و من سریع یه جوری حواسش رو پرت میکردم یا در حال شیر دادن میرفتم پیشش! اما چند روز پیش میخواستم جای سورنا رو عوض کنم, دینا هم اومد رو تخت ما کنار من نشست. خیلی رفتارش طبیعی بود! یه دفعه دیدم شترق خوابوند تو گوش سورنا!!!!!!!!! بچه م غش کرد! یه لحظه دلم میخواست دعواش کنم اما خودم رو کنترل کردم:

-          ای واااااای! داداشی دردش اومد! آخی طفلی! داداشی نازی! خواهری حواسش نبود. از قصد که اینکار رو نکرد! اون خیلی دوستت داره... اشتباهی دستش خورد به صورت شما!

سورنا هم همینجوری داشت گریه میکرد. دینا اولش از گریه سورنا یه گارد دفاعی گرفت و بعدش یه کم حالت ندامت به خودش گرفت و بعد دوید رفت تو اتاقش. یکی دوبار هم وقتی اومد کنارم اشاره کردم به صورت سورنا که آخی ببین چقدر جاش درد میکنه... هنوز جاش سُرخه! از اون روز هی دینا یادش که میآد میگه من دستم اشتباهی خورد تو صورت داداشی...!

خلاصه که در مواقعی که یه جورایی میخواد به سورنا گیر بده صبر ایوب میخواد که از کوره در نری و تازه قربون صدقه ش هم بری!

یکی دو رو هم هست که گوشش کاملا به مکالماته! تا میبینه یکی داره قربون صدقه میره سریع نگاه میکنه ببینه طرف صحبت کیه! اگه سورنا باشه سریع یه کاری میخواد بکنه که جلب توجه کنه! منم تا میبینم یکی داره قربون سورنا میره مثل چَتِرباکس شروع میکنم به قربون رفتن و تعریف از دینا! تا سورنا میخوابه مییام کنار دینا و بغلش میکنم!

تنها موردی که هنوز نتونستم کاری براش بکنم کسری خوابمه!! در طول روز که اگه دینا بیدار باشه نمیشه! شبا هم سورنا با اینکه بچه م خیلی آرومه اما اغلب از ساعت 11 تا 1 یا 2 یا گاهی اوقات 3 متناوب هی شیر میخوره و بیداره! خلاصه کل خواب من در 24 ساعت بین 4 تا 5 ساعته! دلم میخواد یه دل سیر بخوابم!

نکته ای که من تو این نزدیک دو هفته کشف کردم اینه که بچه اول و فرایند بچه داری اصلا و ابدا سخت نبوده و تو اون روزهای تولد دینا چون من شرایط امروز رو نداشتم به نظرم سخت میاومده! چون من یادمه که اگه دینا شب بیداری داشت من توی روز توی ساعتهایی که دینا میخوابید منم کنارش میخوابیدم! و به نوعی نکته سختش فقط کندی گذر زمان و تنهایی در طول روز بود! اما الان هم ممکنه شب بیداری داشته باشی اما فرقش اینه که توی روز دیگه خبری از اون خواب و رفع خستگی نیست! تازه باید به یه بچه سرحال و آماده بازی هم سرویس بدی!

باز جای شکرش باقیه که از ساعت 7 تا سه و نیم پرستار دینا هست و به کارهای دینا میرسه. اما این در حالیه که دینا هر 5 دقیقه یه بار منو حاضر غایب میکنه و ازم میخواد بیام ور دلش و جلوی چشمش باشم! حتی گاهی نمیتونم دستشویی برم!

انگار اون دو روز رفتن بیمارستان من بدجوری حس تنها موندن رو تو دلش انداخته که با گذشت 12 روز هنوز این حس ناامنی درش کم نشده!

اما بازم ناشکری نمیکنم. چون میدونم تمام این رفتارها طبیعی یه و زمان میبره تا همه مون به شرایط عادت کنیم و قلق کار دستمون بیاد. همین که ظرف این 12 روز دینا بهتر شده جای شکر داره!

اما جالبه که اخیرا دینا رفتارهایی از خودش بروز میده که قبلا نمیداده! دائم داره میدوئه! داره از روی مبل و در و دیوار بالا میره و کلا کارهای خطرناک میکنه! جوری که هر لحظه خطر در کمینشه!

اینم یه گزارش از این چند روزه ما!

چند تا عکس جدید هم از گل پسری و گل دختری تقدیم به شما دوستان مهربون که این مدت منو حسابی شرمنده خودتون کردین:

دینا در حال نقاشی

دینا با گیره سر (فقط ١٠ دقیقه رو موهاش نگهش داشت!!)

سورنا ١

سورنا٢

سورنا٣

سورنا۴ 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

سلام

در حال حاضر بابا رضا دخملی رو برده پارک و گل پسری هم شیرش رو خورده و خوابه! خیلی دلم میخواست منم برم پیشش بخوابم اما دیدم این تنها فرصتیه که میتونم بیام و یه کم بنویسم!

خوب باید خلاصه بگم تا وقت دارم!

راستش باید بگم که یکی رو روز اول بعد ار ترخیص روزهای خیلی سختی بود! مواجه شدن با واکنش های دینا و فرایند سعی و خطای ما برای گذار از این شرایط واقعا سخت بود! خصوصا برای من! دینا دائم سراغ منو میگرفت و با اینکه دورش هم حسابی شلوغ بود و همه هواش رو داشتن, باز هم فقط میگفت مامان! منم که نمیتونستم با بخیه هام راحت بشین و پاشو کنم و زودی برم سراغش, یا داشتم سورنا رو شیر میدادم و ... خلاصه خیلی خیلی سخت بود!

اما کم کم دستم اومد که نباید برم تو اتاق خودمون و باید دائم جلوی چشم دینا باشم. حتی بیام پیش اون و سورنا رو شیر بدم. به جای اینکه تو اتاق پیش سورنا مواظبش باشم اونو تو اتاق بخوابونم و بیام جلوی دینا باشم. پیش اون دراز بکشم و گوشم به صدای سورنا باشه!

خلاصه که دیروز و امروز خیلی واکنشهای دینا بهتر شده و خودمم تونستم کمی استراحت کنم!

اما به هر حال یه لحظه هم نمیشه از دینا غافل شد. کاملا به چشم یه اسباب بازی به بچه نگاه میکنه! دست بچه رو میکشه, سرش رو با شدت میخواد ناز کنه و یا مانع تکونهای دست و پاش بشه! کافیه بخوای از این کارها منعش کنی, همچین میخواد بچه رو بزنه که حس میکنی قاتل جونی ش رو پیدا کرده!!!

خلاصه که بساطی داریم دیدنی!

اما بازم ناشکری نمیکنم! دیروز که سورنا رو برای چکاب برده بودیم – خدا رو شکر اوکی بود و زردی نداشت- یه خانومی که از شدت خستگی چشماش باز نمیشد بهم گفت که اونم بچه دومشه و اولی پیش دبستانیه و اونقدر بهانه میگیره که خواب رو به چشم مادر حروم کرده. میخواست زار بزنه! من دیدم وضع من خیلی از اون بهتره و واکنشهای دینا خیلی کمتر از یه بچه شش ساله است!

نکته دیگه حساسیت دینا به نشستن من پشت کامپیوتره! تا می ام آن بشم گیر میده که پاشو من بشینم!

اینه که به شدت واسه نت اومدن محدود شدم! میبینین تو رو خدا!!!

خوب دیگه باید برم که تو این فرصت مغتنم هزار تا کار باید بکنم.

از لطف همگی هم بینهایت ممنونم.....

نوشته شده در جمعه ۱٤ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

سلام سلام سلام!

یه دقیقه موفق شدم از دست دینا در برم و بیام پای کامی! یعنی تا میآم تو اتاق پای کامی دینا جلوتر از من پریده روی پای من و میخواد جای من کارام رو انجام بده!

خیلی دوست دارم از واکنشهای دینا و سختی های این روزا براتون بگم اما کو وقت ؟

پس فعلا گزارش تصویری از سورنای جیگر طلا رو داشته باشین تا بعد!

یک

دو

سه

چهار

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

سلاااااااااااااااااااااااااااااام به همگی!

من اومدم! البته فقط اومدم دالی کنم و برم! چون همین یه دقیقه که نشستم پشت کامی کمرم داره دهن باز میکنه!

اومدم بگم که شکر خدا ما خوبیم و امروز ظهر از بیمارستان مرخص شدیم...

ایشالله به زودی بهتون دوباره سر میزنیم.

علی الحساب این چند تا عکس داغ پیشکشی ما به شما دوستان گل و مهربون و با محبت:

یک

دو

سه

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

هوراااااااااااااااااااااااااا بالاخره سورنا به دنیا اومد. هوراهوراساعت ٩ صبح خواهر بزرگه به من که خواهرکوچیکه باشم زنگ زد و گفت که سورنا به دنیا اومد و خدا رو شکر هم مادر هم نی نی سالم هستند. بهشون التماس کردم که برام عکس بفرستند چون اینجا واقعا دستم به هیچ جا بند نیست. نگران

به نیابت از خواهری من این پست رو گذاشتم تا همه دوستان خبردار بشن که : خانواده شمعدانی چهار نفره شد.بغل خیلی خوشحالم که برای سومین بار خاله شدم. حالا در اولین فرصت که عکسها به دستم برسه زودی میام و اینجا میذارم.

مامان عطی خسته نباشی واقعا. سورنای عزیزم تولدت مبارک باشه. قلبماچ

بعدا نوشت: همین الان با مامان عطی صحبت کردم و اطلاعات دقیق رو بهم داد:

سورنا در روز نهم آبان ٨٩ ساعت هشت و بیست دقیقه صبح به دنیا اومد. وزنش ٣.۵ کیلوگرم و قدش ۵٢ سانته. قربونش برم الهیماچ

اینم یه عکس از نی نی خوشگل که همین الان عمه جون توی فیس بوک گذاشت

نوشته شده در یکشنبه ٩ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

بی خوابی زده به سرم!

الان دینا خانوم رو خوابوندم اما دیدم خودم خوابم نمیبره...اومدم یه سر بزنم و بگم که خدا رو شکر همه چیز خوب و اوکیه و فقط یه روز تا وعده دیدار باقیه!

این یه هفته که خونه بودم از شانس گل و بلبل, دینا وابسته تر از قبل شده و هر شب قبل از خواب سین جیم میکنه که فردا آخر هفته است؟ تو فردا میری سرکار یا نه؟ هر روز هم در طول روز داره منو چک میکنه که نزدیکش هستم یا نه؟ همه ش اضطراب داره من غیبم بزنه!

خدا به داد روز یکشنبه برسه!

قراره تا وقت ملاقات پیش پرستارش باشه و بعدش بیاد بیمارستان و تو این مدت هم فکر کنه من بیرون کاری دارم و بر میگردم... وگرنه اصلا تحمل ابنکه بهش بگن من رفتم بیمارستان رو نداره! حس میکنه تنهاش گذاشتم! امروز یه کلام خلاصه ای در مورد بیمارستان و اومدن نی نی بهش گفتم یه هو یه اشک و آهی راه انداخت که فهمیدم باید تا لحظه ملاقات بی خبر بمونه!

اقرار میکنم که این دم آخری دارم استرس میگیرم و دلشوره ای میشم.... همه ش حس میکنم دینا بی قراری می کنه...

ای خدا خودت کمک کن که این یه ذره آخر هم به خوبی کل راه پیش بره...

دوستان از لطف همه تون بی نهایت ممنونم...

ما رو خیلی دعا کنین...

بوووووووووووووس به همگی....

 

نوشته شده در شنبه ۸ آبان ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

سلام سلام!

من اومدم!

خوبم فقط این چند روزه به شدت تو خونه سر شلوغ بودم. خصوصا اینکه وقتی یه کم سرم خلوت میشد باید به کارهای اداره رسیدگی میکردم!!!!!!!!

خدا رو شکر خوبم و همچنان منتظر رسیدن روز موعودم!

هنوز لیبل فارسی به دستم نرسیده! اینه که آپ کردن واسم خیلی سخته!

فقط اومدم که از همه دوستانی که به یادم هستن و اینقدر با محبت برام پیام میذارن تشکر ویزه کنم...

همه تون رو میبوسم... فقط سه روز دیگه مونده... خیلی برامون دعا کنین...

بوووووووووووووووووووووس به همگی....

نوشته شده در چهارشنبه ٥ آبان ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak