Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

دیروز اونقدر خسته بودم که وقتی از سرکار رسیدم خونه حاضر بودم همه چی بدم تا فقط بتونم برای یه ربع هم که شده چشما‌م رو ببندم و کمی بخوابم!

رفتم یه عالمه میوه‌هایی که دینا دوست داره براش آوردم و سی دی محله‌.ی بر.و .و بیا براش گذاشتم و کنارش دراز کشیدم! اما مگه این سرتق گذاشت!

-مامان بیا با این گیلاس‌ها برات گوشواره درست کنم! مامانی از این زرد آلوها تو هم بخور... مامانی این آقاهه تو بر.و و بیا همه‌ش می‌گه یوهو هاهاها! اما من نمی‌ترسم! (کاراکتر ابو.ی جان یادتونه! همون کیمیاگره!) مامانی یه دقیقه بیا بریم تو اتاق من بازی کنیم! مامانی من می‌خوام نقاشی بکشم! مامانی برام ماژیک می‌‍‌‌آری؟! مامانی پس دفتر نقاشی‌م کو! من آب می‌خوام! آب خنک! بیا بریم سر یخچال من خودم بطری‌ش رو انتخاب کنم! مامانی من نون می‌خوام! بازم نون می‌خوام! مامانی دیگه چی بخورم؟! بهم غذا بده!

-!!!!!!!!!!!!!!!!کلافه

فقط دیگه شما موهای سیخ شده و بدن آش و لاش منو تصور کنین که تا می‌اومدم یه دقیقه دراز بکشم و کلی بالش هم برای زیر شکم و بین دو تا زانو و ... جاسازی می‌کردم تا بدنم کمی آرامش بگیره، اُرد بعدی شروع می‌شد! رسماً دلم می‌خواست بشینم و گریه کنم! اما آیا چاره‌ای بود!؟

بابا رضایی هم کم کم از راه رسید و اون هم خسته تر از من! اما مگه دینا ول کن بود!

-           بابایی این چادر منو درست می‌کنی؟ می‌خوام با عروسک‌هام برم توش بازی کنم!

هر چی رضایی گفت: باشه بابایی! بذار یه کم خستگی‌م در بره برات درست می‌کنم عمراً راضی نشد! طفلی رضا هم مجبور شد تا بیشتر از این کار بالا نگرفته و به جیغ و گریه تبدیل نشده تسلیم بشه! حالا مگه دینا می‌ذاشت! دائم میله‌های سرپا کردن چادر رو برمی‌داشت و می‌خواست اونم تو درست کردنش کمک کنه! یه دونه رو هم نصفه شکوند! حالا فکر کن خسته باشی! گرمت باشه! حال کار کردن هم نداشته باشی و مجبور باشی یه کاری رو از روی اجبار انجام بدی! این وروجک هم دائم تو دست و پات بپیچه و مانع کار بشه! رضا رو که نگاه می‌کردی دود عصبانیت رو رسماً می‌دیدی که داره از گوشاش به هوا می‌ره! عصبانییه هو دیدم دینا رو به باباش کرده و می‌گه:

-          عجب بابای مهندسی دارم ها!

من و رضا از خنده و از دست این زبون شش متری دینا (که الحق به موقع هم ازش استفاده می‌کنه!!) غش کرده بودیم! رضا هم گفت: بابایی دیگه گوشام تا زیر پام اومد!

اومدم نشستم بینشون و هی سعی کردم هواس دینا رو پرت کنم تا این خیمه کذائی علم شد!

تازه خیمه سرپا شده بود که در زدند! دختر و پسر همسایه اومده بودن دینا رو ببرن پایین تو حیاط بازی! یه کم اومدن تو و با خیمه و میکروفون دینا و وسایل بازی دینا بازی کردن و رسماً خونه رو ترکوندن! بعدش هم گیر دادن که بریم پایین!

نه من حال و نفس پا شدن داشتم و نه رضا تو مود لباس عوض کردن و تو حیاط رفتن بود! دینا که به هیچ قیمتی حاضر نبود این فرصت رو از دست بده، برای اولین بار راضی شد که تنهایی با بچه‌ها بره پایین! باور نمی‌کردم! گفتم الان می‌ره و هنوز در آسانسور بسته نشده صدای گریه‌ش می‌آد!

رفت و انصافاً خوب هم دووم آورد! اما دل من غوغایی بود! نه جون داشتم پا شم و نه دلم می‌اومد به رضا چیزی بگم! اما با هر صدایی که از حیاط می‌اومد چشمام از حدقه می‌زد بیرون که ای وای دینا بود! ای وای چیزی‌ش نشه! خلاصه که دقی خوردم تو اون 30-20 دقیقه! یه دفعه دیدم صدای گریه دینا دراومد! رضا سراسیمه لباس پوشید و رفت! اما خدا رو شکر چیز خاصی نبود! افتاده بود زمین و فقط کمی پاش درد گرفته بود! (حتی خراش هم بر نداشته بود) اما به هر حال همین که راضی شده بود به طور مستقل باهاشون بره پایین و بازی کنه و بهانه ما رو نگیره پیشرفت قابل توجهی بود! هر چند من تو همین مدت کم کلی اضطراب و استرس داشتم! اما به خیر گذشت!

راستی بچه های شما هم تو این سن و سال هنوز اینقدر وابسته شما هستن؟

موقعیت‌های تنهایی رو چقدر دووم می‌آرن؟

 آیا باید این وابستگی رو تأیید و حمایت کرد یا موقعیت‌های مستقل شدن رو بیشتر براشون فراهم کرد؟!

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ٢٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

بلاخره دینا خانوم دیروز به این شکم قلمبه من واکنش نشون داد! برای خودم‌م عجیب بود که چرا براش سؤالی پیش نمی‌آد! که بلاخره...

-          مامانی چقدر شکم‌ت قلمبه شده؟! بده بره تو!

-          دیگه نمی‌ره تو مامانی!

-          چرا؟!

-          آخه! ....آخه انگار یه نی‌نی اون توئه! مثل شما که وقتی خیلی نی‌نی بودی اون تو بودی!

-          ببینمش!

-          (لباسم رو زدم بالا و شکم‌م رو نشون‌ش دادم) بفرما!

-          نه! این که دلته! دلت رو بزن بالا تا نی‌نی رو ببینم!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!!!! مامانی نمی‌شه که آدم توی دل‌ش رو نشون بده! وقتی شکم‌م خیلی خیلی بزرگ شد، می‌ریم بیمارستان و خانوم دکتر نی‌نی رو درمی‌آره!

-          نه! بذار من درش بیارم!

-          !!!!!!!!!مگه شما دکتری؟!

-          آخه اگه درش نیاری نی‌نی اون تو خفه می‌شه!

-          !!!!!!!!!!!! نه عزیزم! نی‌نی‌ها باید حسابی تو دل مامان‌شون بزرگ بشن تا بتونن به دنیا بیان! اگه زودتر درشون بیاریم خیلی خیلی ضعیف‌ان!

-          (شروع کرد ضربه زدن به شکم من)

-          مامانی نی‌نی دردش می‌آد! اون خیلی کوچولوئه! تو باید مواظ‌ش باشی!

وقتی بهش می‌گیم یه کاری رو نکن، بدتر می‌کنه! اینه که دوباره ضربه زد! منم دیدم اگه به این بکن بکن ادامه بدم یه بلایی سر این طفلی می‌آره! اینه که سعی کردم اصلاً بحث رو عوض کنم و بریم یه بازی کنیم. اما مگه ول کن بود! از سر و کول‌م بالا می‌رفت. دراز می‌کشیدم (به پهلو) می‌اومد می‌شست روی پهلوم! می‌نشستم روی مبل، از کول‌م بالا می‌رفت و قشنگ می‌نشست پشت گردن‌م! پائیین می‌آوردم‌‌ش همچین هایپر شده بود که دائم طول خونه رو می‌دوید و با سرعت هر چه تمام‌تر خودش رو پرت می‌کرد تو بغل‌م!

اونقدر حالت تدافعی (برای منطقه شکم) به خودم گرفته بودم که مبادا تو این بپر بالا و پائین‌ها ضربه‌ای به شکم‌م نخوره که حسابی بدن‌م منقبض شده بود! بر خلاف همیشه هیچ اشتیاقی هم به سی‌دی دیدن نشون نداد که یه لحظه حواسش پرت اون بشه لااقل!

حسابی به هن و هن افتاده بودم! دیگه دیدم استراحت کیلو چنده! پاشدم رفتم تو آشپزخونه و مشغول آشپزی شدم تا کمی از هیجانات دینا هم کم بشه!

فکر کن! 4 ماه و نیم دیگه من باید این هیجانات رو هر روز پذیرا باشم! این درحالی‌یه که هر روز داره سرعت عمل‌م کمتر و کمتر می‌شه! و دینا خانوم شیطون تر و پر هیجان‌تر!

البته هنوزم موضوع به وضوح براش تشریح نشده... و این واکنش‌هاش رو نمی‌شه به پای نوع پذیرش اون در خصوص بچه دوم گذاشت... فعلاً براش در حد یه اتفاق یا یه داستانه!

یه قاب عکس تو اتاق دیناست که توش عکس یه دختر و پسره... (همون دختر و پسره تو آدامس‌های love is یادتونه؟!) دینا همون روز اول پرسید این دختره منم. اما اون پسره کیه؟ به دینا گفتیم شاید این عکس داداشی‌ت باشه. دینا پرسید اسم‌ش چیه؟ از اونجایی که از چند وقت پیش من و رضایی از اسم سو.ر.نا خیلی خوشم‌مون اومده بود گفتیم اسمش رو می‌ذاریم سو.ر.نا! از اون روز دینا گاهی این عکس رو به همه نشون می‌داد و اسم‌ش رو می‌گفت. تا دیروز که موضوع نی‌نی مطرح شد! دیدم دینا اومد پیش‌م و گفت:

-          مامانی این نی‌نی که تو دلته همونه که عکس‌ش رو دیوار اتاق منه؟!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خوب! آره عزیزم! آخه این نی‌نی تو دل من داداشی‌یه!

-          همون سو.ر.نا؟! همون الان رفته تو دلت؟!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! آره مامانی!

-          چه جالب! (وقتی می‌گه چه جالب! آدم می‌خواد گاز گازش کنه به خدا!)

 

دیروز وقتی رضایی از سرکار اومد دینا بدون مقدمه گفت:

-          شکم مامان عطی خیییییلی قلمبه شده! آخه یه نی‌نی توشه! خفه هم نمی‌شه! آخه باید بززززززززززرگ بشه! بعد من و خانوم دکتر از اون تو درش می‌آریم!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

رضا به من نگاه کرد و با اشاره پرسید: بهش گفتی؟! و منم با اشاره گفتم خودش کشف‌‌ش کرد!!!!!!!!

دینا: بابایی اسم‌ اون نی‌نی هم سو.ر.ناست!

رضا با تعجب و یه کم دلخوری برگشت سمت من و با نگاه‌ش گفت مگه قرار نبود طی مراسمی بهش بگیم! و من به ا.نگلیسی همه اتفاقای بعداز ظهر و کشفیات دینا خانوم رو براش گفتم!

اصلاً برای رضا باور کردنی نبود که دینا اسم رو از رو عکس تو اتاق‌ش یادش مونده!

برای خودم‌م همین‌طور!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

اون موضوع که تو پست قبل بهش اشاره کردم که یادتونه! همون که دینا به باباش گیر داده بود که چرا شور.تت...؟!

خوب این مسئله باعث شده تا من از الان بیشتر به این فکر باشم که چه جوری تفاوت فیزیک دخترها و پسرها رو واسه این دخملی تشریح کنم که واسه سن‌ش هم زود نباشه! آخه تا چند ماه دیگه با ورود پسملی به جمع خانواده شمعدانی مطمئناً سوالات دینایی در مورد اینکه این چیه که داداشی داره و من ندارم و چرا اینجوریه و ... شروع می‌شه!

خوب راستش دارم کلی تو نت سرچ می‌کنم تا مطالب مفیدی که تو این زمینه وجود داره رو پیدا کنم و بخونم و اگه خیلی خوب و خلاصه هم بود اینجا بذارم واسه شما دوست جونا! نتیجه‌ش که نهایی شد تو یه پست در موردش می‌نویسم! شما هم اگه مطلب مفیدی داشتین خوشحال می‌شم به منم معرفی‌ش کنین!

دیشب بلاخره وقت شد تا با رضایی بشینیم سر چمدون لباس‌های کوچیک شده دینا تا هم یه مرورش کنیم که آیا چیزی‌ش به درد پسملی می‌خوره یا نه و هم مواردی که دخترونه و نو هست رو بذاریم برای سیسمونی یه بنده خدایی که بهمون در موردش سفارش کردن.

الهی من قربون‌ش برن! حالا مگه من دلم می‌اومد اون لباسای چین چینی و لختی پختی زیر یه سال دینا رو رد کنم بره! هی رضا می‌گفت:

-          اینم خوبه! نوئه! بذار واسه اون بنده خدا!

-          آخی! این خیلی نازه! دلم می‌خواد براش یادگاری نگه دارم!

-          عزیزم یادگاری یکی یا دو تا نگه می‌دارن! اونم تیکه‌های کوچیک! این مدلی که ما باید روی کل چمدون بنویسیم یادگاری!

-          !!!!!!!! آخه!!!!!!!!! باشه! اینم ردش می‌کنم! اما این یکی رو نه!

-          ای بابا! پس چرا می‌گی بیا با همدیگه لباسا رو جدا کنیم! همون دو تا تیکه برای یادگاری بسه به خدا! بذار لااقل یه دو تا تیکه خوب هم واسه نی‌نی اون بنده خدا بذاریم کنار!

همین‌جوری لباسا رو نگاه می‌کردم و بزرگ شدن و قد کشیدن دینایی طی این سه سال (2 سال و 9 ماه و نیم) جلوی چشمم مثل یه فیلم رد می‌شد... الهی مادر قربون اون قد و بالات بره! بعضی از لباسا (نوزادی‌ها) اونقدر فسقل بودن که من هی می‌گفتم:

- رضایی باورت می‌شه دینایی اینقدری بوده و اینو می‌پوشیده! تازه یادته اولش که اینو براش خریدیم بهش بزرگ هم بود!

- آره! این اولین لباس مهمونی نوزادی بود که براش خریدیم. اونم بدو بدو!

آخه ما برای سن نوزادی دینا فقط لباس تو خونه‌ای (تا سه سایز) گرفته بودیم و قرار شد وقتی به دنیا اومد با توجه به جثه و سرعت رشدش لباسای مهمونی‌ش رو تهیه کنیم. اکثر لباسای مهمونی که تو سیسمونی دینا بود مال دو ماه به بالا بود. دینا که حدوداً 8-7 روزه بود به فکر افتادیم که بریم براش یه سرهمی جینگیلی مستون بگیریم. وای که این سرهمی رو وقتی تو مغازه دیدیم عاشق‌ش شدیم و در عرض 10 دقیقه این خرید رو کردیم. این درحالی بود که دینایی تو ماشین تو بغل مامانم خواب بود و ما با عجله هر چه تمام تر این خرید رو انجام دادیم. دیشب همه‌ی این اتفاقا جلوی چشمم رژه می‌رفت...

عُمر رو می‌بینین! مثل برق و باد می‌گذره... و حالا قراره تاریخ دوباره تکرار بشه... منتها اینبار برای پسملی...

خودم که قصد دارم یه سری خریدهای پسملی رو تو تر.کیه بکنم. البته اگه قیمت و کیفیت‌ش متناسب باشه.

ایشالله بی حرف پیش هفته دیگه راهی می‌شیم. امروز و فردا رضایی تور رو نهایی می‌کنه...

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

خدا رو شکر که این روز لعنتی هم اومد و گذشت...

رضایی دیشب براش یه کاری پیش اومد و رفت و من مطمئن بودم که تو شلوغی‌ها نمیره! اما حدودای ساعت هشت و نیم شب مامانم زنگ زد که:

-          می‌گن ولی.عصر و مط.هری و هفت.تیر شلوغ شده! رضا کجاست؟!

-          بیرونه!

-          زنگ بزن ببین کجاست؟!

-          این جا ها که گفتی نیست! بعدش‌م اگه باشه موبایل‌ش حتماً اونجاها آنتن نمی‌ده!

وااااااااااای! که یه هو دلم هری ریخت پایین. نکنه رضایی کنجکاو شده باشه  رفته باشه یه سر و گوشی آب بده! هر چند از روی ساعت نمی‌خورد که کارش تموم شده باشه که بره اما دلم آشوبی بود! شروع کردم به گرفتن موبایلش اما می‌گفت در دسترس نیست! ای خدا! چیکار کنم؟

داشتم همین‌جوری با خودم و ذهنیات‌م کشتی می‌گرفتم که دیدم زنگ پشت در حال رو زدن و رضایی طفلی خیس از عرق و خسته اومد خونه! یه نفس راحت کشیدم که اصلاً روح‌ش هم از شلوغ پلوغی‌ها خبر نداره...

از دست این مامان! هم خودش دلشوره‌ایه هم منو کلی این‌جوری بار آورده!

حالا یه کم واسه اینکه فضا عوض بشه از این دخملی بگم:

·       البته ببخشید بی‌ادبی‌یه ها! اما اونقدر این حرف دینا خنده‌دار بود که دلم نمی‌یاد اینجا ننویسمش! پس پیشاپیش ببخشید!

چند روز پیشا رضایی از سرکار اومد و اونقدر گرمش بود که وقتی می‌خواست لباس‌ش رو عوض کنه یه کم بدون پوشیدن شلوارک خونه با شو.رت و زیر پوش جلوی کولر دراز کشید. یه دفعه دیدم دینا رفته بالا سر باباش و می‌گه:

-          بابایی! چرا شورت‌ت قلمبه شده؟ این چیه توشه؟ نکنه تو شور.تت پی‌پی کردی؟!

وااااااااااااااای! حالا ما نمی‌خواستیم جلوش بخندیم از طرفی هم نمی‌تونستیم خودمونو کنترل کنیم. من که دویدم تو اتاق خواب و یه دل سیر خندیدم! طفلی رضایی مجبور شد همون جوری خیس عرق سریع شلوار بپوشه! من هی به رضایی می‌گم جلوی این بچه اینجوری نگرد اما طفلی وقتی خیلی خسته‌ست یادش می‌ره جوانب احتیاط رو رعایت کنه!!!!!!

·       دیروز رفتم و لباسای دینا رو وقتی کوچولو بوده و الان براش کوچیک شده رو آوردم دم دست تا هم اونایی که به درد پسملی می‌خوره رو از توش درآرم و هم بقیه‌ش رو بدم به یه بنده خدایی که داره دختر دار می‌شه! دینایی هم با هیجان هی لباس‌های نی‌نی‌ایش رو درمی‌آورد و ذوق‌شو می‌کرد. منم دیدم خوب فرصتی‌یه! شروع کردم یه کم در مورد اومدن نی‌نی جدید براش مقدمه‌چینی کردن:

-          دینایی! دوست داری یه نی‌نی کوچولو بیاریم خونه‌مون؟

-          بله!

-          تو خواهر دوست داری یا برادر؟!

-          برادر!

-          !!!!!!!!!!!!!! (شانس آوردیم ها!) خوب اسمش رو چی بذاریم؟!

-          احمک (منظورش احمد بود!)!

-          !!!!!!!!!!!! اینو از کجا آوردی؟!

-          از تو ذهنم!

-          !!!!!!تعجب   بعد تو با نی‌نی بازی می‌کنی!

-          بله! من می‌برم‌ش حموم. دو تایی، شریکی می‌ریم تو وان من! با هم آب بازی می‌کنیم!

-          مامانی وان شما که کوچیکه! دو تایی جا نمی‌شین! بعدش‌م ممکنه نی‌نی سر بخوره بیفته!

-          ننننننننننننه! من مواظب‌شم! محکم نگه‌ش می‌دارم! خوب من وان‌م رو می‌دم به نی‌نی! یه بزرگ‌ش رو برای من بخر!

-          باشه عسلم! دینایی می‌دونی نی‌نی همه‌ش می‌خواد می‌می بخوره!

-          خوب من از می‌می خودم بهش می‌دم! (بعدش یقه لباس‌‌ش رو می‌کشه پایین و می‌گه) اما می‌می من خیلی کوچیکه! نه! تو بهش می‌می بده!

-          باشه عزیزم! بعد حوصله‌ش سر بره تو براش کتاب می‌خونی؟

-          ببببببببببله! من یه عالمه کتاب دارم. همه‌ش رو براش می‌خونم!

-          اگه گریه کرد چیکار می‌کنی؟!

-          می‌دووم شما رو صدا می‌کنم. می‌گم مامانی بیا نی‌نی می‌می می‌خواد!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!ماچ  ای قربون دخمل عاقل‌م برم من!

تا اینجا که بهم در باغ سبز نشون داده... خدا کنه تا آخر کار هم همین‌جوری از اومدن نی‌نی خوش خوشانش باشه!

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

بعداً اضافه شد:

بچه ها! الان مونا جون خودش بهم زنگ زد... از خود راضیخدا رو شکر خیلی بهتره و ایشالله تا شنبه مرخص می‌شه! البته باید یه دو ماهی خونه استراحت مطلق داشته باشه تا برای عمل اصلی آماده بشه... خیلی خیلی خیلی به همه سلام رسوند و از ابراز محبتی که تو این مدت بهش داشتین و براش دعا کردین صمیمانه تشکر کرد... منم کلی از محبت همه شما و اینکه چقدر تو این مدت همه نگران و جویای حالش بودن بهش گفتم... و مونا جون هم گفت خداییش شرمنده همه دوستان با محبت و گل هستم!

**************** 

این روزا بابا رضایی حسابی مشغول سرچ هتل‌ها و تورهای تر.کیه است!!!!!!!!!!!!!!

میگه اگه این مسافرت رو نریم دیگه تا دو سه سال دیگه نمی‌شه رفت! البته هی چپ و راست هم به من می‌گه:

-          عطی تو می‌تونی؟!

-          ایشالله! (اونم همراه با تحویل با یه لبخند ملیح!!!!!)

راستش یه دو سه ماهی هست که طفلی رضا در تدارک این سَفَره! اما از اونجایی که من الان دو ساله قراره برم گذرنامه‌م رو تمدید کنم (خوب نزنین! چیکار کنم! وقت نشد!!!!!!!!!!) و همه مدارک‌ش هم آماده بود و فقط مونده بود تحویل‌ش به پلیس.+.10، لذا این سفر هی عقب افتاد! حالا فکر می‌کنین طلسم این گذرنامه چه جوری شکست! رضایی رفت سراغ گذرنامه خودش و دید ای دل غافل، دو ماهه که مال اونم مهلت‌ش منقضی شده! این شد که بابا رضایی یه روزه همه مدارک‌ش‌‌ رو آماده کرد و همراه هم رفتیم! به همین راحتی و به همین خوشمزگی! اگه گذرنامه رضا منقضی نشده بود فکر کنم به سال سوم و چهارم هم می‌کشید!!!!

یکی از دلایل‌ طولانی شدن این پروسه دو ساله، گم شدن کارت ملی و طی کردن پروسه گرفتن المثنی بود. فکرش رو بکن با چه بدبختی و به کمک داداش کوچیکه کارت رو گرفتم، یه هفته بعد توی یه سری کاغذ و مدارک کارت ملی قبلی یه پیدا شد!!!!!!!!! حالا فکر کن من 40 بار لای اون مدارک رو گشته بودم!!!!

بعدش که کارت و سایر مدارک آماده شد، گفتن حضور خود فرد الزامی است! و این شد که یه موقع قیر نبود و یه موقع قیف نبود و خلاصه شد دو سال!!!!!!!!

از اونجایی که رضایی خیلی دلش می‌خواد این سفر رو بریم اینه که با اینکه فکر کنم برام یه کم سخت باشه اما دلم نمی‌آد من مانعی برای این سفر باشم... سعی می‌کنم خیلی اونجا فعالیت نکنم و فقط از قسمت استراحت سفر مستفیذ بشم...

می‌دونم الان همتون می‌آین و کلی بهم فحش و بد و بیراه می‌دین که تو دیوونه‌ای و هیچ آدم عاقلی این کار رو نمی‌کنه و .... اما باور کنین مواظب خودم و نی‌نی هستم و نمی‌ذارم بهش سخت بگذره... دینایی هم که عاشق بازی و پارک و آب تنی یه ... اینه که با باباش همراه می‌شه و منم می‌تونم فقط بخورم و بخوابم و استراحت کنم!!!!!!!!!! توکل بر خدا!

می‌ریم یه هتلی که از شهر دور باشه و هی هوس رفتن و گشتن تو شهر به سرمون نزنه و فقط تو همون هتل و با امکانات اون خوومونو مشغول می‌کنیم... رضایی عشق مسافرت به قصد استراحت و خواب و خوراکه!!!!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٠٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

دیروز نوبت سونو گرافی داشتم!

اونم از نوع سه بعدی!

ای خدا! نمی‌دونین چه تصاویر قشنگی رو تو مانیتور دیدیم من و رضایی... یه ستون فقرات خوشگل و ظریف... یه صورت آروم با سر کچل! دو تا دست مشت شده ... دو تا پای کشیده و شیطون! ... خلاصه این خانوم دکتر دل و روده‌ی این عسلی بلا رو هم به ما نشون داد!

اونقدر با حوصله و آروم آروم کاراش رو می‌کرد که من دلشوره گرفته بودم... آخه یه نیم ساعتی این دستگاه رو هی رو شکم من می‌چرخوند! طفلی بچه‌م قربونش برم دیگه آخراش اونم خسته شده بود و رفته بود یه جا خودشو قایم کرده بود! خانوم دکتر هم ول کن نبود! دیگه کلافه شده بودم! اونقدر با چشم و ابرو به رضا اشاره کردم که بهش بگو تو رو خدا بسه! نکنه برای نی‌نی خطرناک باشه! رضا هم بی‌خیال زل زده بود به صفحه مانیتور و با لذت تصاویری رو که خانوم دکتر نشون می‌داد می‌بلعید...

آخر سر هم خانوم دکتر گفت:

این سرتق شیطون بلا که یه دقیقه هم یه جا بند نمی‌شه، یه پسر شیطون بلاست!

دهن من و رضا همین‌جوری باز مونده بود! خانوم دکتر که انتظار داشت ما الان بپر بالا و بپر پایین کنیم با تعجب پرسید:

-          مگه چی داشتین؟!

-          ما یه دختر داریم! اما تعجب‌مون از اینه که فکر می‌کردیم اینم دخمله!

-          خوب اشتباه فکر می‌کردین! خوشحال نشدین؟!

-          هاااااااااااان؟! چرااااااااااااااا! نه موضوع این نیست! موضوع اینه که ذهن‌مون آمادگی‌شو نداشت! حالا مطمئن‌ید؟! ما می‌خوایم اسم انتخاب کنیم ها!

-          اگه من بلد نبودم تشخیص درست بدم که الان اینجا نبودم!

-          ببخشید! منظورم جسارت به توانایی شما نبود!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه! من و بابا رضایی همین جوری منگ و گیج از مطب اومدیم بیرون! اولین جمله‌ای که رضایی گفت می‌دونین چی بود؟‍!

-          من که اصلاً پسرداری بلد نیستم!!!!!!!!!!!!!

-          آخی! خوب یاد می‌گیری! مگه از اول دخترداری بلد بودی؟!

-          چرا پس ما اینجوری شدیم! ای بابا!

-          اینجوری نگو رضایی! خدا قهرش می‌آد! طفلی بچه‌م الان حس می‌کنه ها!

-          خودت‌م می‌‌دونی دارم چی می‌گم! نه اینکه جنسیت برام فرق بکنه... الان نمی‌دونم باید چیکار کنم... من و تو همه‌َ خودمونو واسه یه دخملی آماده کرده بودیم... الان‌م کلی ذهنیت‌مون بهم ریخته...طول می‌کشه تا به ثبات برسیم...

-          راستش دقیقاً منم همین حس رو دارم...

بله! جورابای صورتی نی‌نی‌ ما تبدیل شد به جورابای آبی!

خانوم خونه! سونو گرافی‌ت درست عین حس ما پیش‌بینی‌ش غلط از آب دراومد!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

سلام سلام صد تا سلام!

امرزو با اینکه خیلی خوابالوام اما خیلی حالم خوبه... اول صبح که چشمام رو باز کردم دیدم تو دلم همون دو تا حبه قند آب می‌شه (به قول دکتر مجد که می‌گه صبح به صبح که از خواب پا می‌شین اگه همه چی خوب و اوکی‌یه باید دو تا حبه قند تو دلت آب بشه! نه کمتر و نه بیشتر)

سرگیجه و ضعف هم ندارم... این یعنی شاید اگه خدا بخواد اون حالت‌ها موقتی بوده و فعلاً رفع شده... منم که بی‌جنبه! با یه کشمش گرمی‌م می‌کنه و با یه مویز سردی! اینه که بابت همین کلی دارم از خودم ذوق در می‌کنم!

اما یه موضوعی ذهنم رو درگیر کرده...

مدتیه که حس می‌کنم بینی‌م (بیشتر سوراخ سمت راست) کیپ می‌‌شه. حتی یه توده‌ای رو هم اون ته مه‌های بینی‌م با دست می‌تونم لمس کنم. از شواهد معلومه که انگار بینی‌م پلیپ درآورده و عامل کیپ شدن‌ش هم همینه... خودم حدس می‌زنم علت تشدید شدن آلرژی‌م همین پلیپ باشه. تازه وقتی این آلرژی عود می‌کنه دیگه بینی‌م کیپ کیپ می‌شه و مطلقاً نمی‌تونم با بینی نفس بکشم و تقریباً تا صبح به خاطر تنفس از دهان نمی‍‌‌تونم بخوابم! چون هی دهنم خشک می‌شه و از خواب بیدار می‌شم! هر چی هم که (ببخشید) سعی می‌کنم برم و بینی‌م رو مثلاً تخلیه کنم اما چون هیچی توش نیست، تأثیری نداره و این کیپی برطرف نمی‌شه!

به خاطر این مشکل شب‌ها خیلی خیلی بد می‌خوابم. دارم دنبال یه دکتر گوش و حلق و بینی خوب می‌گردم. اما ترسم از اینه که دکتر بگه درآوردن این پلیپ مستلزم بی‌هوشیه و من هم تو این شرایط مطلقاً نمی‌تونم این کار رو بکنم!

با این وضع هم که نمی‌تونم به بی‌خوابی‌های شبانه ادامه بدم! پس تکلیف چیه؟!

دیروز صبح از خواب بیدار شده بودم. شب بدی رو (به خاطر همین مشکل) صبح کرده بودم. توی حال نشسته بودم رو مبل و زل زده بودم به یه نقطه و داشتم به عواقب این مشکل فکر می‌کردم. یه دفعه متوجه شدم رضایی اومده تو هال و هی داره منو صدا می‌کنه و با تعجب بهم نگاه می‌کنه:

-          الووووووووو! عطی!!!!!!!!!!!!!!! کجایی؟!

-          هااااااان؟! هیچی داشتم فکر می‌کردم!

-          به چی؟!!!!!!!!!!!

-          به همین پلیپ لعنتی! تا صبح از دستش جون کندم!

-          ای بابا! کاش زودتر بتونی یه وقت دکتر بگیری!

-          آره می‌گیرم! اما اگه بدون بی‌هوشی نشه درش آورد چی؟!

-          نه ایشالله! حالا اول بذار ببین دکتر چی می‌گه! بعد بشین غصه بخور!

-          آخه من که می‌میرم اگه هر شب اینجوری تا صبح زا به راه بشم! من اصلاً عادت ندارم تو خواب از دهن نفس بکشم! دیشب 40 بار بیدار شدم و هی سعی کردم یه روزنه تو این بینی باز کنم اما نشد که نشد!

-          خوب به خاطر آلرژی این چند روزه هم هست! ایشالله امروز دیگه بهتر می‌شه! پاشو باز نشین هی فکر و خیال کن! پاشو اداره دیر شد!

با فروکش کردن آلرژی، کیپی بینی‌م یه کمی بهتر شده و حداقل یه روزنه کوچیک باز شده و من تونستم دیشب رو تا دم‌دمای صبح راحت سر کنم. اما بازم دم صبح از خشکی دهن‌م بیدار شدم!

کسی از شما تو این زمینه تجربه‌ای داشته یا می‌تونه کمی راهنمایی‌م کنه! آیا پلیپ رو فقط با بی‌هوشی درمی‌ارن؟!

آیا دکتر خوبی که زود بهم وقت بده سراغ دارین؟!

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

سلام سلام سلام!

ما اوووووووووووومدیم!

ممنون از لطف همگی شما و تبریکات روز مادر... نمی‌دونم چرا هنوزم حس می‌کنم روز مادر فقط مخصوص مامانامونه و خودم وقتی بهم می‌گن روزت مبارک یه جوری می‌شم ...انگار دارن باهام تعارف می‌کنن!

فکر کنم تا دینایی بزرگ بشه و خودش بهم از ته دلش این روز رو تبریک بگه همچنان این حس در من باقی باشه!!!!

از سفر براتون بگم که چشم‌تون روز بد نبینه! تقریباً تو این سفر فقط زجری الیم کشیدم و بقیه رو هم عذاب دادم!

خداییش بیشتر از حال بد خودم، از اینکه دارم سفر بقیه رو هم خراب می‌کنم، اذیت شدم... جمعه که اونقدر دلم می‌خواست برم بیمارستان که نگو، ولی دلم نیومد به کسی بگم و برنامه‌هاشون رو خراب کنم. خدا رو شکر با یه شربت زعفران کمی بهتر شدم اما از بعد از ظهرش این آلرژی نفهم بی‌شعور اومد سراغم و من بدترین روز آلرژی رو در زندگی‌م تجربه کردم!

پنجشنبه بیشتر سرگیجه و سردرد داشتم که دیگه جمعه تپش شدید قلب و به جور اسپاسم خفیف تو عضلات صورت و دستم هم بهش اضافه شد. وقتی تپش قلب‌م زیاد شد دیگه اونقدر ترسیدم که نکنه واسه نی‌نی اتفاقی افتاده که من اینجوری شدم؟ از شدت ترس زدم زیر گریه... اما خدا رو شکر بعد از خوردن اون شربت خیلی بهتر شدم و هم سرگیجه‌م برطرف شد و هم تپش قلبم! ظاهراً افت فشار پیدا کرده بودم...

رضایی بهم می‌گفت خوبه بچه دومه‌ته! سر دینا از این کولی‌بازی‌ها درنمی‌آوردی ها! تا تقی به توقی می‌خوره هی می‌گی نکنه نی‌نی چیزی‌ش شده باشه!!!!!!!!!!!!!!!!!

بعد از ظهرش دسته جمعی قرار بود تو صحرا و کنار طبیعت آش بخوریم... اما من از همون لحظه ورود به صحرا دچار عطسه و آبریزش شدید از بینی و چشم شدم جوری که صورت‌م تبدیل به یه پف بزرگ شده بود و دیگه چشم‌م توش معلوم نبود... منم از اون اول تا آخر دراز کشیده بودم و چشم و صورت‌م رو پوشونده بودم... اونقدر آش خوردن‌م خنده‌دار شده بود که بیا و ببین! از چشم‌مام یه ریز آب می‌اومد و فین فین‌م به راه بود اما با ولعی وصف ناشدنی آش می‌خوردم! دیگه اینهمه تو دل طبیعت اذیت شده بودم که به وصال اون آش برسم! مگه الکی بووووووووود؟!

آخر شب دیدم دارم رسماً از فرط آلرژی تلف می‌شم. این بود که دوباره یکی از اون قرص‌های سیتر.یزین خوردم و خوابیدم. خدا رو شکر صبح شنبه دیگه از آلرژی خبری نبود فقط انگاری من باید اون روز رو به خودم و دیگران زهر می‌کردم!... دیگه شنبه به جز یه کم تپش قلب مشکلی نداشتم...

طفلی خواهر رضایی که با مامان‌‌ش اینا تو این سفر همراه ما بود از این سفر هیچی نفهمید... دینا همه‌ش آویزون‌‌ش بود و همه کارای دینایی افتاده بود گردن اون طفلی... دینا خانوم رضایت نمی‌دادن که شخص دیگه‌ای تو این کار به عمه خانوم کمک کنه! حتی خود منم وقتی حالم خوب بود رو رد می‌کرد و می‌گفت برو!!! من فقط می‌خوام پیش عمه‌م باشم!

خلاصه که همیشه شرمنده زحماتی که دینا خانوم و خودم بهش می‌دیم هستم...اما اینبار دیگه هیچ کلامی این شرمندگی رو نمی‌تونه بیان کنه... شاید باور کردنی نباشه اما من و خواهر رضا تو این سفر یه 5 دقیقه هم نشد که درست حسابی همدیگه رو ببینیم و با هم صحبت کنیم... دینا خانوم سهم ما رو هم از عمه خانوم تصاحب کرده!!!!

امروز دیگه خدا رو شکر خوب خوبم! (خیر سرم!!!!)

نوشته شده در یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

با اینکه حس کرده بودم که نیرو و توانم سر بارداری دوم کمتر شده اما امروز دیگه مطمئن شدم که ماه‌های پایانی سختی در پیش دارم!

یادمه سر دینایی دقیقاً تو همین ماه‌ها بود که یه سفر به اهواز رفتیم... چقدر هم تر و فرز و سرحال بودم! اما این روزا خیلی سرگیجه و سردرد می‌گیرم... یه کم که پیاده‌‍‌روی می‌کنم نفس‌م به شماره می‌افته و یه هو انگار تمام بدنم می‌ریزه پایین. جوری که حتماً باید اگه در حال حرکت‌م وایسم و در جا بشینم!

با اینکه آزمایش خون قبلی که دادم همه چیز اوکی بوده اما امروز رضایی گفت که به دکترم بگم که حتماً یه آزمایش جدید (خصوصاً در مورد آهن و هموگولوبین) بدم!

صبح یه کار اداری داشتم که با رضایی رفتیم دنبالش. به خاطر طرح ترافیک مجبور شدیم ماشین نبریم و قسمتی از راه رو پیاده رفتیم که البته یه بخش کوچیکی‌ش سربالایی بود! همین مقدار کم باعث شد که نفس‌م به شماره بیفته و سرگیجه و سردرد بدی بیاد سراغم! با اینکه سعی می‌کنم هیچ داروئی تو این دوران نخورم اما گاهی شدت سردرد امان‌م رو می‌بره. این بود که امروزم از روی اجبار یه استامینو.فن (ساده) خوردم .اما هنوز سردردم رفع نشده!

حالا همه‌ش از صبح دارم غصه می‌خورم که سر دینا این حالت‌ها از ماه 8 به بعد اومده بود سراغم! واویلا! ببین اینبار تا به ماه 9 برسم دیگه چه حال رو روزی پیدا می‌کنم!

تازه امروز کلی بدو بدو دارم! این سه روز تعطیلی داریم می‌ریم ولایت! با اینکه دو هفته پیش اونجا بودیم اما انگار سیر نشدیم و باقی‌ش رو می‌خوایم تو این سه روز تلافی کنیم! هنوز وسایل سفر رو نبستم! هنوز تو اداره‌م! تازه قراره حدود ساعت‌های 5- 4 حرکت کنیم!!!!!!!!!! اگه سردرد نداشتم مشکلی نبود! سه سوته همه چی رو حاضر می‌کردم! اما حالا با این سردرد!!!!!!!!!!!!!!

راستی روز مادر و روز زن به همه مادران و زنان وطنم مبارک...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

بچه‌ها شنیدین افز.ایش حقو.ق کار.مندای دو.لت برای سال 1389 چقدره؟!

6% !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

باورتون می‌شه؟!

آخه یه کارمند بدبخت با این افزایش 6درصدی چه غلطی بکنه؟!

قیمت چی فقط 6درصد اضافه شده که بشه با این افزایش جبرانش کرد؟!

ولش کن! اول صبحی غر نزنم!

دیروز عصر داشتم قبض برق رو تلفنی پرداخت می‌کردم. دینا خانوم اومد و قبض رو از دستم گرفت:

-          بده می‌خوام ببینم‌ش

-          مامانی این قبض برقه! به درد شما نمی‌خوره!

-          می‌خوام نگاش کنم!

-          پس مراقب‌ش باش....

مشغول صحبت با رضا شدم که یه دفعه متوجه شدم دینا خانم داره قبض رو مچاله می‌کنه!(دقیقاً چون گفته بودم مواظب‌ش باش!!!!!!!!!!!!)

-          دیناااااااااااااااااا! مگه نگفتم مواظب این کاغذ باش!

-          نننننننننننننننننننننننننه! مال خودمه!

-          (قبض مچاله شده رو از دستش گرفتم و با حالت تشر گفتم) خیلی خوب بابت این کار اشتباهی که کردی تا 10 دقیقه نه من نه بابا با شما صحبت نمی‌کنیم!!!!!!!!!!!!

-          ننننننننننننننننننننننننه! صحبت کنین!!!!!!!!!!!!!!!! اصلاً منم پوست‌تون رو می‌کنم تا به حال بشین! (یعنی تا حالتون جا بیاد!)

بعدش هم شروع کرد نیشگول‌های ریز از پای من و رضا برداشتن... ما هم سعی می‌کردیم هیچ واکنشی نداشته باشیم. اما طفلی رضا نه که پاهاش مو داشت، با هر نیشگولی موهاش هم کشیده می‌شد و همچین می‌خواست نیم‌خیز بشه که کلی جلوی خودش رو می‌گرفت!

در همین حین زنگ پشت در هال رو زدن... رضا رفت و دید که پسر همسایه (یه پسر مؤدب 8 ساله) اومده دنبال دینا تا با هم برن تو حیاط با نوه همسایه پائینی ( دختری همسن پسر همسایه، که تبریز زندگی می‌کنن و تابستونا و عیدها می‌آد پیش پدر بزرگش) بازی کنن!

دیدم دینا بال درآورد و با هیجان و ذوق رفت سمت در!

-          (من) دینا نمی‌تونه با شما بیاد!

-          چرا خاله؟!

-          چون دینا الان تو زمان تنبیه هه و جریمه‌ش اینه که نمی‌تونه با شما بیاد!

-          (دینا شیون کنان و هق‌هق کنان اومد آویزون من شد ) به خدا منو ببخش! به خدا بذار منم برم! منو می‌بخشی مامانی!......

-          (پسر همسایه) مگه چیکار کرده خاله؟

-          ببین این قبض رو چه جوری مچاله کرده! تازه بهش گفته بودم مراقب‌ش باشه!

-          (دینا) ماااااااااااااااامانی منو ببخش! دیگه قووووووووووول می‌دم! قوووووووول می‌دم!

-          (من رو به پسر همسایه) شما برو دینا جریمه و تنبیه‌ش که تموم شد می‌تونه بیاد! (یه چشمک هم بهش زدم!)

دینا همچنان هق‌هق می‌کرد و سعی داشت خودش رو به عق زدن هم بندازه! اما باید مقاومت می‌کردم!

این روزا کارش شده این که هر کاری که بهش می‌گی کار اشتباهی‌یه رو با لج انجام می‌ده و وقتی می‌خوای جریمه‌ش کنی با شیون و گریه می‌گه دیگه قوووووووول می‌دم و بعد دو دقیقه دیگه دوباره همون کار رو تکرار می‌کنه!

انگار اصلاً مفهوم قول دادن رو نمی‌فهمه! همچین از ته دل می‌گه دیگه قووووووووووول می‌دم که هر کی ندونه فکر می‌کنه این دیگه تا آخر عمرش اینکار رو نمی‌کنه! اما چند دقیقه بعدش دوباره آش همون آشه و کاسه همون کاسه!

خلاصه جریمه زمانی دینا تموم شد و با رضا رفت پایین و یه ساعت بعد با پسر همسایه اومدن بالا. الهی بمیرم، طفلی پسر همسایه امتحاناش تموم شده و چون مامان و باباش شاغل‌ند (هر دو استاد دانشگاه‌اند) این روزا از صبح تا عصر تو خونه تنهاست! حالا جالبه که من آماده شده بودم تا وقتی رضا و دینا اومدن بالا با هم بریم بیرون که دیدم یه جوری خیلی ظریف و به هوای بازی و مکالمه با دینا پسر همسایه هم اومد تو خونه و با دینا مشغول بازی شد.

اونقدر پسر مؤدب و خوبیه که نگو... کلی هم با دینا خوبه و دینا حسابی از مصاحبت باهاش بهش خوش می‌گذره... دلم نمی‌یومد شادی‌شون رو به هم بزنم ...

به رضا که برای بیرون رفتن هم عجله داشت گفتم:

-          رضایی می‌شه اونم با ما بیاد؟!

-          !!!!!!!!!!!!!!!نه! برای چی؟!

-          آخه دلش می‌خواد با ما باشه... ما الان بریم این طفلی دوباره تنها می‌شه. یه پارکی می‌ریم و ...

-          می‌گم می‌خوای تو آفریقا هم بری گل بکاری؟! خوب تو همین یه روز دلش رو شاد کردی! اگه هوایی شد و هر روز دلش این رو خواست چی؟ اون که بدتره!

-          می‌دونم اما دلم آتیش می‌گیره که این بچه تنهاست!

-          تقصیر مامان و باباشه! تک فرزندی این آفات رو هم داره دیگه! اینم یه مثال عینی! اگه خواهر برادر داشت الان با اون خودشو مشغول می‌کرد!

-          راست می‌گی! چی بگم؟!

این اتفاق باعث شد که بیشتر به درستی کاری که کردیم ایمان بیارم...نیشخند

آهای مامان باباها! تک فرزندی خوب نیستا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!چشمک

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

1-      حال مونا خدا رو شکر رو به بهبوده... دکترش دیروز بعد از معاینه کامل و بررسی سونوهای جدید گفته به احتمال زیاد اصلاً دیگه سنگی در کار نیست و به احتمال زیاد این همه حال بدی و تحمل درد و سختی ناشی از صدمه دیدن مجرای صفراوی حین عمل برداشتن کیسه صفراست (دکتر جراحش یه جورایی گند زده!) انشالله تا چند روز دیگه مرخص می‌شه اما باید به مدت یه ماه تحت مراقبت باشه و اگر بعد از این مدت هنوز مشکلی بود شاید نیاز به عمل ترمیمی مجاری صفراوی باشه... البته انشاالله که دیگه خوب خوب بشه و نیازی به عمل دوباره نباشه...

راستی بچه‌ها دیروز مونایی از اینکه اینهمه دوست و همراه تو این دنیای مجازی و واقعی داره خیلی خیلی خوشحال بود و برای همگی‌تون سلام رسوند. (راوی این اخبار راحله جونه که منم به نوبه خودم بابت اینکه تو این مدت زحمت کسب خبر رو به عهده داشت خیلی خیلی خیلی ممنونم و براش تو زندگی سلامتی و خوشبختی و موفقیت آرزو می‌کنم)

 

2-      دیشب شام مهمون داشتم. برای همین زودی رفتم تو آشپزخونه و مشغول شدم... پخت شام که اونم فقط یه نوع غذا بود (به همراه سوپ) حدود 2 ساعت کامل زمان برد. اونم با سرعتی که من کار می‌کنم (یعنی خیلی تند و تیز). در تمام مدت آشپزی داشتم به روزهایی که دینایی کوچیک بود و هر دو دقیقه یه بار صداش بلند می‌شد باید می‌رفتم پیش‌ش به بازی یا شیر دادن و ... بعد با خودم گفتم:

عطی جان! دیگه کم‌کم باید دور غذاهای زمان‌بر و خط بکشی... بازم باید تو فکر باشی که غذاهایی اختراع کنی که مدت تو آشپزخونه بودنت رو به حداقل برسونی... تا می‌تونی از این روزات استفاده کن که دیگه تا یه دو سالی خبری ازش نیست!

دینایی هم تو این مدت داشت با خودش بازی می‌کرد و خوراکی‌هایی رو که براش گذاشته بودم رو می‌خورد و به خیال خودش با یه کاغذ داشت موشک درست می‌کرد و هی با خودش بابت موشکی که داشت می‌ساخت ذوق می‌کرد. سعی هم می‌کرد مثل این برنامه‌های کاردستی تلویزیونی مراحل کار رو هم توضیح بده:

-         اول اینو تا می‌کنیم به این ترتیب... بعدش دوباره تا می‌کنیم تا اینجوری بشه... بعدش تاها رو فشار می‌دیم به این شکل! بعد می‌پیچونیم‌ش ... حالا موشک ما آماده است! بفرما مامانی! تقدیم با عشق!

برگشتم نگاه کردم دیدم یه کاغذ رو چند بار تا زده و دست آخر هم لوله‌ش کرده و به خیال خودش موشک درست کرده...

-وااااااااااااااای دینا جونم! اینو برای من درست کردی! دستت درد نکنه عسل‌م! عجب موشکی شده ها!

- ولی مامان مثل اونی که عمو درست می‌کرد نشده! آخه اون خیلی پیچیده درست می‌کرد!

3- دیروز گیر داده بود که مامانی بیا موهام رو بباف! و در این حین هم اون یه ذره موی کوتاه‌ش رو هم تو دو تا دستش گرفته بود و هی به خیال بافتن می‌پیچوندشون! گفتم:

-          مامانی موهای شما کوتاهه! برای بافتن، مو باید بلندتر باشه!

-          چررررررررررررررررا پس موهام رو کوتاه کردی ؟!(پریروز تو حمام یه ذره نوک موهاش رو مرتب کرده بودم)

-          عزیزم اتفاقاً موهات رو مرتب کردم که دیگه بلند بشه و از این به بعد بشه ببافی‌شون!

-          نننننننننننننننننننننننه! تو موهام رو خراب کردی! حالا چیکار کنم! چه جوری موهام رو ببافم!

-          نه عسلی! اصلاً بیا! شاید بشه همین رو هم بافت!

با بدبختی یه ذره بافتم و دستش رو رو محل بافت گذاشتم.

-          ببین مامانی بافتم‌!

-          آخه تو به این می‌گی بافتن؟! من کجاشو ببافم! نننننننننننننننننه! تو موهام رو خراب کردی!

حالا جالبه که چند روز پیش که من داشتم یه کم جلوی موهای خودم رو با قیچی مرتب می‌کردم، گیر داد موهای منم بزن! تازه این خانوم خانومای ما آرزوی شونه کردن درست حسابی مو و گیره زدن رو به دل من گذاشته. در نتیجه وقتی یه ذره موهاش بلند می‌شه اونقدر بهم ریخته و ژولی پولی می‌شه که چاره‌ای جر کوتاه کردن واست نمی‌مونه! عجب گیری کردم ها!

نوشته شده در دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ٩ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

بچه ها!

همین الان راحله عزیز خبر داد که امروز مونا خیلی حالش بهتره...

تازه رادین رو هم بردن دیدن‌ش و اون از دیدن رادین هزار بار هم بهتر شده...

اون بیمارستان قبلی لعنتی خیلی براش عذاب آور بود. خدا رو شکر که از وقتی بیمارستانش عوض شده هم حال‌ش بهتر شده و هم روحیه‌ش...

فقط گفتم زودی این خبر رو بدم که شما هم مثل من از شوک رفتن‌ش به آی سی ‌یو در بیاین...

ای خدا! هزاران بار شکررررررررررررررررررررررت!

از تصور صحنه‌ی شادی روبه‌رو شدن رادین و مامان‌ش نمی‌تون‌م اشک‌م رو کنترل کنم.

ای خدا! امید هیچ کسی رو ناامید نکن! خصوصاً اگه این امید از جنس عشق مادر و فرزند باشه...

نوشته شده در شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

فکر کنم خیلی از خواننده‌های اینجا مونا مامان رادین رو بشناسن...

اونایی هم که می‌شناسنش حتماً می‌دونن که چه روزهای سختی رو داره می‌گذرونه...

بچه‌ها! مونا خیلی به دعای شما احتیاج داره... خیلی خیلی زیاد...

الان 20 روزی می‌شه که طفلی درگیر عمل* و بیمارستان و دوری از رادینه...

اونم مونایی که حتی یه لحظه هم رادین رو از بغل‌ش جدا نمی‌کرد... پست‌های وبلاگ رادین رو خونده بودین؟!

حالا این مادر عاشق 20 و چند روزه که رادین‌ش رو بغل نکرده... رادینی که 29 همین ماه اولین جشن تولدش رو قرار بود با شکوه هر چه تمام‌تر بگیرند و از دو ماه پیش در تدارک جشن‌ش بودن...

ای خدا! تو خیلی رحیمی...تو خیلی رحمانی... تو خیلی قادری...

نذار مامان مونایی اینقدر درد بکشه و روحیه‌ش رو بیشتر از این ببازه... رادین بی‌صبرانه منتظر مامان‌شه!

طفلک بابا علی... چقدر شاهد درد کشیدن عشق‌ش باشه... تو که خودت بهتر می‌دونی که اونا یه روح‌ند در دو بدن... اونم پا به پای مونا داره آب می‌شه... چقدر تو خلوت مردونه خودش هق‌هق کنه و تو رو صدا کنه... تویی که کلید شفای همه بیمارا دست‌ته... ای خدا مگه یه مرد چقدر تحمل داره...

می‌دونی رادین خودشو تو خونه‌شون زندونی کرده... رادینی که عاشق پارک و دَدَره ... نمی‌خواد از خونه بیرون بیاد... نمی‌خواد بیرون اومدن رو بدون حضور مامان نازنین‌ش تجربه کنه... اون طفل معصوم چه گناهی کرده که باید قبل از یه سالگی از نعمت شیر مادر محروم بشه... حالا هم که دوری مادر... مادری که آغوش گرم‌ش با کوچکترین اراده اون براش باز می‌شد...

 

*- مونا به خاطر سنگ کیسه صفرا حدود 15 روز پیش عمل شد ولی ظاهراً تو مجرای صفراوی چند تا سنگ دیگه باقی مونده بوده که همون باعث التهاب و درد شدید و نشت صفرا توی بدن‌ش شده. این التهاب به حدی شد که مجبور شدن دوباره پنجشنبه شب عملش کنن و الان هم بعد از انتقال به یه بیمارستان مجهزتر تو بخش آی سی یو بستریه. حال عمومی‌ش خیلی بد نیست ولی میزان عفونت بدن‌ش خیلی حاد شده. تو رو خدا براش خیلی دعا کنین ... من دارم دیوونه می‌شم...

نوشته شده در شنبه ۸ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

خوب خوب خوب!

از کجا شروع کنیم؟!

اوووووووووووووووووم!

خوب چیه هولم نکنین...دارم فکر می‌کنم چه جوری بگم؟!

یعنی چه جوری اعتراف کنم؟!

اعتراف به چیزی که الان یه سه چهار ماهی می‌شه که پنهون‌ش کردم!

البته بهم غر نزنین‌ها!

 تو رو خدا بی‌خیال شین و بابت پنهون‌کاری شماتت‌م نکنین! باشه؟! آفرین بچه‌های خوب!

خوب! حالا بگم؟! .... بگم؟!

(وووووووووووی تو رو خدا مثل «بگم؛بگم » جناب ا.ن نخونین (تو جریان مناظرات انتخا.با.تی) که حالم بد می‌شه!)

خوب می‌گم:

من خجالت نی‌نی دوم‌م رو در راه دارم!هورا

خدافظ!

نیشخندعینکزبانبغل

 

نوشته شده در چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

خوب می‌بینم که شما دیروز از من و دینا هیجان‌زده تر بودین و در مورد تولد و اینکه به دینا خوش گذشته یا نه کنجکاوین!

جونم براتون بگه که من دیروز با اون حال نزار رفتم خونه (ناشی از آلرژی) و دیدم دینایی هنوز خوابه! خاله جونش اس ام اس زد که من بین 5 و نیم تا 6 میآم دنبال دینا خونه مامان رضا!

خلاصه تصمیم گرفتم لباس‌های دینا رو بردارم و وقتی بیدار شد بریم دنبال رضایی و سر راه هم کادو بگیریم. راستش علیرغم اصرار دینا به خریدن تفنگ بدون شکسته(!) رضایی موافقت نکرد و گفت براش کادوی فرهنگی بگیریم!!!! این بود که روانه شهر کتاب شدیم و دیدیم که ای دل غافل هیچ هدیه فرهنگی که به درد یه پسر بچه 8-9 ساله بخوره نداره الا میکروسکوب و تلسکوب! خلاصه یه میکروسکوب براش خریدیم و کلی هم واسه دینایی به انتخاب خودش و خودمون کتاب برداشتیم و راهی خونه مامان رضا شدیم. در تمام این مدت من مست و ملنگ قرص و کلافه از عطسه و آبریزش بودم. دلم می‌خواست یه گوشه پیدا کنم و فقط بیفتم بخوابم!

خلاصه تا رسیدیم دست به کار آماده کردن دینا شدم و خدا بدونه که دینا چقدر احساس غرور و ژست بهش دست داده بود و دم به دقیقه به بابا بزرگش که مثل فرفره دورش می‌چرخید و باهاش حال و احوال می‌کرد پز می‌داد که ای بابا مگه نمی‌بینی دارم حاضر می‌شم برم تولد! چقدر ازم سوال می‌کنی؟!

وقتی دینایی حاضر شد خودم رو کشتم که بتونم یه عکس درست و درمون ازش بگیرم اما مگه می‌ذاشت. یا پشتش رو به دوربین می‌کرد یا می‌دوید یا می‌خواست دوربین رو ازم بگیره... خلاصه که من تلاشم رو کردم اما نشد. اما همون عکسای ناواضح رو آخر همین براتون می‌ذارم تا شاهدی بر گفته‌های من باشه!

وقتی هم که از تولد برگشت زودی پرید بغل عمه‌ش و هی می‌گفت برام کتاب بخون و حاضر نبود یه کلمه در مورد تولد و اتفاقای اونجا برامون بگه! تازه داشته باشین عمه‌ش که استاده حرف کشیدن از دیناست هم نتونست کلمه‌ای در این خصوص ازش بشنوه!

و ما در حسرت گزارش اولین مهمونی تنهایی دینا موندیم تا امروز که خاله جونش یه شمه‌ای از مهمونی رو برام گفت معلوم شد خانومی اونجا حسابی دلبری کرده و بهش خوش گذشته...

و حالا این شما و اینم عکس‌های هچل هفتی که بنده موفق شدم از دینا بگیرم (تا دلتون بخواد اینروزا عکس‌های دینا بدون کادر, محو, یا از پشت سر هستن!!!!!:

1-      دینا پشت به دوربین

 2-      دینا در حال رفتن دم در

 3-      دینایی دم در که خاله جون و شوهرش اومدن دنبالش

 

اینم عکس‌هایی از مراسم پرو لباس‌ (پریشب) برای اینکه ببینه برای تولد مناسبن یا نه؟

1-      دینا با لباس سو.تی.ینی (این اسم رو خودش رو این مایوش گذاشته) 

2-      دینا با لباس ورچینی (چین چینی)

3-      مخلوطی از دو لباس قبلی! 

 

نوشته شده در چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

ای خدا اصلاً چشمام باز نمی‌شه!

اونقدر دیروز عطسه و آبریزش بینی داشتم که پوست اطراف بینی‌م خشک خشک شده و دیگه نمی‌تونم بهش دست بزنم... حتی ویتامین آ هم دیگه کارساز نیست!

این آلرژی فصلی یکی دو سالی بود که دست از سرم برداشته بود اما امسال دوباره برگشته و چقدر هم شدید! البته با این آب و هوای این روزهای تهران آدم سالم؛ آلرژیک می‌شه دیگه چه برسه به من که سابقه‌ش رو هم داشتم!

دیروز دیگه کلافه شدم و یه قرص سیتریزین خوردم اما چشم‌تون روز بد نبینه! از دو ساعت بعدش شدم مثل این معتادهای خمار! اصلاً و ابداً نمی‌تونستم چشمام رو باز نگه دارم! حالا فکر کن ما مهمون خونه مامان رضایی‌ بودیم! بنده‌های خدا همه نشستن، من هی اینور غش می‌کنم و هی اونور! چشمام شده بود مثل یه خط! صد رحمت به ژاپنی‌ها!

دیشب هم که برگشتیم بدون اینکه بتونم کاری بکنم افتادم رو تخت! نصف شب (ساعت نزدیکای 2) پاشدم دیدم خاک عالم! دیشب از خونه مامان رضا برای امروز دینا و پرستارش غذا آوردیم هنوز روی اپن آشپزخونه مونده! شیر بیرون یخچال مونده... طفلی رضا دینا رو برده بود بخوابونه همونجا پای تخت دینا خوابش برده... خلاصه یه وضعی بود... البته بازم چشمام باز نمی‌شد اما پا شدم و غذای فردای خودم و رضا رو کشیدم و کمی هم خونه رو به وضع عادی برگردوندم! طفلی پرستار دینا اگه امروز با این صحنه رو‌به‌رو می‌شد سکته می‌کرد! خونه رو مثل دسته گل تحویل داده بود و رفته بود!

صبح هم با چشم‌هایی پف کرده بیدار شدم و هنوز ثانیه‌ای نگذشته، سیل عطسه و آبریزش شروع شد!

ای خداااااااااااااا!

نوشته شده در چهارشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

دینایی امروز برای اولین بار قراره بدون مامان و باباش بره تولد!

بچه‌م به عنوام مهمان ویژه دعوت شده! قراره همراه خاله و شوهر خاله‌ش تو تولد خواهر زاده شوهر خاله‌ش شرکت کنه!

دیشب که خواهرم اینا خونه‌مون بودن گیر داده بود که لباس تولد تنم کن تا برم به خاله‌م نشون بدم ببینه مناسب تولد هست یا نه؟! خلاصه که تند تند و مدل به مدل لباس عوض می‌کرد و می‌رفت جلوشون و یه رژه‌ای می‌رفت و دست آخر می‌پرسید خوشگل شدم؟!

اونقدر توی دلم قند آب شد... دخترم دیگه داره بزرگ می‌شه... داره از خودش رفتارهای دخترانه‌ی شیرین بروز می‌ده... همون رفتارهایی که همیشه دلم می‌خواست دخترم داشته باشه...

دیشب موقع انتخاب یکی از لباسا بهم می‌گه:

-          مامانی می‌شه اون لباس صورتیه دامن ورچینی (منظورش چین‌چینی) رو برام بپوشونی؟

-          مامانی الان چرا؟ فردا شما تولد دعوتی!؟

-          می‌دوووووووووونم! می‌خوام ببینم باهام سته یا نه؟! (منظورش اینه که بهم می‌آد یا نه؟!)

-          !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! جیگر اون حرف زدنت رو برم من!

تازه کلی هم باهاش سر اینکه برای صاحب تولد کادو چی ببره مشورت کردیم:

-          دینایی! مامان! می‌گم کادو می‌خوای واسه‌ی دوستت چی ببری؟

-         اوووووووووووووم! بستنی!

-          مامانی اولاً که بستنی آب می‌شه! بعدش‌م کادو باید یه چیزی باشه که براش مثل یادگاری بشه و زودی تموم نشه! مثل یه کتاب یا یه اسباب‌بازی!

-          خووووووووووووب! می‌گم مامانی اون که تفنگ‌ش شکسته. بیا بریم براش یه تفنگی بدون شکسته بخریم!

-          اینم فکر خوبی‌یه. بریم ببینیم تفنگ خوب براش پیدا می‌کنیم که بهش هَدیه بدی!

-          مامانی هَدیه غلطه! باید بگی هِدیه!

-          !!!!!!!!!!! وروجک!

حالا امروز قراره بنده که از سرکار می‌رم خونه، این عسل خانوم رو خوشگل و خوش تیپ کنم و ببرم خونه مامان رضایی تا خاله‌ش بیاد اونجا دنبالش و ببردش تولد!

نمی‌دونم چرا من به جای دینایی اینقدر هیجان‌زده‌م! مطمئن‌م که در کنار اون بچه‌ها و با حضور خاله و شوهر خاله‌ش حسابی بهش خوش می‌گذره و موقع برگشتن گیر می‌ده که من می‌خوام بمونم!

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

رضایی جونم! عشقم! می‌دونی چقدر جدیداً عوض شدی؟!... می‌دونی چقدر تغییرات مثبت داشتی؟! می‌دونی چقدر منو عاشق‌تر از قبل می‌کنی؟!

یادته یه مدت داشتیم از هم دور می‌شدیم... من که دقیقاً یادمه...دینا حدود 6- 5 ماهه بود... من افسرده و خسته از بچه‌‌داری و شب‌بیداری و تنهایی دوران مرخصی زایمان و تو بی‌خیال از همه جا... از سرکار می‌اومدی و جلوی تلویزیون ولو می‌شدی و تا نیمه‌های شب فقط کانال عوض می‌کردی و من تو شیفت‌های یه ساعت به یه ساعت و گاهی نیم ساعت به نیم ساعت دائم به دینا شیر می‌دادم و دقیقه‌ها رو می‌شمردم و دلم یه همزبون و یه همراه می‌خواست... نه که اصلاً حواست بهم نبوده باشه...بود ...اما برای من کافی نبود... دلم می‌خواست می‌اومدی و خیلی بیشتر نازم می‌کردی و بهم خسته نباشی می‌گفتی و کنارم می‌موندی... اونروزا خیلی حس می‌کردم که دیده نمی‌شم... حس می‌کردم دارم از تو خورده می‌شم... این زندگی‌ای نبود که من و تو به خاطرش پای همه چیز وایساده بودیم و براش زحمت کشیده بودیم...

دینا که یه ساله شد و نیازش به بازی با اطرافیان بیشتر شد بازم خیلی کمک‌م نمی‌کردی... تو مهمونی‌ها و سفرها خیلی حواست به ما نبود... یادته اون سفر شمال ... تو انگار مثل یه پسر مجرد با دوستات اومدی شمال... قلیون می‌کشیدین و تخمه می‌شکوندین و قهقهه می‌زدین و من از ترس خیس شدن و سرما خوردن دینا زیر نم‌نم بارون، دو ساعت تمام تنهای تنها تو ماشین نشستم و شادی شما رو دیدم. خوشحال بودم که اینقدر داره بهتون خوش می‌گذره اما دلم می‌خواست یه بار می‌اومدی و بهم سر می‌زدی و می‌پرسیدی چیزی لازم ندارم؟! یادمه اون سفر بدترین سفر تو دوران ازدواج‌مون بود. حتی به روت هم آوردم و بهت گفتم بابت این رفتارت نمی‌بخشمت. بدترین قسمت‌ش این بود که وقتی من از حس‌م برات می‌گفتم و ازت راهکار می‌خواستم تو فقط سکوت می‌کردی... چقدر اون روزا از این سکوت متنفر بودم!

راستش نمی‌دونم تو افسردگی بعد از زایمان گرفته بودی یا من؟! به خاطر داشتن بچه کوچیک، داشتیم از هم دور و دورتر می‌شدیم... همه‌‌ش یاد دوران خوش قبل از بچه‌داری‌مون می‌افتادم که روز به روز عشق‌مون نسبت به هم پررنگ و پررنگ‌تر می‌شد اما اون روزا من دیگه اثری از اون حرارت و عشق نمی‌دیدم... حس می‌کردم برای هم تکراری شدیم... اولش شروع کردم به غصه خوردن و توی خوردم ریختن... اما همین تلمبار شدن غصه‌ها باعث می‌شد که دو سه بار منفجر بشم و با اشک و آه و گریه کلی برای خواهرت- سنگ صبور همیشه‌م- درد دل کنم و اون با همه انرژی‌ش سعی کنه که آروم‌م کنه و بهم بفهمونه که اینا تبعات ورود بچه به زندگیه و یه دوره گذاره و باید با درایت این دوره رو پشت سرگذاشت جوری که طرفین کمترین آسیب رو ببین!

پستهای اون دوره این وبلاگ (بین 6 تا یک و نیم سالگی دینا) گواه حرف‌های امروز من‌ند.

اما امروز که دارم این خاطرات ناخوب رو مرور می‌کنم می‌خوام بهت بگم که خیلی خیلی خیلی بیشتر از قبل عاااااشقت‌م و دوستت دارم...

می‌خوام بگم که ما موفق شدیم اون دوران رو پشت سر بذاریم... الان خیلی وقته که دیگه اون حس رو نسبت به زندگی‌مون ندارم... خیلی وقته که حس می‌کنم تو هم مثل من تغییر کردی... البته تغییرات تو خیلی مشهودتره... خیلی حواست به من و دینایی هست... کلی تو بازی کردن با دینایی با من همراهی می‌کنی... تو مسافرت‌ها همه‌ش حواست هست که دینایی منو خسته و عصبی نکنه... دینایی رو پارک می‌بری... تو خونه باهاش همراه می‌‌شی...شب‌ها گاهی تو خوابودن دینا کمک می‌کنی و با حوصله براش کتاب می‌خونی... دیگه مثل قبل آویزون تلویزیون نیستی ...

دیشب هم بهت گفتم...

-          رضایی! خیلی خیلی ازت ممنونم که اینقدر خوبی... می‌خوام بدونی که من متوجه‌ام که تو چقدر تغییر کردی و من بابت این تغییرات خیلی خیلی ازت ممنونم...

-          ( تو به شوخی یا شاید هم جدی!! گفتی) بس که تو به جونم غر زدی!

-          ای بدجنس! یعنی من اینقدر غرغروام؟ خداییش تو زن‌هایی که تو اطراف ما هستن من خیلی غرغرو به نظر می‌آم؟!

(و تو از ترس اینکه کار به اعترافات دیگه برسه به شوخی گفتی) خوب بسه دیگه! تشکر کردی دیگه! دیگه بی‌خیال شو!

-          ای بی‌احساس! مثلاً دارم ازت تشکر می‌کنم ها!

-          خوب منم می‌گم تشکر کردی دیگه! حالا می‌خوای یه اعترافی از دهن من بگیری من می‌دونم!

-          نه عسلی! نمی‌خواد اعتراف کنی!

-          اما من اعتراف می‌کنم! اعتراف می‌کنم که تو تکی! اگه تک نبودی که من نمی‌گرفتمت!

-          ووووووووووووووووووووی! (من الان تو آسمونام! لطفاً مزاحم نشین!!!!)

 

اینا رو نوشتم تا یادم باشه که زندگی خیلی بالا و پایین داره... باید مواظب دوره‌های گذار بود...

مامانایی که تازه بچه‌دار شدین یا بچه‌ی کوچیک دارین!

فکر می‌کنم تو بعضی از خاطرات بالا با هم شریک باشیم... حتماً شما هم لحظه‌های تنهایی و خستگی و بی‌همدمی رو تجربه کردین... می‌خوام بگم چاره‌ی گذر از این دوران صبوری‌یه... می‌دونم یه روزهایی آدم کم می‌آره و فقط درد دل و گریه، مرهم خستگی روحی و جسمی آدمه... اما بدونین که زمان بزرگترین مرهمه ... سعی کنین تو این دوران کمتر به هم گیر بدین و کمتر همدیگه رو به بی‌مهری و بی‌توجهی متهم کنین...

نوشته شده در دوشنبه ۳ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

دیروز تا حالا ذهنم مشغوله بدجور! می‌گم چرا!

دیورز که از سرکار رفتم خونه، دینا طبق معمول با خوشحالی پرید تو بغلم و نقاشی‌هاش رو نشون داد و با پرستارش خداحافظی کرد. تا در رو بستم دیدم اومد و گفت:

-          مامانی امروز منو می‌بری پارک؟!

-          آره عسلم! حتماً

-          پس کی بریم پارک؟

-          بابا رضایی بیاد با هم می‌ریم!

چند ثانیه بعد:

-          مامانی پس چرا نمی‌ریم پارک؟!

-          گفتم که بابا رضایی بیاد می‌ریم!

-          ننننننننننننننه! الان بریم پارک!

-          مامانی الان خیلی گرمه! بابا اومد زودی می‌ریم!

-          (جیغ و گریه) ماااااااااااماااااااااااااااانی یالا منو ببر پارک! زود باش منو ببر پارک!

-          دینایی متوجه نشدی من به شما چی گفتم؟؟؟؟؟؟؟ گفتم بابایی بیاد می‌ریم!

-          منو الاااااااااااااااااااااان ببر پارک (با هق هق)!

-          اگه از این کارا بکنی اصلاً نمی‌ریم پارک!

-          (گریه‌ش بدتر شد و داشت شروع می‌کرد به عق زدن!) ننننننننننننننننه! به خدا منو ببر پارک! منو می‌بری پارک!؟

-          (گفتم بذار با مهربونی شاید موضوع حل بشه) عزیز دلم شما بیا اینجا یه کم دراز بکش تا حالت جا بیاد. الان زنگ می‌زنم به بابایی که زود بیاد و با هم بریم پارک!

به مدت چند ثانیه آرووم شد و منم گفتم واسه اینکه حواسش پرت بشه برم براش میوه بیارم. در حین خوردن میوه‌ هم صد بار پرسید (با نق نق) پس کی بریم پارک؟!

رسید به خوردن زردآلو. دیدم زردآلو رو نصفه خورد و گذاشت تو پیش‌دستی و رفت سراغ زردآلو آخر. بهش گفتم مامانی این که هنوز گوشت داره. بیا برات هسته‌شو در آرم تو بقیه‌ش رو بخور. وقتی خورد گفتم بذار بعدی رو هم با چاقو نصف کنم و هسته‌ش رو درآرم. یه هو دیدم جیغ بنفشی کشید و با هق هق گفت:

-          ننننننننننننننننننننه! چرا زردآلو مو خراب کردی؟! یالا برام یه دونه دیگه بیار!!!

-          مامانی می‌خواستم هسته‌شو درآرم!

-          نننننننننننننننننننننه! خراب شد. یه یکی دیگه بهم بده . زود باش!

-          (دیدم این افتاده رو دنده لجبازی و اگه الان برم و براش بیارم فکر می‌کنه همیشه حرف حرف خودشه. این بود که گفتم) زردآلومون تموم شده. اگه این خراب شده خوب نخورش. بده من می‌خورم. شما گوجه سبز و پرتقال بخور!

-          ننننننننننننننننه! من زرد آلو می‌خوام! چرا زردآلومو خراب کردی! بیچاره! بچه پررو! دیگه دوستت ندارم!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

شروع کردم به نگاه کردن کارتون و هی در مورد کارتونه با هیجان حرف زدم تا حواسش پرت بشه. اما ول کن نبود. هی خودش رو به عق زدن می‌نداخت! اونقدر حال خودمم بد شده بود که این چرا داره اینجوری می‌کنه! این لجبازی‌ها چیه داره از خودش در می‌آره! بیچاره رو از کجا یاد گرفته؟! رفتم براش یه شکلات که خیلی دوست داره آوردم و بهش دادم. یه کم آرووم شد اما هر دو دقیقه یه بار باز می‌زد به صحرای زردآلو و اینکه خرابش‌ کردی و کی می‌ریم پارک! تازه یه دو دفعه هم گفت پس کی می‌ریم حموم!!!!!!!!!!!!!!!!!

سردم از شدت درد دیگه به دوران افتاده بود! زنگ زدم به رضا و داستان رو براش گفتم. گفت الان می‌آد خونه و می‌بردش پارک. طفلی سر نیم ساعت خونه بود و دینا رو برداشت و برد! منم با سردردی شدی افتادم رو تخت و یه یه ساعتی بیهوش شدم!

اما مگه این فکر و خیالا از سرم بیرون می‌ره؟

رفتار من با دینا با روزهای قبل هیچ فرقی نداشت! اما این واکنش‌های عصبی و بسیار لجوجانه چی بود؟ چرا ول کن نبود و هی یادش می‌اومد؟ همیشه وقتی می‌گه فلان چیز رو نمی‌خورم وقتی می‌گیم همینه و دیگه نیست، راضی می‌شه و می‌خوره! اما لب به اون زردآلو نزد . تازه زردآلو فقط دورش یه قارچ خورده بود و شکلش اصلاً عوض نشده بود که بگیم از شکلش خوشش نیومده! فقط همین هم نبود. اولش که برای پارک رفتن یه قشقرق راه انداخته بود و بعد بهانه‌ش شد زردآلو!

ای خدا! اگه همین‌جور لجباز و نق‌نقو بمونه من چیکار کنم؟ اگه به ازای هر چیزی که می‌خواد اینجوری کولی‌بازی دربیاره و مقاومت ما رو بشکنه چی؟

شاید بگین نه بابا داری خیلی شورش می‌کنی! بچه‌ها همه همین جوری‌ان! اما باور کنین من لجبازی‌های دینا رو قبلاً هم دیده بودم و براتون گفته بودم اما اینبار انگار روح یکی دیگه تو تن دینا حلول کرده بود! خودش نبود!

 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

آخی! دیدین چه زود این اردیبهشت دوست داشتنی تموم شد... من عاااشق اردیبهشت‌م... خیلی حس خوبی بهش دارم... حتی خود اسم‌ش هم برای من با مسماست... ولی خوب تموم شد دیگه! رررررررفت تا سال دیگه!

تابستون هنوز نیومده گند زده به این هوای بهار! دو شب بود از شدت گرما تا صبح نمی‌تونستیم بخوابیم! می‌گم اون بنده خداهایی که تو شهرهای گرمسیر زندگی می‌کنن الان دارن چه دمایی رو تحمل می‌کنن؟!

طفلی رضایی دیروز از ساعت 10 صبح رفت پشت بود تا کولر رو سرویس کنه و راه بندازه... سه ساعت تمام تو ظل آفتاب کار می‌کرد. اونقدر گرم‌ش بوده که با رکابی مشغول کار شده بود... وقتی اومد پایین پشت گردن و شونه‌هاش آنچنان سوخته بود که امان‌ش رو بریده بود! مثل اینایی که می‌رن حموم آفتاب می‌گیرن و جای مایوهاشون می‌مونه رو تنشون، پشت رضا هم جای رکابی‌ش افتاده بود... جیگرم ریش شد... رفت دوش گرفت براش کمی ویتامین آ زدم. از شانس هیچ پماد خنک کننده یا مسکنی برای این کار تو خونه نداشتم... وقتی باد خنک کولر خورد تو صورت‌م انگار کوفت‌م می‌شد... به قیمت سوختن پوست رضایی این باد برای ما مهیا شده بود... البته نباید می‌ذاشت به فصل گرما برسه تا اینقدر اذیت بشه... اما از اونجایی که ما همه کارامون دقیقه نوده می‌دونستم که بلاخره کولر ما تو گرما درست می‌شه...

خلاصه! اینم از حموم آفتاب بابا رضایی ما!

شب مهمون داشتیم. صبح‌ش اومدم برای دسر ژله بستی درست کنم! اونقدر دینا اومد تو دست و پام و ژله ژله کرد که لایه دوم ژله بستی‌م، مقدار بستنی‌ش فکر کنم بیشتر از یه لیوان شد و در نتیجه شب که اومدم برش گردونم دیدم لایه دوم نگرفته! هر چی لایه اولش‌ خوشگل و سفت و عالی شده بود، لایه دوم‌ش شل و وارفته شد! هی بابا رضایی گفت بذار لایه رویی رو بردارم و بذارم توی یه ظرف دیگه تا خوشگل بشه اما من از رو نرفتم! همون‌جوری آوردم‌ش و به خورد مهمونای طفلی دادم! البته مزه‌ش خیلی خوب بود و اون طفلی‌ها هم به خاطر مزه‌ش خوردن و به روشون نیاوردن!

اینم از دموکراسی من در مهمون‌داری!

دینایی کلی با مهمونا حال کرد... نه که فکر کنین مهمونا بچه داشتن ها! نه! دینا کلاً براش کوچیک و بزرگ فرقی نمی‌کنه! اگه از طرف خوش‌ش بیاد همچین می‌ره پیش‌ش می‌شینه و شروع به نطق و شیرین‌زبونی می‌کنه جوری که خودش هم باورش می‌شه که هم‌سن اوناست!

دیشب بازار غلط املایی گرفتن دینا خانومی داغ داغ بود!

عمه‌ جون‌ش از در که رسید به شوخی به دینا گفت:

-          سیلام (سلام) عشق من!

-          ای بابا! سیلام غلطه! باید بگی سلاااااااااااام!

-          ببخشید اشتباه شد! سلام عشق من!

-          خوب چرا اشتباه می‌گی آخه! ای بابا!

یکی دیگه از مهمونا تو صحبتاش گفت آشپزخانه!  دینا چون همیشه کلمه محاوره‌ای‌ش رو شنیده بود پرید تو حرف‍شون و گفت:

-          عمو جون! آشپزخانه اشتباهه!

-          پس چی باید بگم عمو جون!

-          باید بگین آشپزخونه! نه خانه!

-          !!!!!!!!!!!!!!(بنده خدا مونده بود چه جوری بچه رو توجیه کنه که تو ذوقش هم نخوره!)

پریشب دینایی موقع دستشویی رفتن گفت:

-          مامانی الان چه جیییییییییشی بزنم تو رگ! (همچین هم کلمه رو می‌کشه که بیا و ببین!)

-          عسل‌م بزنم توی رگ رو برای خوردن خوراکی می‌گن!

-          پس چه جیییییییییییییشی بکنم من!

-          آفرین! این جوری بگی درسته!

بعدش رفتیم بهش آبمیوه دادم. دیدم یه هو گفت:

-          مامانی چه آبمیوه‌ای بزنم تو رگ! آخه بزنم تو رگ برای خوراکی‌یه! مگه نه! (یه قیافه‌ی حق به جانب و مطمئنی هم به خودش گرفته بود که بیا و ببین!)

-          آفررررررررررررررررین عسلم! چه خوب یاد گرفتی عزیزم!

دفعه بعدش که بردمش دستشویی می‌بینم خودش به خودش می‌گه:

-          باید بگم چه جیییییییشی بکنم من! آخه تو رگ برای خوراکی‌یه ! آدم نباید برای جیش بگه!

حالا از اون به بعد این شده جمله قبل از دستشویی رفتن‌ش! تا کی می‌خواد اینو بگه خدا می‌دونه!

نوشته شده در شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak