Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

خوب من دیرزو بعد از اون همه غصه خوردن در مورد جیش کردن‌های نیمه شب دینایی، یه سرچی هم تو اینترنت کردم و کلی چیز میز یاد گرفتم!

مهمترین‌ش هم این بود که شب ادراری از بعد از 5 سال به معنای یه بیماری یا مشکل بهش نگاه می‌‌شه و قبل از اون مورد خاصی نیست و تقریباً طبیعیه...

البته عوامل زیادی رو براش نامبرده بود که من فکر نمی‌کنم هیچکدوم‌ش در مورد دینا صادق باشه. تو اکثرشون دلایل مشترک بود. اینو ببینین:

« کودکانی که به سن پنج سالگی می رسند باید توانائی نگهداری و کنترل ادرار خود را کسب کنند .حال اگر با  رسیدن به سن پنج سالگی با سطح رشدی مناسب بدون هیچ دلیل جسمی و مشکلات پزشکی  و یا مصرف برخی  داروها ( ادرار آورها )،کنترل ادرار صورت نگیرد و این مسئله دو بار در هفته به مدت سه ماه پیاپی باشد، فرد مبتلا به اختلال بی اختیاری ادرار خواهد بود.

 شب ادراری ممکن است خواه عمدی و خواه غیر عمدی باشد. در واقع ترس، اضطراب، از دست دادن مهر و محبت والدین، تولد کودک دیگر، جلب نظر والدین، ترس از تنبیه و در بچه های بزرگتر مشکل در مدرسه و دوستان و در کل هیجانات مختلف در کودک مهمترین علل بیماری هستند.

وجود نشانه های نظیر مکیدن انگشت، کج خلقی، لجبازی  و سایر مشکلات رفتاری همراه با این اختلال گزارش شده است، زیرا عدم کنترل ادرار نیز  به نوبه خود بر روان کودک اثر می گذارد و سر زنش یا تنبیه از طرف والدین باعث احساس ناراحتی و ضعف شده و بر شدت عدم کنترل ادرار می افزاید، والدین باید سعی کنند با آرامش و صبر با کودکان برخورد کنند، باید از توبیخ و تنبیه کودک خودداری کرد و با این عمل او را متوجه ساخت که عدم کنترل ادرار عمل زشت و شرارت نیست بلکه نوعی بیماری است. 

محققان عقیده دارند چنانچه والدین در فهم کودک و نیازهای او بکوشند و با وی رابطه عاطفی صحیح بر قرار کنند بیماری به سهولت درمان میشود.

 به طور خلاصه درمان با تلفیق روشهای زیر انجام می گیرد:

الف: تشویق کودک به بیان مشکلات خود و اصلاح رابطه کودک و اعضای خانواده. 

ب: از بین بردن جو اضطراب زا  برای کودک .

پ: بیدار کردن کودک برای ادرار کردن در شب در فواصل معین و آشنایی کودک با آداب توالت رفتن.            

ت: دادن مایعات به مقدار کم، مخصوصا نوشیدنیهایی که در آنها کافیین وجود دارد مثل: چای، قهوه، نوشابه.     

ث: تهیه و نصب ورقه بالای تخت کودک به این منظور که شبهایی که کودک خشک بود، توسط خودش یک ستاره یا خورشید روی آن علامت زده شود و می توان به منظور تشویق یک جایزه در ازای مثلا ده ستاره به او داد.

ج: دارو درمانی هم در بهبود این اختلال موثر است، اما به هر حال موفقیت آن همراه با  موارد بالا می باشد. »

شاید بگین همون تولد فرزند دیگر ممکنه عامل‌ش باشه. اما تقریباً بعیده چون اولاً حسی که تا امروز به دینا منتقل شده و یا دینا از خودش بروز می‌ده همیشه تصویری خوشایند براش بوده و اصلاً و ابداً نشانه‌های حسادت رو از خودش بروز نداده. ضمن اینکه تا حالا کاملاً تلویحی به این موضوع اشاره شده و در قالب قصه و تصویر ذهنی زیبا از این موضوع براش صحبت شده. دینا تا حالا ابداً هیچ واکنشی مبنی بر مقابله با حضور سورنا و یا عدم تمایل به اومدن‌ش از خودش بروز نداده. تازه گاهی اوقات می‌آد و شکم منو می‌بوسه و می‌گه: پس کی سورنا از این تو می‌آد بیرون! پریروز داشت هلو می‌خورد دیدم آورده و می‌ماله روی شکم من و می‌گه سورنا بیا هلو بخور! ببین چقدر خوشمزه‌ست! بخور خنک بشی!

یعنی تقریباً مطمئن‌م که هنوز دغدغه‌ی منفی از این اتفاق تو ذهن‌ش شکل نگرفته. خوبی اختلاف سنی کم هم همینه!

همه نشانه‌های ذکر شده در بالا مربوط به سنین بالای 5 ساله که بچه آگاهانه، عمداً و با ذهنیت قبلی از خودش بروز می‌ده! در حالی که مثلاً لجبازی دینا تو این سن ناشی از دوره‌ای‌یه که الان توشه و کاملاً طبیعیه.

خلاصه که یه کم خیال‌م راحت شد و تصمیم گرفتم تا جایی که می‌شه سعی کنم موقع خواب دینا با آرامش بخوابه و در قالب سیستم تشویقی اعلام جیش در نیمه شب رو بهش آموزش بدم!

این از این موضوع!

گفتم اینجا فقط غرنامه نشه و مامان و باباهایی که دارن اینجا رو می‌خونن از بچه‌دار شدن نترسن.

شرمنده‌م که اینجا اینقدر مشکلات بچه‌داری رو پررنگ نشون دادم! البته تا جایی که می‌شده سعی کردم شیرینی‌های بچه‌داری رو هم مطرح کنم.

راستش اینا تجربیات و روزمره‌های زندگی‌مه که دوست دارم جایی ثبت بشه! هم برای خودم، و هم برای دوستانی که تو شرایط مشابه من هستن. گاهی اوقات وقتی مشکلی رو مطرح می‌کنم و شما مامانا هم می‌گین دقیقاً حال و روز منو دارین، و یا راهکار بهم ارائه می‌دین، کلی دلگرم می‌شم و آستانه تحمل‌م بالاتر می‌ره! در غیر اینصورت فکر می‌کنم فقط منم که این مشکل برام پیش اومده و شروع می‌کنم به فکر و خیال و تولید انرژی منفی واسه خودم!

دیروز خیلی حس بدی داشتم. اول‌ش گفتم ولش کن بذار اینقدر در مورد سختی‌ها و مشکلات بچه‌داری ننویسم! شما چه گناهی کردین؟ اما بعدش گفتم (البته شرمنده ها!) مگه اینجا خونه مجازی من نیست! توش باید حرف دلم و حال و روزم رو بنویسم تا هم کمی سبک بشم و هم کمک فکری بگیرم.

تمام دیروز مشغله فکری‌م شده بود دینا! دینا! دینا! چرا؟ چرا؟ چرا؟

نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٩ساعت ۸:۱٦ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

کم‌کم داره چهار ماه می‌شه که دینا رو از پوشک گرفتم! تقریباً هم بعد از یه هفته که مامان‌م و پرستارش برای اینکار حسابی انرژی مصرف کردن، پروژه با موفقیت رو‌به‌رو شد! سه روز هم طول کشید تا دیگه شبا هم پوشک نشه. یعنی خودش دیگه اجازه نداد که پوشک‌ش کنیم و انصافاً هم بعد از سه روز دیگه شبا هم جاش خشک خشک بود!

اما نمی‌دونم چی شده که الان یکی دو هفته‌ست که گاهی شب اد.را.ری داره! وقتی می‌خوام بخوابونمش با هر ترفندی شده می‌برم‌ش دستشویی تا جیش کنه (هر چند همیشه سر این موضوع کشمکش داریم! چون فقط درمواردی که خودش جیش رو اعلام می‌کنه با طیب خاطر می‌ره دستشویی!!!) اما بعضی شبا که بر خلاف همه ملاحظات ما، آب یا هندونه یا شیر یا دوغ یا هر چیز آبکی زیادتر از معمول می‌خوره، نصف شب تو جاش بارون می‌آد!

حالا جالبه که تا قبل از دو هفته پیش اگه نصف شب جیش داشت منو صدا می‌کرد تا ببرمش. یعنی بیدار می‌شد! اما الان نه تنها اینکار رو نمی‌کنه بلکه اگه نیمه شب تو یه موقعیتی که من حس می‌کنم خوابش سبک شده و به هوای آب بیدار شده، ازش بخوام بریم دستشویی قشقرقی به پا می‌کنه که من جییییییییییییییییییییش ندارم!

همین پریشبا که قبل از خواب آب زیاد خورده بود، مطمئن بودم که نیمه شب خودش رو خیس می‌کنه! این بود که از نیمه شب رفتم تو اتاق‌ش و پای تخت‌ش خوابیدم و هی چک‌ش کردم و مترصد زمانی شدم که کمی هوشیار بشه تا ببرم‌‌ش دستشویی! همین هم شد! حدود ساعت 4 بود که برای اّب بیدار شد! وقتی کمی آب خورد با کلی ناز و نوازش و قصه و خواهش ازش خواستم بریم دستشویی! واااااااااااااااااای که نصفه شبی خونه رو کشید تو دهنش! حالا فکر کن من اونقدر حوصله کرده بودم تا خانوم خانوما بیدار شه و مطمئن بودم که داره حتی جیش‌ش هم می‌ریزه اما این سرتق زیر بار نمی‌رفت! دیگه داشت اعصابم خش‌خشی می‌شد! گفتم:

-          باشه دینایی! پس منم دیگه نه به حرف تو گوش می‌دم و نه برات کاری می‌کنم! ( راه افتادم که از اتاق بیام بیرون!)

-          (جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ بنفش!) نننننننننننننننننننه! نرو! مامانی خوشحال باش! (وای که وقتی تو اوج عصبانیتی‌ و داری بهش اخم می‌کنی می‌گه مامان خوشحال باش و کلی هم سر این موضوع هق‌هق می‌کنه، از روی استیصال می‌خوای سرت رو بکوبی به دیوااااااااااااااااااار!)

-          وقتی خوشحال می‌شم که با من بیای بریم جیش کنیم. حیف تخت‌ت نیست که خراب و جیشی بشه! بوی بد بده؟!

-          ننننننننننننننننننننننه! من جیش ندارررررررررررررررررررررم!

خلاصه دیگه راه افتادم که بیام تو اتاق خودمون که دیدم همچنان با هق‌هق اومد دنبالم و منم دیگه بغل‌ش کردم و برخلاف تلاش اون مبنی بر درنیاوردن شلوارش، درش آوردم و گذاشتم‌‌ش سرلگن! جیییییییییییشی هم کرد مبسوط! فکر کن! قرار بود این جیش محترم رو روی تخت‌‌ش بکنه! خلاصه که بعد از این پروسه دزد و پلیس بازی تقریباً یه یه ساعتی جفت‌مون تقلا می‌کردیم تا دوباره خواب‌مون ببره! من که دیگه خوابم نبرد! اما اون خانوم خانوما حدود 5- 5/5 بود که خوابش برد! اونم پایین تخت‌ش! بس که هی رفت بالا و اومد پایین و رو سرامیک دراز کشید یا اومد تو بغل من و یا دوباره رفت تو تخت‌ش و .............

دیشب هم از اون شبایی بود که دینا خانوم گیر داده بود چرااااااااااااااااااااااا شب شده! چرااااااااااااااااا هوا تاریک شده؟ چرا باید شام بخوریم؟؟؟؟؟؟ بعدش باید بخوابیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نه نخوابییییییییییییییییم! ...........

خلاصه که همین جوری رو نِرو من و رضایی اسکی می‌رفت!

همه‌ی بازی‌های دنیا رو هم انجام داده بود: آب بازی، پیس پیس بازی، دکتر بازی، دیدن سی‌دی و خوندن کتاب و ... ساعت هم شده 10 و معلومه که خسته هم هست اما آی مقاومت می‌کرد که نخوابه! خلاصه طبق معمول این شبا با کلی اشک و آه و گریه و هق‌هق خوابش برد!

و خوب معلومه دیگه! دم صبح هم سیلی اومد اساسی! از بس چند شب پیش سر بردن‌ش به دستشویی مقاومت و سر و صدا کرد که دیگه اصلاً حال و نای اجرای مجدد اون پروسه رو نداشتم! صبح که پا شدم دیدم بعله! !!!!

تو این هفته این سومین باریه که ملافه تخت‌ و لحاف‌ش رو می‌شورم. حالا خوبه که یه مشمع بزرگ زیر این ملافه پهن می‌کنم که به تشک تخت‌ش سرایت نکنه ! هر چند اونم چند بار از این سیلاب مستفیذ شده! بدیش اینه که اخیرا جیش می‌کنه بیدار نمی‌شه که صدام کنه لباس‌ش و ملافه‌ش رو عوض کنم! مگه خودم تو سرکشی‌هام متوجه بشم!

امروز از دیدن این صحنه اونقدر به هم ریختم که نگو! همه‌ش دارم فکر می‌کنم که این شب اد.را.ری، شبایی که با گریه می‌خوابه اتفاق می‌افته یا از قانون خاصی پیروی نمی‌کنه! راستش جواب روشنی پیدا نکردم. بوده شبایی که در کمال آرامش و رضایت خوابیده و بازم جیش کرده!

برام بیشتر عجیبه که چرا ابتدای پروسه از پوشک گیری این اتفاق نمی‌افتاد و الان می‌افته! یعنی دلیل‌ش عامل فیزیکی‌یه یا عوامل روحی و ذهنی هم داره!؟

چرا دینا اینقدر از اینکه داره شب می‌شه بدش می‌آد؟ چرا می‌گه نخوابیم؟ چرا می‌گه پس کی صبح می‌شه؟ همیشه موقع خواب یه چراغ کوچیک براش روشن می‌کنم. یعنی اتاق تاریک نیست! همیشه تا خوابش نبره اتاق‌ش رو ترک نمی‌کنم. همیشه تا صدا زده زودی از خواب پریدم و رفتم پیش‌ش. فکر نمی‌کنم مسئله ترس باشه...

دلیل‌ش تقریباً می‌تونه این باشه: اونقدر عاشق بازیه که فکر می‌کنه شب یعنی پایان بازی و شیطنت و کارهایی که دلش می‌خواد انجام بده! ماشالله این بچه سیرمونی بازی نداره!

خوب من یه شب، دو شب یا حداکثر چند شب تا حد اشباع می‌‍‌تونم باهاش بازی کنم! ولی نه همیشه! ضمن اینکه تا حد معقول رو هر روز باهاش بازی می‌کنم! منم توان محدودی دارم! منم استراحت می‌خوام! منم کارهای دیگه دارم! پس چیکار کنم من؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حالا به همه این آش شل قلمکار، اومدن سورنا رو هم اضافه کن! چه شوووووووووووووووووووود!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٩ تیر ۱۳۸٩ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

دیروز یه عالمه بادمجون قد و نیم قد منتظر من بودن تا شسته بشن و آماده تا برن تو فر برای بادمجون کبابی!

واسه همین گفتم بذار اول شام رو آماده کنم تا وقتی فر روشنه دیگه چیزی روی گاز نباشه... بعدش هم فر رو خالی کردم (ماشالله توی فر ما همیشه بازار شامه! چون خیلی ازش استفاده نمی‌شه تقریباً مثل یه نیمچه کابینت باهاش رفتار می‌شه!) اما دیدم کار من نیست که فر رو راه بندازم! زنگ زدم به رضایی و پرسیدم که کی می‌رسه خونه!

دینایی هی می‌اومد کنار گاز و من از ترس اینکه بخوره به در باز فر و یا روی وسایل بیرون اومده از فر سر بخوره بردمش توی هال!

با خودم گفتم بذار امروز رو به ساز دل این وروجک برقصم (هر چند هر روز می‌رقصم اما گفتم امروز بیشتر!) بهش گفتم:

-          دینایی می‌خوای آبرنگ بازی کنیم؟!

-          (چشماش برقی زد) بعلللللللللللللللللللللله!

-          پس بذار من برم سفره مخصوص‌ت رو بیارم!

-          باااااااااااااااشه!

یه یه ربعی مشغول آبرنگ بازی و رنگ‌امیزی انگشتاش و لباساش بود! بعدش دیدم داره به ظرف آب مخصوص آبرنگ با شیطنت نگاه می‌کنه!

-          مامانی! من دیگه نمی‌خوام آبرنگ بازی کنم! می‌خوام آب بازی کنم!

-          با این آب؟!

-          بعله!

-          نه مامانی! این آب کثیف شده! بذار برم برات یه ظرف بزرگتر با آب تمیز بیارم!

-          باااااااااااااااااااااشه (با لبخند و با شدت این کلمات تأییدی رو می‌کشید!)

یه لگن نیمه از آب براش آوردم توی هال و روی سفره مخصوص‌ش و چند تا عروسک هم برای آب تنی کردنشون گذاشتم کنار دستش!

یه یه ربعی اونا رو آب تنی داد و گفت:

-          مامانی من دیگه نمی‌خوام عروسکام رو آب تنی بدم! خودم می‌خوام آب تنی کنم!

-          باشه مامانی! اما آب تنی شما فقط توی حموم اشکالی نداره! اینجا نه!

-          چرااااااااااااااااااااااااااا؟

-          چون شما بزرگی و تو این لگن جا نمی‌شی! همه آبا می‌ریزه بیرون!

-          آخه منم گرم‌مه ... می‌خوام خنک شم!

-          باشه! بیا بریم تو حمام! توی وان خودت آب می‌ریزم. اونجا بازی کن! اما حموم نمی‌کنیم ها! فقط آب بازی!

-          بااااااااااااااااااااااااااااااشه!

رفتیم تو حموم و یه کم تو وانش آب ریختم (پُرش نکردم). دینا هم به همراه عروسکاش و یه تی کوچیک (مخصوص شیشه ماشین که از وسایل بیرون اومده از توی فر بیرون کشیده بودش!!!) اومد سراغ وان‌ش! اصرار هم داشت که من برم بیرون! منم اومدم بیرون و گوش‌م به صداهای حمام بود که یه دفعه سر نخوره یا بلایی سر خودش نیاره!!!!!!!

این جا رو بیشتر دووم آورد و یه نیم ساعتی با خودش آب بازی می‌کرد. دائم هم داشت برای خودش و عروسکاش شعر می‌خوند و لابه‌لاش متذکر می‌شد که : مامانی من دارم حمام رو برات می‌شورم! بیا ببین چقدر تمیز شده!!!!!!

خلاصه! بعد از این مراسم تمیزکاری و آب بازی اومد بیرون! بهش می‌گم:

-          مامانی برو شلوارت رو بپوش تا سرما نخوری!

-          نه مامانی ! آخه اگه بپوشم سرماش پاک می‌شه! (منظورش این بود که الان پاهام خنک شده! اگه شلوار بپوشم باز پاهام گرمشون می‌شه!)

-          (از خنده ترکیدم !!!!!!!!!!!!!!!!)

از این بازی‌ها که خسته شد هوس سی‌دی نگاه کردن کرد! براش گذاشتم! دیگه رضایی هم اومده بود! و طفلی مشغول بادمجون‌ها شده بود! انگار فر جواب نمی‌داد و اونجوری که می‌خواستیم بادجونا رو کباب نمی‌کرد و فقط آبشون رو تبخیر می‌کرد. این شد که تصمیم گرفت روی گاز کباب‌‌شون کنه! طفلی عرق از سر و کله‌ش راه افتاده بود! دیگه آخراش منم یه کم رفتم کمک! آخه دینا دیگه رضایت داده بود بشینه پای سی‌دی!

کم‌کم هوا تاریک شد و تو این مدت دینا دو تا سی‌‍‌دس کارتون تماشا کرده بود. این بار هوس کرد دکتر بازی کنیم. اون شد دکتر و من مامان یکی از عروسکاش. فرتی هم تا مریض می‌بینه می‌خواد بهش آمپول بزنه! اونم به زانوهاش!!! بعد از یه ربع دکتر بازی دوباره یه چرخی تو اتاقا زد و چون گرسنه‌ش بود یه کم غذا خورد و دوباره خواست سی‌دی‌ببینه!

-          مامانی سی‌دی برام می‌ذاری؟!

-          نه مامانی! هم دیگه الان شب شده و هم اینکه شما امروز به اندازه کافی سی‌دی دیدی!

-          نهههههههههههههههه! کافی نبود! دیروز بابایی اجازه داد شب سی‌دی ببینم!

-          نه عزیزم. اون روز استثناء بود و چون بابا به شما قول داده بود اجازه داشتی که شب سی‌دی ببینی!

-          باااااااااااااااااباااااااااااااااااائی! بیا الان دوباره قول بده من سی‌دی ببینم! اصلاً چرا دیروز شما 4 تا قول ندادی که سی‌دی ببینم و فقط یه قول دادددددددددددددددددددی؟!

-          (به روز خنده م رو کنترل می‌کردم!) اگه دوست داری بریم کتاب بخونیم!

خدا رو شکر وقتی دید که بهانه‌گیری فایده نداره، رضایت داد که براش کتاب بخونم!

خلاصه که دیروز برای هر سه مون روز خوب و آرومی بود! با اینکه توی آشپزخونه کلی کار داشت هوار می‌زد اما ترجیح دادم که حالا که تا اینجا به دینا خوش گذشته بذار تا آخرش خوب باشه! 4 تا کتاب براش خوندم و بعدش هم سرکار خانوم اعلام کردن که : مامانی خوابم نمی‌آد! می‌خوام برم پیش بابائی!

منم راهی آشپزخونه شدم و به کارام رسیدم! اما دیگه آخراش قفل کمرم انگار دهن باز کرده بود و دیگه داشتم می‌افتادم!

رضایی گفت:

-          به ما نیومده کار فوق برنامه بکنیم! انگار باید همه چیزو حاضری بخریم! امروز من و تو رسماً تلف شدیم واسه سه چهار تا بسته بادمجون کبابی!

-          اوهووووووووووووووم!

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

راستی که این قضیه ازدواج، برای هر دختر و پسری یکی از گلوگاه‌ها یا نقطه مبهمی از زندگی آینده‌ست!

چند درصد از دختر و پسرایی که می‌خوان ازدواج کنن، دید روشنی نسبت به آینده زندگی‌شون دارن؟!

اینکه آدم زندگی اونا چه جوری از آب درمی‌آد؟

اینکه آیا در آینده خوشبخت خواهند شد؟!

اینکه درآینده باعث خوشبختی همسرشون خواهند بود؟!

اینکه آیا فکرش را هم می‌کردند که انتخاب‌شان اینگونه از آب درآید؟!

اینکه چقدر از انتخاب و هسرشان راضی هستند؟!

اینکه آیا جایی از مراحل گزینش همسر اشتباه کرده‌اند یا نه؟!

چقدر از زندگی آینده‌شان را ای کاش‌ها تشکیل خواهد داد و چقدر را خدا را شکر؟!

و هزار و یک سؤال با یا بدون جواب دیگر...

دیشب خونه‌ی مامان‌م اینا بودم! داداش بزرگه- بر خلاف همیشه مواقع که سرش به کار خودش گرمه و فقط سلام و خداحافظی‌ش رو ما می‌بینیم- اومد کنارم نشست و گفت چه خبرا؟! همین‌جوری حرف تو حرف اومد تا رسیدیم به قضیه زندگی آینده‌ی اون و انتخاب همسر و ...

من: ببین داداش جان! تو قضیه انتخاب همسر اصلاً و ابداً رو من حساب نکن! وقتی انتخاب کردی و تصمیم‌ت رو گرفتی من همه جوره برات پایه‌م و سنگ تموم می‌ذارم اما قبل‌ش من شرمنده‌م!

داداش بزرگه: حالا کی‌خواست تو برای من کاری بکنی؟!

-          گفتم که از قبل گفته باشم تا توقعی از این بابت تو ذهن‌ت نباشه!

-          خیال‌ت راحت! من از هیشکی تو این زمینه توقع ندارم!

-          واسه این دلم نمی‌خواد تو این زمینه قدمی بردارم چون دلم نمی‌خواد فردا روز دختر مردم آه و نفرین‌ش پشت سر من باشه!

-          وا! مگه من چمه؟! خیلی هم دلشون بخواد!

-          شاید از نظر خودت آدم موجه‌هی باشی! (تحصیلات خوب، کار خوب) اما از دید من و به عنوان یه جنس مؤنث، اصلاً گزینه‌‌ی خوبی برای ازدواج نیستی!

-          !!!!!!!!!!!!!!!تعجب

-          تعجب می‌کنی! می‌دونی چرا اینو می‌گم؟ یه پسر زمانی گزینه مناسبی برای ازدواج به حساب می‌آد که بتونه یه تعادلی تو زندگی مجردی و متأهلی برقرار کنه! مفهوم در کنار خانواده بودن رو بفهمه! تو همه زندگی‌ت توی کار و تفریح با دوستات خلاصه می‌شه! اولویت‌ت تو همه چیز خودت و بعد دوستاته! بعد اگه چیزی باقی موند خانواده!

-          من همه‌ش دو تا دوست صمیمی دارم!

-          اصلاً 100 تا داشته باش! کمیت مهم نیست! مهم اینه که زندگی تو شده کارت و همین به قول تو دو تا دوست‌ت! دغدغه‌های خانواده اصلاً برات مهم نیست! وقتی مهمون دارین اصلاً برات مهم نیست که تو هم در کنار اعضای خانواده باشی، ایام تعطیل و عید خودت برای خودت برنامه می‌ذاری، بدون اینکه لازم بدونی با خانواده هماهنگ باشی! تو الان نمی‌تونی خودت را با خانواده خودت هماهنگ کنی، چه جوری می‌خوای فردا خودت رو با دو تا خانواده مچ کنی؟!

-          من اینهمه مسافرت با مامان اینا رفتم! همین آخریش که خودتون هم بودین!

-          نمی‌گم نرفتی! می‌گم همیشه می‌گی آی هوار آی بیداد من خودم برنامه داشتم! بعد با کلی غر و نق‌نق باهاشون جایی می‌ری! آیا با دوستات هم اینجوری مسافرت می‌ری؟!

-          تو خودت با دوستات جایی نمی‌رفتی؟!

-          من که نمی‌گم دور دوست رو خط بکش! می‌گم تعادل داشته باش! می‌گم تا کی می‌خوای مثل پسرهای 22 ساله لجباز و سرکش باشی و ساز خودت رو بزنی! تو الان 28 ساله‌ته!

-          من الان از زندگی‌م راضی‌ام! اصلاً با همین مجرد موندن هم کنار اومدم!

-          دروغ می‌گی که کنار اومدی! چون دیدم وقتی مامان یه مورد رو بهت معرفی کرد همچین قلقلک‌ت شد! این از کنار اومدنت! دوم اینکه فکر می‌‌کنی این زندگی که الان می‌گی ازش راضی هستی تا کی دووم بیاره!؟ فکر کردی تا 5 سال دیگه همین دو تا دوستت شرایط الان رو دارن! هر کدوم می‌رن دنبال زندگی خودشون و اونقدر مشغله‌شون زیاد می‌شه که شاید ماهی یه تلفن هم نتونن بهت بزنن! خود من! تا چند سال پیش اینقدر مشغله داشتم؟! الان ببین چقدر کم همدیگه رو می‌بینیم! خونه‌هامون هم با هم 10 دقیقه راهه!

-          اوهوووووووووووم!

-          من می‌گم خیلی خوب! تا الان خواستی حسابی از این دوران تجرد استفاده کنی و لذت ببری! اما براش محدودیت بذار! آینده موفق همین جوری درسته و قلمبه نمی‌افته تو دامن تو! تو هم باید به خاطر اینده مطلوبی که منتظرشی تغییر کنی!

-          من دیگه تو این سن و سال نمی‌تونم خودم رو عوض کنم!

-          نگفتم یه آدم دیگه شو! گفتم خودت رو برای شرایطی که دلت می‌خواد داشته باشی آماده کن! مطمئن باش تو 5 سال دیگه همین‌جوری نخواهی بود! به هر حال کیس‌های مختلفی سر راهت قرار می‌گیرن که تو بالاخره بهترین‌ش رو انتخاب می‌کنی! متاسفانه چون پسری این حق فی سبیل الله بهت داده شده! اما آیا تو هم برای اون بهترینی؟! نذار وقتی اون تب و تاب اولیه آشنایی گذشت دختر مردم دچار تردید تو انتخاب‌ش بشه! تو که نمی‌خوای سر 6 ماه زندگی‌ت بشه پر از دلزدگی و غر و گوشه و کنایه و نارضایتی!

-          اوهووووووووووم!

-          واسه همیناست که می‌گم من کیسی رو به تو معرفی نخواهم کرد! اتفاقاً موردهای خوب و مناسبی هم می‌شناسم اما چون تو رو می‌شناسم می‌دونم که تو برای اونا مناسب نیستی! مگه لازمه معرفی دو نفر به آدم فقط وجود یه دختر و پسره که آدم هر دو طرف رو بشناسه! بابا آدم باید دو قدم جلوتر رو هم ببینه!

-          حالا راستش رو بگو! اونایی که می‌شناسی چه جوران؟! من می‌شناسم؟!

-          پاشو پاشو! مگه خواب‌شون رو ببینی!

 

خودمم می‌دونم که عن‌قریبه که مامان خانوم ما به پیروی از خواهرای دیگه‌ش که این روزا همه‌شون واسه پسراشون (که همسن داداش ما هستن!) آستین بالا زدن، واسه این آق داداش ما هم اقدامی بکنه! هر چی هم بهش می‌گم :

-          مادر من! بذار خودش آدم‌ش رو پیدا کنه! بذار خودش آشنا بشه تا طرف قشنگ اخلاقیات این گل پسر شما دستش بیاد و با چشم باز انتخاب‌ش رو بکنه!

-          خوب به هم معرفی هم بشن با اخلاقیات هم آشنا میشن!

-          مادر من! خودت‌م می‌دونی که بعد از معرفی اونقدر خانواده‌ها تحت فشار می‌ذارنشون که زودتر نظرشون رو بگن که خیلی فرصت آشنا شدن پیدا نمی‌کنن!

-          اگه می‌خواست با کسی آشنا بشه تا حالا شده بود! دیگه هم درس‌ش تموم شده و هم اینهمه تو محیط کار بوده! پس کو؟! شماها خواهر نیستین! اگه خواهر خوبی بودی چند تا مورد خوب معرفی می‌کردی!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! عمراً! رو من یکی که حساب نکن! با این گل پسری که تو تربیت کردی هیچ وقت از من انتظار اقدامی نداشته باش!

-          !!!!!!!!!!!! وا؟! مثلاً شوهرای خودتون بی‌عیب و نقص بودن و هستن؟!

-          نه! هر آدمی ایرادایی داره! اما می‌گم این ویژگی‌های گل پسر تو برای ازدواج مناسب نیست! اون باید یه کم حس مسئولیت‌پذیری تو خانواده رو از خودش بروز بده!

-          زن بگیره خوب می‌شه!

-          !!!!!!!!!!!! اگه خوب نشد چی؟! اَه! متنفرم از این طرز تفکر! عصبانی

-          خوب لازم نکرده تو براش کاری بکنی! فقط اگه خودم براش کاری کردم فردا روز نیای بگی مگه ما مُرده بودیم!

-          نه! عمراً نمی‌گم مگه من مُرده بودم! اما می‌گم بذار خودش انتخاب کنه! نه شما! مطمئن باش تا آخرش هم سر حرف‍‌م هستم که اگه خودش انتخاب کنه آینده بهتری خواهند داشت!

نوشته شده در یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

یادمه دینایی که تازه به دنیا اومده بود (یعنی قریب به سه سال پیش) هر روز که می‌گذشت هی با خودم روزها رو می‌شمردم و می‌گفتم کی میشه مثلاً دینا یه ماهه بشه، دو ماهه بشه، شش ماهه بشه، یه ساله بشه، بتونه بشینه، بتونه راه بره، بتونه حرف بزنه و ....

عمر مثل برق و باد گذشت و من همه این اتفاقا رو دیدم و تجربه کردم و در کنارشون غرق لذت و غرور شدم...

اوایل تا یه بچه‌ی بزرگتر از دینا می‌دیدیم کلی به حال مامان و باباش غبطه می‌خوردم که خوش به حالتون! دیگه راحت شدین! بچه‌تون از آب و گل دراومده!

و حالا به قول خودم دینای من از آب و گل دراومده و بزرگ شده! و از همه مهمتر ما منتظر داداش کوچولوی دینا هستیم تا همین روزهای گذشته رو دوباره در کنار اون و این‌بار با حضور دینا تجربه کنیم!

دیروز داشتم با خواهر رضا صحبت می‌کردم. بحث‌مون پیرامون بچه‌ها و بزرگ شدن‌شون و اینکه سختی‌های بزرگ کردن‌شون هم با خودشون بزرگ می‌‍‌شه بود!

سعی می‌کنم عمده مکالمات‌مون رو اینجا بنویسم. باید اینا رو برای آینده ثبت کنم! چون اینا دغدغه‌های اصلی این روزهای منه! تا ببینم آینده چی بهمون نشون می‌ده:

من: یادمه دینایی که کوچیک بود همه‌‌ش روزشماری می‌کردم که کی دینا بزرگ می‌شه! تا کارام کمی سبک بشه!

خواهر رضا: آره یادمه!

-          اما الان می‌فهمم که راحت‌ترین دوران بچه‌داری، تا یه ساله شدن بچه‌ست! بعدش دیگه همین‌جوری هر روز با سختی‌ها و چالش‌های جدید روبه‌رو می‌شی! اوایل آدم فقط خستگی فیزیکی داره!

-          که مهمترین‌‌ش بی‌خوابی و مراقبت‌های شیردهی و تمیزکردن بچه‌ست!

-          آره! اما کم‌کم که از بار این سختی‌ها کم می‌شه، با یه نسبت تصاعدی به سختی‌ها و مشغله‌های فکری و ذهنی اضافه می‌شه! سختی‌هایی که شاید در گفتار اونقدر به نظر نیان اما وقتی باهاش رو‌به‌رو می‌شی می‌فهمی که چه دوران گذار حساسی‌یه!

-          واقعاً! هر روز یه تجربه جدیده که باید بهترین راه کار رو در مواجه‌ش انتخاب کنی!

-          و اگه انتخاب‌ت درست نباشه تا مدت‌ها باید تاوان و عذاب وجدان اون انتخاب غلط رو داشته باشی و چه بسا همون انتخاب غلط انتخاب‌های روزهای بعدی رو هم دچار خطا کنه!

-          بچه‌داری خیلی سخته!

-          من که هر روز می‌گذره حس می‌کنم کار سخت‌تر می‌شه! دینا دو ساله شد گفتم وای چه سخته دو سالگی! داره سه ساله می‌شه الان می‌گم سخت‌ترین دوره همین 2 تا سه سالگی‌ست! فکر کنم هر روز بگذره هی روزهای بعدی به نظرم سخت‌تر باشه!

-          دوره 3 تا 4 سالگی دوران لجبازی بچه‌هاست! خیلی سن حساسیه!

-          به نظرم همه سال‌های زندگی بچه‌ها حساسه! از الان اضطراب سن 13- 14 سالگی دینا رو دارم! دقیقاً سنی که نزدیک به سن بلوغه و اوج دوران سرکشی بچه‌هاست! دخترا یه جور و پسرا یه جور دیگه! وااااای خدای من! پس ما چه جوری بزرگ شدیم!

-          خوب تو این دوران باید گاهی اوقات بهشون اجازه سرکشی داده بشه! مثلاً شاید بد نباشه بتونه مهمونی مختلط رو تجربه کنه! اونم با اطلاع والدین! وگرنه مطمئن باش یواشکی تجربه‌ش می‌کنه!

-          از الان پریدم به 10 سال دیگه! همین الان‌شم گاهی می‌مونم که تصمیمی که گرفتم درسته یا نه! این روزا دینا حس می‌کنه که من به نسبت رضایی سخت‌گیرترم و گاهی مواقع تنبیه، شکایت منو به رضایی می‌کنه!

-          خوب بهتره بچه از یکی از والدین حرف شنوی بهتری داشته باشه!

-          خوب خودم می‌دونم دلیل اینکارش چیه! چون وقتی از انجام کاری سر باز می‌زنه، رضا خیلی مصر نمی‌شه و از کنارش می‌گذره. مثلاً فکر کن رفته دستشویی و پی‌پی کرده و همین‌جوری نشُسته دویده بیرون! رضا میآد دنبال‌ش که بیاد تا بشورتش و اون باز می‌دوه و در می‌ره! رضا می‌آد سراغ من که دینا نمی‌ذاره بشورم‌ش! خوب من با هر ترفندی شده می‌برم‌ش و می‌شورم‌ش! حتی اگه ناراضی باشه! اینه که گاهی این‌طور حس می‌کنم که از نظر دینا آدم بده خونه منم و آدم خوبه رضایی!

-          آره خوب طبیعیه! رضا خیلی خودشو درگیر نمی‌کنه!

-          البته این اتفاق یه حسن هم داشته! اینکه دینا گاهی که از یه کاری منع‌‌ش می‌کنیم نسبت به حرف من حرف شنوی بهتری داره! انگار می‌دونه من از حرف خودم کوتاه نمی‌آم!

-          من سی‌دی‌های دکتر هو.لا.کو.ئی رو که گوش می‌دم – خصوصاً برای سن 5-7 سال- می‌بینم بیشتر رفتارهای دینا به سن 5 سال نزدیک‌تره! خیلی باهوش و با استعداده! اینه که کار سخت‌تره!

-          آره! منم خیلی حس می‌کنم که دینا رفتارها و گفتارهاش از سن‌‌ش جلوتره! این گاهی حس دلشوره بهم می‌ده!

-          این روزا حس می‌کنم دوباره خیلی به تو و رضا وابسته شده!

-          یه دلیل‌ش اینه که رضایی این روزا خیلی بیشتر از قبل باهاش بازی می‌کنه. اما راست می‌گی! این روزا حتی می‌خوام برم دستشویی می‌دوه دنبال‌م و می‌گه نرو! یا در رو نبند!!!!!!!!

-          خوب یه توفق اجباری در راهه که تو تا سه ماه دیگه، شش ماه پیش‌شی!

-          آره! اما نه کامل!  همه‌‌ش نگران‌م سورنا به دنیا بیاد چیکار کنم! یادته که خود دینا دم‌به دقیقه شیر می‌خواست و من علناً دائم دینا به بغل بودم! حالا موندم واکنش‌ش به این اتفاق چیه. تا چه حد می‌تونه تحمل کنه! حسادت می‌کنه؟! عصبی می‌شه؟! هر چند پرستارش هم پیش‌ش خواهد بود اما آیا اونو رد نمی‌کنه؟!

-          شاید باید گزینه مهد کودک رو زودتر اجرایی کنین!

-          آره! خودم‌م منتظرم سه ساله که شد مهد کودک نیمه وقت رو براش امتحان کنیم. با پرستارش بره و برگرده. مثلاً سه ساعت در روز!

-          به نظر من هم باید ساعت‌های تو خونه بودن‌‌ش رو کمی کم کنید. کمتر با صحنه‌ی مامانِ در خدمتِ سورنا رو‌به رو بشه!

-          اوهوووووووم!

نوشته شده در شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٩ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

اعتیاد بد چیزی‌یه! بد!!!

تازه داشته باش که خودم از مخالفای سرسخت اون بودم و هر کی بهش مبتلا می‌شد رو منع می‌کردم! حالا گریبان خودم و چه بسا بابا رضایی و حتی دینایی رو هم گرفته! شرمنده‌م به خدا! تو رو خدا صورت‌مون رو شطرنجی کنین! روم سیاه!

اما انگار بیگانگان بدجوری تونستن این بلای خانمان‌‌برانداز رو تو کشور ما جا بندازن!

اولش رضایی شروع کرد! و من به شدت مورد شمات‌ت قرارش می‌دادم!

بعدش اومد سراغ من! یکی دو روز که تو خونه بیکار شدم از سر تنوع رفتم سراغش! دیدم که نه بابا! پس اینهمه آدم درگیرش شدن الکی نیست! لامصب بدجوری آدم رو خمار خودش می‌کنه!

حالا هم که خانوادگی درگیرشیم!

روزهای اول با یکی دو تا قانع می‌شدیم! اما روم سیاه که گاهی روزهای تعطیل می‌شه 4 تا 5 تا! سیرمونی هم نداریم!

فکر کنم همه‌تون حدس زدین از چی حرف می‌زنم!

بعله! از دست سریال‌های این فا.ر.سی و.ا.ن لعنتی!

خوب باید اقرار کنم که من بیشتر دوست دارم در جستجو.ی پد.ر رو ببینم! اونم به خاطر ما.رگا.ریتا ! آخه لامصب خیلی چشماش خوشگله! منم که هیززززززززززززززززز!

باقی رو از سر تفنن می‌بینم و خیلی اصرار به دیدنش ندارم!

حالا جالبه که رضایی از همسا.یه ها خوشش می‌‌آد!

دینایی هم عاشق فری.جو.لی.تو ئه و وقتی می‌بینتش از پای تی وی جم نمی‌خوره!

خاک وچوک‌م!

هر چی بهم بگین حقمه! اما چیکار کنم دیگه! معتاد شدیم رفت پی‌کارش!

اما یه اقرار هم می‌خوام بکنم! اینکه خداییش خیلی سریال‌های مسخره و لوسی هستن همه‌شون!

مثلاً تو یه هفته نبین‌شون! هفته بعد که میای سراغش، 5 دقیقه که می‌گذره اولاً میفهمی هنوز آب از آب تکون نخوره و همون بساط به راهه و دوماً هیچ گره کور و غیر قابل حدسی هم توشون وجود نداره...راحت می‌تونی سیر داستان رو جلوجلو حدس بزنی!

جالبه که توی هر کدومشون هم دائم یه سری ویژگی‌ها و رفتارها تکراری و ثابته. مثلاً همین در جستجو.ی پد.ر: در همه صحنه‌ها یا یکی می‌خواد ما.رگا.ریتا رو ببوسه! یا وقتی دو نفر دارن با هم صحبت می‌کنن (مخصوصاً یکی از دو برادر با ما.رگا.ریتا) مادر زنه یا چن.تل از راه می‌رسن و فال گوش وامی‌ستن! و یا یکی داره از ما.رگا.ریتا خواستگاری می‌کنه!

 خودم می‌دونم که خیلی سریال چیپ و لوسیه! اما بازم دوست دارم نگاش کنم! تازه‌شم  از لباس پوسیدن و آرایش موی چن.تل هم خوشم می‌آد! (قبلاً اقرار کرده بودم که من چشم‌چرونم!)

سریال سفر.ی د.یگر هم که دیگه نوبر همه‌شونه! همه آویزون سا.لو.ادو.ر هستن و بهش ابراز تمایل می‌کنن! از پیرزن گرفته تا جوون! همه هم هی بو می‌برن که اون خیلی مرموزه و شوهر ایز.ابل هم اونقدر منفیه که آدم مثل قطب کاتود می‌بینتش! و ...

اگه نخوام روده‌درازی کنم و محور همه سریال‌ها رو تو یه پاراگراف خلاصه کنم باید بگم که :

تو همه‌شون خیانت به همسر مثل آب خوردن تبلیغ می‌شه! همه دوست پسر دارن و انگار قرار نیست این دوست پسرا روزی شوهر بشن! همه هم قبل از ازدواج حامله می‌شن! یا با تمایل و یا زورکی (تجا.وز) اکثراً هم پدر و مادر فعلی‌شون، پدر و مادر واقعی شون نیستن! یعنی هی خیانت رو خیانت!

به به! چه گل و بلبلی!

خوب پس چرا این کانال با اینهمه هجمه‌ی تبلیغاتی منفی برای خانواده‌ها، باید اینجوری مورد استقبال قرار بگیره... در حالی که اکثراً هم به بار منفی و تبعات ناشی از اون اعتراف دارن!

خوب معلومه! خاااااااااااااااااااااااک بر سر این تی وی داخلی کنن! چه برنامه سرگرم کننده‌ای برای مردم داره؟

یا داره یه سری اخبار دروغ و تحریف شده به خوردمون می‌ده! یا داره از فیل هوا کردن‌های آقایون در زمینه هسته آلبالو (!) برامون قمپز در می‌کنه (چه توهماتی دارن آخه اینا!) و در باقی موارد هم به صورت بسیار فعال داره عزاداری می‌کنه!

گاهی اونقدر خنده‌م می‌گیره که مثلاً روز میلاد یکی از اماما که تی وی رو روشن می‌کنی یه چیزی شبیه نوحه از تی وی پخش می‌شه که یه آن قاطی می‌کنم که امروز وفات بود یا تولد! یعنی حتی مولودی ها هم رنگ و لعاب عزاداری داره!

اگه سریالی هم بخوان پخش کنن اونقدر بی‌محتوا و بدون جذابیته که غیر از یکی دو قسمت رغبت نمی‌کنی داستان رو دنبال کنی... چون اساساً سریال‌ها به خاطر الزامات این کشور فاقد جذابیت تصویری هستن پس اگه جذابیت داستانی و محتوایی هم نداشته باشن دیگه مگه آدم مرض داره چشم و وقت‌ش رو پای اونا بذاره!

اینه که وقتی همچین کانالی تو ما.هپاره (!) رویت می‌شه، همه رو از پیر و جوون گرفتار می‌کنه! خصوصاً این روزهای گرم و طولانی تابستون که مردم هیچ امکانات تفریحی مفرح و سرگرم کننده‌ای دم دست ندارن!

خوب خداییش شما باشی معتادش نمی‌شی!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٢ تیر ۱۳۸٩ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

فکر کن همه ملت کارمند علاوه بر تعطیلات آخر هفته و شنبه، دو روز دیگه هم تعطیلند! اما تو شامل این گروه از کارمندان نظرکرده نمی‌شی!

فکر کن به خاطر فینا.ل جا.م جهانی تا ساعت 2 نصف شب بیدار مونده باشی و صبح هم مجبور باشی ساعت شش و نیم از خواب ناز پاشی و تو خیابونای خلوت و سوت و کور گاز بدی و بیای اداره!

نه خداییش زور نداره! خداییش بهت فشار نمی‌آد!

بابا! از قدیم ندیما هم گفتن تبعیض چیز خوبی نیست! حالا هی شما گوش ندین تا بلاخره یه روز ما هم صدامون در می‌آد و یه جنبش ر.نگین به پا می‌کنیم! و منم احتمالاً نقش ندا.شون رو بازی می‌کنم! نگین نگفتین!

صبح در حالی که به صورت‌م اشاره می‌کنم رو به رضا می‌گم:

-          گل بود و به سبزه نیز آراسته شد!

-          چی شده؟!

-          هیچی! صورت و چشمام کم پف داشت، این بی‌خوابی دیشب هم حسابی حالی به احوالات‌شون داده و چشمام شده یه خط و دماغ‌م شده یه بادکنک!

-          هی‌هی‌هی‌هی! قلقلی من! قلب

-          تو کارتون شِرک، فیو.نا یه قورباغه رو باد می‌کنه و از دمش می‌گیره! شده حکایت من! فردا پس فردا منم اونقدر گرد و قلمبه می‌شم که با یه تکون می‌رم هوا و...!

-          ها‌ها‌ها‌ها! خنده

-          کوفتک! اصلاً هم خنده نداره!

-          !!! زبان

عمه جون دینا یه کتاب براش خریده. داستان کتاب در خصوص ورود یه نی‌نی جدید به جمع خانواده و سوالات و جواب‌های پیرامون این موضوعه. راستش در این خصوص کتاب زیاد دیده بودم اما هیچ کدوم چنگ چندانی به دل نمی‌زد! اما این یکی با توجه به دنیای کودکانه بچه‌ها خیلی خوب به این موضوع پرداخته و پاسخ‌های ارائه شده – مبنی بر چگونگی پیدایش نی‌نی، بزرگ شدن‌ش توی دل مادر و نحوه به دنیا اومدنش- کاملاً با روحیات و ذهنیات بچه‌ها سازگاری داره...

اولاً دست عمه جون درد نکنه هزار تا!

دوماً گفتم به شما هم معرفی‌‌‌ش کنم تا در صورت نیاز کتاب مناسبی در این خصوص در اختیارتون قرار بگیره. اسمش‌هست:

«پرنده‌ها، زنبورها و خانواده خرس‌ها» ، نوشته‌ی استن وجن برنشتاین، ترجمه سعید خاکسار.

دیروز یه کم غوره گرفته بودم و داشتم پاک می‌کردم. دینا می‌رفت و برمی‌گشت و یه چند تایی بر می‌داشت که بخوره (قبلش شسته بودم‌ش):

-          دینایی مامان! زیاد نخور! ممکنه دلت درد بگیره ها!

-          کم‌کم می‌خورم!

-          آخه غوره چون ترشه ممکنه دلت رو درد بیاره!

-          ای بابا! مامانی یعنی غوره بخورم می‌تُرشم؟!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!! قهقهه

تازه از حموم دراومده بود، موهاش رو با بدبختی یه شونه نصف و نیمه زدم، دیدم خیلی قیافه‌ش بامزه شده! دویدم و رفتم دوربین آوردم! تا اومدم عکس بگیرم دیدم خانوم اینجوری برام ژست عکس گرفت! و من باز هم در حسرت گرفتن یه دونه عکس درست و درمون موندم!

به خاطر کم طاقتی دینا، وقتی مهمون می‌خواد برامون بیاد و یا مهمونی بریم، سعی می‌کنم تا حد امکان بهش نگم و لحظه آخر موضوع علنی بشه! و گرنه رسماً دیوانه می‌شیم بس که می‌پرسه: پس کی می‌ریم؟ یا پس مهمونا کی می‌آن ؟ (از همون لحظه خبردار شدن این سوالات و نق ها شروع می‌شه!!!)

دیشب به خاطر فو.تبال گفتیم بذار با دوستان این بازی آخر رو دور هم باشیم. این بود که چند تا از دوستان رو دعوت کردیم. از ترس نق‌نق‌های دینا به روش نیاوردم که مهمون داریم و همین جور ریز ریز شروع کردم به انجام کارهام!

نزدیک اومدن مهمونا اومدم لباس‌ش رو عوض کنم که طبق معمول شروع کرد به در رفتن و دویدن دور اتاق! منم که دیگه خاله رو رو ! مگه توان داشتم دنبال‌ش بدوام! این بود که مجبور شدم بگم بیا لباس بپوش الان خاله ... می‌آد! یه هو دیدم همچین رام شد و اومد تا لباس‌ش رو تنش کنم و با شیطنت رو به من می‌گه:

-          من که خودم فهمیده بودم مهمون داریم؟!

-          از کجا فهمیده بودی؟!

-          از اون دور دورا! آخه لباس خوشگل پوشیدی!

-          !!!!!!!!!!!!! ای سرتق بلا! خنده

نوشته شده در دوشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٩ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

پرحرفی‌های من از زندگی رو همین اتفاقای روزانه خونه‌مون و احساساتی که تو زندگی‌مون جاریه تشکیل می‌ده! اینه که شما ببخشین اگه اکثر موضوعات پست‌های من ایناست!

پست‌های دو روز قبل (در مورد رفتارهای اخیر دینا) و نظرات بعضی از شما دوستان باعث شد که امروز رو به همراهی و همکاری رضایی تو امر دیناداری اختصاص بدم!

خوب اگه تو وب‌نوشته‌های من از دو سه سال قبل هم همراه بوده باشین، حتماً یادتون هست که رضایی تو امر بچه‌داری (خصوصاً وقتی دینا بین 4 ماه تا یه سال و خورده‌ای بود) اصلاً با من همراهی نمی‌کرد. همه‌ش هی باید بهش یادآوری می‌کردم و اگه ازش درخواست نمی‌کردم اون خودش به فکر کمک نمی‌افتاد! مثلاً بهش می‌گفتم: رضایی تو رو خدا یه چند دقیقه هم تو حواست به دینا باشه، من برم تو آشپزخونه به کارا برسم، یه دو دقیقه حواسش بهش بود و باهاش بازی می‌کرد اما بعد می‌رفت تو کانالای تلویزیون و جیغ دینا از بی‌محلی هوا می‌رفت و دیگه ساکت نمی‌شد و این می‌شد که من دوباره بدو بدو می‌اومدم پیش‌ش و قید کارا رو می‌زدم تا بعدا اگه فرصتی دست داد رو دور تند انجامش بدم! بعد هم رضا می‌گفت:

-          خوب دینا پیش من نمی‌مونه! تو رو می‌خواد!

-          نه عزیزم! اون تو رو هم می‌خواد منتها یه بابایی که همه حواسش پیش‌ش باشه! این بچه خیلی تو این زمینه تیزه و اگه بفهمه تو شش دانگ حواست بهش نیست، ردت می‌کنه!

-          من که پیش‌ش بودم و خواستم باهاش بازی کنم!

-          اگه تلویزیون خاموش بود عمراً دینا بهانه می‌گرفت! سر این سرتق رو نمی‌تونی شیره بمالی آقا رضا!

اون روزا تا دینا خوابش می‌برد من در حال دو بودم ... از این اتاق به اون اتاق... آشپزخونه...دستشویی و ... دایم هم به رضا یادآور می‌شدم تو رو خدا صدای اون تلویزیون رو کم کن! اگه دینا بیدار بشه باز همه کارام می‌مونه! خلاصه که به همین منوال من هر روز خسته‌تر از دیروز و ناراضی‌تر می‌شدم و حداقل هفته‌ای یه بار می‌زدم تو مود افسردگی و دپرسی! همیشه هم به روش می‌آوردم که تو اصلاً تو این یه سال و خورده‌ای تو دیناداری بهم کمک نکردی! اما خدا رو شکر به تدریج هم دینا بزرگتر شد، هم من یاد گرفتم که برای رفع این مشکل موقعیت‌های بازی‌های سه نفره رو بیشتر فراهم کنم تا دینا وقت بیشتری رو با رضایی هم داشته باشه. دینا یواش یواش یاد گرفت که چه جوری حواس باباش رو بیشتر به خودش اختصاص بده تا به تلویزیون و خواب! اونقدر دلبری براش می‌کرد که دیگه رضایی دلش نمی‌اومد به بازی‌های پیشنهادی دینا دل نده و باهاش همراهی نکنه!

به صراحت می‌تونم بگم که این یه ساله اخیر بابا رضایی خیلی خیلی بیشتر برای دینا وقت می‌ذاره، بیرون می‌بردش، پارک می‌بره، وقتی خسته و کوفته از سرکار می‌آد و دلش می‌خواد فقط استراحت کنه، تا تقاضای دینا رو مبنی بر بازی و سواری دادن و قایم باشک و ... اینا می‌بینه اصلاً خستگی یادش می‌ره و می‌شه همبازی دینا!

الان یه دو ماهی می‌شه که دیگه دینا با رضایی حموم می‌ره و این تو شرایط این روزهای من یه کمک خیلی بزرگ به من محسوب می‌شه!

مواقعی که من از دست دینا دارم قاطی می‌کنم، با صبوری خودش رو می‌ندازه وسط و سعی می‌کنه حواس دینا رو به یه بازی پرت کنه تا فضا کمی تلطیف بشه! گاهی خداییش می‌مونم این همون رضایی بی‌حوصله و بی‌تفاوت دو سال پیشه!

یه نکته خیلی خیلی خیلی مهم هم که خوشبختانه از همون اول من و رضایی بدون هیچ قرار قبلی رعایت کردیم تفاهم تو روش‌های تنبیهی و تشویقی‌یه!

یعنی زمانی که من دارم سر موضوعی دینا رو از چیزی منع یا محروم می‌کنم، رضا مداخله نمی‌کنه و اگه دینا پای اونم وسط بکشه، اونم کاملاً منو تأیید می‌کنه. من هم همین طور!

این موضوع باعث شده که دینا از هردومون به یه اندازه حرف شنوی داشته باشه و مواقع تنبیه توسط یکی از ماها (که این تنبیه فقط به تحریم از مکالمه در یه مدت مشخص، تحریم از خوندن کتاب و ... خلاصه می‌شه) خودشو برای دیگری لوس نکنه و از اون یکی امتیاز نگیره!

خوب تجربه به من ثابت کرده که پدر و مادرا خیلی باید تو این زمینه دقت کنن که مواقعی که یکی از طرفین داره یه حرفی رو به بچه می‌زنه، اون یکی هم رفتار و گفتارش در جهت تأیید اون حرف و یا اون کار باشه. در غیر این صورت علاوه بر نتیجه عکس روی بچه، کلی هم باعث بحث و کدورت بین خودشون دو تا می‌شه! جوری که خیلی از دعواهای مادر پدرا سر اختلاف نظر روی روش‌های تربیتی بچه‌ها و عدم همراهی طرف مقابله!

رضا جون! بابا رضایی مهربون!

ازت ممنون‌م که این روزا اینقدر با من و دینا همراهی می‌کنی و حواس‌ت به همه چیز هست!

اینکه هر شب با اون همه خستگی و کلافگی از گرما، اینقدر برای دینا وقت می‌ذاری ...

اینا رو که می‌بینم خیال‌م راحت‌تر می‌شه که فردا که سو.رنا به دنیا بیاد، دینا خیلی احساس خلأ نمی‌کنه و اگه من نتونم تمام و کمال پیش‌ش باشم تو هستی...

این روزها وقتی به شما دو تا نگاه می‌کنم که اینقدر با هیجان دنبال هم می‌دوید و بازی می‌کنید، پر می‌‌شم از عشق و خوشبختی ...

ازت ممنون‌م عشق من!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

خوب خدا رو شکر اخلاق دینا دیروز کمی بهتر بود!

تا شروع می‌کرد به کارهای غیر معقول- مثل پرت کردن اشیاء و گاز گرفتن دست و پای من (میگه می‌خوام برات ساعت درست کنم!) و یا فشار انگشتاش روی شکم‌م!_ سریع یه بازی جدید اختراع می‌کردم و با شلوغ بازی حواس‌ش رو از کار اشتباه‌ش پرت می‌کردم!

البته همیشه نمی‌شه اینکار رو کرد! بعضی اوقات به هیچ طریقی حواس‌ش پرت نمی‌شه و یا گاهی اوقات وضعیت جسمی‌م و خستگی بهم اجازه نمی‌ده که اینقدر فعال عمل کنم! اما دیروز شکر خدا سرحال بودم و کلی با هم بازی کردیم! البته دینا هم حسابی هر کاری دلش خواست کرد:

براش ماژیک و تخته وایت برد آوردم. یه کم رو تخته نقاشی کشید بعد شروع کرد به نقاشی دست و پاهاش! مثلاً برای همه انگشتاش چشم و دهن گذاشت. منم کنارش دراز کشیده بودم! چون ماژیک‌ش قابل شستشو بود بهش اجازه دادم. یه دفعه گفت دیگه نقاشی بسه! نمی‌خوام نقاشی کنم. نگاش کردم دیدم تمام رون و ساق پاش رو هم از بالا به پایین خط خطی کرده! و حالا دیگه از نقاشی سیر شده! یه نگاه شرمنده به من کرد و گفت:

-          حالا بریم حموم!

-          نه! شما دیروز حموم بودی مامان! فردا نوبت حمومه! خودت برو اون دستمال زرده رو بردار و پاهات رو باهاش پاک کن!

-          بااااااااااااااااشه!

همچین برقی زد چشماش که با خوشحالی دوید سمت آشپزخونه! اول رفت سراغ کابینت و اسپری مخصوص خودش رو برداشت (بهش می‌گه پیس‌پیس و من اونو مخصوص دینا گذاشتم و توش آب ریختم). بعد هی صدای قابلمه‌ها می‌اومد. یکی یکی می‌گفت:

-          مامان این خطرناک نیست (یه قابلمه کوچیک)

-          نه مامانی اما مواظب باش نیفته رو پاهات!

همین‌جوری در قابلمه و ماهیتابه و ظرف ژله و ... بود که از کابینت درمی‌آورد و توشون رو با پیس‌پیس‌ش پر آب می‌کرد و بعدش هی از این ظرف به اون ظرف! (توی عکس به پاهاش که خط خطی کرده و نتونسته همه آثارش رو پاک کنه توجه کنید!) گلیم زیر پاش و لباساش خیس آب شده بود! اما با خودم گفتم بهتر از اینه که کارهای خطرناک بکنه! پس بذار حالش رو ببره!

یه نیم ساعتی مشغول‌شون بود. وقتی حسابی آشپزخونه بازار شام شد و خیس آب، اومد بیرون!

همون موقع می‌خواستم زنگ بزنم میوه فروشی سر کوچه برام چند قلم خرید بیاره! چشم دینا افتاد به کیف مخصوص کارت‌های ویزیت و اشتراک!

-          مامانی به من‌ از این بلیط‌ها می‌دی؟!

-          اینا کارته مامانی! بلیط نیست!

-          نه بلیطه! به من می‌دی!

چند تا که خیلی هم مهم نبودن رو دادم دستش و گفتم پس مواظب باش گم نشن! یه کم باهاشون ور رفت و گفت:

-          بازم بلیط به من بده!

-          مامانی اینا مال بابائی‌ان! گم بشن ناراحت می‌شه!

-          نننننننننننه! مووووووووووووواظبم!

بعد از چند دقیقه مجبور شدم کل کارت‌ها رو بدم دستش و حاصل‌ش شد این! جدیداً عاشق قطار کردن وسایل شده!

بعدش هم کارت‌ها رو ول کرد و رفت سراغ خمیر بازی با بابا رضایی که تازه از سرکار رسیده بود خونه!

در قیاس با دیروزش، خیلی خیلی روز خوب و آرومی رو پشت سر گذاشتیم! البته این به خاطر این بود که نوع بازی‌هایی که انتخاب می‌کرد، خطرناک نبود و می‌شد باهاش کنار اومد!

گفتم حالا که تو پست دیروز اینقدر داغ دل همه مامانایی که بچه ای تو این سن دارن رو تازه کردم، یه کمی هم از بهبود اوضاع بگم تا روزنه‌ی امیدی باشه برای همه‌مون!

راستی یه خبر دیگه! ظاهراً اون ماجرای تحریم غذا بعد از ترک میز غذا جواب داد! دیشب دینایی موقع شام دوباره شروع کرد به گله که :

-          چرا دوباره شب شده؟ چرا می‌خوایم شام بخوریم؟ بعدش هم می‌خوایم بخوابییییییییییم؟ پس من شام نمی‌خورم!

-          (رضا) نه بابایی! زودی نمی‌خوابیم! یه کم بعدش می‌خوابیم!

-          من شام نمی‌خورم!

-          باشه بابایی! شما اگه شام نمی‌خوای نخور! اما بعدش دیگه خبری از غذا نیست ها! گرسنه می‌مونی ها!

دیدیم دینا دوان دوان اومد سمت صندلی غذاش و نشست پشت میز و شام‌ش رو کامل خورد! رضا یواشکی رو به من گفت: اگه پریشب کوتاه اومده بودیم امشب هم باز همون آش و همون کاسه بود!

کلاً دینایی هوا که تاریک میشه شاکی میشه! دلش نمی‌خواد شب بشه و بخوابیم! می‌خواد تا آخر دنیا روز باشه و اون همه‌ش بازی کنه! فکر کنم یه دلیل دیگه‌ش این باشه که می‌دونه وقتی شب بشه و بخوابیم، فردا صبح‌ش ما می‌ریم سرکار و اون از این موضوع اصلاً حس خوبی نداره!

بگم براتون از روابط دینایی و سور.نا تو این روزا:

یه حس دوگانه داره! که فکر می‌کنم یکی‌ش آگاهانه‌ست و یکی‌ش خیلی از سر آگاهی‌ نیست!

آگاهانه: وقتی نگاش به شکم‌ من می‌افته با لبخندی عمیق می‌آد و ناز و بوس‌ش می‌کنه! و هی از اسباب‌بازی‌هایی که داره براش کنار می‌ذاره تا وقتی اومد بیرون (دینا دقیقاً اینو می‌گه) بهش کادو بده تعریف می‌کنه!

ناآگاهانه: یه بار من بهش گفتم مامانی نباید شکم منو فشار بدی یا پات رو بهش بکوبی! از اونجایی که دینا رو نباید از کاری منع کرد چون دقیقا مدل افعال معکوس عمل می‌کنه! وقتی از چیزی لج‌ش می‌گیره میاد کنار من و شروع می‌کنه به ضربه زدن به شکم‌م! و من می‌دونم که این کارش از سر حسادت یا اذیت کردن سو.رنا نیست! بلکه می‌خواد تو اون لحظه جوری لجبازی‌ش و یا اعتراض‌ش رو به من نشون بده! دقیقاً از طریق کاری که منع‌ش کردیم!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ تیر ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

میگن سه سالگی اوج سن لجبازی بچه‌هاست! اما نمی‌گن که این لجبازی آیا تمومی داره یا نه؟

از کی بهتر می‌شه؟ اصلاً آیا بهتر می‌شه؟ یا به تدریج به این لجبازی عادت می‌کنیم؟

اصلاً برام قابل باور نیست که دینا ظرف یکی دو ماه اخیر اینقدر لجباز و بی‌کله و حرف گوش‌نکن شده باشه! گاهی اوقات واقعاً طاقت‌م طاق می‌شه و می‌فهمم که تو چه شرایطی مادر پدرا دست رو بچه بلند می‌کنن!

نترسین بابا! هنوزم من و رضایی داریم خودمون و اعصاب‌مون رو کنترل می‌کنیم که اون روز پیش نیاد! اما همین دیشب واقعاً دیگه هر دومون بریده بودیم و تو نگاه هر دومون کاملاً مشهود بود که اگه از اون یکی خجالت نمی‌کشیدیم اولین پشت باسنی رو حواله دینا کرده بودیم!

پریشب موقع شام دینا سر میز خیلی ننشست و فقط ماست‌ش رو خورد و یه قاشق از غذاش! بعدش‌هم گفت:

-          من سیرم! غذا نمی‌خورم! (ساعت 6 بعد از ظهر گرسنه‌ش شده بود منم بهش چند تا ساندویچ کوچیک گوجه و پنیر و خیار دادم)

-          (من) یه کم دیگه بخور بعد برو!

-          نه! دیگه نمی‌خورم! می‌خوام برم سی‌دی نگاه کنم! (اونروز استثنائاً به خاطر فوتبال نشده بود که تو وقت مقرر سی‌دی ببینه و براش تو لب‌تاپ گذاشتم و متاسفانه کمی طولانی شد و به وقت شام رسید (ساعت 8 و نیم شب))

-          سی‌دی رو برات نگه داشتم! شام‌ت رو بخور دوباره برات روشن‌ می‌کنم!

-          ننننننننننننننننننننننننننننننه! نمی‌خورررررررررررررررررررررم!

-          باشه! اگه بری دیگه از شام خبری نیست ها!

-          نمی‌خوررررررررررررررررررررررررررم!

رفت و نشست پای سی‌دی! تموم که شد گفت:

-           من گشنمه! به من غذا بده!

-          (من) شام تموم شد! شام رو فقط موقع شام می‌خورن نه بعدش!

-          ننننننننننننننننننننننننه! من نمی‌خوام گشنه بمونم!

-          برو سی‌دی بخور!

-          (با نق) مگه سی‌دی رو می‌خورن!؟

-          (خنده‌م گرفته بود اما باز با قیافه‌ای جدی گفتم) گفتم که اگه از سر میز بری دیگه غذا تموم می‌شه!

-          پس من حالا چیکار کنننننننننننننننننننم؟!

-          هیچی! مجبوری گرسنه بمونی تا یاد بگیری غذات رو به موقع و کامل بخوری!

-          نننننننننننننننننننننننه! من نمی‌خوام گرسنه بمونم! باااااااااااااااااااااابااااااااااااااااااا رضایی! من گشنمه!

-          (رضا) غذا تموم شده بابا! فقط می‌تونی شیر بخوری!

-          باشه! بهم شیر بده!

چون سه تا ساندویج بعد از ظهر خورده بود تقریباً مطمئن بودم که گرسنه نیست! فقط واسه اینکه لجبازی کنه که من هر وقت دلم می‌خواست می‌خوام غذا بخورم گیر داده بود که بهش غذا بدم! منم گفتم حالا که اینجوریه باید یاد بگیره که هر چیزی به میل اون نیست و بعضی از کارها قانون خودشو داره!

صبح‌ش به پرستارش گفته بود: مامانی دیشب به من غذا نداد! دیشب هم به عمه‌ش همین گله رو کرد! انگار خوب تو ذهن‌ش مونده! حالا باید ببینم دفعه بعد این کار رو تکرار می‌کنه یا نه؟!

این روزا کارش شده پرت کردن هر چیزی که دم دست‌ش بیاد! از گوشی تلفن گرفته تا بشقاب میوه و سی‌دی‌های خودش و قاشق و چنگال و لیوان و ... خلاصه که هر روش تشویقی و تنبیهی معقولی رو که بگین امتحان کردیم اما بیشتر از 2 دقیقه جواب نداده! دیروز که عمده زمان بعد از ظهر من و دینا – به غیر از یه ساعت اول که به بازی و میوه خوردن و سی‌دی نگاه کردن گذشت- به تحریم حرف نزدن با دینا گذشت! هنوز جریمه قبلی تموم نشده بود و اون هنوز داشت بابت اشتباه‌‌ش قول‌های صد من یه غاز می‌داد که دوباره یه چیز دیگه رو پرت می‌کرد و مدت جریمه تمدید می‌شد!

شانس آوردم رضایی از راه رسید و کمی با هم مشغول بازی شدن و بعدش‌م هم رفتن حموم! ولی باز موقع رفتن خونه مامان رضا بساطی داشتیم!!یا لباس نمی‌پوشید! یا موهاش رو ژولیده می‌کرد و نمی‌ذاشت شونه کنیم و یا داشت جیغ و داد می‌کرد! طفلی این همسایه‌ها اخیراً از دست دینا روز و شب و خواب ندارن! دائم دارن جیغ‌های بنفش دینا رو تو خونه یا تو راهرو آپارتمان تحمل می‌کنن! هنوز که کسی به رومون نیاورده اما من هر وقت هر کدوم رو می‌بینم کلی بابت سر و صداهای دینا از شون عذرخواهی می‌کنم! خصوصاً همسایه روبه‌رویی که بچه هم ندارن و دائم صدای دینا رو مُخ‌شونه!

دم رفتن از اتاق اومدم بیرون دیدم همه سی‌دی‌هاش رو از کیف سی‌دی درآورده و قطار کرده رو زمین و داره از روشون راه می‌ره و می‌گه دارم قطار بازی می‌کنم! اول‌ش فقط لبخند زدم و شاهد قطار بازی‌ش شدم و گفتم: دینایی مامانی فقط مواظب باش! ممکنه بشکنن و خش بیفتن و دیگه کار نکنن‌ها! یه دو دقیقه بعد دیدم داره دونه دونه‌شون رو به در و دیوار پرت می‌کنه و عین خیال‌ش هم نیست! رضایی سریع صداش زد تا با یه بازی سرش رو گرم کنه و من هن هن کنان همه اونا رو از زیر مبل و گوشه و کنار خونه جمع کردم! اما آی دلم می‌خواست یه داد اساسی سرش بزن و یه دونه بزنم پشت دست‌ش! اما بازم....

موقع خوابیدن و کتاب خوندن گیر داد که می‌خوام اول پای تخت پیش تو بخوابم! کتابا که تموم شد می‌رم تو تخت‌م. گفتم باشه! کتابا که تموم شد دیدم خودش رو سر داد روی سرامیک اتاق و گفت اینجا می‌خوام بخوابم! گفتم مامانی سردت می‌شه! گفت پتو روم بنداز!

خلاصه خواب‌ش که برد رضایی رو صدا زدم تا جا‌به جاش کنه! اما تکون دادن‌‌ش همان و جیغ و هوار زدن‌ش مثل یه بچه یه‌ساله که انگار از جایی افتاده همان! حالا مگه ول کن بود! هر چی رضایی ناز و نوازش و بوس و اینا کرد افاقه نکرد...مداخله منم جواب نداد ... یه هو وسط جیغ گفت: جیش دارم. رفت تو دستشویی و سر لگن نشست و کارش که تموم شد تا می‌رفتی که بیاری‌ش بیرون دوباره جیییییییییییییییییغ! ولش هم می‌کردی شروع می‌کرد سر لگن چرت زدن و کله کردن!

حالا ساعت چنده؟ یک و نیم نصف شب! با هر خواهشی مبنی بر بیرون اومدن و دوباره خوابیدن، دوباره جییییییییییییغ!

رضا گفت ولش کن بیا برو بخواب! یه چند دقیقه که گذشت دیدم می‌گه: ماااااااااااااااااااماااااااااااااااااااانی! (با گریه) منو تنها گذاشتین! من دارم می‌ترسم!

 رفتم و از سر لگن بغل‌ش کردم و با ناز و نوازش بردم خوابوندمش سرجاش! البته تا صبح هی از خواب می‌پرید و یه نق نقی می‌کرد و دوباره بی‌هوش می‌شد!

من و رضا هم تا صبح خوابمون نبرد و فقط تو جامون غلت زدیم و صبح با یه تن کوفته و چشمهای پف کرده و خوابالو اومدیم سرکار!

البته خدا رو شکر دینا صبح قبل از بیرون اومدن ما که بیدار شد – و خوشبختانه پرستارش هم اومده بود- با روی خوش و سرحال بیدار شد!!!!!!!!!!!!

دینا از همون 6-7 ماهگی‌ش هم وقتی رو زمین خواب‌‌ش می‌برد وقتی می‌خواستیم جابه‌جاش کنیم جیغ و هوار می‌کرد نمی‌دونم چه حکایتی‌یه! اما دیشب دیگه نورعلی‌نور بود این جیغ و هوارش!

تو همون حال و هوای بی‌خوابی نیمه شب به رضا گفتم:

-          فقط فکر کن الان سور.نا به دنیا اومده بود و دینا این قشقرق رو راه انداخته بود! بچه سکته می‌زد و باید جیغ و هوار دو تاشون رو جمع می‌کردیم! احتمالاً من و تو هم از روی استیصال با گریه بهشون می‌پیوستیم!

-          آره! خداییش دینا داره خیییییییییییییییییییییلی خوب خودشو واسه اومدن داداش‌ش آماده می‌کنه!!!!!!!

-          نه بابا! من که فکر نکنم کار امشب‌ش به این موضوع ربط داشته باشه! بیشتر از بابت اینکه می‌خواست پیش عمه‌ش بمونه ولی مجبور شد بیاد خونه عصبی بود! الان چند روزه که کلاً خیلی بداخلاق و عصبی و جیغ جیغو و لجباز شده! خیلی بیشتر از قبل!

-          باید مدارا کرد دیگه!

-          امروز نزدیک بود بزنم‌ش!

-          منم همینطور!

-          امیدوارم بتونیم بازم خودمونو کنترل کنیم!

-          منم همینطور!

نوشته شده در دوشنبه ۱٤ تیر ۱۳۸٩ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ٦ تیر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳۸٩ساعت ٧:٥۱ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak