Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

با اجازه‌تون من دیروز رو به خودم مرخصی دادم و موندم خونه و تا شب استراحت کردم!

راستش روز قبلش احساس فشار شدیدی تو ناحیه لگن می‌کردم. حس میکردم الانه که نی‌نی به دنیا بیاد. پسملی اونقدر خودش رو اون تو سفت می‌کرد که به این موضوع دامن زده بود. راستش خیلی ترسیدم. آخه هنوز بیشتر از 40 روز به تاریخ زایمان مونده! زنگ زدم که رضایی هم زود بیاد خونه و مراقب دینا باشه. یه زنگ هم به دکترم زدم و موضوع رو گفتم. گفت کاملاً استراحت کن. یه بالش هم زیر با.سن‌ت بذار و اگه دیدی بهتر نشدی فردا بیا مطب تا ببینمت.

هزار تا فکر و خیال ریخته بود تو سرم. خاک عالم! اگه بچه به دنیا بیاد چی؟ هنوز خیلی خیلی زوده... اما هی سعی می‌کردم حواس‌م رو پرت کنم.

خلاصه! همه دیروز رو خوابیده بودم و هیچ فعالیتی نکردم. دیگه عصر که یه کم پا شدم و راه رفتم دیدم خدا رو شکر خیلی خیلی بهترم. الانم در خدمت شمام!

خوب در مورد قرار وبلاگی بگم که قرار روی پنجشنبه ساعت 5 بوستان فیکس شده. امیدوارم که هر کی دوست داره بتونه بیاد. ببینین من چه بچه پروئی‌ام که با این اوضاع و احوال می‌خوام که حتماً سر قرار بیام! دیگه شماها بی‌انصافی نکنین و سعی کنین به قرار برسین دیگه!

صحرا جون تو وبلاگ‌ش یه بازی انجام داده که ازش خوشم اومد و گفتم بذار منم تو این بازی شرکت کنم:  

1-        دلیل انتخاب اسم وبلاگ؟

توی پست اول‌م به نوعی دلیل انتخاب اسم وبلاگ‌م رو توضیح دادم:

«راستش ورود من به دنیای مجازی آخرین راه حلی بود که به نظرم رسید. راه حلی برای درمان پرحرفی‌های من!

خوب یا بد نمی‌دونم. آخه من عادت دارم همه اتفاقاتی که در طول روز برام می‌افته (از سیر تا پیاز!) رو برای اطرافیانم (به خصوص دوستای نزدیک) تعریف می‌کنم.اونم با چه آب و تابی! تازه باید وقتی من دارم تعریف می‌کنم طرف مقابلم با دقت گوش بده و عکس‌العمل مناسب از خودش نشون بده!! وگرنه کلی سرخورده می‌شم

طفلکی دوستام روشون نمی‌شه بهم بگن که " اه بابا سرمونو خوردی بس که حرف زدی"

این بود که به فکر افتادم که با این وبلاگ و نوشتن حرفام توی اون، کمی از بار مزاحمتام کم کنم!! اونقدر همه چیز رو می‌نویسم تا کاملاً تخلیه بشم و یه نفس راحت بکشم

البته خودمونیما، من که می‌دونم دوستام از اینکه من داستانای روزمرگی‌های زندگی رو اونقدر با آب و تاب براشون تعریف می‌کنم کلی هم سرگرم می‌شند و بعد از این حتماً کلی حوصلشون سر می‌ره ولی خوب این هم به امتحانش می‌ارزه.

 البته یه احتمال دیگه هم وجود داره . اینکه من هم اینجا بنویسم و هم دوباره همچنان سر اونا رو بخورم !! دیگه واویلا....چه شود .خداییش چونه رو حال می‌کنین!!!»»

 

البته این دلیل و این حکایت مال حدود 6 سال پیشه. الان دیگه اصلاً اینجوری نیستم. یعنی خیلی اهل پرحرفی واسه دوستان‌م نیستم. در واقع اینجا می‌نویسم تا انگار با کسی درد دل کرده باشم و علاوه بر اون جایی باشه برای ثبت خاطرات زندگی‌م! اما هچنان اسم وبم رو دوست دارم.

2-       دلیل انتخاب اسم مستعار؟

اسم‌م مستعار نیست. اسم خودمه. که البته الان از اینکه از روز اول با اسم واقعی خودم و همسرم و دخترم اینجا نوشتم یه جورایی پشیمون‌م. چون به راحتی قابل شناسایی و ردگیری هستم! از اونجایی که اینجا من اغلب روزمره‌های زندگی‌م رو می‌نویسم خوب از اینکه به راحتی هم شناسایی بشم خیلی حس خوشایندی ندارم. فقط نمی‌دونم شش سال پیش این عقل ناقص من چرا به این موضوع اصلاً توجه نکرده بود؟!!!!

3-        پنج وبلاگی که می‌خونم؟

خوب راستش از وقتی به قول خانوم خانوما تیکنولوجی پیشرفت کرده و من از وجود پدیده‌ای به نام گوگل ریدر خبردار شدم، هر روز اول از همه به اون سر می‌زنم و با توجه به اینکه صبح قبل از شروع رسمی کار تو اداره توی اداره هستم تقریباً همه وب‌های آپ شده دوستان رو می‌خونم. البته باید بگم که اغلب تو خوندن همین وب‌های آپ شده اولویت‌م خوندن این وبلاگ هاست:

یه عاشقانه‌ی آرام : وبلاگ خواهریم که یه زمانی یه روح تو دو بدن بودیم و به جبر زندگی و روزگار الان یه کم از هم دوریم...

افسانه من: دوستی که ندیده؛ خودش و نوع اندیشه و تفکراتش (آنچه که از نوشته‌هاش برمی‌آد) برام خیلی دلچسبه. از صمیم قلب دعا می‌کنم خدا حاجتش رو برآورده کنه و به همه آرزوهای ریز و درشتش برسه...

یادداشت‌های صحرا: که فراز و نشیب‌های زندگی‌ش رو صادقانه روایت می‌کنه... راستش کشش اصلی وبش برای من، وجود همین صداقت و ساده بودن‌شه.  البته باید بگم که یه جورایی دلم واسه عروسای آینده‌ش می‌سوزه... فکر کنم از اون مادر شوهراست! ضمناً یه کم هم بدقوله!

«ناگفته‌های من و تو» و «هدیه ناب خدا»: یکی از دوستان مجازی که الان برای هم دوستان واقعی هم هستیم. دوست نازنینی که به خاطر اشتباه یه دکتر بی مسئولیت الان چند ماهیه که روزهای سخت بیماری رو پشت سر گذاشته و خدا رو هزاران بار شکر که به روزهای سلامتی نزدیک‌ و نزدیک‌تر می‌شه.

زیر گند کبود... یکی بود یکی نبود: یه خانوم خانومای شیطون. نکته‌ای که تو نگاه اول از دیدن این دوست مجازی تو ذهنم شکل گرفت شیطنت و نگاه خاص‌ش بود. روحیه‌ش رو دوست دارم. با اینکه خیلی پرکار و فعاله و گاهی هم با مشکلات زندگی درگیره اما لبخند رو همیشه رو لباش می‌بینی...

خوب من کلی وب دیگه رو هم می‌خونم  (لینک‌های کنار وبلاگ) که تو این 5 تا جا نشد. مثل مرحوم پرسه (مدتیه صاحبش درش رو تخته کرده و من اون یکی وبش رو که بخش نظراتش غیر فعاله رو هم می‌خونم اما همچنان منتظرم وبش رو دوباره احیا کنه، ضمناً خیلی هم دختر گلی‌یه. اونقدر دوست دارم یه روز بشه با اهل و عیال هوار شیم خونه‌شون! اما کی خدا می‌دونه!!!!) آرتین مسافر کوچولوی ما (عاشق نظرات و توصیه‌های تخصصی‌ش هستم) ، یک دالیا یک زندگی، دخترم سارا، یادداشت‌های نهال (دخترش امسال دانشگاه قبول شد و یه وبلاگستان رو از چشم انتظاری درآورد)، هوای تازه (که خیلی دوستش دارم . هم خودش و هم دخمل ناز و شیرینش‌ رو)، آسمان آبی (چون داستان‌های قشنگ و اغلب عشقولانه‌ای رو روایت می‌کنه )، خاطرات با هم بودنمان (خیلی دوست با محبت و خونگرمیه... ضمناً خیلی هم ناز و خوشگله. اینو گفتم تا یادآوری کرده باشم که من همچنان هیز ممد تشریف دارم!!!) من از این دنیا چی می‌خوام، قصه‌های زن و زندگی (عاشق روایت‌هاش از اتفاقا و خاطرات زندگی‌ش هستم...قلمش بی نظیره) ، عدسک، شکوفه بهار نارنج، شیرین و زندگی، پوپک، دختری در مزرعه، بانوی مهر، آقا گلی و خانوم گلی (زندگی رمانتیک و عشقولانه‌شون رو دوست دارم) ، بیا دنیا بسازیم، ققنوس (می‌میرم واسه چشمای ناز پسمل خوشگلش)، لیدی جین، من و نی‌نی گولی (دوستی که یه بار بیشتر ندیدمش ولی حس می‌کنم یه عمره که می‌شناسمش)، یادداشت‌های قایمکی من (من کشته مرده رفت و آمدش بین تهران و تبریزم! همچنین اون پسمل نازش که دقیقا با دینا همسنه!)...  ای بابا ماشالله این فهرست تمومی نداره ... اگه کسی جاموند شرمنده اخلاق ورزشی‌شم!

4-       پستی که همۀ عقایدم رو توش نوشتم؟

خوب راستش تا جایی که ممکنه سعی می‌کنم عقایدم رو تو پستام ننویسم. آخه آدمای بی‌جنبه زیادن و من یکی دوبار چوب نوشتن همون چند تا مطلب کوتاه رو هم خوردم. اینه که دیگه در این خصوص کلاً بی‌خیال شدم!

5-       مشکلی که با کمک بچه های وب حل شد؟

یه چند باری از دوستان وبلاگی نظر و مشورت خواستم . با اینکه اینجا ماکزیمم روزی 200-300 تا بازدید بیشتر نداره ولی انصافا کمک‌های خوبی دریافت کردم. مثل درخواست برای شماره مشاور خوب، مدل لباس مجلسی بار.داری (عروسی خواهر کوچیکه دینا رو باردار بودم!)، سوالات پزشکی، مشاوره در مورد رفتارهای دینا و ...

6-        دعوت؟

منم مثل اکثر دوستان از هر کی که از این بازی خوشش اومده دعوت می‌کنم که این بازی رو انجام بده.

نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

خوب جونم براتون بگه که این صحرا خانوم رفیق نیمه راه از آب دراومد و نیومده جا زد!

اما خیال کرده! ما بدون اون هم قرار رو حفظ می‌کنیم و صد البته اجرائی...

قرار اولیه پنجشنبه ساعت 3 بعد از ظهر توی بوستان بوده. البته اگه ساعتش مثلاً یه کم دیر تر میشد بهتر بود. مثلاً 5 بعد از ظهر. اما اگه همه با این ساعت و مکان موافقن که اوکی...

فقط من نمیدونم چه جوری به همه کسایی که با صحرا هماهنگ کرده بودن خبر بدم؟!

الان میرم باز تو وب صحرا و ازش میخوام اونجا هم اطلاع رسانی کنه. حالا هر کی اوکیه همین جا به منم خبر بده پلیز...

ایشالله می‌‌بینیم‌تون. افسانه جون که اصل کاریه (یعنی اساساً فلسفه این قرار با اومدن اون به ایران شکل گرفت!) اوکی رو داده.

بعدن نوشت: ساعت قرار ساعت 5 فیکس شد و محل قرار توی بوستان هم به پیشنهاد نورث عزیز، بالای پله برقی ( از در اصلی بیان تو همون روبرو هستش).

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

عمل بابا خدا رو شکر خیلی خوب انجام شد... دکتر به مامان گفته بودم خیلی بهتر از اونی بود که فکر می‌کردم و به اون ترسناکی که بهتون گفتم نبود. آخه قبلش به مامان اینا گفته بود چون توده چربی بغل گوش و رگ اعصاب گردنه این احتمال هم وجود داره که حین عمل اعصاب آسیب ببینه و خدای نکرده باعث بشه دهن کج بشه!!!!!!!! اما خدا رو شکر کاری به رشته اعصاب مصاب نداشته!

دیروز ساعت 2 من و رضایی رفتیم بیمارستان تا من بتونم تا زمان حضور پرستار برگردم خونه ...

اما کلی از دست ژانگولربازی‌های بابا حرص خوردم. فکر کن تازه یه ساعته از ریکاوری اومده تو بخش، پا شده که بره دستشوئی نه می‌ذاشت کسی دست‌ش رو بگیره و نه خودش احتیاط لازم رو می‌کرد. یکی دوباری داشت تلو تلو می‌خورد که تا رضا می‌اومد بره نزدیکش با دست اشاره می‌کرد که ولم کنین! تازه داشته باشین که شروع کرده به طول و عرض اتاق رو طی کردن! هی می‌گیم بابای من دستشویی اینوره اما ول کن نبود! اولش فکر کردم هنوز اثر بیهوشی رو داره و متوجه حرف ما نیست! اما بعدش دیدیم نه خیر! هوس کرده راهپیمایی کنه! من که داشتم سکته می‌کردم! از اتاق اومدم بیرون و سعی کردم این صحنه‌ها رو نبینم! چون بدجوری استرس گرفته بودم. خلاصه وقتی به زور از توی راهرو آوردنش تو اتاق دیدم ای بابا! باند کنار صورتش پر خون شده! خوب بابا جان من! آخه وقتی دکتر می‌گه فقط از جات پا شو برای دستشویی یعنی فقط یه راست برو دستشویی و برگرد تو تختت! نه اینکه به هوای دستشویی همه بیمارستان رو رژه بری! بابای من یه اخلاق خاصی داره و اون اینه که فکر می‌کنه اگه تو شرایطی که کمک نیاز داره اعلام بی‌نیازی کنه بهش کاپ قهرمانی رو اهدا می‌کنن!

خلاصه! بعد از این مراسم حرص خورون اومدم خونه! بچه‌م دینا هم تا شب اونقدر با هام همکاری کرد که نگو... اولش که یه کم کنارش دراز کشیدم و تا اون سی‌دی مورد علاقه‌ش رو ببینه منم یه چرت نیم ساعته زدم. البته با یه بالش گنده روی شکم‌م برای جلوگیری از خطرات بپر بپر دینا!

این روزا آی نفس کم می‌آرم! آی به هن هن می‌افتم که بیا و ببین! یعنی دیروز رسماً تا برسم تو اتاقی که بابا توش خوابیده بود من چهارصد بار نشستم! دکترم می‌گه به خاطر شل و نازک بودن عضلات شکم‌مه. می‌گه شکم‌ت جون نداره بچه‌ رو محکم نگه داره. اینه که شکم‌ت سنگینی می‌کنه و این فشار به ریه و قلب‌ت منتقل می‌شه و تو حس می‌کنی نفس‌ت داره به شماره می‌افته. خیلی تأکید می‌کنه که شکم‌م رو ببندم...

راستی یه خبر! آخر این هفته (پنجشنبه عصر) به احتمال زیاد یه قرار با بچه‌های وبلاگی داریم.... یوهوووووووووووو. یه قرار با افسانه جون که من خیلی خیلی دوست دارم ببینمش... با صحرا جون و جوجه‌هاش و .... امیدوارم که بتونم برم...

پ.ن: الان این صحرای بی‌معرفت اس ام اس داد که به جای تهران می‌خواد بره شمال حال و هول! خداییش جدیداً خیلی بدقول شده ها! هی قرار می‌ذاره و هی بهم می‌زنه! مگه نبینمش!

نوشته شده در دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

این روزا یه کم کارا قاطی پاتی شده...

از یه طرف رفتن خواهری...

از یه طرف عمل بابا (بابا یه توده روی صورتش کنار گوشش دراومده بود که خوشبختانه فقط یه توده چربی بوده)

از یه طرف بیمارستان خوابیدن مادر پرستار دینا...

از یه طرف به هم ریختن وضعیت معده خودم و بی‌حسی و کرختی دست و پاهام...

از یه طرف سر شلوغ شدن تو اداره و برگزاری چند تا جلسه خیلی مهم کاری تو این روزها...

از یه طرف .....

خداییش دارین این مشکلات ما چند تا طرف پیدا کرده!

خلاصه که بساطی دارم این یکی دو روزه... اما در کل باید بگم اوضاع خیلی هم بد نیست!

خدا رو شکر خواهری دیشب راحت رسیده  خونه‌شون...

امروز بابا رو عمل کردن و الان تو ریکاوریه... عمل به دلیل قرار گرفتن توده چربی نزدیک گوش و گردن یه کم سنگین بوده اما خدا رو شکر عمل خوبی بوده...

مادر پرستار دینا دیروز از بیمارستان مرخص شده و الان حالش خوبه...

جلسات توی اداره خیلی خوب برگزار شد و فقط مونده یه جلسه خیلی مهم ساعت 10 فردا صبح که البته من دیگه اونو نمی‌رم و فقط نتیجه کار من قراره اونجا ارائه بشه (مدیرمون ارائه می‌کنه)

امروز بعد از ظهر باید برم ملاقاتی...

از الان فکرم مشغوله که دینا رو چیکار کنم؟ ببرمش؟ نبرمش؟ برم خونه بعد برم ملاقاتی... که نمی‌شه! آخه وقت ملاقات تموم می‌شه! از اداره برم ملاقاتی... پس دینا رو چه کنم؟! خلاصه که الان فکرم ...وز پیچ شده حسابی! (گلاب به روتون!)

نوشته شده در یکشنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

امروز خواهری داره بر می‌گرده!

مثل برق گذشت! البته خیلی هم نبود! همه‌ش 15-16 روز! ولی به نظر من خیلی خیلی کمتر بود!

اما ته دلم باید بگم که خوشحالم!

چرا؟ چون حس می‌کنم خواهری یه جورایی با اونجا ارتباط برقرار کرده و حتی حس کردم که دلش می‌خواد زودتر برگرده سر خونه و زندگی‌ش! خوب شاید این برای ما سخت باشه اما برای خودش خیلی خیلی خوبه!

اینجوری راحت‌تر می‌تونه از اینجا دل بکنه و دل به اونجا بده تا روزهای زندگی براش سخت و کش‌دار و کسالت‌آور و با حس غربت نگذره... به نظرم این موفقیت بزرگی براش محسوب می‌شه!

من امروز وقت دکتر دارم و موقع رفتن‌شون به فرودگاه نمی‌تونستم باهاشون برم. این بود که دیشب رفتیم خونه مامانم اینا تا ازشون خداحافظی کنیم. راستش حس‌م خیلی خیلی بهتر از دفعه پیش بود. البته دفعه پیش هم روز رفتن‌شون ما ایران نبودیم. اما موقع خداحافظی خیلی خیلی حال بدی داشتم. اما خدا رو شکر دیشب خیلی خوب بودم... انگار منم دارم کم‌کم با واقعیت کنار می‌آم!

بهشون گفتم خیلی جدی باهاتون خداحافظی نمی‌کنم چون می‌دونم در اولین فرصتی که پیدا کنین دوباره یه سر پیش‌مون می‌آین!

راستش همینکه حس می‌کنم به لحاظ مسافتی خیلی هم از هم دور نیستم و با هواپیما حدود دو ساعت و نیم با هم فاصله داریم بهم دلگرمی می‌ده! بهشون گفتم مطمئن باشین نی‌نی‌مون که یه کم از آب و گل دربیاد تند تند می‌آیم پیشتون! از الان به فکر چادر باشین چون ما دیگه عیالواریم و همگی تو خونه‌تون جا نمی‌شیم!!!!!!

فکر نکنم خواهری بتونه سر تولد سورنا (یه ماه و نیم دیگه) بیاد پیشمون. اما من بهش گفتم اگه تو نی‌نی‌دار بشی من با اهل و عیال می‌آم اونجا!!!!

امروز هوارتا کار دارم و کلی هم حرف دارم اما دیگه باید برم....

پس تا بعد!

نوشته شده در شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

چقدر لذت داره وقتی به دختر یا پسرت نگاه می‌کنی، جهش‌های رشد فکری و عقلی‌ش اینقدر برات ملموسه...

نشانه‌های منطقی شدن، صبور شدن، بزرگ شدن رو درش به وضوح می‌بینی...

وقتی کم‌کم لجبازی‌های کودکانه جای خودشون رو به اظهار نظرهای درست و عاقلانه می‌ده...

وقتی برای انجام بعضی از کارها ازت اجازه می‌گیره... وقتی با اون لحن زیبا و دوست داشتنی در گوش‌ت زمزمه می‌کنه که: مامان! دوستت دارم!

ای خدا! چشیدن این لذت رو به همه زنان مشتاق عطا کن! که به نظرم با هیچ لذتی تو دنیا برابری نمی‌کنه....آمین!

دیروز اونقدر رفتارهای دینا برام زیباتر از هر روز بود که تا آخر شب مست کارها و حرفا و حرکات‌ش بودم...

شاید به نظر شما غلو بیاد اما خودم دلم می‌خواد اینجا لحظه لحظه‌ش رو ثبت کنم... ببخشین اگه اینقدر قربون دست و پای بلوری بچه سوسک‌م می‌رم!

دیشب قرار بود بریم خونه مامان رضا. قبلش داتیم تو لب‌تاپ یه سری عکس رو با هم نگاه می‌کردیم. چشم‌ش که به یکی از عکساش افتاد گفت:

-          مامانی! من چقدر تو این عکس خوش تیپم! پس چرا دیگه این لباس رو تنم نمی‌کنی؟!

-          الهی قربون اون خوش تیپی‌ت برم من! باشه عسلی. امشب همین لباس رو تنت می‌کنم!

-          آخ جوووووووووون! چه تیپی بزنم من امشب!

-          دینا می‌یام می‌خورمت ها!

بابا رضایی جایی کار داشت و ما مجبور شدیم با آژانس بریم. توی آژانس چنان حرف می‌زد که راننده کف کرده بود که این سرتق مگه چند سالشه! از قضا راننده هم یه نوه همسن دینا داشت و سعی داشت در این خصوص مکالمه‌ای با دینا داشته باشه:

-          اسم شما چیه خانوم خوشگله؟!

-          دینا!

-          به‌به! چه اسم قشنگی! منم یه نوه همسن شما دارم که اسم‌ش آیداست!

-          خوب مگه چیه؟! منم یه داداش دارم که اسمش سو.رناست و الان تو شکم مامانمه! (بعد هم همچین با افتخار دستش رو گذاشت رو شکم من و حس فخرفروشی بهش دست داد که بیا و ببین!)

-          به‌به! مبارکه! آقا سو.رنا! چه اسم قشنگی... یه اسم اصیل ایرانی... (بعد هم کلی درخصوص پیشینه این سردار ایرانی برامون سخنرانی کرد. انصافا اطلاعات تاریخی کامل و جامعی داشت!)

-          می‌گم دینا خانوم! شما با من می‌این بریم پیش نوه‌ی من آیدا!؟

-          نه خیرم! شما غریبه‌این! من با شما جایی نمی‌آم! من فقط با مامانم می‌رم خونه مادر بزرگم!

-          پس آیدا چی؟!

-          خوب آیدا به من چیکار داره؟! بره خونه مامان بزرگ خودش! تازه نی‌نی ما پسره! (فکر کن! اون وسط چه ربطی داشت که دخملی ما دوباره پز داداش‌ش رو بده من نفهمیدم والا!)

-          خوب خوش به حال داداش‌ت که همچین خواهری داره! حالا کادو می‌خوای بهش چی بدی؟!

-          از چیزهای خودم می‌دم!

-          یعنی نمی‌خوای یه چیز جدید براش بخری؟!

-          خوب چیزهای خودم همه‌‌ش جدیده! همه اونا رو بهش می‌دم!

-          باریکلا! چه خواهر خوبی...

-          تازه نی‌نی مون به دینا بیاد قراره شیر بخوره فقط! اونم شیر مامانم! (خاک وچوک! این دخمله چه بی‌رودربایستی شده با این آقا آژانسیه!)

-          خوب این خیلی خوبه! راستی دینا خانوم شما دوست داری بری مدرسه؟!

-          نه! من خودم همه چیز رو بلدم! دیگه لازم نیست برم مدرسه!

-          حالا وقتش‌ که بشه خیلی هم دوست خواهی داشت!

-          خوب شما آیداتون رو بفرستین بره مدرسه! به من چیکار دارین! (وروجک!!!!!!!!!!!!)

-          باشه! چشم! شما الان مهد می‌رین؟!

-          نه! من تو خونه مربی دارم. دیگه مهد لازم ندارم! ای بابام هی!

-          (از لحن دینا خنده‌ش گرفته بود حسابی!) چه خوب!

خلاصه! دینا خانوم ما تا خود خونه مامان رضا بالای منبر بود و هر سوال آقای راننده رو با یه حس فخر فروشی جواب می‌داد که حسابی شنیدنی بود!

آقای راننده کلی هم در مورد اینکه آیا معانی اسم دینا رو می‌دونم یا نه برام داد سخن داد. برام جالب بود که علاوه بر معانی که خودم می‌دونستم یه معنی دیگه رو هم می‌دونست که گفت اساساً معنای این اسم اینه و باقی معانی رده دوم اون هستن:

در متون پهلوی دینا به معنای یافته شده، گنج پنهان یافته شده، چیزی که از چشم‌ها پنهان بوده و یافته شده.... و یه اسم فارسی است.

معانی که خودم پیدا کرده بودم: داور، داوری، انتقام یافته، نام خواهر حضرت یوسف

شب هم خونه مامان بزرگ‌ش اونقدر خانومانه بازی کرد و موقع خداحافظی اونقدر قشنگ راضی شد که بریم خونه که من رو مسحور خودش کرده بود...

الهی من فدای اون قد و بالات بشم من عزیز دل! تو چه یه دفعه اینقدر بزرگ و خانوم شدی نازنین مادر!

خدایا! این عسل طلای ما رو در پناه خودت حفظ کن... خودت در امان‌ش بدار...

آمین!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٤ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

ای بابا!

 این پرشین هم از وقتی فکر واگذار شدن به سرش زده انگار کلاً همه چیز رو واگذار کرده ها! یعنی چی که اینقدر ما رو سرکار میذاره!

حالا هم که نه می‌شه کامنت گذاشت و نه پست‌های خصوصی رو خوند!

این پست رو فقط جهت تست دارم می‌ذارم...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

دیروز با یکی از دوستان تلفنی صحبت می‌کردم... از شیطنت‌های دینا براش می‌گفتم. دوستم پرسید:

-          تو با این وروجک چطوری می‌رسی در طول روز استراحت کنی! اصلاً بعد از ظهرها می‌تونی بخوابی؟!

-          من؟!!!!!! خواب؟!!!! بعد از ظهر؟!!!!!!!! عمراً! مگه آخر هفته باشه و دینا هم همزمان با من خوابش ببره! وگرنه در طول هفته من که از سرکار می‌رسم دینا تازه از خواب پا شده و سرحال و غبراق آماده بازیه! عوضش بابا رضا هر روز بعد از ظهر یه دو ساعتی می‌خوابه!

-          !!!!!!!!! خوب رضا با دینا بازی کنه! تو یه کم بخواب!

-          !!!!!!!!!!!!! ای بابا! هنوز 5 دقیقه نشده جیغ دینا می‌ره هوا که من می‌خوام با مامانم بازی کنم! و رضا هم از خدا خواسته می‌گه دینا منو نمی‌خواد! تو رو می‌خواد!

-          خوب تقصیر خودته! باید به روی خودت نیاری و از اتاق بیرون نیای!

-          مگه می‌شه! بچه به پهنای آسمون اشک می‌ریزه! آخه این چه خوابیه! از زهر هم بدتره که!

-          برو بابا! عادتش دادی اینجوری دیگه! تا یه اِهن گفته پریدی رفتی پیش‌ش! خوب معلومه تو رو ترجیح می‌ده!

-          یعنی نباید می‌رفتم! اون طفلی که گناه نداشته مادرش کارمند شده و خسته است! به اقتضای بچگی‌ش دلش بازی می‌خواد!

-          من روش تو رو قبول ندارم!

-          خوب نظرات مختلفه! قبول دارم که این وابستگی خوب نیست. اما دلیلش رو رفتار خودم نمی‌دونم! رضا هم باید مشارکت سازنده‌تری که می‌داشت که متاسفانه تا حالا نداشته! اما این دلیل نمی‌شه منم بچه رو محروم کنم!

این روزا اونقدر تغییرات خوب در دینا می‌بینم که هر کدومش کل خستگی روزانه‌م رو از تنم بیرون می‌کنه. هر روز که می‌گذره بیشتر به درست بودنِ فلسفه‌ی تحمل درخصوص رفتارهای نابهنجار بچه‌ها پی می‌برم. اینجا می‌نویسم‌شون تا هم برای خودم یادگار بمونه و هم شاید به درد مادرهایی با مشکل مشابه من بخوره:

1-      دینا تقریباً از اواخر یه سال و نیمگی شروع کرده بود به کندن پوست کنار ناخن‌هاش! جوری که گاهی اونقدر این پوست رو می‌کند که از سوزش‌ش به گریه می‌افتاد! خیلی خیلی حس بدی از این کارش بهم دست می‌داد و سعی می‌کردم فقط با پرت کردن حواس‌ش موضوع رو رفع و رجوع کنم. اما یه مدت خیلی شدت پیدا کرد و حتی با اینکه ما تذکری در این خصوص بهش نداده بودیم می‌رفت یه جا قایم می‌شد و این کار رو مثلاً یواشکی ما می‌کرد. تقریباً سابقه انجام اینکارش داشت به یه سال می‌رسید که دیدم کمی از شدت اینکارش کم کرده و به ناخن جویدن رو آورده! واااااااااااای که چقدر از این کار متنفر بودم اما بازم همون رویه به رو نیاوردن و پرت کردن حواس و راه انداختن یه بازی شلوغ رو پیش گرفتم. اما کم نمی‌شد. جوری که تقریباً می‌تونم بگم یه سه چهار ماهی اصلاً دیگه نیازی به ناخن گرفتن نداشت! هر وقت ناخن‌هاش رو نگاه می‌کردم می‌دیدم از ته ته جویده شده! خدا می‌دونه که چه غوغایی تو دلم به پا می‌شد اما بازم سعی کردم اصلاً به روش نیارم که اون همچین کاری می‌کنه. البته ناخن جویدن‌ش باعث شده بود که کندن پوست کنار ناخن‌هاش خیلی کمتر بشه! یعنی اون عادت رو با یه عادت بد دیگه جایگزین کرده بود! خوب باز جای شکرش باقی بود که دیگه سوزش انگشت نداشت! اما به شدت از انتقال بیماری از طریق جویدن ناخن می‌ترسیدم. سعی می‌کردم تا جایی که می‌شه دستاش آلوده نمونه. تا اینکه هفته پیش دیدم که ناخن انگشتاش بلند شده!!!!!!!!!!!!!!! وای خدای من! چی می‌بینم! یعنی دینا حدود یه هفته است که ناخن نجویده! اونقدر ذوق کردم که نگو! زودی رفتم ناخنگیر آوردم و با شوخی و بازی ناخن‌هاش رو گرفتم.

دیشب هم این خبر مسرت بخش رو به بابا رضایی اعلام کردم ... راستی که اگه تو این پروسه نسبتاً طولانی تحمل نکرده بودم و کار دینایی رو به روش آورده بودم مطمئناً نه تنها ترک‌ش نمی‌کرد بلکه شاید در خفا خیلی بیشتر و عصبی‌تر به این کار می‌پرداخت! اونقدر از این اتفاق ذوق دارم که دلم می‌خواد به همه بگم!

 

2-      دینا علاقه چندانی به مسواک زدن نشون نمی‌داد! منم همه‌ش تو دلم خودم رو شماتت می‌کردم که ای مادر غافل! باید زودتر اینکار رو شروع می‌کردی و حالا هم دیگه شاید خیلی دیر باشه! اما در عین حال هیچ شبی مجبورش نکردم که الا و للا باید مسواک بزنی! ازش می‌پرسیدم دینا بریم مسواک بزنیم؟ اگه می‌گفت نه، خودم مسواک‌م رو می‌زدم و کلی هم در مورد از بین رفتن هپلی‌ها در این خصوص حرف می‌زدم! تا اینکه دینا به این داستان علاقمند شد و پروسه جای هپلی‌ها حرف بزن تو خونه‌مون شکل گرفت! حالا هرشب با علاقه تمام می‌ره مسواک می‌زنه و بعدش می‌ره که بخوابه!

 

3-      دینا در اکثر مواقع وقت خداحافظی از خونه مامان بزرگاش بهونه می‌گرفت که نننننننننه! نریم! شب بمونیم! و ... یه بار بهش قول دادم که اگه آخر هفته بشه ما یه شب می‌آیم و اینجا می‌خوابیم و آخر همون هفته اینکار رو کردیم و از قبل‌ش هم هی بهش مژده دادم که به خاطر قولی که بهت داده بودم امشب می‌خوایم بریم خونه مامان بزرگ بخوابیم. اونقدر ذوق کرد که نگو! از اون شب به بعد چنان حس اعتمادی از حرف و قول ما درش شکل گرفته که به محض اینکه می‌گیم امشب نمی‌شه اما حتماً یه شب دیگه می‌آیم سریع قبول می‌کنه و با خوشحالی خداحافظی می‌کنه و می‌ریم خونه! این امر باعث شده که خیلی روی قول‌هایی که بهش می‌دیم دقت کنیم که مبادا بدقولی صورت بگیره!

 

نتیجه اخلاقی از پرحرفی‌های بنده:

1-      در برخورد با رفتارها و عادات بد کودکان تحمل و عدم اشاره مستقیم و پرت کردن حواس بهترین راهکاره!

2-      اگه کودک به انجام کاری علاقه نشون نمی‌ده روش اصرار نکنیم چون ممکنه اساساً از اون کار زده بشه. در عوض دنبال راهکارهای تشویقی برای انجام اون باشیم!

3-      کاری کنیم که بچه‌ها به حرفامون اعتماد پیدا کنن! یعنی اگه قولی دادیم حتماً بهش عمل کنیم. یا قولی بهشون بدیم که بتونیم انجامش بدیم!

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

روزه‌دارهای عزیز! جمیعاً خسته نباشین! طاعات و عبادات‌تون قبول و عیدتون مبارک...

سه روز تعطیلی هم به همین سادگی تموم شد و رفت! اما خداییش خیلی چسبید ها! امروز هر کی رو می‌دیدم حسابی شارژ و سرحال بود!

ما هم این سه روز رو به مهمونی و مهمون داری و عروسی گذروندیم!

دیشب عروسی یکی از دوستان زمان بچگی‌م بود (یه دوست تو همسایگی که هم مدرسه‌ای هم با هم بودیم!) تقریباً تو عروسی تنها بودم اما خیلی خوش گذشت! خصوصاً اینکه دینا چنان رفتار خانومانه‌ای از خودش نشون داد که من کف‌م بریده بود! اولاً که خیلی خوشگل از اول تا آخر رو صندلی نشست و محو تماشای هنرنمایی خانوما و بیشتر از همه رقص نور سالن شده بود! جوری که رقص نور که قطع می‌شد دائم درِ گوش‌م می‌گفت پس کی دوباره رقص نور می‌ذارن! حالا این درحالیه که وقتی حدود یه سال و خورده‌ایش بود و یه عروسی رفتیم و توی سالن رقص نور بود کلی ترسید و گریه کرد که مجبور شدم از سالن ببرمش بیرون!!!!

عروسی خوبی بود! هم راحت حاضر شدیم و هم راحت رسیدیم (مسیرش خیلی نزدیک بود) هم زود تموم شد (10 و ربع خونه بودیم!)... حتماً برای شما هم پیش اومده که کلی درگیر فیسان پیسان عروسی می‌شین و با کلی عجله و در نهایت تأخیر می‌رسین و بچه هم اونجا کلی رو اعصاب‌تون می‌ره (یا صدای سالن اذیت‌ش میکنه یا حوصله‌ش سر می‌ره یا با بچه‌های دیگه نمی‌سازه یا جیش داره و ....) موقع صرف غذا هم با وجود بچه و ازدحام جمعیت موفق به خوردن غذای مورد نظر و مناسب نمی‌شین و در نهایت و با خستگی و حس خوش نگذشتن برمی‌گردین...انگار که کوه کندین! دیشب خدا رو شکر خبری از هیچکدوم از این اتفاقا نبود!

فقط نکته‌ای که از چشم‌م دور نموند این بود که خانوما با نگاه من و دینا رو دنبال می‌کردن! تقریباً می‌شد از تو چشماشون خوند چی دارن تو دلشون می‌گن: واااااااااااای! بچه به این کوچیکی داره یکی رو هم حامله‌ست! عجب دل خجسته‌ای داره تو این دوره زمونه! (اینو مطمئنم چون مکالمه دوتاشون رو با هم شنیدم!!)

ولی من همچین با افتخار و ریلکس از کنارشون رد می‌شدم که خودم‌م خنده‌م گرفته بود!

براتون بگم از مکالمات این روزای دینا:

ü         

-          دینایی! مامان بیا انگشتاتو لاک بزنم. آخه شب می‌خوایم بریم عروسی!

-          عروسی کی؟! یعنی خودم عروس بشم؟!

-          نه عسلی! عروسی دوستم!

-          پس من کی عروس بشم؟!

-          هر وقت وقتش شد!

-          پس یه گُل نی ‌برام می‌خری؟!

-          !!!!!!!!!!!!

حالا این گل نی از کجا پیداش شده خدمت‌تون عرض می‌کنم! یه روز که مهمون داشتیم و من زود از دهنم‌ در رفته بود که امشب مهمون داریم، دینایی گیر داده بود پس کی مهمونا می‌آن! هر چی می‌گفتم که شب می‌آن و مثلاً ساعت 8 شب به گوش دینا نمی‌رفت و دوباره چند دقیقه بعد می‌پرسید پس مهمونا کی می‌آن! منم دیگه کلافه شده بودم. بار بعدی که ازم پرسید:

-          مامانی پس مهمونا پس کی می‌آن؟!

-          وقت گل نی!

-          وقت گل نی یعنی کی؟!

-          یعنی وقتی که اون اتفاقی که آدم دلش می‌خواد بلاخره می‌افته! یعنی وقتی که مهمونا می‌آن!

 

 

ü        حکایت و جریان هپلی‌ها که یادتونه! این داستان همچنان در خانه ما ادامه داره. دیشب موقع مسواک زدن دینا:

-          دینایی! مامان بیا بریم مسواک بزنیم!

-          حالا تو جای هپلی‌ها حرف بزن!

-          (من با صدای مخصوص هپلی‌ها) نننننننننننه! دینا تو نباید مسواک بزنی! بذار دندونات خراب بشه!

-          فکر کردین! خیال کردن! من الان مسواک می‌زنم! (و شروع کرد به مسواک زدن!)

-          (من با صدای مخصوص هپلی‌ها) ای واااااااااااای! ما باز هم شکست خوردیم!

-          چه فکرهای خامی کردین! به مامانتون بگین فکرتون رو اینبار بپزه تا دیگه خام نباشه!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

بابا رضایی هم که توی حال نشسته بود از شنیدن این جمله دینا منفجر شد!!!

 

ü        توی حال نشسته بودم که دیدم دینایی اومد کنارم و با یه لبخند ملیح بهم می‌گه:

-          مامانی! می‌دونی هوس چی کردم؟!

- هوی چی؟!

-          هوس یه آب خنک! می‌خوام بزنم توی رگ دلم حال بیاد!

-          !!!!!!!!!!!

 

ü        دیروز شوهر خواهر کوچیکه در حالی که روی مبل نشسته بود یه پاش رو انداخته بود روی پای دیگه‌ش! دینا در حالی که سعی می‌کرد خودش رو بین خاله جونش و شوهرخاله‌ جونش جا بده، پاش رو روی پاش انداخت و گفت:

-          آقایون که پاشون رو روی پاشون نمی‌ندازن! این کار خانوماست!

اخیراً روی صندلی که می‌شینه، با یه وسواس خاصی پاش رو روی پاش می‌ندازه. منم هی قربون‌‌ش می‌رم و می‌گم: مادر فدات بشه که اینقدر خانوم شدی عزیز دلم! حالا بچه‌م فکر کرده این کار نشونه خانومانه بودنه رفتاره و آقایون نباید اینکار رو بکنن!

 

ü        همون دیروز عصر خواهرم و شوهرش رفتند یه کم استراحت کنن! دینا خانوم هم به دنبالشون! مجبور شدم برم که با هر ترفندی شده بیارمش از اتاق بیرون تا اون بنده خداها یه دقیقه بتونن بخوابن! اما خانوم خانوما ول کن نبود! یواشکی به خواهرم گفتم خودتون رو به خواب بزنین تا بی‌خیال بشه!

از اتاق اومدم بیرون! چند دقیقه بعدش دیدم خواهر داره از خنده روده بر می‌شه. نگو وقتی خودشون رو به خواب زدن دینا شروع کرده با تعجب با خودش حرف زدن که:

-          شما الان داشتین با من بازی می‌کردین! چه جوری یه هو خوابتون برد پس!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

انگار گاهی اوقات یادمون می‌ره که این وروجک‌ها بزرگ شدن و دیگه به این راحتی‌ها نمی‌شه سرشون رو شیره مالید! دینا که گاهی سر این موضوع حسابی حالمون رو جا آورده!!!

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

همین هفته پیش بود که تو نی‌.نی سایت می‌خوندم که تو سه ماهه آخر بارداری یه کم توازن هورمونی بدن بهم می‌ریزه (مثل سه ماهه اول) و آدم حساس‌تر از روزهای عادی می‌شه... عصبی‌تر، کم طاقت‌تر، کم حوصله‌تر...

حالا جالبه که انگار این اتفاق واسه بابا رضایی افتاده!

یکی دو روزه که خیلی عصبی، زودرنج و کم طاقت شده! تا بهش می‌گی بالای چشمت ابروئه، آقا اخم می‌کنه و بهش برمی‌خوره و بداخلاق می‌شه!

گاهی این بداخلاقی به واسطه نق‌زدن‌ها و درخواست‌های دیناست و گاهی هم به خاطر حرفی‌یه که من بهش زدم! حالا این حرف همچین برخورنده هم نیست‌ها! اما بابا رضایی بهش برمی‌خوره!

انگاری هورمون‌های بابا رضایی بیشتر از من بهم ریخته!

خلاصه که این روزا حسابی داریم ناز می‌کشیم، کشیدنی!

یه بار از همین مواردی که بابا رضایی عصبی شده بود و با حالت تغییر با من حرف زد، منم از دستش ناراحت شدم و یه ساعت بعدش که داشت رانندگی می‌کرد و مسیر رو اشتباهی رفت این مکالمه بینمون رد وبدل شد:

رضا:  ای بابا! من چرا از این راه اومدم! چرا اینقدر امروز حواسم پرت شده!؟

من:  امروز هم حواست خیلی پرته و هم ماشالله خیلی خوش‌اخلاقی!

-          من کی بداخلاقی کردم؟!

-          اااااااااااااا! به همین زودی یادت رفت! کی بود سر کیف پول سرم داد کشید؟!

-          دااااااااااااد کشیدم؟! اولاً اون داد نبود ثانیاً 5 دفعه هی بهت گفتم کیف پولم رو از توی کیفت بده و تو هی ندادی؟!

-          خوب تو که دیدی حواسم به دیناست و حرف زدن با اون باعث شده متوجه حرفت نشم! خودت از تو کیفم برمی‌داشتی! دیگه داد زدن نداشت که!

-          بله! چشم! از این به بعد من خودم هر چی خواستم می‌آم سر کیفت که رو دوش توئه و از توش برمی‌دارم!

-          عزیزم! تو که می‌دیدی دینا داشت بهانه می‌گرفت! منم تا می‌اومدم ببینم چی می‌گی دوباره باید به حرف دینا گوش می‌دادم! ولی بازم می‌گم این دلیل نمی‌شد که تو داد بزنی؟!

-          هر کی ندونه فکر می‌کنه من چه دادی زدم!

-          زدی دیگه! کییییییییییییییییییییفم رو بدددددددددددددددددده! این داده دیگه!

دیگه بعدش زدیم به شوخی و خنده و موضوع رفع و رجوع شد. اما تو فاصله بین ناراحتی من تا این مکالمه، من یه کم سرسنگینی کردم...

بعد از مکالمه با خودم فکر کردم ببین یه موضوع خیلی خیلی مسخره چقدر راحت می‌تونه زمینه ساز بحث و جدل و ناراحتی بین زن و شوهر بشه... اگه می‌خواستم موضوع رو (البته نه فقط این موضوع، بلکه همه بحث‌هایی که این چند روزه به واسطه بی‌حوصله بودن رضا بینمون پیش می‌آد) کش بدم و یکی من بگم و یکی اون بگه و هی من سیخونک بزنم و هی اون تلافی کنه و ... کار به چه جاهای باریکی که نمی‌کشه....

البته خداییش اینکه آدم بتونه خودش رو تو اون لحظه بحث کنترل کنه خیلی خیلی مهم و صد البته سخته!

مثلاً دیشب می‌خواستیم چایی بخوریم. دینا هم خواست. خاله جون دینا برای دینا هم ریخت و یادش رفت که توش آب سرد بریزه. من به رضا گفتم براش خنک کنه و بیاره. وقتی آورد دیدم هنوز دماش برای دینا زیاده. داشتم می‌گفتم این هنوز داغه که دینا برد دم دهنش و جیغش رفت هوا که سوختم! رضا هم سریع ناراحت شد که چون تو جلوش گفتی اون این کار رو کرد وگرنه که داغ نبود و ... خلاصه دوباره رفت تو اخم!

ای بابا! یه لحظه آمپرم داشت می‌چسبود اساسی! اومدم که ناراحت بشم و بهش بگم این بچه‌بازی‌ها چیه داری از خودت در می‌آری و ... اما .... به سختی جلوی خودم رو گرفتم...

 دینا و خاله‌ش که رفتن تو اتاق دینا، چایی رضا رو برداشتم و رفتم پیشش و گفتم:

-          بیا عسلی چایی‌ت یخ شد!

-          .... (با یه ابروی بالا رفته و حق به جانب یه نگاه چپکی به من کرد)

-          عزیز من! من دیگه بعد از این همه وقت می‌دونم این دما برای دینا زیاده و حتما بعدش میگه سوختم!

-          نه خیر! اگه تو نمی‌گفتی اون اینکار رو نمی‌کرد!

-          باشه! حق باتوئه! بسه دیگه! دینا به اندازه کافی امشب داره بهانه می‌گیره، تو دیگه بهش اضافه نشو! حالا چایی‌ت رو با چی می‌خوری؟!

خدا رو شکر که لبخند بر لب رضایی کم حوصله نشست و موضوع حل شد...

عجب بساطی شده ها! این روزا باید بیشتر از دینا حواسم به رضایی باشه که با هر تلق و تولوقی از کوره درنره!

فقط موندم کی قراره به فکر هورمون‌های به هم ریخته من باشه! انگار این روزا تنها نازی که خریدار نداره نازه منه!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

نمی‌دونم چه حکایتی‌یه که من تا صبح زود چشمام رو باز می‌کنم یه هو می‌شنوم که دینا داره بیدار می‌شه و منو صدا می‌زنه! انگار جفت‌مون با یه آلارام ناشنیدنی بیدار می‌شیم... منم سریع می‌رم تو اتاق‌ش و پای تخت‌ش دراز می‌کشم. گاهی اوقات دست‌ش رو از لای نرده‌های تخت‌ش می‌ده بیرون تا تو دستم نگه‌ش دارم... گاهی اوقات هم دیگه تو تخت‌ش بند نمی‌شه و دلش می‌خواد بیاد توی پذیرائی و روی سرامیک‌های خنک دراز بکشه!!! منم هم به دنبالش!

در تمام این مدت تا زمانی که بتونم حاضر بشم و از خونه بیام بیرون این استرس رو دارم که نکنه دوباره بیدار بشه! نکنه رفتن‌م رو ببینه... نکنه پشت سرم گریه کنه!

این تغییر ساعت‌های کاری ماه رمضون شده بلای جون من! خوب دینا ساعت بدنش جوری تنظیم شده بود که دیگه 7 صبح خانوم خانوما بیدار می‌شه! کشته شدم تا این ساعت رو به 7 و نیم، 8 رسوندم! یعنی همین دراز کشیدن من کنارش، بهش این اطمینان رو می‌ده که من پیش‌ش هستم و دوباره خوابش می‌بره...

اما امروز! دوباره 7 بیدار شد. همچین غبراق که معلوم بود دیگه خوابی در کار نیست! با چه مکالمه‌ای هم شروع کرد:

-          مامانی! من که خیلی دختر خوبی بودم، تو امروز پیشم می‌مونی! امروز آخر هفته‌ست دیگه؟! (آخه بهش گفتم من آخر هفته‌ها سرکار نمی‌رم و پیش‌ت می‌مونم!)

-          (اونقدر مستاصل شدم که آخه من چی بهش بگم که نزنه زیر گریه!!!) اوووووووووم! باشه! (ته دل خودم از دروغی که داشتم می‌گفتم آتیش گرفته بود!)

-          پس امروز تو اصلاً بشو خاله (پرستارش) و به جای خاله تو پیشم بمون!

-          (در حالی که سعی می‌کنم وانمود کنم هنوز خوابم با چشمای بسته جواب می‌دم) باشه!

-          پس پاشو بریم صبحونه بخوریم... به من کُرن فِلکس می‌دی؟!

-          (با همون چشمای بسته) باشه!

-          خوب پاشو دیگه! مگه نمی‌بینی صبح شده؟!

-          دینایی! بریم تو پذیرایی رو سرامیک‌های خنک بخوابیم؟!

-          بریم!

اومدیم تو حال و کنار هم دراز کشیدیم! به این امید که دوباره خوابش ببره! اما خودم‌م می‌دونستم که دیگه خوابش پریده! چند دقیقه طول نکشید که دیدم دوباره پا شده نشسته!

دیگه خدا می‌دونه چقدر براش مقدمه‌چینی کردم که الان که خاله اومد بیا حسابی سورپریزش کنیم و کتابایی که دیشب خریدیم رو نشونش بدیم. آخه وقتی من هستم تا پرستارش از در بیاد گریه راه می‌ندازه که نه! تو برای چی اومدی! می‌خوام پیش مامانم باشم!

طفلی پرستارش با یه جنگولک بازی سرش رو گرم کرد و من و رضا از در پریدیم بیرون که دیدم ای داد بیداد! از اتاق اومد بیرون که پس مامانم کو! و بعدش صدای گریه‌ش بلند شد!

ای خدا! بمیرم الهی! بچه‌م رو چقدر بی‌رحمانه گول زدم! انگار این قصه و این غصه برای ما مادرای کارمند تمومی نداره!

دیشب همراه خواهر کوچیکه (بعله! چی فکر کردین! خواهر جونم اومده ایران و ما این روزا حسابی خوش خوشان‌مونه!) دینا و پسر خاله‌ش رو بردیم بوستان... اولش به قصد استخر توپ‌ها (که تو طبقه پایین بوستان یه مدته راه‌اندازی شده) . البته من قبلش به خواهری و رضا گفتم این استخر و توپاش مناسب سن دینا و پسر خاله‌‌ش نیست! اما حرف‌م رو جدی نگرفتن و گفتن نه بابا! خیلی هیجان داره...حتماً خوش‌شون می‌آد! منم گفتم باشه بریم. رفتیم اما تا رسیدیم دینا چشم‌ش که به توپ‌ها افتاد گفت من اینجا رو دوست ندارم! پسر خاله‌جان‌ش ولی یه کم هیجان به خرج داد و با رضا راهی شدن! اما تا اومدن بفرستنش توی توپ و توپ رو باد کنن که به استخر بندازن دیدیم که بعله! گریه این عسل بلا هم دراومد و پشیمون شد و دست و از پا درازتر برگشتن پیش ما!

باز جای شکرش باقی‌یه که تو این بوستان یه اتاق بازی برای بچه‌های زیر 6 سال هست که دینا خیلی خیلی دوستش داره. ما هم رفتیم اونجا و این دو تا وروجک حسابی اونجا بازی کردن و خلاصه حالی به هولی!

دوست جونا! اگه شما هم تعریف این استخر توپ‌های شناور بوستان رو شنیدین باید بگم که به نظر من این توپ‌ها به درد بچه‌های بالای 5 سال می‌خوره... چون بچه وقتی به تنهایی وارد اون توپ بزرگ می‌شه به نظرم یه کم براش (خصوصا برای بچه‌های زیر 3- 4 سال) رعب‌آوره! اما برای بچه‌های بزرگتر بسیار پر هیجان و جذابه!

 راستش دل بابا رضای ما که خیلی داشت قیری ویری می‌رفت که بره توی یکی از این توپ‌ها!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٦ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

این روزا من (به طور عمده) و رضا (به ندرت) داریم جای هپلی‌ها توی خونه صحبت می‌کنیم! حالا جونم براتون بگه که اساساً این شخص شخیص هپلی کیه و چیکاره است؟!

هپلی همون‌طور که خودتون هم حتماً حدس زدین، به موجودی‌ مثل میکروب یا عامل بیماری با منشاء کثیفی‌یه که به هیچ عنوان بهداشت رو رعایت نمی‌کنه ...

پیدایش این موجود در ذهن دینا و ورودش به بحث‌های شیرین (!!!!) این روزهای ما یه عالمه حسن و یه عیب داره!

ما به کمک اسم بردن از این موجود دینا رو ترغیب می‌کنیم تا کارهایی رو که این هپلی خان دوست داره رو دینا انجام نده و به کارهایی که این موجود ازش متنفره بپردازه!

 مثلاً:

-          دینایی! مامان از بیرون اومدی و دستات آلوده شده. بیا بریم با صابون بشوریمش!

-          نه! من خسته‌م!

-          (در حالی که تُن صِدام رو عوض می‌کنم، جای هپلی‌ها حرف می‌زنم) آخ جون! دینا نمی‌خواد دستاش رو بشوره! جانمی جان! ما الان می‌تونیم به کمک دستای آلوده‌ش که به صورت و چشم و دهن‌ش می‌زنه اونو حسابی مریض کنیم... چه کیفی داره!

-          نننننننننننننننننه! من الان می‌رم دستام رو می‌شورم! فکر کردین! خیال کردین! (و دوان دوان می‌ره رو دستشویی!)

-          آفرین دختر گلم! الان حسابی حال هپلی‌ها رو می‌گیریم!

-          (در حالی که شروع کرده به شستن دستش) حالا تو جای هپلی‌ها حرف بزن!

-          (من با صدای مخصوص هپلی‌ها) ای وااااااااااااای! نه! تو نباید دستات رو بشوری! اصلاً نمی‌خواد صابون بزنی! فقط با آب خالی بشور!

-          نه خیرم! من با صابون دستم رو می‌شورم!

-          ای واااااااااااااای! ما کشته شدیم! ما از بین رفتیم! دیگه نمی‌تونیم دینا رو مریض کنیم!

-          حق‌تونه! ای هپلی‌های بدها! (به بد می‌گه بدها!!!)

سر میز شام:

-          دینا عزیزم سوپ‌ت رو بخور!

-          نه! من فقط مرغاش‌رو دوست دارم بخورم!

-          (من با صدای مخصوص هپلی‌ها) آخ جون! دینا نمی‌خواد سوپش رو کامل بخوره! الان بدنش ضعیف می‌مونه! اونوقت ما می‌تونیم زودی مریض‌ش کنیم!

-          نه خیرم! من همه سوپم رو می‌خورم! (و با ولع شروع می‌کنه به خوردن باقی مخلفات سوپ!)

-          آفرین دختر گلم! اینجوری بازم هپلی‌ها شکست می‌خورن و نمی‌تونن به بدنت‌ وارد بشن!

-          مامان! حالا تو جای هپلی‌ها حرف بزن!

-          (من با صدای مخصوص هپلی‌ها) ای وااااااااای! ما بازم شکست خوردیم! این دینایی انگار نمی‌خواد گول ما رو بخوره! ما امروزم گرسنه موندیم!

در حال تماشای تلویزیون:

-          دینا جونم! عزیزم اینقدر نرو جلوی تلویزیون! چشمات ضعیف می‌شه!

-          نه! من دوست دارم اینجا تلویزیون رو تماشا کنم!

-          (من با صدای مخصوص هپلی‌ها) آخ جونمی! الان دینا چشماش ضعیف می‌شه! چه کیفی می‌ده!

-          (در حالی که هول شده، بدو بدو می‌آد عقب‌تر) مامانی حالا تو جای هپلی‌ها حرف بزن!

-          (من با صدای مخصوص هپلی‌ها) ای بابا! این دینا چرا اینقدر دختر خوبی‌یه! اصلاً نمی‌شه گولش زد! ما بازم شکست خوردیم!

در حال خوردن میوه:

-          مامانی! به من فقط خیار بده!

-          عزیزم سیب و هلو هم خیلی خوشمزه‌ست! پر ویتامینه!

-          من خیار رو بیشتر دوست دارم!

-          (من با صدای مخصوص هپلی‌ها) آخ جوووووووون! دینا میوه‌های پر از ویتامین رو دوست نداره! الان بدنش ضعیف می‌شه و ما می‌تونیم حسابی مریض‌ش کنیم!

-          ننننننننننننه! (در حالی که به سمت ظرف میوه حاوی سیب و هلو هجوم می‌آره) من هم سیب می‌خورم و هم هلو! فکر کردین خیال کردین! مامانی! حالا تو جای هپلی‌ها حرف بزن!

-          (من با صدای مخصوص هپلی‌ها) ای داااااااااااااد! ای بیدااااااااااااد! ما باز هم شکست خوردیم!

 

خلااااااااااااااااصه! این روزا ما بساطی داریم تو خونه! البته خدا رو هزاران بار شکر که این هپلی خان باعث شده دینا خیلی منظم و مرتب و معقول رفتار کنه!(حُسناش) اما از شما چه پنهون که دیگه تا آخر شب کف می‌کنم بس که هی صدام رو عوض می‌کنم (عیب‌ش) و جای هپلی‌ها حرف می‌زنم! اونم به درخواست خود خانم خانوما! یعنی از هر دو جمله‌ای که از دهن دینا درمی‌آد یکی‌ش اینه: مامانی! حالا تو جای هپلی‌ها حرف بزن!

یکی از کادوهای تولد دینایی یه لپ‌تابه که به نظرم خیلی خیلی وسیله آموزشی خوبیه... البته بعضی از آموزه‌هاش برای سنین بزرگتره (روش نوشته مناسب سنین 3 تا 6 سال) ولی مواردی هم داره که الان به درد دینا می‌خوره. مهمترین حُسن‌‌ش اینه که به زبان انگلیسیه و دینا تا حالا کلی از حروف و اعداد رو از روش یاد گرفته!

به جز اعداد و حروف روی کیبردش, 4 تا دگمه داره که یکی‌ش در مورد بازی‌های حروف، یکی بازی‌های اعداد، یکی بازی‌های هوش و منطق و دیگری بازی (game) است. دینا عاشق بازی‌های هوش و منطقشه!

به نظرم به نسبت موارد مشابه ایرانی‌ش خیلی خیلی کاربردی و آموزنده‌ست...

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

عجب مملکت گل و بلبلی داریم والا!

ساعت کاری 2- 9 بود امروز دیگه شده 2- 10!!! خوب یه دفعه بگن نمی‌خواد بیاین سرکار دیگه!

آخه تو این 4 ساعت کارمند به کارش می‌رسه یا ارباب رجوع بدبخت! تازه این وسط ساعت نماز رو هم کم کنید!

ای خدا! همه چی‌مون باید به همه‌چی مون بیاد دیگه!

می‌گم چه زود 3/2 ماه رمضون هم تموم شد و رفت ها! البته فکر کنم من چون روزه نگرفتم اینقدر به نظرم زود گذشت! روزه‌دارها حتماً این روزهای بلند به کندی براشون پیش می‌ره! اما عوض‌ش چه کیفی می‌کنین دم افطار و سحر... هرچند بدون ر.بنا واقعاً افطارها لطفی نداره!

خیلی از دوستان دستور درست کردن کیک مرغ رو خواسته بودن. من خودم از روی نت دستور ش رو گرفتم و البته کمی تو درست کردنش و میزان مواد لازمش تغییرات دادم. الان اون دستور نت رو براتون می‌ذارم و تغییراتی رو هم که خودم دادم بهتون می‌گم:

طرز تهیه کیک مرغ:              

« مواد لازم:

1.نان تست(صبحانه) 12 قطعه

2.سینه مرغ پخته و تکه تکه شده 1 عدد

3.پیازچه خرد شده 3 پیمانه (بهتر است از قسمت‌های سفید 2 پیمانه و از قسمت‌های سبز 1 پیمانه استفاده شود)

4.مغز گردوی خرد شده (به اندازه عدس) 1 پیمانه

5.مغز گردوی نیمه شده برای تزیین مقداری

6.پودر گردو نصف پیمانه (برای تزیین)

7.سس مایونز 2 پیمانه

8.ماست چکیده خامه ای 2 پیمانه

9.خامه 1 پیمانه

10.گوجه فرنگی کوچک تزیینی مقداری

11.نمک و فلفل به میزان دلخواه

طرز تهیه:

سس مایونز، خامه و ماست را با هم مخلوط می‌کنیم و آنرا دو قسمت می‌کنیم و کنار می‌گذاریم.

در ظرفی مرغ خورد شده و 3/2 پیازچه خرد شده (3/1 پیازچه خرد شده را برای تزیین دور تا دور کیک کنار میگذاریم)،1 پیمانه از گردوی خرد شده،نیمی از سس مخلوط کرده و نمک و فلفل را مخلوط کرده و کنار می‌گذاریم. (اگر نمک اضافه نشود بهتر است).

دور تا دور نان های تست را با چاقو می‌بریم و داخل آنها را استفاده می‌کنیم (نرم باشد)  4 تا از نان‌های دور بریده را به شکل مربع در ظرف مناسبی برای سرو می‌چینیم،و نیمی از موادی را که درست کرده بودیم روی نانها می‌ریزیم و خوب صاف می‌کنیم،سپس 4 تکه نان دیگر، روی آن مواد می‌چینیم،و بقیه مواد مانده را روی آنها می‌مالیم و دوباره 4 تکه نان آخر را رویش می‌چینیم،(توجه داشه باشید اگر در حین انجام کار، کمی مواد را روی هم بفشاریم ،بهتر میشود ،در ضمن یادتان بماند لایه اول و آخر کیکمان نان تست است،)تمام سطح و دور تا دور کیک را با نیمی از سس که کنار گذاشته بودیم خوب میپوشانیم،برای تزیین میتوانیم ،دور تا دور کیک ،پیازچه های باقیمانده را بچسبانیم و پودر گردو را روی سطح کیک بپاشیم،و با سس مایونز که داخل قیف یا کیسه فریزر سوراخ کرده،ریخته ایم به شکل خطهای موازی و عمودی ،روی سطح کیک را به شکل چهار خانه های درشت در بیاوریم(مربعهای کوچک)و داخل این مربعها یکی در میان گوجه کوچک تزیینی و نیمه گردو بگذاریم.

البته همانطور که میدانید تزیین غذا کاملا سلیقه ای است و شما میتوانید روی کیک مرغ تان را به شکل‌های قشنگتر هم تزیین کنید،بهتر است این کیک را، که جزئ غذاهای سرد و اردوری به حساب میاید ،زودتر از سرو تهیه کرده و آنرا دو سه ساعتی در یخچال بگذارید تا بماند و بعد آنرا برای خود و مهمانهای عزیزتان سرو کنید.»

خوب حالا تغییراتی که من دادم:

1-      فقط از سر پیازچه استفاده کردم و از ساقه‌ش صرف نظر کردم.

2-      برای این میزان نان تست و مرغ پخته از یک پیمانه پیازچه استفاده کردم نه سه تا! چون به نظرم همین که عطر و مزه‌ش توی غذا باشه کافیه. خیلی زیادش با ذائقه من همخوانی نداشت!

3-      از خامه صرف نظر کردم و  برای سس فقط سس مایونز و ماست خامه‌ای استفاده کردم.

4-      مغز گردو رو کمی بیشتر از یک پیمانه گرفتم. به نظرم گردوی بیشتر خوشمزه‌ترش کرده بود!

5-      برای تزئین به جای پیازچه از گشنیز و جعفری خرد شده استفاده کردم.

6-      ظرف‌هایی که من استفاده کردم گنجایش چیدن سه ورق نان تست را داشت.

 

خوب واسه اینکه این پست خیلی هم فقط دستور آشپزی نباشه بد نیست یه کار فرهنگی هم بکنم.

چند وقت پیشا واسه دینا از شهر کتا.ب سی‌دی تصویری «کدوی قلقله زن»* رو گرفته بودم که خیلی مورد توجه دینا واقع شده. چون هم روایت زیبا و جالبی از این قصه رو داره و هم آهنگینه...دینا در کنار اون یکی سی‌دی (به قول خودش بارون بارونه) روزی یکبار هم این سی دی رو می‌بینه!

 

*. نوشته جواد ذوالفقاری و شادی پورمهدی و کارگردانی جواد ذوالفقاری به همت موسسه فرهنگی ـ هنری"ماهور"

 

نوشته شده در دوشنبه ۸ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

بابا رضایی ما عاشق گوجه‌پلوئه! یه دو روزی بود که هوس کرده بود. البته علت اصلی هوسش، گوجه فرنگی‌های درشت و سفتی بود که پریروز خریده بود! آخه یکی از مواد اصلی پخت این غذا، در اختیار داشتن گوجه فرنگی‌های گوشتی و سفت و خوش‌رنگه!

خلاصه! دیروز گفتم بذار براش درست کنم! البته برای شام مامان اینای رضا رو هم دعوت کردم...

دیدم دینایی هم اومده تو آشپزخونه و خودش با خودش بازی می‌‍‌کنه و به قول خودش داره خونه رو برام تمیز می‌کنه تا دیگه بو نده! پیس پیس‌ش رو هم برداشته و افتاده به جون در بالکن و بشور و بسابی راه انداخته!

 منم دیدم یه کم فراغت‌م زیاده، گفتم بذار از مراحل پخت‌ش عکس هم بندازم تا برای شما هم بذارم تا اگه خوش‌تون اومد درست‌ش کنین!

البته خیلی خیلی غذای ساده‌ای‌یه ولی اگه ذائقه‌تون با زیره همخونی داره، به خاطر عطر و مزه‌ش پیشنهاد می‌کنم یه بار امتحانش کنین!

خوب حالا مواد لازم برای 6 نفر:

-          گوجه فرنگی سفت و گوشتی متوسط 5-6 عدد

-          سیب‌زمینی متوسط 4 عدد

-          فلفل دلمه‌ای سبز متوسط 3عدد

-          برنج 5-6 پیمانه

-          زیره آسیاب شده نسبتاً درشت (خیلی پودر نباشه) به میزان لازم

-          فلفل سیاه، زردچوبه و نمک به میزان لازم

- روغن مایع به میزان لازم

 

طرز تهیه:

ابتدا گوجه و سیب زمینی و فلفل سبز رو با ضخامت حدود یک سانت از پهلو برش داده و بعد جداگانه سرخ می‌کنیم.

 اگه ضخامت گوجه رو کمی بیشتر بگیرید بهتره، تا موقع سرخ شدن خیلی وا نره. موقع سرخ کردن به اونها کمی نمک و زردچوبه هم اضافه کنین. گوجه و فلفل سبز رو خیلی سرخ نکنین چون خیلی از حال می‌رن. در حد تفت دادن کافیه!

من خودم پلو رو به صورت دمی درست می‌کنم (یعنی وقتی آب آن کامل چیده شد مثل برنج آبکش ازش استفاده می‌کنم) اما اگه شما دوست ندارین، پلو رو آبکش کنین و به طریقه ذیل عمل کنین:

کف قابلمه رو با هر ته دیگی که مایلید داشته باشید آماده کنید: نون لواش یا سیب زمینی یا حتی خود برنج آماده دم کشیدن.

بعد یه لایه برنج روی ته‌دیگ چیده شده ریخته و روی آن رو یک لایه سیب‌زمینی و گوجه و فلفل سبز سرخ شده می‌چینیم. بعد کمی فلفل سیاه و به میزان دلخواه زیره می‌پاشیم.

 دوباره لایه بعدی برنج رو اضافه می‌کنیم و یک لایه سیب‌زمینی و گوجه و فلفل سبز سرخ شده می‌چینیم. روی این لایه هم کمی فلفل سیاه و به میزان دلخواه زیره می‌ریزیم. همین‌طور لایه لایه کار رو تا اتمام مواد ادامه می‌دیم.

  اگر روغنی که مواد رو باهاش سرخ کردین اضافه اومده اونو کمی صاف کنین و روی پلو بدین. در غیر اینصورت به میزانی که معمولاً غذاتون رو چرب می‌خورین، بهش روغن بدین. (مواظب باشین خیلی از دستتون در نره ها!)

فقط یادتون باشه لایه‌های برنج نباید خیلی ضخیم باشن چون موقع کشیدن غذا، مواد سرخ شده اضافه شده به نسبت پلو کمتر به چشم می‌آن. پس مراقب توازن بین برنج و موادش باشین...

چون گوجه رو کامل سرخ نکردین ، خود گوجه به پلو آب پس می‌ده پس حواس‌تون باشه پلو آبکش شده یا دمی‌تون خیلی پخته نباشه و یا آب دم زیاد به اون اضافه نکنین تا پلوی نهایی شل نشه. ، مگه اینکه وسط دم کشیدن حس کنین که هنوز پلوتون زنده‌ست. نکته دیگه اینکه در طول دم انداختن این پلو نباید اونو هم زد چون هم گوجه‌ها بد شکل می‌شن و هم غذا رو از ریخت می‌ندازه. پلو که کامل دم کشید موقع سرو غذا، تو یه بشقاب دیگه اول گوجه و سیب زمین و فلفل رو آروم از روی غذا بردارین و پلو رو رو دیس بکشین و بعد با این مواد هر مدلی که دوست دارین روی پلو رو تزئین کنین.

 البته لایه‌های پایین پلو رو دیگه لازم نیست موادش رو جدا کنین. فقط برای تزئین روی پلو  لایه‌ی رویی قابلمه رو کنار بذارین...

این غذا رو می‌تونین با انواع ترشی‌ها نوش جان کنین!

امیدوارم اگه پختین خوش‌تون بیاد!

من برای اینکه خیلی هم غذامون خشک نباشه در کنارش یه سوپ لایتی هم پختم!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

به نسبت اونچه که فکر می‌کردم، برخورد دینا تو محیط اداره خیلی خیلی خوب بود... البته نباید حضور مؤثر دو تا از همکارا (منشی‌ها) رو نادیده گرفت. خوشبختانه این دو تا دیروز کارشون سبک بود و عمده وقتشون رو به دینا اختصاص دادن. یکی‌شون که در همون بدو امر به دینا کادویی داد و اون یکی هم بردش پشت میز خودش و کلی باهاش بازی کامپیوتری و بازی مورد علاقه دینا- قصه به همراه نقاشی- کرد. جوری که اونقدر دینا بهش علاقمند شده بود که دیگه حتی منم نمی‌خواست! موقع خداحافظی بساطی داشتیم! می‌گفت نریم! طفلک این همکارامون در قالب یه بازی دزد و پلیس و کشیدن نقاشی اون روی کاغذ، دینا رو راضی کرد که مثلاً با آسانسور بریم پایین و اون حواس نگهبان رو پرت کنه تا دینا بتونه یواشکی بره و سوار ماشین بشه و از اینجا فرار کنه!

آخه نه که موضوع بازی کامپیوتری یه جورایی دزد و پلیس بازی بود؛ این بود که حسابی دینا تو این نقش فرو رفته بود و ول کن نبود!

خلاصه که تو پارکینگ می‌گفت: پس خاله کو؟! اون چرا نمی‌آد تو ماشین ما؟! خوشبختانه اونقدر خسته بود که زودی تو ماشین خوابش برد!

مدیرمون دیروز آخر وقت می‌گفت: شما می‌خواین برو خونه، دینا انگار با خانوم... خیلی اخت شده!

اون یکی می‌گفت: خانوم ... رو هم باید با خودتون ببرین خونه!

یکی از همکارای آقا هم به شوخی می‌گفت: این بچه لابد محبت ندیده که اینجوری شیفته محبت خانوم ... شده!!!!! یه کم به این بچه محبت کنین!

گفته بودم که دینا وقتی یه نفر باب دلش باهاش بازی کنه و حسابی دل به دلش بده، خیلی خیلی باهاش جور می‌شه. دیروز خانوم... کاملاً نقش عمه جون و خاله جونش رو براش ایفا کردن و حسابی هم بهش خوش گذشت! جوری که تو ماشین که نشستیم گفت: مامانی دوباره کی منو می‌آری سر کار!؟

امروز صبح همین‌جوری که لبه تخت نشسته بودم و جوراب‌م رو می‌پوشیدم، چشم‌م افتاد به کتاب‌خونه و کتاب « مادر و دختر»* . برش داشتم و یه ورقی زدم... این کتاب رو یکی از دوستان وقتی دینا به دنیا اومده بود بهم هدیه داده بود. همون روز اول همش رو خونده بودم اما دیگه وقت نشده بود دوباره بخونم‌ش. این کتاب – یا بهتره بگم کتابچه- یه سری نکات و جملات کوتاه در خصوص بهبود رابطه بین مادر و دختره... (البته ورژن مادر و پسرش هم موجوده) بعضی‌هاش خیلی جالب و حاوی نکات ریزن... حالا اینجا چند تا از جملات‌ش که به نظرم جالب‌تر اومدن رو براتون می‌ذارم:

-          فکر نکن اگر او سرکشی کند، گریه کند یا تو را متهم کند، یعنی کارت را اشتباه انجام داده‌ای. در حقیقت این علائم اغلب به این معنی است که داری کارت را درست انجام می‌دهی!

-          اجازه بده صورت‌ش را با لوازم آرایش‌ت آرایش کند، گوشواره‌هایت را به گوش کند و با کفش‌های پاشنه بلندت راه برود. اما به او یادآوری کن که نباید بیرون از خانه آرایش کند تا زمانی که به او اجازه‌ی این کار را بدهی!

-          گاهی او را با خودت به سر کار ببر! به این ترتیب او می‌بیند که چه می‌کنی. اجازه بده کمکت کند. با این کار احساس مهم بودن می‌کند!

-          توجه داشته باش بازی و صحبت با دخترت از نظافت خانه و آماده کردن شام مهم‌تر است!

-          مطمئن شو او و پدرش زمانی را با هم سپری می‌کنند. آن‌ها به هم نیاز دارند!

-          هرگز با او لجبازی نکن! با این کار به او آموزش می‌دهی این رفتار را داشته باشد!

-          پیوسته او را در آغوش بگیر!

-          درک کن که ممکن است دخترت سلیقه‌ای بهتر از تو داشته باشد!

خوب دیگه فکر کنم بسه! کپی رایت رو دارم نقض می‌کنم! راستش به نظرم همه جملات این کتاب زیبا و قابل تأمل هستند. به خودم قول دادم دوباره نزارمش کنار تا سه سال بعد! باید هر از گاهی یه نگاهی بهش بندازم!

*کتاب مادر و دختر، نوشته ملیسا هریسون، هری اچ هریسون. جی آر ترجمه‌ی الهام آرام نیا و شمس‌الدین حسینی

نوشته شده در سه‌شنبه ٢ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

خوب ما امروز تو اداره‌مون یه کارمند جدید داریم.... دینا خانوم...

بچه‌م طبق سفارش‌هایی که بهش کرده بودم هر کدوم از همکارا رو که دید بلند بهشون سلام کرد و یه لبخند ملیحی تحویلشون داد که دل من جای همه‌شون آب شد!

تا رسیدیم تو پارتیشن من، هنوز تو صندلی ننشسته بود که گفت:

-          مامانی سی‌دی بارون بارونه* رو می‌ذاری؟!

-          مامانی بذار کامپیوترم رو روشن کنم!

-          خوب روشن کن دیگه بابام جان!

خلاصه که چند تا تِرَک این سی‌دی رو دید و بعدش اومد نشست رو ملافه‌ای که براش روی زمین انداختم و مشغول نقاشی شد. هر چند دقیقه یه بار هم می‌گفت:

-          مامانی بیا با هم نقاشی بکشیم دیگه!

-          باشه گلم! بذار الان کارم تموم بشه میآم!

-          نه! زود بیا! آخه نقاشی تنهایی حال نمی‌ده!

-          !!!!!!!!!

مجبور شدم برم بشینم پیشش و داستان خانوم دکتر و معاینه کردن مریض رو نقاشی کنم!

طفلی دو تا منشی‌های اداره حسابی برای دینا سنگ تموم گذاشتن و یکی‌شون براش از این لپ‌لپ بزرگا (توی عکس هم معلومه) گرفت و اون یکی هم بردش پشت کامپوترش و براش بازی کامپیوتری گذاشت و الان هم دارن یه قصه پلیس بازی و دستگیر کردن دزدها رو نقاشی می‌کنن!

الان که رفتم بهش سر بزنم می‌گه:

-          مامانی مگه نگفتی کار دارم! ای بابا! برو به کارت برس دیگه!

-          باشه! پس من برم؟!

-          آره برو!

وقتی یه نفر حسابی دل به دلش می‌ده و باهاش بازی‌های دلخواه‌ش رو می‌کنه، دیگه منم نباشم خیلی براش توفیر نمی‌کنه!

وااااااااای! یه چیز براتون بگم بخندین! وقتی دینا ازمون می‌پرسید اصلاً شما برای چی می‌رین سرکار؟ بهش جواب می‌دادیم که خوب می‌ریم سرکار که پول دربیاریم! حالا امروز صبح رسیدیم تو ساختمان اداره و منتظر آسانسوریم. یه هو می‌بینم دینا می‌گه:

-          مامانی خوب حالا از کجا باید بریم پول‌ها رو برداریم؟!

-          کدوم پول‌ها مامان؟!

-          همونا که شما و بابا هر روز به خاطرش می‌آین سرکار دیگه!

-          !!!!!!!!!!!!!! (تو صف آسانسور همه همکارا زدن زیر خنده!)

 

*. یادتونه تو چند تا پست قبلی سی دی «همه اقو.ام . من» رو بهتون معرفی کرده بودم و گفتم که دینا خیلی ازش خوش‌ش اومده! الان دیگه تو خونه نه کارتون می‍بینه و نه سی‌دی! ما روزی 30 بار باید این سی‌دی رو با دینا نگاه کنیم و پا به پاش به‌به و چه‌چه کنیم!

نوشته شده در دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak