Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

پرستار دینا فردا نمی‌تونه بیاد (دوشنبه) . مدت‌ها بود که دلم می‌خواست یه روز دینا رو بیارم سرکار!!!

دیدم شاید این فرصت خوبی باشه! آخه ساعت کاری ماه رمضون کمتره و منم لازم نیست صبح زود از خونه بزنم بیرون.

دیروز موضوع رو با دینا مطرح کردم:

-          مامانی! دوست داری یه روز با من بیای سرکار؟!

-          بعله! یعنی فردا؟!

-          نه عزیزم! فردا من به رئیسم بگم و اجازه بگیرم. پس‌فردا!

-          یعنی من فردا تنها بمونم!؟ پس کی پیش‌م باشه؟!

با اینکه می‌دونه تازه آخر هفته بوده، اما از اینک بشنوه فردا قراره من برم سرکار می‌زنه زیر گریه! منم تا جایی که بشه طفره می‌رم و یه جور دیگه جواب می‌دم. سعی می‌کنم  تو حرفم حرفی از اومدن خاله (پرستار)  نزنم!

-          من اجازه که گرفتم بعدش شما رو می‌برم! راستی فقط باید چند تا قول بدی!

-          چه قولی؟!

-          اول اینکه هر کدوم از دوستای من که بهت سلام کرد جوابش رو بدی و یا اگه دوست داشتی خودت اول بهش سلام کنی!

-          بااااااااااشه!

-          دوم اینکه اونجا نباید با صدای بلند حرف بزنی!

-          چرا آخه؟!

-          چون اونجا محل کاره و همه باید حواس‌شون به کارشون باشه. شما اگه بلند حرف بزنی حواس‌شون پرت می‌شه و نمی‌تونن کار کنن!

-          بااااااااشه!

-          آفرین گلم!

دیروز با مدیرمون صحبت کردم که دوشنبه می‌خوام دینا رو بیارم! از الان خودتون رو واسه جیغ و پیغاش آماده کنین! اگه دیدم نمی‌مونه با هم برمی‌گردیم خونه! اونم گفت باشه! ایشالله که می‌مونه!

حالا جالبه که خودم بیشتر از دینا هیجان‌زده‌م! این اولین باره که دینا رو می‌خوام بیارم اداره‌مون!خیلی دلم می‌خواد بدونم واکنش‌ش چیه؟ چه جوری برخورد می‌کنه؟ البته اگه تو مود خوبی باشه حتماً خوش‌ش می‌آد! فقط خدا کنه یه هو نزنه فاز مخالف!

از الان دارم به لیست بلند بالایی که باید براش آماده کنم فکر می‌کنم: خوراکی در مدل‌های مختلف، نوشیدنی، کتاب داستان، اسباب‌بازی، .... چه شووووووووووووووود!؟

***

دیروز داشتم آشپزی می‌کردم و مابین‌ش هم هی می‌اومدم و با دینا سی‌دی نگاه می‌کردیم. جدیداً گیر می‌ده که تو هم با من بیا نگاه کن!!!!!

-          مامانی شب شده؟!

-          (ساعت 6.5 بود) نه عزیزم! الان بعد از ظهره!

-          پس چرا داری شام می‌پزی؟ مگه شام رو شب نمی‌خورن؟!

-          خوب مامانی الان باید بپزم که واسه شام حاضر بشه؟!

-          شام‌مون چیه؟

-          خورشت کرفس!

-          آآآآآآآآآآآخ جونمی! من کرفس خیلی دوست دارم! من گشنمه. به من غذا می‌دی؟

-          عزیزم شام‌مون هنوز آماده نیست. اما اگه گرسنه‌ته یه کم قارچ پلو داریم. بیارم برات؟!

-          ننننننننننننننننننه! من کرفس می‌خوام!

-          خوب نپخته‌ست! اگه بخوری دلت درد می‌گیره!

-          ننننننننننننننننننننه! درد نمی‌گیره!

با هزار تا کلک و قصه و شوخی و بازی یه کم قارچ پلو براش آوردم تا کمی ته دلش رو بگیره اما باز گیر داده بود که خورشت کرفس می‌خوام. دیگه کم مونده بود خودمم برم قابلمه‌ها رو «ها» کنم تا تندتر بپزن! بعدش هم مجبور شدم همچین کمی نیم پز براش بریزم و با کلی فوت و ظرف به ظرف کردن براش خنک کنم تا خانوم خانوما به مراد دلش برسه!

حالا شام‌ش رو خورده و ما تا تازه می‌خوایم شام بخوریم:

-          مامانی بیا با هم بریم بازی کنیم!

-          عزیزم شام بخورم می‌آم!

-          ننننننننننننه! لطفاً شام نخور!

-          خوب گرسنه‌مه! اگه شام نخورم غش می‌کنم! اونوقت چه جوری با شما بازی کنم!

-          (با نِق) پس من با کی بازی کنم؟!

-          الان شام‌م رو زودی می‌خورم و می‌آم! (رسماً نفهمیدم چی خوردم!)

برای جلوگیری از کوفت شدن غذای خودم همیشه سعی می‌کنم هم زمان با هم غذا بخوریم. و گرنه وقتی غذاش تموم می‌شه دیگه کاری نداره تو هم غذات رو خوردی یا نه! الا و للا باید با خانوم خانوما بری بازی کنی!

عوضش بابا رضایی بعد از شام، حسابی دل به دل دخترش داد و کلی باهاش بازی کرد. اونم از روی کتاب‌های تقویت هوش. صدای غش غش خنده دینا که به هوا می‌رفت اونقدر حس خوبی بهم دست می‌داد که بیا و ببین.

پدر و دختر که مشغول بازی بودن منم سریع آشپزخونه رو سر و سامون دادم و اومدم کنارشون دراز کشیدم... فکر کنم یه ساعتی راحت خوابیدم. گاه گداری از صداشون چشمامو باز می‌کردم و از اینکه می‌دیدم رضایی – برخلاف همیشه- با غرغرهای دینا داره از خودش صبوری نشون می‌ده غرق لذت می‌شدم....

مرسی بابا رضایی... ماچقلب 

مدت‌ها بود آرزو داشتم موقعیتی فراهم بشه تا قبل از خواب شب، یه چرتی با خیال راحت بزنم!

نوشته شده در یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

نمی‌دونم فقط منم که اینقدر عاشق آخر هفته‌هام یا اصلاً این علاقه تو خونِ کارمند جماعته!

جالبه که دینا هم وقتی اسم آخر هفته می‌آد، گل از گلش می‌شکفه! چهارشنبه از سرکار که اومدم خونه دیدم پریده بغلم و با یه هیجانی می‌گه:

-          مامانی خاله (پرستارش) گفت که فردا آخر هفته‌ست!

-          آره عزیزم! درست گفته!

-          آآآآآآآخ جونمی! پس شما سرکار نمی‌ری؟!

-          نه عزیز دلن نمی‌رم...

-          چه جاااااااااااالب!

-          قربونت برم من!

 

·       اگه این دور روز آخر هفته رو خونه باشیم، بنده رسماً در خدمت دینا خانوم هستم و تا خود شب در حال بازی و قصه و ... به سر می‌بریم! با این اوصاف شب که می‌شه، دینا همچنان ناراضی از شب شدن و رسیدن وقت خوابه!

-          مامانی شب شده؟!

-          آره عزیزم! دیگه هوا تاریک شده!

-          نننننننننننننننننه! شب نشه!

-          عزیزم! اومدن شب و روز که دست ما نیست! مگه قصه خورشید خانوم یادت رفته؟!

-          کدووووووووووم قصه!

-          اینکه خورشید خانوم هم مثل ما وقتی روز می‌شه حسابی کار داره و شب که شد اونم باید بره بخوابه و استراحت کنه!

-          نننننننننننننننننه! استراحت نکنه!

-          اونوقت فرداش اونقدر خسته‌ست که دیگه نمی‌تونه بیاد همه جا رو روشن کنه‌ها!

-          تو که دیروز (همه قید زمان‌های گذشته رو با دیروز بیان می‌کنه!) گفتی خورشید خانوم باید بره اون طرف دیگه زمین رو روشن کنه!

-          !!!!!!!!!!!!!! خوب!!!! راستش رو بخوای آره! از نظر علمی این داستان دومی درست‌تره!

-          کدوم یکی؟!

-          همون که چون زمین گرده و دور خودش می‌چرخه، اول نصف اینورش روشنه و بعد نصف اونورش!

-          پس خورشید خانوم کی بخوابه!

-          !!!!!!!!!!!!

با خودم گفتم: ای مامان حواس پرت! چرا در مورد یه موضوع چند تا داستان می‌گی که ذهن بچه قاطی کنه که بلاخره کدوم به کدومه و کدوما رو باید باور کنه! پدرم دراومد تا اون شب موضوع رو رفع و رجوع کردم . مجبور شدم داستان گالیله و کشف گرد بودن زمین و چرخش زمین دور خودش و دور خورشید و بوجود اومدن شب و روز رو از اول تا اخر واسه این دینا خانوم مُچ‌بگیر تعریف کنم!!!

با اینکه این روزا حسابی در خدمت دینا خانوم‌م و هر سازی که بگه براش می‌رقصم، اما همچنان از شب و شدن و رسیدن وقت خواب ناراحت و شاکی‌یه! اسم شام خوردن که به گوش‌ش می‌خوره می‌گه: من شام نمی‌خورم! چون بعدش باید بریم بخوابیم! و من سعی می‌کنم که شام رو زودتر بخوریم تا بعدش هم به حد کافی ایشون بازی کنن و به خاطر عدم علاقه به خوابیدن، از خوردن شام امتناع نکنه!

 

·       می‌گم بچه‌های شما هم اینقدر تنبل‌ند؟ من که فکر کنم دینا تو تنبلی در نوع خودش کم نظیره!

خدا نکنه به دینا بگی: دینا مامان بیا این وسایلت رو که تو اتاق پخش و پلا شده جمع کن:

-          نننننننننننه! خودت بیا جمع کن!

-          شما اینا رو ریخت و پاش کردی! پس خودت هم باید جمع کنی!

-          نننننننننننننه! آخه من خیلی خسته‌م! نمی‌تونم جمع کنم!

-          پس از قصه و باز یهم خبری نیست!

-          ننننننننننننننه! خبری هست!

در حالی که داره حسابی غر غر می‌کنه، یکی دو تا تیکه رو جمع می‌کنه و با حالت نق شدید شدید می‌گه:

-          آخه من بلد نیستم اینو کجا بذارم! وااااااااااااای خسته شدم! یکی بیاد به کم کممممممممممک کنه اینا رو جمع کنیم!

-          همه رو از روی زمین بردار بذار رو اون میز کناری!

-          خوب یکی بیاد به من کککککککککککککککمک کنه! من خسته شددددددددددم!

خلاصه که عمراً تو این جور کارا قدم از قدم برداره! آخه سرکار خانوم همیشه خسته است!

·       نکته دیگه تو رفتارهای دینا، کم طاقتی‌شه! جوری که گاهی این موضوع بدجوری می‌ره رو خط اعصاب آدم:

مثلاً داره نقاشی می‌کنه، یه هو دستش خط می‌خوره و یا اون شکلی که تو ذهنش در نظر داره بکشه درست رو کاغذ کشیده نمی‌شه، با چنان غر و کم حوصلگی دفتر رو یه گوشه می‌ندازه و نق شدید می‌زنه که: ااااااااااا! نشددددددددددد! نمی‌ششششششششششششه! خراااااااااااااااب شد!

کلاً خیلی کم حوصله‌ست! و این اصلاً خوب نیست! انگار گذر زمان هم تأثیر چندانی رو این قضیه نداشته! یعنی دینا از همون یه سالگی این عادت رو داشت و هنوز داره!

·       دیروز خونه مامان رضا بودیم. عکس نامزدی من و رضا روی میز بود. دینا رفت و اونو برداشت و نشونم داد و گفت:

-          مامانی چرا اینقدر به سرت گل زدی؟!

-          آخه مامانی من اینجا عروس بودم!

-          پس بابا هم داماد بوده؟!

-          آره دیگه عزیزم!

-          پس چرا دیگه به سرت گل نمی‌زنی؟!

-          خوب مامانی آدم یه بار عروس می‌شه!

-          نننننننننننه! من دوست دارم خیلی عروس بشم... هی تند تند به سرم گل بزنم!

-          خوب من می‌تونم تند تند به سرت گل بزنم!

-          نننننننننه! عروس بشم و گل بزنم!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

هوووووورا!

موفق شدم بابا رضایی رو راضی کنم که برای تولد امسال دخملی خودم غذا درست کنم. اونم چند نوع غذای سرد! با دسر و مخلفاتش!

البته قرار شده پنجشنبه‌ش پرستار دینا بیاد و به امورات دینا برسه (هر چند می‌دونم بازم دینا آویزونم خواهد بود!) و منم غذاها رو آماده کنم تا فرداش کار چندانی نداشته باشم. من عاشق آشپزی‌ام و دوست دارم تو مهمونی‌هام با دست‌پخت خودم از مهمونا پذیرائی کنم. چون نمی‌خوام غذاهای سختی درست کنم اینه که ایشالله اذیت نمی‌شم.

من هر روز که از اداره می‌رم خونه، تا قبل از ساعت 6 شام و غذای فردا ناهار دینا و پرستارش و غذای اداره خودم و رضایی رو آماده می‌کنم. یعنی اینکه شرایط فعلی‌م خیلی برام کار تو آشپزخونه رو سخت نکرده و من تقریباً هر روز آشپزی می‌کنم. واسه همینه که می‌دونم برای درست کردن غذاهای تولد، اونم از یه روز قبلش آمادگی کافی دارم!

ای جونم! ای خدا من چقدر هیجان دارم... خدا کنه همه چیز خوب پیش بره و به همه خصوصاً بچه‌ها (سه تا بچه) حسابی خوش بگذره...

دیروز و پریروز هم رفتیم و یه تعداد از کارت‌ها رو پخش کردیم! خودم وقتی برای هماهنگی تماس می‌گرفتم اونقدر خنده‌م می‌گرفت:می‌خواستم ببینم تشریف دارین؟ آخه می‌خواستیم براتون کارت دعوت بیاریم!

بعضی‌هاشون فکر می‌کردن منظورمون کارت عروسی، یا چیزی تو این مایه‌هاست و داشتن تو ذهنشون دنبال عروس و دامادی می‌گشتن که وظیفه پخش کارت‌‌شون رو به ما واگذار کردن!!!!!

الهی قربونت بشم مادر! ایشالله کارت عروسی‌ت رو هم به موقع خودش پخش می‌کنیم...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

دیروز اومدم یه سری به صفحه وب خودم بزنم دیدم اَه اَه! این که همه‌ش خصوصی‌یه! یه حس خیلی بدی بهم داد! انگار دیگه اون صفحه‌ی دیرآشنای قبلی‌م نبود!

راستش بهتون گفته بودم که من ذاتاً از خصوصی نوشتن بدم می‌آد و به اجبار این‌کار رو کردم! بعدش دیدم که خوب اون فضوله که فضولی‌ش رو می‌کنه! حتی از روی کامنت! پس من چرا خودم و دیگران رو اذیت کنم! این بود که تصمیم گرفتم پست‌هایی که موضوع خصوصی توش ندارم رو عمومی کنم تا حداقل وقتی خودم‌م به این صفحه یه سری زدم اینقدر حس‌م بد نباشه!

دیروز که رضایی از سرکار اومد خونه یه کاتالوگ تبلیغاتی مربوط به بچه‌ها رو هم با خودش آورده بود تا یه چیزی رو از توش به من نشون بده. رو به دینایی گفت:

-          بابایی ببین چی آوردم!

-          چیه بابایی؟

-          بیا ببین چه عکسای شادی داره!

-          (دینا یه نگاه گذرا به کاتالوگ انداخت و خیلی سریع گفت) این که تبلیغ بابائی! آخه تبلیغ به درد سن من می‌خوره!!!

-          (من و رضا از این جواب دینا تا آستانه منفجر شدن از خنده پیش رفتیم اما خوب خودمونو کنترل کردیم!) بابائی شما اصلاً با دقت توشو دیدی!

-          خوب به دردم نمی‌خوره! چی رو ببنیم!

-          بیا مثلاً این صفحه رو ببین چه تختای نازی داره!

-          (دینا هیجان زده تا اسم تخت اومد شیرجه زد سمت رضا و کاتالوگ) ببینم؟!

-          اینجا ببین! تازه دو تا پله کوچولو هم داره که می‌شه ازش رفت بالا!

-          وااااااااااااای! چقدر قشنگه! چقدر خوش‌رنگه! رنگش صورتیه که هم من دوست دارم و هم خانومانه‌ست! همینو می‌خوام بابایی! همینو برام بخر! لطفاً! اون سبزه رو از اتاق‌م بردار بده بره و اینو جاش بذار!

-          (در حالی که هنوز با چشمام دارم قربون صدقه اون جمله خانومانه‌ست‌ش می‌رم بهش می‌گم) مامانی! قرار بود اون تخت سبزه رو بدی به سورنا! پس چی شد!

-          خوب یادم نبود! اون مال سورنا باشه! اینو برام بخر! بابایی می‌خری! خیلی قشنگه! صوورتی‌یه که من عاااااشق‌شم!

به رضا نگاه می‌کنم. نه ابعاد تخته با اتاق دینا جور درمیآد و نه رنگ‌ش! دینا هنوز محو کاتالوگه و حواس‌ش به ما نیست!

-          رضایی این تخت برای جایی که در نظر داریم که بزرگه!

-          آره بزرگتره! ضمن اینکه من فکر کنم هنوز سن دینا برای تخت پله‌دار مناسب نیست!

-          پس چرا دل بچه رو باهاش بردی!

-          خوب من فقط برای اینکه عکس‌ش قشنگ بود نشون‌ش دادم!

-          رضااااااااا! این بچه الان تو ذهن‌ش تو این تخت خوابید!

-          خوب اصلاً حالا که زوده! یادته دینا تا یه سال اصلاً شبا تو تخت خودش نخوابید؟!

-          پس چرا حرف‌ش رو پیش کشیدی! گناه داره بچه! نمی‌بینی چند روزه داره به همه می‌گه من قراره تخت بزرگ‌تر داشته باشم و این تخت‌م رو بدم به سورنا!

-          خوب دیگه حرف‌ش رو نمی‌زنیم!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا دیگه!

راستش ته دل خودم‌ از این اتفاق خیلی ناراحت‌م. خوب رضا وقتی یه تصمیمی بگیره خیلی سخت می‌تونی نظرش رو عوض کنی. البته وقتی چند روز پیشا حرف خرید تخت بزرگتر برای دینایی رو زد، اصلاً فکر نمی‌کرد دینایی اینقدر بهش واکنش مثبت نشون بده و پیگیری‌ش کنه! رضا تو ذهن خودش این پروژه رو مثلاً برای 7-8 ماه بعد برنامه‌ریزی کرده بود! ولی از الان داره دنبال مدل و طرح‌ش می‌گرده.

اما دینا حسابی از این ایده خوش‌ش اومده و دیروز هم با دیدن اون عکس حسابی هوایی شده بود. راستش منم مثل دینا هستم. وقتی قراره یه کاری بکنم حسابی ویرش می‌افته تو جون‌م و باید زودی انجام‌‌ش بدم و به اصطلاح خودم ذهنم رو در این خصوص می‌چینم!

از شما چه پنهون منم دلم می‌خواد قبل از تولد سورنایی داستان خرید تخت و چیدمان جدید اتاق انجام بشه! اما رضا معتقده که با ورود تخت به این اتاق، فضای فعلی خیلی اشغال می‌شه و این در حالیه که ممکنه تا مدت‌ها سورنا از تخت‌ش استفاده نکنه! پس بذاریم وقتی قرار شد تو تخت خودش بخوابه این کارا انجام بشه!

رضایی راست می‌گه! اما خوب من و دینایی هم دلمون می‌خواد دیگه!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

من از دیشب تا حالا دارم روی ابرها سیر می‌کنم!

شاید بگین یه کم جنبه داشته باش اما اصلاً دست خودم نیست. می‌گم براتون:

-          دیشب داشتیم می‌رفتیم بیرون. سوار آسانسور شدیم و اومدیم پایین تو پارکینگ. دینا که از در آسانسور رفت بیرون دیدم دم در مکث کرده و در آسانسور رو برای من نگه داشته و می‌گه: مامانی من در رو نگه داشتم. راحت بیا بیرون!

 

-          داشتیم از ماشین پیاده می‌شدیم. رضایی دینا رو از صندلی عقب پیاده کرده بود که دیدیم بچه‌م دویده سمت صندلی جلو و تلاش می‌کنه دست منو بگیره تا راحت‌تر از ماشین پیاده شم.

الهی مادر فدای تو بشه... قربون اون مهربونی‌ت بشم من عزیز دلم... آخه عسلی من مگه تو همه‌ش چند ساله‌ته که اینقدر قشنگ حس می‌کنی که من تو این شرایط به کمک نیاز دارم...

یادتونه گفتم دینا اخیراً خیلی خیلی رفتارش بهتر شده و بهانه‌گیری‌هاش و نق‌زدناش و لجبازی‌هاش کمتر شده (البته تأکید می‌کنم که هنوز هم تا حدودی وجود داره ها!) ... این روند روز به روز داره بهتر می‌شه... جوری که حس می‌کنم انگار ظرف هفته گذشته یه جهش بزرگ تو رفتار و گفتار و اخلاق‌ش بوجود اومده...

·       نکته‌ای که در دینا به وفور می‌بینم و خیلی از بابت‌ش کیفور می‌شم اینه که وقتی داره یه کاری انجام می‌ده، حسابی روش تمرکز می‌کنه و خیلی در مورد اون کار حواس‌ش جَمعه. جوری که اگه در همین حال ازش سؤالی بپرسی، بار اول و دوم جواب‌ت رو نمی‌ده و وقتی اصرار تو رو تو تکرار سؤال می‌بینه با یه تأکیدی می‌گه: وقتی دارم فلان کار رو می‌کنم باید حواس‌م به کارم باشه! مگه نمی‌دونی شما؟!

 

·       گاهی آنچنان رو نکات ریز هم دقیق می‌شه که تحسین‌بر‌انگیزه. دیروز داشتیم دکتر بازی می‌کردیم. اون شد خاله‌ی نی‌نی و منم دکتر. توی وسایل پزشکی اسباب‌بازی‌ش یه اتیکتی هم وجود داره که مثلاً اسم دکتر روشه و دکتر باید اونو به سینه‌ش بزنه. خوب من چون دکتر شده بودم باید اونو می‌زدم رو لباس‌م. وسط بازی من گفتم :

-          خوب حالا من می‌شم مامان نی‌نی و شما بشو دکتر!

-          نه! من خاله‌شم!

-          می‌دونم. حالا مثلاً شما بشو دکتر! منم می‌شم مامانش!

-          آخه نمی‌شه! شما هنوز دکتری!

-          بابا مثلاً دیگه! داریم بازی می‌کنیم!

-          می‌دونم بازیه! ولی هنوز مثل دکترایی پس چرا؟!

-          چطور مگه مامانی؟!

-          خوب آخه اون کارت هنوز رو لباسته! مامانا که از این کارتا نمی‌زنن به لباس‌شون!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

·       وقتی یکی از اسباب‌بازی‌هاش خراب می‌شه، بهش می‌گم ببر بده بابایی ببینه می‌تونه درستش کنه. اونم می‌دوئه پیش رضایی و با یه شیطنتی می‌گه: بابایی! مهندس! بیا ببین این ماشینم چش شده! مهندس زود باش درستش کن!

چند روز پیشا داشتم یکی از اسباب‌بازی‌هاش رو چک می‌کردم که دیدم دیگه آهنگ نمی‌زنه:

-          دینایی فکر کنم این باطری‌‌ش تموم شده. بذار برم پیچ‌گوشتی بیارم بازش کنم ببینم چش شده؟!

-          مگه مامانی تو هم مهندسی؟!

-          مهندس؟!

-          خوب آره دیگه! مهندسا چیزهای خراب رو درست می‌کنن! مثل بابا رضا!

عسلک ما کمتر از دو هفته دیگه تولدشه. داریم فکر می‌کنیم که برای بهتر برگزار شدن تولد سه‌سالگی‌ش چه کارائی بکنیم بهتره؟!

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

سلام سلام!

صبح شنبه ماه رضمونی‌تون به خیر و شادی!

چه می‌کنین با کم شدن ساعت کاری! این مملکت همین‌جوری‌‌ش تعطیل بود! دیگه ماه رمضون که شد نور علی نور! ساعت کاری 9 تا 2! تازه از ساعت 12 ملت راه می‌افتن برای نماز و دعا و نیایش و ... . یعنی عملاً سه ساعت حضور فیزیکی و خدا می‌دونه چقدر حضور فعال!!! ولش کن بابا اصلاً!

پنجشنبه‌ای که گذشت من برای بار nام متولد شدم! راست راستی دیگه باید بگم n! حالا شما حساب کن همون 18 سال و چند ماه خودمون!

راست‌ش اول‌ش هیچ حس خاصی نداشتم و به قول معروف تولدی نشده بودم. اما به لطف همه مهربونایی که من دور و برم دارم تا آخر شب تبدیل شد به یکی از خوش‌حس‌ترین (!!!) روزهای تولدم!

از خواهر رضا و خواهرای خودم و مامان و باباها و دوستان عزیز گرفته تا رضا گلی مهربونم! خلاصه که حس خوبی تو روز تولدم داشتم و می‌تونم بگم که یکی از پرتماس‌ترین و پرتبریک‌ترین تولدهای عمرم رو پشت سر گذاشتم...

یکی از دوستام که زنگ زده بود کلی با هم خندیدم و درواقع می‌شه گفت روده‌بر شدیم. می‌گفت:

-           خواهر تو این سن و سال بچه دوم‌ت به چی بود!

-          اتفاقاً الان که دارم بچه دوم رو می‌آرم حس‌م نسبت به زیاد شدن سن و سال‌م بهتر شده! انگار آدم روش می‌شه بگه مثلاً ...ساله‌مه و تازه دو تا هم بچه دارم!

-          وا!!! خواهر! حالا مگه همه‌ش چند ساله‌ته!

-          ای بابا! تو دیگه چرا شهین جون! (وقتی می‌زنیم تو فاز حرفای خاله خان باجی، به هم می‌گیم شهین جون و مهین جون!!!) تو که می‌دونی ما سنی نداریم! پرسیدن نداره!

این دوستم خدای خنده‌ست! اصلاً وقتی زنگ می‌زنه و می‌گه الو، یه دفعه نمی‌دونم چرا خنده بازاری ‌راه می‌افته که بیا و ببین! دیروز رضا همین‌جوری زل زده بود به من که آخه مگه دوستت چی داره پشت گوشی بهت می‌گه که تو از شدت خنده اشک‌ت راه افتاده! بعدش که قطع کردم وقتی براش می‌گفتم که اینا رو به هم می‌گفتیم مونده بود که خوب آخه اینا اینهمه خنده و وای ترکیدم و وای دلم پیچ داره می‌زنه و ... اینا داشت! راست می‌گفت طفلی! خیلی هم خنده‌دار نبود! اما انگار وقتی با لحن و از زبون دوستم زده می‌شد بهش خنده هم تزریق می‌شد...

توی دانشگاه هم همین بساط رو داشتیم! وقتی بغل هم سر کلاس می‌شستیم به ترک دیوار هم خنده‌مون می‌گرفت! بعدش که می‌اومدیم بیرون کلاس می‌موندیم که آخه مثلاً فلان موضوع اونقدر خنده داشت که ما داشتیم جلوی استاد از شدت خنده می‌ترکیدیم! یه بار که رسماً نزدیک بود سر همین هر و کر از کلاس اخراج شیم که من زودتر دویدم بیرون تا دوستم بتونه خودشو کنترل کنه و جواب سوال استاد رو بده! حالا اومدم بیرون مگه خنده‌م قطع می‌شه! ملت می‌دیدن یه نفر بیرون کلاسه و خودش تنهایی داره با خودش می‌خنده! اونقدر اونروز از خودم نیشگول گرفتم و لپ‌مو (از توی دهن!!) گاز گرفتم تا یه کم از شدت خنده کم بشه. بعد از کلاس دیدم کلی توی دهنم زخم شده! هی‌ی‌ِ‌ِی‌ِ‌ی! یادش به خیر جووونی!

پریشب خونه‌ی مامان رضایی بودیم. عمه جون یه سی‌دی جدید (آلبوم) گرفته بود به اسم «همه اقو.ام من» کار گروه ر.ستا.ک.

این آلبوم شامل قطعاتی از موسیقی لرستان، گیلان، آذربایجان، خراسان، کردستان، کرمانشاه، بختیاری و بلوچستان است. این آلبوم در واقع دارای 7 ترانه زیباست که با حواشی زیبایی از تحقیقات این گروه درباره آهنگ های فولکلور عرضه شده است. حواشی جالبی که ضمن بیان تلاش‌های جستجوگرانه این گروه، بیانگر تفاوت‌های اساسی کار این گروه با موسیقی فولکلور است. در واقع هدف این گروه از این آلبوم تنها بازسازی ترانه های خاطره‌انگیز محلی نیست. بلکه به نظر می رسد آنچه از این گروه در این آهنگها تزریق شده است، نوعی انرژی مضاعف، سازبندی هماهنگ و رنگ‌آمیزی موسیقایی خاص است که امضای این گروه را بر پای خود دارد.

همه‌مون خیلی لذت بردیم و از همه بیشتر دینایی! جوری که تا پاسی از نیمه شب تقریباً سه دور این سی‌دی رو دید و تقریباً محو دیدن سازها و نحوه‌ی اجرای گروه و حتی نوازدگان و خوانندگان شده بود! تازه دست آخر هم از روی عکس روی جلد سی‌دی، افراد منتخب و به فول خودش جالب گروه رو هم بهمون معرفی می‌کرد.

پیشنهاد می‌کنم حتماً تهیه‌ش کنین و ببنین‌ش. مامانا شما هم حتماً بگیرین چون فکر کنم بچه‌ها هم از دیدن سازها (که توی کشور ما بچه‌ها از دیدنش توی تی وی محروم‌ان!) لذت ببرن و هم از دیدن قیافه‌های شاد و بشاش اعضای گروه و هم از شنیدن آهنگ‌های قدیمی فولکلور شاد! قیمتش هم عالیه! هزار و پانصد تومان!!!!! باورکردنی نیست! من که می‌خوام یه عالمه ازش بگیرم و به همه هدیه بدم!

نوشته شده در شنبه ٢۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

خوب خوب خوب!

به سلامتی ماه رمضان هم از راه رسید...

هر چند من امسال نمی‌تونم روزه بگیرم و میدونم که لحظه پخش دعای ربنا دلم آتیش می‌گیره و با خودم می‌گم کاش منم روزه بودم! عاشق لحظات دم افطار و دعاهای قبل از افطارم!

برای من ماه رمضون یادآور دوران بچگی‌مه! خونه مامان اینا! سفره‌ای که با شور و حرارت دم افطار پهن می‌شد و ما شکموها هم هنوز اذان نگفته همه دور سفره جمع می‌شدیم و منتظر صدای اذون لحظه‌شماری می‌کردیم! یادمه فقط من بودم که واسه محکم‌کاری صبر می‌کردم اذون تموم بشه و بقیه با شنیدن الف الله‌اکبر شیرجه می‌زدن به نون و پنیر و چایی و .... البته باید اعتراف کنم که منم اخیراً طاقت‌م کم شده بود و همون اوایل اذون افطار می‌کردم!

می‌دونم که خیلی بده آدم روزه‌دار همه‌ش تو فکر خوراکی باشه و به افطار فکر کنه! اما دروغ چرا!؟ من همه‌ش (از همون بچگی) تو ذهنم مروز می‌کردم که افطار شد چیا رو بخورم! البته با خوردن یکی دو لقمه اون عطش می‌خوابید و دیگه میلی به خوردن اون لیست بلند بالا نداشتم! و دوباره فرداش روز از نو و روزی از نو!

چقدر سفره افطار خونه مامان اینا صفا داشت! خوب ما یه خانواده پر جمعیت بودیم و فکر کنم همین موضوع این صفا رو دو چندان می‌کرد. هر چند که دیگه الان دخترا همه رفتیم خونه بخت و دیگه سفره افطار مامان اینا مثل قدیما شلوغ پلوغ نیست!

سحری‌ها رو هم خیلی دوست داشتم! طفلی مامان کلافه می‌شد تا یکی یکی ما رو بیدار کنه و بشونه پای سفره! اینو بیدار می‌کرد و می‌رفت سراغ اون یکی، اولی دوباره خوابش برده بود!!! داداشا که رسماً دو دقیقه آخر می‌اومدن و با چشمای بسته سحری می‌خوردن!

از وقتی ازدواج کردم و ماه رمضون رو تو خونه خودم تجربه کردم، همه‌ش دم افطار و سحر دلم می‌گیره! یاد قدیما و اون روزا می‌افتم و دلم اون سفره شلوغ پلوغ رو می‌خواد! وای که سال اول چقدر جلوی خودم رو می‌گرفتم تا گریه‌م نگیره!

بابا رضایی به خاطر مشکل ریه‌ای که دو سال پیش پیدا کرد از روزه گرفتن منع شد. منم پارسال (بعد از دو سال روزه‌خوری بابت شیر دادن دینا!) اصلاً سحرا بیدار نمی‌شدم و آخر شب یه چیزی می‌خوردم . آخه آدم به شوق دور هم بودن سحری میل‌ش می‌شه! سحری تنهایی هیچ مزه‌ای بهم نمی‌داد! افطار هم یه چیز کوچولو می‌خوردم و منتظر می‌شدم تا سه تایی شام بخوریم. اینه که اصلاً ماه رمضون پارسال بهم نچسبید.

حالا امسال هم که کلاً تعطیلیم!

خوش به حال اونایی که هنوز دارن ماه رمضون رو تو خونه پدر و مادرشون تجربه می‌کنن! قدرش رو بدونین! فردا تو خونه خودتون مطمئناً شما هم حال و روز منو خواهید داشت! ضمناً موقع سحری اینقدر ماماناتون رو اذیت نکنین و زود پاشین. اصلاً یه چند روز شما سحر زودتر پاشین و سفره رو آماده کنین! آی به مامانا مزه می‌ده!

راستی! دم افطار و سحر ما تحریمی‌ها رو هم از دعای خیرتون فراموش نکنین ها!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

این روزا در حال تجربه‌ی مصرف گوشت بوقلمون به جای گوشت قرمز هستیم!

راستش قبلاً (مثلاً تا چند سال پیش) فکر می‌کردم مزه گوشت بوقلمون باید بیشتر شبیه گوشت مرغ باشه فقط ابعادش بزرگتره و شاید بعد از پخت یه کم پر مزه‌تر و یا غلیظ‌تر از مرغ باشه! واسه همین خیلی از ش استقبال نمی‌کردم اما باید بگم اخیراً به کشفیات جدیدی در این زمینه دست یافتم. اونم به تنهایی!!!!

نتیجه تحقیقات میدانی بنده در این زمینه بدین شرحه که جهت بهره‌برداری لازم خدمتتان ایفاد می‌گردد :

(البته حتماً خودتون بهتر می‌دونین ها! ولی برای اونایی که مثل نمی‌دونستم می‌گم)

-          اولاً مزه و طعم گوشت بوقلمون خیلی خیلی بیشتر به گوشت قرمز نزدیکه و تقریباً هیچ شباهتی به مزه مرغ نداره. ضمن اینکه اصلاً هم مثل مرغ بوی بد (هنگام پخت و یا یه روز بعد از پخت) نمی‌ده و تا دو روز بعد عطر و طعمش هیچ فرقی با روز اول نمی‌کنه!

-          جایگزین خیلی خوبی برای گوشت قرمزه، یعنی طعم غذاها مثل زمانی هستن که با گوشت قرمز پخته شدن. بویژه در غذاهایی مثل سبزی پلو یا باقالی پلو با گوشت! خورش آلو اسفناج و ... من که معتقدم به جز خورشت قرمه سبزی و قیمه (که واقعاً با گوشت قرمز عالی میشه) می‌‌شه برای باقی غذاها جایگزین گوشت قرمز بشه! (هم به صورت قلیه و هم به صورت چرخ کرده)

-          من که باهاش ماکارانی و کتلت هم پختم و هیچ احدی نفهمید که گوشتش بوقلمونه! خودم لو دادم! (به صورت چرخ کرده)

-          خیلی از مضرات گوشت قرمز رو نداره علاوه بر اینکه کلی فواید اضافه هم داره!

-          قیمتش هم خیلی خیلی به صرفه‌تر از گوشت قرمزه (خصوصاً این روزا)

 

برای اطلاع بیشتر از فواید درمانی و خواص گوشت بوقلمون مطلب زیر رو هم می‌تونید بخونین:

«در صورتی که می خواهید دچار بیماری های سرطان سینه، پروستات، بیماری MS ، آرتروز، افسردگی و اعصاب نشوید و اسید اوریک، اوره و چربی خون شما بالا نرود گوشت بوقلمون را جایگزین تمامی گوشت های مصرفی خانواده بنمایید.

1-       طبق آزمایشات انجام شده فسفر موجود در بوقلمون چهار برابر میگو می باشد که یک غذای دریایی است همچنین بهتر است که بدانید 80% عامل تشکیل کلسیم در استخوان های بدن فسفر می باشد و میزان فسفر در بوقلمون 238mg/100g می باشد.

2-      آیا می دانستید پروتئین موجود در بوقلمون 81/28 بیشتر از هر گوشتی است!

3-       آیا می دانستید بوقلمون فاقد اوره و اسید اوریک نسبت به گوشت های دیگر است که طبق تحقیقات انجام شده اسید اوریک یکی از عوامل سکته مغزی می باشد!

4-      آیا می دانستید گوشت بوقلمون به علت عدم وجود چربی میان بافتی حجم گوشت در هنگام پخت بعکس گوشت مرغ گوساله/ گوسفند و ... کم نمی شود. مرغ بعد از پختن 55%، گوشت 60% و بوقلمون 85% گوشت پخته به دست می آید!

5-       آیا می دانستید بوقلمون دارای انواع ویتامین B از جمله B1/B3/B6/B12 به میزان 7.7mg/100gr است و برای جلوگیری از افسردگی و بیماری MS و از بین بردن کم خونی مؤثر است.

6-       آیا می دانستید در بوقلمون مقدار زیادی امگا 3 وجود دارد که باعث باز شدن مجاری عروق بدن و پائین آورنده کلسترول می شود و از مزمن شدن بیماری ها جلوگیری می کند.

7-      آیا می دانستید اسیدهای آمینه ای به نام تریپتوفان 35mg/100g می باشد که در بدن تبدیل به پروتئین می شود که عامل شادابی است. اسیدهای آمینه در مرمت سلول های ماهیچه ای و اندام بدن، ناخن، پوست، مو و غدد ترشحی نقش بسیار بسزایی دارد و برای ورزشکاران بسیار مفید می باشد.

8-      در بوقلمون کلسیم 98mg/100g و برای کلیه افراد بخصوص خانم ها بسیار مفید است و همچنین کلسیم باعث کاهش کلسترول و فشار خون می شود!

9-       آیا می دانستید که چربی و کلسترول موجود در بوقلمون کمترین چربی و کلسترول نسبت به گوشت گوساله/ گوسفند مرغ و سایر گوشت هاست یعنی تا دیگر گوشت هاست.

10-   آیا می دانستید پتاسیم موجود در بوقلمون 935mg/100g بیشترین پتاسیم در تمام گوشتهاست!
پتاسیم ضد سرطان است و برای جلوگیری از سرطان سینه در خانم ها بسیار مؤثر بوده همچنین در ساختمان قلب و ماهیچه ها و خون نقش مهمی دارد، وجود آن عامل مهمی برای بسته نشدن سرخرگها و مشکلات وریدی است همچنین پتاسیم در کاهش کلسترول نقش مهمی دارد.
پادرد عمدتاً نتیجه کمبود پتاسیم و منیزم بدن، اسپاسم ماهیچه انسداد و تنگ شدن سرخرگ، مشکلات وریدی تأثیر سوء دیابت روی عضلات، اعصاب پا، رگ گرفتگی و ... تورم مفاصل است.

11-   استفاده از گوشت بوقلمون در خانواده به معنی بالا رفتن فرهنگ مصرف خانواده می باشد.

12-    آیا می دانستید 45mg/100g سلنیوم در بوقلمون چه اهمیتی دارد؟ سلنیوم همراه با کلسیم، پتاسیم و ویتامین B6-C-D و روی که همگی در گوشت بوقلمون است ضد کلیه سرطان ها بخصوص سرطان پروستات و سینه می باشد. سلنیوم تنظیم متابولیسم را به عهده دارد و برای از بین بردن سلول های غیر نرمال مؤثر بوده و اگر گوشت بوقلمون با قارچ و گوجه فرنگی میل شود خاصیت ضد سرطانی آن افزایش پیدا می کند.

13-   آیا می دانستید میزان سدیم 33mg/100g در گوشت بوقلمون می باشد از بیماری های قلبی جلوگیری می کند و باعث تنظیم فشار خون می شود و همچنین سدیم عامل جذب کلسیم و فسفر در بدن می باشد!

14-   آیا می دانستید روی در بوقلمون 63mg/100g بوده و روی باعث رشد خردسالان می شود ضد سرماخوردگی است و به ساختن DNA و هورمون مردانه در بدن کمک می کند و همچنین روی باعث تنظیم سن بلوغ در افراد می شود.

15-   و بالاخره آیا می دانستید بوقلمون دارای ماده ای به نام COQ 10 (اکسیر جوانی) می باشد که برای جلوگیری از پیری زودرس مفید است.»

لینک مطلب بالا: http://funshad.com/View/turkey-meat.html

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

شنیدین که می‌گن عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد!

خوب شده حکایت ما!

قطع شدن فا.رسی و.ان- چه توسط پا.رازیت‌های دو.لت کر.یمه و چه به خاطر اشکالات فنی و دلایل مالی خود شبکه یا هر دلیل دیگه‌ای- خیلی به نفع ما و به خصوص دینایی تموم شده.

خوب راستش خودمون اونقدر محتاد(!) شده بودیم که نمی‌تونستیم ترکش کنیم (تازه فهمیدیم طفلی آدمای محتاد چی می‌کشن و واقعاً دست خودشون نیست که نمی‌تونن ترک کنن!!!!) و تقریباً یه دو سه ساعت مفید از وقت بعد از ظهرمون رو (اکثراً به اتفاق دینایی) به خودش اختصاص می‌داد! اما حالا این وقت شده واسه خودمون و رسیدگی به خودمون (بویژه دینایی) .

بی‌اغراق می‌تونم بگم میزان عصبی شدن و نق‌نق‌های دینایی خیلی کم شده! البته هنوزم بهانه‌گیری‌های خاص خودش رو داره و دائم آویزونه، اما اگه دو سه هفته پیش 100 درصد بود الان شده 30 درصد!

با اینکه هفته‌های قبل هم خیلی باهاش بازی می‌کردم و دائم ور دلش نشسته بودم اما اینکه الان عامل سومی این ارتباط رو مختل نمی‌کنه، خیلی اوضاع بهتره...

رضا هم به این موضوع معترفه! در حالی که جفتمون کلی از ابراز این واقعیت شرمنده می‌گشم اما هی بهم می‌گیم انگار با قطع شدن این کانال، اخلاق دینا خیلی خیلی بهتر شده...

از همه مهمتر اینکه الان دو هفته‌ای می‌شه که شب تو خواب جیش نکرده! نسبتاً آروم تا صبح می‌خوابه! برای اون قضیه دستشویی رفتن قبل از خواب هم یه راهکار پیدا کردم که فعلاً خوب جواب داده:

دینایی عاشق جمله‌های آهنگینه! وقت خواب که می‌شه بهش می‌گم:

-          دینایی وقت چیه؟

-          جیش و بوس و بوس و بوس و لالا! (عاشق قسمت بوسه!)

-          آفرین ولی یه چیزی‌ش جا افتاد!

-          چی‌ش؟!

-          مسواک، جیش، بوس، لالا!

-          نه مسواک، جیش و بوس و بوس و لالا!

سرتق خانوم با هر ترفندی شده می‌خواد از زیر مسواک زدن در بره! منم چون می‌ترسم ازش فراری بشه تا جایی که می‌شه با مدارا سعی می‌کنم تشویق‌ش کنم اما اگه راضی نشد اصرار هم نمی‌کنم (خودمم نگرانم که آیا کارم درسته یا باید در این مورد سفت و سخت باشم؟!) اما با رضایت تمام راضی می‌شه بره جیش کنه و بعدم بوس و کتاب و لالا!

خوب هر چی فکر می‌کنم می‌بینیم من که موقع دیدن سریال‌های فا.رسی و.ان (من فقط دو تا سریال -در جستجو.ی پد.ر و سفر.ی دیگر- رو می‌دیدم نه همه رو ) حتما یه سرگرمی هم برای دینا می‌ذاشتم. مثلاً سی دی تو لب‌تاپ یا خمیر بازی یا هر چیزی که سر اونم گرم باشه. اما از اونجایی که دینایی همیشه همه چیز رو شش‌دانگ می‌خواد، دلش می‌خواسته وقتی اون داره بازی می‌کنه منم شش دانگ حواسم پیش‌ش باشه.

جدیداً وقتی داره باهام حرف می‌زنه یا چیزی رو بهم نشون می‌ده سریع برمی‌گرده به چشمام نگاه می‌کنه تا مطمئن بشه من با چشمام نگاش می‌کنم و فقط گوش نمی‌دم! یعنی نگاه منو هم می‌خواسته که موقع دیدن اون سریالا این نگاه به چیز دیگه‌ای اختصاص داشته!

اما نکته‌ای که علارغم بهتر شدن دینا خیلی ذهنم رو درگیر کرده و دلم بابت‌‌ش شور می‌زنه اینه که دینا خیلی به ندرت با خودش بازی می‌کنه (شاید در طول روز ماکزیمم نیم ساعت) حتماً باید همیشه پیش‌ش بشینی و اکثراً بازی‌های مشترک بکنیم یا شاهد بازی‌ش باشیم! این وابستگی‌ش خیلی شدیده! گاهی سعی می‌کنم کمی ازش کم کنم اما منجر به بهانه‌گیری و نق‌زدنش می‌شه!

از شانس بد، دوباره گرایش‌ش نسبت به رضایی کمتر شده و بیشتر به من آویزونه! خوب طبعاً با توجه به اینکه چیزی کمتر از 3 ماه به تولد داداشی‌ش مونده، این خیلی منو نگران می‌کنه! خودم فکر می‌کنم رضایی باید تلاش بیشتری برای بهبود رابطه بکنه، که خوب راستش خیلی نمی‌کنه! یعنی یکی دوبار می‌ره سمت دینا اما وقتی دینا ردش می‌کنه، تلاش چندانی برای دور زدن این حصار نمی‌کنه! گاهی با مداخله من ارتباط خوبی شکل می‌گیره اما باز که رضا حواس‌ش به تی‌وی پرت می‌شه دینا می‌آد سراغ من و دیگه راضی نمی‌شه که رضا همبازی‌ش بشه!

گفتم که: دینا یه همبازی شش‌دانگ می‌خواد! نه یه اپسیلن کمتر!

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

آخیش! چه آخر هفته‌ی توپی بود!

اونقدر ریلکس شدم که نگو!

دیروز (جمعه) رو کامل خونه بودیم. یه کم به امورات خانه‌داری و باقی رو به امورات استراحت درکنون گذروندیم! اونقدر عقده خواب بعد از ظهر رو دلم مونده بود که دیروز که فرصتی دست داد و دینایی هم همپای ما خوابید بیشتر از سه ساعت (از 3و نیم تا یه ربع به 7) رو بعد از ظهر خوابیدیم! دقیقاً یه حس لذتی شبیه حس خوردن همون پفکه (!!!!!!!!!!) بهم دست داده بود!

سه تایی اونقدر شارژ شده بودیم که بیا و ببین! البته نتیجه‌ش این شد که شب بی‌خوابی زده بود به سرمون و دینا خانوم رسماً نزدیکای ساعت 1 نیمه شب خوابش برد! ولی با آرامش و روی خوش و با لذت!

اونقدر دیروز به دینایی خوش گذشت... کلی با هم بازی کردیم (یعنی رسماً از صبح تا شب من داشتم باهاش بازی می‌کردم) از خمیر بازی و دکتر بازی و نقاشی و آب بازی و قایم باشک گرفته تا اردک بازی!

این اردک بازی خودش یه بازی من درآوردی دیناییه که کلی باهاش حال می‌کنه. دینایی یه اسباب‌بازی‌داره که یه مامان اردک و دو تا بچه اردکه که به هم وصل‌اند و وقتی راه می‌رن "کواک، کواک" می‌کنن (یکی از کادوهای تولد یه سالگی‌ش) اخیرا این اردکا رو می‌آره و می‌گه ازش یه سوال بپرس. بعد هم من باید هم نقش مربی (سوال کننده) رو بازی کنم هم جای اردکه و بچه‌هاش به سوالای مربی جواب بدم! اونم جوابایی که اول غلطن و بعدش کم‌کم درست می‌شن!  مثلاً این یه ورژنه‌شه:

-          خانوم مربی! از مامان اردکه بپرس می‌دونی تلویزیون چیه؟

-          باشه! پس شروع می‌کنیم:

مربی: مامان اردکه، می‌دونی تلویزیون چیه؟

من در نقش مامان اردکه با صدای اردکی(!): تیلیویزیون؟ خوردنیه؟

دینا از جواب مامان اردکه غش می‌کنه از خنده و می‌گه بلد نیست خانوم مربی!

مربی: وا؟! خوردنی؟! نه بابا! دقت کن مامان اردکه!

اردکه: پس حتماً پوشیدنیه؟!

دینا باز غش می‌کنه از خنده!

مربی: !!!!!!!!!!!!!!! وا! نه بابا! یه کم دقت کن!

اردکه: خوب من بلد نیستم مربی جون! شما برام توضیح بده!

دینا: تلویزیون اینه دیگه! (اشاره می‌کنه به جایی که تلویزیون تو اتاقه) از توش می‌تونی خاله شادونه و پنگول ببینی!

مربی: آفرین دینا جون! دینا درست گفت! تلویزیون یه دستگاهیه که وقتی روشن‌ش می‌کنی می‌تونی برنامه‌های مختلف توش ببینی! مثل کارتون، فیلم، آهنگ و .... اما باید مواظب باشی که زیاد بهش نگاه نکنی! چون چشمات رو اذیت می‌کنه.

خلاصه که این بازی با سوالات مختلف (مثل اینکه می‌دونی میز چیه؟ میدونی لباس چیه؟ می‌دونی کتاب چیه و ...) تا آخر دنیا می‌تونه ادامه پیدا کنه! هر چی بهتر بتونی جای مامان اردکه یا آبی و سبزی (اسم بچه‌های خانوم اردکه که رنگ یکی‌شون آبیه و اون یکی سبز!) جوابای پرت و پلا بدی و دینا رو بیشتر بخندونی، دینا بیشتر مشعوف می‌شه! بعدش هم خودش در جواب صحیح اون سوال یه نطق غرائی واسه مامان اردکه و بچه‌هاش می‌کنه! که گاهی از جوابابی کاملی که می‌ده دل آدم غنج می‌ره!

پیشنهاد می‌کنم مامانا این بازی رو (یا چیزی مشابه اون رو) با بچه‌هاشون بکنن! چون باعث می‌شه هم قدرت تخیل بچه تحریک بشه و هم درخصوص اون مورد سوال ذهن بچه درگیر بشه!

·            این روزا همه‌ش داره نقش عروس رو بازی می‌کنه و از اطرافیان به نوبت یکی رو به عنوان داماد انتخاب می‌کنه! پریشب در حالی که باز عروس شده بود و اینبار عمه جون نقش داماد رو بازی می‌کرد گفت:

-          عمه جون! من عروس‌م. شما هم داماد باش!

-          باشه! من داماد! حالا چیکار کنیم؟!

-          بریم عروسی کنیم دیگه!

-          خوب کجا بریم؟!

-          بریم اتاق داماد!

-          (عمه جون در حالی که به زور خنده‌ش رو کنترل می‌کرد رو به ما با شیطنت گفت) خوب من دیگه شرمنده‌م! می‌ترسم بقیه‌ش رو بپرسم!!!!

دیروز هم باز تو خونه هوس عروس بازی به سرش زده بود! اینم دینا خانوم که مثلاً عروس شده!  صندل‌های منم پاش کرده بود تا قدش بلند بشه!!! (اصرار هم داشت که ما تصور کنیم لباسایی که اون الان تنشه همه رنگشون سفیده!!! و مثلاً لباس عروسه!)

·                     دیشب دینا هوس کرد که نقاشی بکشه! اونقدر با هیجان و با پشتکار شروع کرد به رنگ کردن نقاشی‌ای که کشیده بود که متحیر مونده بودم! آخه دینا تو رنگ کردن یه تصویر یه کم بزرگ خیلی تنبله و بعد از کمی رنگ کردنش می‌گه مامانی بقیه‌ش رو تو رنگ کن! من خسته شدم! اما اینبار انگار خستگی درکار نبود! یه دفعه دیدم وسط این رنگ‌آمیزی با هیجان گفت:

-          مامانی منم دوست دارم بزرگ شدم مثل خاله* نقاش بشم!

-          آفرین! اما شما از کجا فهمیدی خاله نقاشه!

-          خودم تو اتاق‌‌ش دیدم چند تا نقاشی بود! پس نقاشه دیگه!

*. پریشب خونه یکی از دوستان مهمون بودیم. خانوم خونه رشته نقاشی درس می‌خونه و تو اتاق کارش چند تا بوم نقاشی بود!

نوشته شده در شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

آخی! اصلاً باورم نمی‌شه!

دیروز داشتیم از یکی از محله‌های قدیمی تهران رد می‌شدیم (حوالی میدون گر.گان و خیابون نا.مجو) اگه گذارتون به اون ورا افتاده باشه حتماً دیدین که کوچه پس کوچه‌هاش بسیار تنگ و باریک و پر ازدحامه! ماشینه که تو هر سوراخی پارک شده و وقتی با ماشین از این کوچه‌ها رد می‌شی همه‌‌ش باید مواظب باشه مویی ماشین رو رد کنی و به این ور و اونور نمالی! خلاصه حکایتی داره کوچه‌های خیابون نامجو!

پیچیدیم تو یکی از کوچه‌ها تا از شر ترافیک خیابون اصلی خلاص شیم! یه دفعه دیدیم تقریباً همون اوایل کوچه کلی پارچه تسلیت و گل دم در یکی از خونه‌های خیلی قدیمی که یه در ورودی خیلی کوچیک داشت نصب شده و دم در هم خیلی شلوغه!

سعی کردم با سرعت پارچه‌نوشته‌ها رو بخونم! بااااااااااااااااورم نمی‌شد!

اینجا خونه محمد نو.ری‌یه! همون که با آوازهاش دل همه رو برده و حالا هم با غم فراغ‌ش دل همه رو غصه‌دار کرده... همون که دلمون نمی‌خواد باور کنیم که دیگه نیست...

پریشب که تو بی.بی.سی فا.ر.سی می‌خواست خبر فوت‌ش رو اعلام کنه جمله قشنگی گفت:

او دیگر چشم‌هایش را باز نمی‌کند ... حتی برای جان مریم!

(اشاره به : جان مریم...چشم‌هاتو وا کن... سری بالا کن...)

با تعجب به رضا گفتم:

-          رضایی باورت می‌شه خونه محمد نور.ی اینجا باشه؟* اینقدر ساده و اینقدر مهجور!

-          شنیده بودم خیلی خاکی و ساده‌ست! ولی خداییش باور نمی‌کردم تا این حد!

-          یعنی اینهمه وقت اینهمه به ما نزدیک بوده و نمی‌دونستیم؟! باورت نمی‌شه! یه حسی بهم دست داد! ما اینهمه از اینجا رد می‌شدیم و نمی‌دونستیم!

-          من همیشه همین حس رو بهش داشتم ... حتی با اینکه نمی‌دونستم اینجا زندگی می‌کنه.

یه دفعه از ذهنم گذشت: اگه می‌دونستم خونه‌ش اینجاست حتماً یه سری بهش می‌زدم!!!!  چقدر حیف!

 

*. من خودم همه دوران بچگی‌‌م رو تو محله‌ای نزدیک به همین محل (گیریم یه کم اونورتر!) سپری کردم. پس مخلص همه بچه‌ محل‌های میدو.ن گر.گان هم هستم.  

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

دیروز بد جوری دلم هوس پفک کرده بود! مطلب این دوست جونم هم این هوس رو دو چندان کرد!

رضایی که از سرکار اومد دیدم دو تا پفک خوشمزه هم خریده! انگار دیروز لابه‌لای مکالمات‌مون اشاره‌ای هم به این موضوع کرده بودم اما خودم یادم نبود! ووووووووووووووووووووواو! برق شادی رو می‌تونستی تو چشمام ببینی! منم زود همه پفک‌ها رو خالی کردم تو یه سینی بزرگ و سه تایی نشستیم به پفک خوردن! اونم با چه لذتی... یه دفعه دیدم دینایی که هیجان خوردن ما رو دید گفت بسه دیگه! اینا دیگه همه‌ش مال خودمه! هر چند رضایی چند بار دیگه هم به اون دونه‌های آخر پاتک زد اما من دیگه هوس‌م رفع شده بود! آخیییییییییش! چه حالی داد!

خیلی با حالم نه؟! همه تو ماه‌های اول بارداری هوس دارن! اما مال من انگار خورده به این سه ماه پایانی! (کیک بی.‌بی رو هم که یادتونه!)

سر دینا گلی که حامله بودم مطلقاً چیزی هوس نکردم! این بود که فکر کنم بابا رضایی طفلی آرزو به دل مونده بود که هوس‌‌های جورواجور این دوران رو واسه زن‌ش برآورده کنه! که خوشبختانه سر گل پسری این توفیق حاصل شد!!!!!!!!!!!! مررررررررسی رضا جونم که اینقدر حواس‌ت به ما هست عشق من!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

این روزا همه‌ش دلم برای رضا تنگ می‌شه! تو اداره نشستم و حسابی مشغول کارم یه هو دلم پر می‌کشه! دلم می‌خواد بهش زنگ بزنم و کلی پرت و پلا بگیم و هر و کر کنیم و آخرش هم بگم کاری نداشتم فقط دلم برات تنگ شده بود! اما اون طفلی کار داره و معمولاً اون ساعت‌هایی که دل من هوایی می‌شه یا تو جلسه‌ست و یا تو اتاق‌ش نیست و یا موقعیت‌ش برای مکالمه هر و کری مهیا نیست!

بعد من مجبور می‌شم دست و پای دلم و رو جمع کنم و دوباره برم سراغ کارم تا وقت خونه رفتن بشه! دم رفتن‌م که می‌‌شه دوباره زنگ می‌زنم که:

-          رضایی بیام دنبال‌ت؟

-          نه!!!!!!!!! بابا نامرد همین روزا منو از اینجا اخراج می‌کنن ها! رئیس‌م اگه ببینه من هنوز 3 و نیم نشده دارم جیم می‌شم کله‌م رو می‌کنه! بذار روزهای آخر ماه که اضافه‌کاری‌هام زیاد شده! اونوقت می‌تونم بیام!

-          !!!!!!!!!!! خوب بیام دیگه!

-          !!!!!!!!!! بیا!

-          وووووووووووووواو! راست می‌گی؟! بیام؟!

-          بیا دیگه! ما رو باش! داریم واسه خودمون عیالوار می‌شیم! به جای اینکه دنبال شغل دوم باشم همین روزا همین کار رو هم از دست می‌دم!

-          نه بابا! دیگه اینجوری‌‌یام نیست!

-          امیدوارم!

-          پس من اووووووووووووووووووومدم!

روزهایی که موقع رفتن خونه قراره دنبال رضا هم برم اونقدر ذوق دارم. اصلاً نمی‌فهمم چه جوری می‌رسم دم اداره‌شون!

حالا جالبه که وقتی هم می‌رسیم خونه، رضایی ایکی ثانیه ولو می‌شه و خر و پف‌ش می‌ره هوا و باز من می‌مونم و حوض‌م و دینایی! اما همین که تو خونه پیش‌مونه یه دنیا برام می‌ارزه!  همین که نباید چشم به راه‌ش باشم که پس کی می‌آد خونه، برام لذت‌بخشه!

خدا نکنه روزهای تعطیل کاری براش پیش بیاد و بخواد جایی بره! غم عالم می‌ریزه تو دلم! یه کمش رو بروز می‌‍‌دم و بقیه‌ش رو هم فقط تو دلم نگه می‌دارم. جمعه بعد از ظهر کاری براش پیش اومد که باید بعد از ظهر می‌رفت کرج. حالا فکر کن اونم دقیقاً غروبی که من اونهمه دلم گرفته بود. وقتی پشت گوشی اوکی کرد که الان راه می‌افته کلی خودمو نگه داشتم که اشک‌م در نیاد! ولی هیچی نگفتم که نرو ... یه دفعه انگار خدا چیزی به دل رضایی انداخت. یادش اومد که به خاطر تعطیلی سه شنبه، مردم مسافرت بودن و الان دارن از مسافرت برمی‌گردن و جاده کرج هم حتماً شلوغ و پرترافیکه! زودی زنگ زد و قرار رو کنسل کرد!

واااااااااااااای خدای من! داشتم بال درمی‌آوردم! توی دلم گفتم چه خوب شد که من ننه غریبم بازی درنیاوردم و خدا خودش کارا رو درست کرد!

اگه هزار روز هم تعطیلی باشه، تو خونه حسابی بهمون خوش می‌گذره و اصلاً برامون خسته‌کننده نیست. یعنی من وقتی توی تقویم یه تعطیلی پیدا می‌کنم بال درمی‌آرم و کلی ذوق مرگ می‌شم که آخ جون پس خونه‌ایم (البته ممکنه مهمونی بریم و خیلی هم تو خونه نباشیم) ...

وقتی این حس رو با حس مامانم مقایسه می‌کنم کلی ذوق مرگ می‌شم. راستش بابای من از اون دسته مردایی‌یه که وقتی توی خونه بمونه یا داره غر می‌زنه، یا الکی به همه چیز گیر می‌ده یا با بچه‌ها بحث‌ش می‌شه یا .... خلاصه طفلی مامانم عاجزه که بابام تو خونه باشه. بابای من خیلی حوصله سر و صدا و تلویزیون و جیغ جیغ بچه‌ها رو نداره... خدا نکنه دینا و پسرخاله‌ش به هم بیفتن و یه کم جیغ جیغ کنن، اولین تذکر رو از بابای من دریافت می‌کنن!

خوب خیلی از بحث خودم دور نشم.

دیروز هم از اون روزهایی بود که رفتم دنبال ر ضایی و با هم اومدیم خونه. خوشبختانه رضایی خیلی خسته نبود و همون اول بسم الله ولو نشد.

من و دینایی هم مشغول آبرنگ بازی شدیم. اول‌ش خانوم خانوما سفارش دادن که صورت‌شون رو به شکل خفاش نقاشی کنم (چند روز پیشا یه پسر بچه رو دید که صورت‌ش رو اینجوری نقاشی کرده بودن. این بود که ایشون هم هوس کرده بودن!) دو روز قبلش هم سفارش نقاشی پروانه رو داده بودن!

خوب منم مثلاً خفاش رو روی صورتش نقاشی کردم (البته به خاطر چشماش از پر کردن داخل نقاشی خفاش پرهیز کردم و فقط خطوط دورش رو براش کشیدم!).

بعد هم خودش شروع به نقاشی کرد.

اونقدر خوشگل با آبرنگ گل کشید که از ذوقم دویدم و رفتم دوربین اوردم تا این اثر هنری‌ش رو ثبت کنم. این عکس رو ببینید. چه خوشگل گل و ساقه و برگ برای گلا کشیده. همه‌ش رو به تنهایی خودش کشیده ها! (قربون دست و پای بلوری بچه‌م برم من!!!!)

دیدم حسابی سرش به نقاشی گرمه؟، این بود که رضایی رو صدا زدم تا نقاشی رو باهاش ادامه بده تا من بتونم برم یه دوش بگیر.

سریع رفتم تو حموم! فقط دو دقیقه طول کشید تا اولین جرقه‌های بحث و جدل بینشون شروع شد! فقط 2 دقیقه!

چند ثانیه بعد تبدیل به داد و فریاد و هق‌هق دینا شد! اومد پشت در حموم و فغانی می‌کرد که مااااااااااااماااااااااان! بیا بیرون! بابا منو دعوا کرده! بعد هم رو به رضا می‌گفت: این دفعه آخرت باشه که به من از این حرف زدی ها! هان! (من که تو حموم از این حرف‌ش از خنده رودهبر شده بودم! اما از ترس رضا که می‌دونستم الان داره غل‌غل می‌کنه آروم خندیدم!!!)

اصلاً نفهمیدم چه جوری خودمو شستم! اومدم بیرون و دیدم بعله! دینا خانوم دستش رو هی به صورت‍‌‌ش می‌زده و می‌مالیده به در و دیوار (بقایای خفاش سیاه رنگ روی صورت‌ش رو!) رضا هم که اومده بهش تذکر بده کمی از این نقاشی پاک شده و دیگه بعدش هم بلوا! خوب رضایی حق داشت! اما از راه نامناسبی وارد شده بود! باید حواسش رو پرت می‌کرد نه اینکه مستقیم بهش بگه این کار رو نکن تا این لجباز خانوم بدتر از قبل به کارش ادامه نده و جفت‌شون از کوره در نرن!

اومدم بیرون دیدم رضا کوه آتشفشانه! اما خوب تا حدی داشت خودش رو کنترل می‌کرد!

خلاصه سریع بحث رو عوض کردم و دو دقیقه بعد قهقهه دینا رفت به هوا! و همه با هم آشتی آشتی!

اینم از حموم کردن ما!

سو.رنا جان بدو بیا که جات حسابی تو این بَل‌بَشو بازار خالیه!

دیگه فکر کنم اون موقع من سالی یه بار بتونم برم حمام!

 

پ.ن: اینکه دلم می‌خواد رضا پیشمون باشه به خاطر این نیست که خیلی کمک حالمه! نه که نباشه ها! اما اونقدر پررنگ نیست! مهم حضورشه که واقعاً حس خوبی بهم می‌ده... حس آرامش...

نوشته شده در دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

پریروز خواهر رضا یه سوالی ازم پرسید:

-          عطی! یه سوالی برام پیش اومده! البته شاید به خاطر اینکه خواننده‌های وبلاگت هی ازت می‌پرسن وای خواهر شوهرت اینجا رو می‌خونه! وای چه خوب که رابطه‌ت با خواهر شوهرت خوبه! و از این قبیل نظرات!

-          خوب چه سوالی؟!

-          اینکه تو همیشه در جواب اونا می‌گی چون ما قبل از ازدواج با هم دوست بودیم اینه که الانم رابطه‌مون با هم خوبه! سوالم اینه که آیا اگه با هم دوست نبودیم و بعد از ازدواج تو و رضا با هم آشنا می‌شدیم، کیفیت دوستی و رابطه‌مون کمتر از الان بود!

-          خوب من همیشه حسی که نسبت به خواهر شوهر و مادر شوهر داشتم، حس مثبتی بود. همیشه توی ذهنم یه رابطه خوب رو در این خصوص ترسیم می‌کردم!

-          منظور من اینه که اگر مثلاً ما خیلی نسبت به هم شناخت نداشتیم، بیشتر روی رابطه‌مون حساس نمی‌شدیم! مثلاً تو ذهنمون می‌گفتیم فلان حرف رو نزنم، ممکنه برداشت بد بشه! یا فلان رفتار من ممکنه بهش بربخوره! کاری که الان اصلاً در موردش دغدغه نداریم و به خاطر اون شناخت راحت انجامشون می‌دیم. چون می‌دونیم که از دست هم بابت این حرف یا رفتار ناراحت نمی‌شیم!

-          راستش شناخت قبلی من درخصوص تو و خانواده شما، بیشتر از همه تو رابطه من و مامان‌ت بهم کمک کرده! مثلاً اگه من یه عروسی بودم که به واسطه عروسی با خانواده شما آشنا شده بودم شاید بعضی از حرف‌های مامان‌ت باعث می‌شد حس کنم چون من عروسم داره این حرف رو بهم می‌زنه. اما اون شناخت قبلی این آگاهی رو به من داده که حرف‌های مامان اصلاً قصد و منظور خاصی درش نهفته نیست و حتی در موقعیت مشابه به تو و پا پسرش هم گفته می‌شه. یعنی عروس بودن من این وسط نقشی تو بیان اون حرف یا رفتار نداره. اینه که هیچ کدوم از حرف‌های مامان (مواردی که حالت کنایه و یا انتقاد درش احساس بشه) منو مکدر نمی‌کنه! می‌دونم که با نیت خیر و مثبت زده شده.

-          درمورد من و خودت چی؟ چرا همه‌ش به خواننده‌هات می‌گی ما الان با هم خوبیم چون قبلاً هم دوستای خوبی بودیم؟! یعنی دوستی قبلی ما محور این دوستی الانه؟!

-          خوب چرا اینجوری بهش نگاه می‌کنی؟ من خیلی‌ها رو تو اطرافیان و دوستان‌م دیدم که قبلاً با هم دوست بودن اما برقراری یه رابطه فامیلی بینشون باعث شده که نه تنها اون دوستی از بین بره بلکه دیگه رابطه فامیلی شون هم تحت شعاع قرار بگیره. اما در مورد ما نه تنها اون دوستی آسیبی ندیده بلکه باعث شده رابطه فامیلی بین ما از خیلی از روابط مشابه قوی‌تر و عشقولانه‌تر باشه! این برای من خیلی مهمه! این نشون می‌ده که دوستی ما یه دوستی ساده و کم ریشه نبوده!

-          آره! واقعاً یه سری اتفاقا تو فرایند دوستی ما افتاد (قبل از ازدواج تو و رضایی) که حسابی اونو سیقل داد و یه دوستی ناب ته‌ش موند! دوستی که بعدش نشون داد با خیلی از دوستی‌های مشابه دیگه اون زمان متفاوت بود!

-          من الان بابت اون اتفاقا خیلی خوشحالم.

***

حالا چرا اینا رو اینجا نوشتم؟!

راستش یکی از نعمت‌های بزرگ زندگی من، داشتن یه خانواده همسر بسیار خوبه... نمی‌گم که اینو مدیون دوستی (با این خانواده) قبل از ازدواج‌م هستم . چون ذاتاً آدمای خوبی هستن. همیشه و همه وقت و تو همه شرایط همراه‌مون هستن. تا جایی که از دستشون براومده همیشه بهمون کمک کردن... چه کمک مادی و چه کمک معنوی... تو فرآیند بزرگ کردن دینا، به جرأت می‌تونم بگم خیلی خیلی بیشتر از خانواده خودم باهام همراهی کردن و زحمت کشیدن...

در کنار همه اینها، حضور پررنگ خواهر رضا همیشه برام یه تکیه‌گاه محکم بوده... هر وقت از همه جا مونده و رونده می‌شم همیشه در کنارم بوده... همیشه سنگ صبور و همیشه گوشی شنوا...

با اینکه خودش هم کلی کار و مشغله و دغدغه داره اما تو هر موقعیتی که لازم‌ش داری (چه فیزیکی و چه فکری) خودش رو بهت می‌رسونه...

راستش من خیلی خیلی خوشحالم که دوستی قبل و بعد از ازدواج رو با اون تجربه کردم! اوج و فرودهای هر دو دوره برام مقدس و دوست‌داشتنی‌اند!

به نظر من اون یه دوست(به معنای واقعی) کامل و یه خواهر شوهر خوبه... هر چند تا آخر دنیا قبل از هر چیز اون برام یه دوست خوبه...

پریروز داشتم بابت زحمت‌هایی که برای دینا می‌کشه و وقتی که براش می‌ذاره ازش تشکر می‌کردم که در جواب گفت:

-          خودت یه روز عمه می‌شی و می‌فهمی که اینکارا بیشتر برای خود آدم لذت‌بخشه! عمه بودن مگه معنی غیر از این داره!

-          والا منم کلی عمه دارم! اما با دیدن تو مفهموم عمه برام 180 درجه عوض شد! پس عمه داریم تا عمه!

نوشته شده در یکشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

من کلاً عاشق هر گونه تعطیلی و آخر هفته و سرکار نرفتنم! البته اکثر قریب به اتفاق خانوما خصوصاً مامانا همین حس رو نسبت به روزهای تعطیل تقویمی و غیر تقویمی دارند!

اما این پنجشنبه و جمعه خیلی بهم سخت گذشت...

دلیل اصلی‌ش هم پنجشنبه شب و دینا بود! بچه‌م حالش خوب بودها! یه دفعه از ساعت 2 نیمه شب با جیغ و گریه و تلاطم زیاد از خواب پرید و در حالی که یه دستش روی گوش چپ‌ش بود هی داد می‌زد آی گوشم! گوشم رو خوب کن!

خداااااااایا! این دیگه چی بود؟ گوش درد؟! اونم در حالی که دینا نه تب داشت و نه علامت خاص دیگه‌ای! البته هنوز یه کم (خیلی کم) گلو درد داشت اما نه در حدی که حتی بخواد دارویی بخوره. پس این درد یعنی چی؟

یه دفعه هجمه‌ای از دلشوره و اضطراب و انواع و اقسام بیماری‌های ناجور اومد تو ذهنم! یادم اومد که وقتی یه بار سرما خورده بود و برده بودمش پیش دکترش بهم گفت: اینا همه علائم یه سرما خوردگی ساده‌ست و هیچ دارویی لازم نداره فقط رژیم غذاییش رو رعایت کنین! اما اگه گوشش درد گرفت حتماً حتماً بیارینش! چون علامت عفونته!

خااااااااااک بر سرم! یعنی تا این حد عفونت تو بدنش بالا رفته که زده به گوشش! اما پس تب‌ش کو؟ پس عفونت گلوش کو؟! پس سرفه‌ش کو؟!

نکنه اصلاً این چیزها نیست و اوریون گرفته؟! پس باز چرا تب نداره؟ چرا گلو درد نداره؟ چرا گلوش و کنار گوشش تورم نداره؟! چراااااااااااااااااا؟!

بچه‌م تا کمی درد آروم می‌گرفت خوابش می‌برد و بعد از دقیقاً 45 دقیقه دوباره با شروع درد متلاطم می‌شد و با جیغ از خواب می‌پرید!

هر کاری هم می‌خواستم بکنم نمی‌ذاشت بهش دست بزنم! حتی عمه جونش هم خونه‌مون بود اما با گریه ا.ون رو هم از اتاق بیرون می‌کرد. نه می‌ذاشت بغل‌‌ش کنم! نه دست به گوشش بزنم ...نه هیچی... بهش می‌گفتم مامانی شربت بیارم بدم تا خوب بشی؟ دوباره جییییییییییییییییغ که نمی‌خوام!

ساعت شد 5 و نیم صبح . اینبار که دوباره با جیغ پا شد و ضجه می‌زد که گوش‌‌ش رو خوب کنم دوباره گفتم:

-          مامانی یه شربت مسکن هست که زودی خوب‌ت می‌کنه! یه قاشق ازش بهت بدم؟!

-          (بچه‌م از شدت درد دیگه تسلیم شد) باشه بده!

بدو رفتم و براش یه قاشق شربت استامینوفن آوردم. شربت رو که خورد دردش هم فروکش کرده بود. این بود که دوباره دراز کشید و خوشبختانه دیگه دور بعدی درد نیومد سراغش و تا ساعت 10- 11 صبح خوابش برد.

نیمه شب اونقدر مستاصل شده بودم که دلم می‌خواست هر چه زودتر ببریمش بیمارستان! اما خودم هم می‌دونستم که اون وقت شب نه دکتر درست حسابی هست و نه درمان درست و حسابی! باید تحمل می‌کردم تا صبح! اما آخه بدبختی این بود که صبح هم خبر از دکتر مورد اعتمادی نبود! ای خدا! چرا من نباید یه شماره از یه دکتر مطمئن داشته باشم که با خیال راحت بتونم در مواقع اضطرار ازش کمک و راهنمایی بخوام! اونم در مورد بچه که موردش خیلی خیلی حساس‌تر از آدم بزرگاست!

دکتر خودم (زنان) هم شماره موبایلش رو بهم داده و هم بیمارستان‌هایی رو که وقتی مطب نیست بتونم اونجا پیداش کنم! اما دکتر دینا فقط تو وقت مطب میشه باهاش تماس گرفت و دیگر هیچ! الان‌م که خیر سرش از 3 تیر تا 13 شهریور معلوم نیست کجا گم و گور شده!

خدا رو شکر دینا از خواب که پا شد دیگه نه دردی داشت و نه مورد دیگه‌ای! ای خدا! پس این دیگه چی بود؟!

وقتی تو نت سرچ کردم به این مورد برخوردم که خیلی با شرح حال و علائم دینا همخوانی داشت:

"در کودکان گوش درد اغلب بعلت تجمع مایع و فشار پشت پرده گوش ایجاد می شود،در ناحیه ای که گوش میانی نامیده می شود. گوش میانی توسط یک لوله باریک -شیپور اُستاش -به کانال بینی وصل می شود. شیپور اُستاش در حالت طبیعی مایعات را از گوش میانی خارج کرده و به متعادل نمودن فشار گوش طبیعی کمک می کند. سرماخوردگی یا آلرژی بعلت التهاب یا تجمع مایع ممکن است شیپور اُستاش را مسدود نماید.این امر در کودکان کوچک شایعتر است زیرا شیپور اُستاش در آنها کوتاهتر و افقی تر است.وقتی شیپور استاش بسته شود،جریان طبیعی مایع از گوش میانی متوقف می شود.مایع شروع به جمع شدن می کند ،که ممکن است سبب گرفتگی،درد،کم شدن شنوایی،و عفونت گوش شود.

داروهای مسکن بازاری،مثل استامینوفن یا بروفن،می توانند برای گوش درد کودکان یا بزرگسالان مفید باشند.(به کودکان آسپرین ندهید)."

 

جمعه بعد از ظهر اونقدر دلم گرفته بود که بیا و ببین! انگار در و دیوار خونه داشتن بهم نزدیک می‌شدن و می‌خواستن لهم کنن! نمی‌دونم چرا چند وقته همه‌ش حس دلشوره دارم. همه‌ش تو دلم رخت می‌شورن! دیروز بعد از ظهر هم یکی از اون روزهای رخت شوری بود!

تازه یه دفعه بی‌مقدمه، هوس کیک بی.بی هم کردم! طفلی رضایی گفت پاشو بریم یه دور بزنیم. کیک هم می‌خریم. دینا رو هم یه پارکی ببریم.

از خونه که دراومدم خیلی بهتر شدم. انگار دلم هوای بدون سقف می‌خواست!

جاتون خالی چقدر کیک‌ش چسبید. من که دو تا برش گنده ازش خوردم! لامصب هیچ کیکی به خوشمزگی کیک این قنا.دی نیست!

خوشبختانه دیشب دینایی تا صبح خیلی راحت و آروم خوابید و نه از درد گوش خبری بود و نه از تلاطم‌های بین خواب شبانه (که مدتیه دینا دچارش شده).

حس می‌کنم دینا در مقابل قوانینی که براش وضع کردیم خیلی مقاومت می‌کنه و پذیرش‌ش براش خیلی سخته! وقتی از یکی از این قوانین کوتاه می‌آیم آنچنان حس رضایتی داره که آدم رو برای ادامه رعایت اون قوانین متزلزل می‌کنه!

قوانین مثل:

-          غذا خوردن فقط سر میز غذا، و به همراه خانواده!

-          جمع شدن میز غذا بعد از ساعت صرف غذا! (اگه کسی غذاشو نخوره دیگه خبری از غذا نیست!)

-          دیدن سی‌دی فقط تو ساعات بعد از ظهر و قبل از تاریک شدن هوا!

-          خوندن دو تا کتاب و تعریف کردن یه قصه موقع خواب!

-          خوابیدن توی تخت!

بعضی شبا بابت اینکه از قوانین کوتاه نیایم دینا با عدم رضایت خوابش می‌بره و به عینه می‌بینم که شب ناآرومی رو صبح می‌کنه! مثلاً دو تا کتاب و یه قصه که تموم شد می‌گم شب به خیر و می‌خوابم (البته در طول روز خوندن کتاب محدودیتی نداره و هر چقدر بخواد براش می‌خونم! ولی موقع خواب نه! چون اگه به دینا باشه همه کتابخونه‌ش رو می‌آره تا موقع خواب براش بخونم!) اما اون از این وضع ناراضیه وئ ولش کنی می‌گه 4 تا کتاب دیگه هم برام بخون! اما در مقابل مقاومت ما اونم ناچار به تسلیم میشه اما بدون رضایت و با نق‌نق!

در مورد غذا خوردن و سی‌دی دیدن همه همینطور!

واقعاً نمی‌دونم چیکار کنم؟!

 از یه طرف می‌دونم که باید بابت کارهاش و خواسته‌هاش براش محدودیت بذاریم و سر حرف‌مون وایسیم! از طرفی هم می‌بیینم اصرارمون سر این محدودیت‌ها باعث شده که اکثر روزا و شب‌ها دینا ناآروم باشه و چه بسا قسمتی از لجبازی‌ها و نق‌زدن‌هاش هم به همین کشمکش‌ها برمی‌گرده!

آیا باید کوتاه بیام؟!

آیا باید برای یه مدت کوتاه تغییر رویه بدم و دل به دلش بدم؟! و منتظر نتیجه‌‌ش بشینم؟!

خیلی خیلی دلم می‌خواست یه مشاور خوب و آگاه دم دستم بود تا تو این قضیه بهم کمک کنه! اما می‌دونم مشاور خوب و کسی که فقط برای نسخه‌های تئوریک نپیچه و از روی کتاب و تئوری برام حرف نزنه به این سادگی‌ها پیدا نخواهم کرد!

نوشته شده در شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

خدا رو شکر تب دینا خیلی کمتر شده. اما دیشب باز یه کمی داغ بود! البته مشکل قی چشماش خصوصاً صبح‌ها وقتی از خواب بیدار می‌شه همچنان هست! علت اصلی‌ش هم اینه که نمی‌ذاره براش قطره بریزم و فقط پرستارش می‌تونه اینکار رو بکنه! اونقدر دیروز دلم می‌خواست زنگ بزنم پرستارش بیاد تا قطره چشم‌ش رو بریزه که نگو! ولی حیف نمی‌شد! طفلی روز تعطیلی‌‌ش بود!

شب نیمه شعبان سالگرد تولد قمری دینا گلی هم محسوب می‌شه! یعنی دیروز دینا (با احتساب سال قمری) سه ساله شد!

اما تا سالگرد تولد شمسی دینا، دقیقاً یک ماه دیگه باقی مونده! یعنی وسط وسط ماه رمضون!

پارسال یه چند روزی تولدش رو زودتر گرفتیم که به ماه رمضون نخوره! اما دیگه امسال نمی‌شه! در نتیجه همون حول و حوش تولدش رو می‌گیریم!

دینا خانوم ما داره سه ساله می‌شه! الان یه هو دلم خواست یه تصویر نسبی از دینای سه ساله اینجا ترسیم کنم:

پیشرفت‌های این روزهای دینا گلی:

1-      با کمک پرستارش حدود 30 تا شعر جدید یاد گرفته و ظرف 10 دقیقه همه‌ش رو براتون می‌خونه!

2-      علاقه وافری به سرودن شعر و گفتن جملات آهنگین داره! خیلی هم با دقت وزن و آهنگ (قافیه) شعر رو رعایت می‌کنه!

3-      تقریباً واضح و سلیس و بدون غلط حرف می‌زنه و گاهی هم غلط‌های گفتاری ما رو می‌گیره!

4-      خیلی حواسش به مکالمات و صحبت‌های اطرافیانه! گاهی اوقات از سرعت عمل و دقت‌ش تو گرفتن مطالب در عجب می‌مونیم!

5-      بعضی اوقات کلماتی از خودش اختراع می‌کنه که در نوع خودش خیلی بامزه‌ست! دیروز مثلاً داشت خونه رو گردگیری می‌کرد. بعدش اومد و گفت: مامانی همه جا رو تمیز کردم. هیچ‌جا بوی نامطبوع نمی‌ده. الان همه جا بوی با مطبوع می‌ده!

6-      عاااااااااااااااشق حمام و آب‌بازیه! از صبح تا شب تو حموم و آب باشه سیر نمی‌شه! جدیداً که حموم تنهایی رو هم تجربه کرده!

7-      تو جمع بزرگترها هم که باشه جوری رفتار می‌کنه که نظر طرف رو به خودش جلب می‌کنه و تازه یه جورایی جمع رو هم مَنیج می‌کنه! حتی اگه اون جمع دو تا دختر 19- 20 ساله باشه! همچین براشون برنامه می‌ریزه و ازشون دعوت به همکاری می‌کنه که بنده خداها نه نمی‌تونن بگن و هِلک و هِلک دنبال سر ایشون راه می‌افتن! فکر کنم این حس رهبری‌ش به عمه جونش رفته!!!

8-      اعتماد به نفس‌ش خیلی خوبه! تو جمع‌های غریبه، تقریباً به راحتی صحبت می‌کنه و براشون شعر می‌خونه! حتی برای پیرمرد نشسته روی نیمکت پارک!

9-      نقاشی‌ش خوب بود خوب‌تر هم شده. خصوصاً رنگ‌آمیزی کردن‌‌ش به نسبت هم‌سناش خیلی عالیه. خیلی کم از خط بیرون می‌زنه! فقط بدی‌ش اینه که تو این مورد هم حسابی بی‌حوصلگی به خرج می‌ده و خیلی سریع می‌گه دیگه خسته شدم! بقیه‌ش رو تو رنگ کن!!!!!!!!

10-   خیلی تنوع‌طلبه! البته این هم براش حسنه و هم عیب!

اخیراً دینایی یه رفتار عجیب – در واقع بیشتر نامطلوب-  از خودش بروز می‌ده اینه که کارهایی رو که با اصرار از حدود یه سال و نیمگی خودش انجام می‌داد، این روزا می‌خواد ما براش انجام بدیم.

پس‌رفت‌های این روزهای دینای سِرتق:

1-      از وقتی تونست قاشق رو تو دستش بگیره و دلش می‌خواست خودش غذاش رو بخوره، این اجازه رو بهش دادیم که حتی با وجود کثیف‌کاری و ریخت و پاش زیاد، خودش اینکار رو بکنه! حالا این روزا اصرار می‌کنه که شما غذام رو بدین! من خسته می‌شم!!!!!!!!!!!!!! به طور کلی این عسل بلا همیشه خسته‌ست!!!! (این ورژنش هم فکر کنم به دائی کوچیکه‌ش و بابا رضایی‌ش رفته!!!)

2-      اوایل که تازه راه افتاده بود دوست داشت کسی دستش رو نگیره و بذاره خودش راه بره! این روزا تا می‌آیم یه ذره پیاده راه بریم سریع می‌گه بغلم کن! من خسته می‌شم!!!!!!!!

3-      تا می‌تونه جیش‌ش رو نگه می‌داره و از دستشویی رفتن امتناع می‌کنه! داره جیش‌ش می‌ریزه ولی بهش می‌گیم بریم دستشویی می‌گه ندارم!!!!!!!!!!!!!!!!

4-      اوایل صبح‌ها و شب‌ها با علاقه مسواک می‌زد اما الان چی بشه و چقدر خوش خوشانش باشه که اینکار رو بکنه!

5-      تا سن دو سال و نیمگی توی ساختمون جزو آرومترین بچه‌ها به حساب می‌اومد و کسی گریه اونو نشنیده بود! اما الان به بچه نق‌نقو و جیغ جیغوی ساختمون معروف شده!

6-      مدتی بود که رابطه‌ش با رضایی خیلی خوب شده بود. اما این روزا تا رضا می‌آد پیش‌ش تا من به کارام برسم جیییییییغ می‌زنه که بررررررررررررررررررو! من مامانم رو می‌خووووووووووووووام! باید هر چه زودتر یه فکری به حال این موضوع بکنم وگرنه سه ماه دیگه اوضاع خیلی خیلی وخیم می‌شه!

7-      تا به پسرخاله‌ش می‌افته، هر چی حرف بد و بهانه‌گیری بده ازش یاد می‌گیره اما توجهی به رفتارهای خوب اون نداره که بلکه یه کمی هم از اوناش یاد بگیره! جملاتی مثل: می‌کُشمت! اصلاً من باهات قهرم! بی‌تربیت! می‌زنم تو کله‌ت! برو بچه پرو! و.... دروسی‌یه که این روزها حسابی با هم تمرین می‌کنن!

8-      این روزها بهانه‌گیری در حد اعلا! پرت کردن اشیاء در حد تیم ملی! کم طاقت بودن به وفور! در ایشون دیده می‌شه!

9-      اصلاً تو مرتب کردن اتاق و وسایلش هیچ همکاری نمی‌کنه! می‌دونین که! آخه بچه‌م خسته است!!!!!!

10-   تا کار بدی می‌کنه و بهش تذکر می‌دیم سریع می‌گه: دیگه قوووووووووووووووول می‌دم! اما دو دقیقه بعد دوباره روز از نو و روزی از نو!

خوب دیگه! حسابی کله پاچه دینا خانوم رو تو این پست بار گذاشتم!

اما گفتم بذار یه تصویری از دینای جیگر طلای در آستانه سه سالگی برای یادگاری هم که شده اینجا بذارم . امیدوارم که دینای در آستانه چهار سالگی رو فقط با پیشرفت ترسیم کنم و دیگه اثری از پسرفت‌ها توی اون پست نباشه!!!!

الان یاد این مثل افتادم: شتر درخواب بیند پنبه دانه!    گهی لپ‌لپ خورد گه دانه دانه!

نوشته شده در چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

دیروز تا رفتم خونه دینا که دوید تو بغلم دیدم تب داره!

پرستارش گفت تا قبل از اینکه بخوابه خوب بود. پا شد تنش هم داغ شد!

وااااااااااااای خدای من! تب! ازش متنفرم! طفلی بچه‌م کمی لپاش گل انداخته بود و رنگ و رخسار لبش هم کاملاً نشون می‌داد که تب داره! خدا رو شکر خیلی تبش بالا نبود. اما همین تب یه کم باعث بی‌حالی و بی‌اشتهایی‌‌ش شده بود. مثل روزهای قبل با حوصله دل به بازی نمی‌داد! دائم بهانه می‌گرفت! نه میل به میوه داشت و نه غذا!

دیگه دیدم نمی‌‌شه اینجوری! زنگ زدم و از یه دکتر دیگه (عمو صفا) وقت گرفتم.

بازم تا رسید دم مطب دکتر انگار که حس ششم‌ش حسابی فعال می‌شد! سریع گفت:

-          اینجا کجاست؟ اینجا دکتره؟ !!!!!!!!!!!! نه! منو از اینجا ببر بیرون!

-          اومدیم ببینم عمو صفا بازم شکلات داره بهمون بده!

-          پس تا شکلات رو گرفتیم سریع بیایم بیرون!

-          باشه مامانی!

خلاصه که تا نوبت‌مون شد و خواستیم بریم تو چنان قشقرقی بپا کرد که بیا و ببین! انگار هر چی بزرگتر می‌شه بیشتر از دکتر و معاینه بدش می‌آد. با اینکه خیلی دکتر مهربون و خوبی بود اما اصلاً نمی‌ذاشت بهش دست بزنه و به پهنای آسمون اشک می‌ریخت و جیغ می‌زد!

بیچاره دکتر نفهمید چی و کجا رو معاینه کرد!!!

دکتر گفت کاملاً علائم یه بیماری ویروسی رو داره و خیلی نگران کننده نیست. گفت که اصلاً عفونت و التهابی نداره و فقط براش قطره استریل چشمی و تب‌بر نوشت.

اومدیم خونه اما مگه گذاشت بهش قطره یا شربت بدیم! تبش کم شده بود این بود که رضا گفت ولش کن فعلاً که تب نداره! اما من مطمئن بودم بخوابه تبش می‌ره بالا!

و حدسم درست بود! ساعت 2 و نیم درجه گذاشتم دیدم 38 درجه است (زیر بغل) . خیلی از قبل داغتر بود. آروم بیدارش کردم که مامانی بیا کمی آب بخور. البته کلاً از سر شب خوابش سبک بود و هی تو خواب می‌پرید و چیزهایی شبیه هذیان می‌گفت. این بود که ترسیدم خدای نکرده تبش بالاتر بره و زبونم لال تشنج کنه. با خودم گفتم به هر قیمتی شده باید شربت رو بهش بدم. اونقدر ناز و نوازشش کردم و با آرامش اومدم شربت رو بدم نصفش رو ریخت رو زمین و یه کمی‌ش رو تونستم بهش بدم. دوباره اومدم تلاش کنم که دیدم بساط جیغ و هوار و دست و پا زدن شروع شد. رضایی رو صدا کردم و اونم اومد کمک اما اینبار همه شربت رو از دهنش ریخت بیرون!

میخواستم بزنم زیر گریه! پاشدم برم دستم رو که پر از شربت شده بود بشورم که دینا صدا زد:

-مااااااااااماااااااااااان نرو!

-  (اونقدر عصبی بودم که فقط گفتم) با من صحبت نکن! من با شما حرف نمی‌زنم!

- ننننننننننننننننننننننه! مامانی دوسسسسسسسسست دارم! با من حرف بزن!

- وقتی حرف می‌زنم که شربت‌ت رو بخوری!

- ننننننننه! آخه بد مزه‌ست!

- اصلاً شما که نخوردی! از کجا می‌دونی! روش نوشته با طعم توت فرنگی! تازه صورتی خوشرنگ هم هست که شما دوست داری!

و شروع کردم به ریختن دوباره شربت تو قاشق و بردم سمت دهنش! با تعجب دیدم که خوردش! زودی یه لیوان آبم بهش دادم و بغلش کردم و با هم خوابیدیم! اما کو خواب! هر دومون خوابمون پریده بود! اما خیالم راحت بود که این قطره کمی هم خواب آوره و الان دوباره خوابش می‌بره! خدا رو شکر ظرف نیم ساعت تبش قطع شد و تا صبح نسبتاً راحت خوابید.

اما براتون بگم از خودم که از دیروز بعد از ظهر تا حالا که چه پاچه‌گیری شدم! اونم پاچه‌ی کی؟! خوب معلومه دیگه! بابا رضای طفلی!

تا می‌گه بالای چشمت ابروئه چنان می‌رم تو شکم‌ش که خودمم باورم نمی‌شه! دست خودم نیست! کنترل اعصاب و روانم از دستم خارج شده!

دیروز رضا جلوی در مطب پرسید:

- دفترچه ش رو آوردی؟

- آآآآآآآآآآآآآره!کلافه

- وا ! خوب چرا اینجوری جواب می‌دی! تعجب

- یه بار پرسیدی گفتم آوردم! حالا هی بپرس!

- گاز می‌گیری ها!

- عصبانی

چند تا مورد مشابه دیگه هم بود که الان یادم نیست!

آهان! همین امروز صبح که داشتیم می‌اومدیم سرکار:

-          راستی رضا اون خیابون ورود ممنوعه رو که برای فرار از دوربین‌های طرح می‌رفتیم، پلیس سرش گذاشتن!

-          معلوم بود به همین زودیا این سوراخ رو هم می‌بندن!

-          اما یه چیز مسخره این بود که دیروز جلوی چشم پلیسه یه ماشین پیچید  و پلیسه کاری بهش نداشت!

-          مطمئنی پلیس بود یا از این دژبانا بود؟!

-          عصبانیرضا از دیروز تا حالا هی یه جوری سوال می‌کنی انگار من منگولم! یعنی فرق پلیس و دژبان رو نمی‌دونم!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!!! دل شکسته

رضا که پیاده شد مثل هاپو پشیمون شدم که چرا از دیروز با این بچه این کارا رو می‌کنم!

خدایا ! تو که می‌بینی من آدم نیستم!

به خاطر رضایی هم که شده نذار این دینایی ما هیچ وقت مریض بشه!

آمین!

نوشته شده در دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

بچه‌م دینا از دیروز صبح چشم راست‌ش متورم و قرمز شده و صبح که پا شد کلی قی کرده بود و بسته شده بود. شب‌ش که اومد بخوابه دیدم هی چشم‌ش پر اشک می‌شه و هی با دست پاک‌ش می‌کنه!

صبح تو اداره بودم که دیدیم پرستارش زنگ زد و گفت دینا که از خواب پا شده چشم راستش باز نمی‌شده از بس قی کرده بوده!!!!!!!!!!! با چایی تازه دم چشم‌ش رو شستشو داده تا بعد از ظهر که من رفتم خونه.

در رو که باز کردم دلم آتیش گرفت! بچه‌م یه چشم‌ش پف کرده و قرمز و نیمه باز شده بود! خاک بر سرم! زنگ زدم که از دکترش وقت بگیرم دیدم ای دل غافل! پیغام‌گیرش می‌گه تا 16 شهریور مطب تعطیله!!!!!!!!!!!!!!!

ای خدا! چه گِلی سرم بگیرم؟!

سعی کردم به خودم مسلط بشم. رفتم سراغ داروها. یادم اومد که قطره استریل چشمی آکبند احتمالا تو خونه داریم. خوشبختانه بود! باز کردم و با هزار ترفند و داستان و جنگولک بازی براش چند قطره ریختم.

تا شب که رضا از سرکار اومد، کمی بهتر شده بود. اما دائم گوشه چشم‌ش قی جمع می‌شد. حالا جالب بود که دینا از این کار خوش‌ش اومده بود و هی با لبخند می‌گفت مامان بیا بریم جلوی آینده ببینیم چشم‌م قی داره یا نه!!!!

بعدش هم هی با یه عشوه‌ای می‌اومد بغلم و می‌گفت:

مامانی دوستت دارم. (بعد صداشو ریز می‌کرد و با یه نازی می‌گفت) چشمام قی کرده! مامانی دوستت دارم. چشمام قی کرده!

هم دلم آتیش می‌گرفت و هم از این عشوه و ناز و شوخی دینا خنده‌م گرفته بود. خلاصه که کلی با این جمله با هم بازی کردیم.

من و رضایی حدس می‌زنیم که علت اصلی این عفونت چشمی، زدن دستای آلوده‌ش به چشم‌ش باشه! آخه پریشب جایی مهمون بودیم (رستوران). دینا و پسر خاله‌ش هی دنبال هم می‌دویدند و دست‌شون رو به زمین و زمان و در دیوار می‌مالیدند و گاهی هم با هم دعواشون می‌شد و طبعاً نق و گریه و پشت بندش هم پاک کردن اشکاش با اون دستای تمییییییییییزش! یه بار بردم‌ش دستشویی و دستاش رو شستم اما مگه این دو تا وروجک ول‌کن بودن!

حالا امروز مجبورم از یه دکتر دیگه (علیرغم میل باطنی‌م) وقت بگیرم و ببرمش تا یه معاینه‌ای بشه.

البته یه موضوع دیگه هم هست که بیشتر از این نگران‌م کرده و بیشتر به خاطر همین دلم می‌خواست دکتر خودش باشه. از همون پریشب لباس زیر دینا رو که عوض می‌کردم دیدم انگار یه ترشح زرد رنگ داره (البته دفعات اول حس کردم کمی از زردی متمایل به خون‌آبه‌ی خیلی خیلی کم رنگه!) در طول روز لباس‌ش تمیز تمیزه. اما صبح وقتی از خواب پا می‌شه کمی رنگ زرد دیده می‌شه. تو خود ادرارش چیزی دیده نمی‌شه. حتی به نظرم بوی بد و خاصی هم نداره.

شکایتی هم مبنی بر سوزش ادرار نداره. خیلی دلشوره گرفتم. مدام دارم چک‌ش می‌کنم که تب نداشته باشه که خدا رو شکر نداره.

فکر کنم در اولین اقدام باید یه آزمایش و کشت ادرار براش بدیم. ای خدا! نکنه بچه‌م عفونت ادراری گرفته؟

دیروز خانوم خانوما هوس بازی با رنگ انگشتی کرده بود. کلی قبلش بهش متذکر شدم که پس مواظب باش دستت به صورت‌ت و چشمات نخوره. خودمم نشستم کنارش و مراقب‌ش بودم. حااااااااااااااااااالی کرد اساسی!

اولش از رنگ کردن دستاش و مهر زدن با دست توی دفترش شروع شد. (چشمای بچه‌م رو ببینن چه جوری شده!)

بعدش باید همه رنگ‌ها رو دونه دونه رو دستش امتحان می‌کرد. لبخند رضایت رو دارین!

یه جاهایی حس می‌کرد باید از فنون نوین در امر نقاشی استفاده کنه! چیزی شبیه ماله کشیدن!

دید فقط دست فایده نداره! گفت بذار روی پا هم یه امتحانی بکنم!

اینم محصول نهایی این هنرنمایی!

 

دست آخر هم خانومی رفتن حموم و خودشون خودشون رو شستن و انصافا هم خوب شستن!

یه نیم ساعت هم تو حموم آب بازی کرد و بعدش دیگه رضایت داد بیاد بیرون!

 این اولین تجربه حموم کردن دینایی به تنهایی بود!

البته سرش رو خیس نکرد و منم دورا دور مراقب کاراش بودم!

نوشته شده در یکشنبه ۳ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak