Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

.

.

.

دیروز با دینایی رفته بودیم حمام! اونقدر توی حمام و بعد از حمام دینا حرف‌های خنده‌داری زد که دلم نمی‌آد ازشون چیزی ننویسم! فقط ببخشید که یه ذره مکالمات ما حمامی‌یه!

توی حمام بودیم. دینا همین‌جوری که داشت تو وان‌ش آب بازی می‌کرد یه هو چشم‌ش افتاد به ناف من! بعد بلافاصله یه نگاهی به ناف خودش کرد و گفت:

-          مامانی چرا ناف‌ت خراب شده؟!

-          !!!!!!!!!!!! نه مامان خراب نشده!

-          پس چرا ناف‌ت با مال من فرق داره؟!

-          عزیزم مامانا وقتی نی‌نی‌دار می‌شن یه کم قیافه ناف‌شون عوض می‌شه! دیگه به خوشگلی قبل‌ش نمی‌شه!

-          ولی من نمی‌خوام ناف‌م خراب بشه!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!

 

از حموم اومدیم بیرون. بعد از پوشوندن لباس دینا، اومدم تو اتاق خودمون و همین‌جوری که هنوز حوله حمام تنم بود از توی کشو برای خودم سو.تی.ین درآوردم! دیدم دینایی پرید و اونو از دستم گرفت:

-          مامانی این اسم‌ش سوت سوتک بود؟!

-          !!!!!!!!!! نه عزیزم. سو.تی. ین بود!

-          منم از این سو. تی .یم ها می‌خوام!

-          آخه عزیزم این مخصوص بزرگترهاست!

-          چرا؟!!!!!!!!!!!!! منم بزرگ شدم دیگه!

-          آره ولی شما هنوز به این نیازی نداری!

-          نه!!!!!!! برای من سو. تی. یم  بچه‌گونه بخر خوب!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

یه چیز جالب که خیلی هم از بابت‌ش خوشحال شدم اینه که دینایی از وقتی از پوشک گرفته شده حتی توی حمام هم جیش‌ش رو اعلام می‌کنه و اصرار داره از توی وان بیاد بیرون و روی لگن‌ش این کار رو بکنه! خیلی برام جالب بود که توی آب که معمولاً بچه‌ها به راحتی جیش می‌کنن، اون راحت نیست و دلش می‌خواد همچنان محل جیش کردنش رو رعایت کنه!

عاشق حمام کردنه...خدا نکنه توی خونه توی مکالمات‌مون از این کلمه استفاده کنیم. به محض شنیدن این کلمه می‌گه بریم حمام و می‌‍‌ره دم در حمام بست می‌شینه و یا حتی شروع می‌کنه به درآوردن لباسش! تا به مراد دلش هم نرسه عمراً از خر شیطون پیاده بشه! در روز یکی از مهمترین سؤالاتش اینه که مامان پس کی‌میریم حمام! حالا جالبه که گاهی ممکنه تازه یه ساعت از حموم رفتنش‌ گذشته باشه!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

.

.

اینجا خونه شخصی مجازی منه! من اینجا بیشتر واسه دل خودم می‌نویسم! واسه اینکه روزنگاری برای روزهای خوب و ناخوب زندگی‌م باشه! از اینکه شما دوستان عزیز اینجا رو می‌خونین خیلی هم خوشحالم! اما بعضی‌ها برام نامحرم محسوب می‌شن که به هیچ عنوان دوست ندارم اینجا رو بخونن!

اساساً با خصوصی نوشتن تو وب مخالفم اما انگار دیگه چاره‌ای واسم نمونده! از این به بعد یادداشت‌هام خصوصی می‌شه!ناراحت

 هر کدوم از دوستانی که می‌شناسم‌شون، در صورت تمایل یه آدرسی تو کامنت‌های این پست برام بذارن تا براشون پسورد بفرستم.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

می‌گم این تعطیلی وسط هفته هم چه حالی می‌ده! به قولی انگار کمر هفته می‌شکنه و اون هفته زودتر تموم می‌شه و زودی می‌رسیم به تعطیلات شیرین آخر هفته!

من یه دوست خیلی خوب از دوران دانشجویی دارم که خیلی با هم جوریم و بعد از ازدواج‌مون هم رابطه‌مون رو حفظ کردیم و حتی بیشتر با هم رفت و آمد می‌کنیم. اینه که در طول یک الی دو هفته حتماً یه قراری با هم می‌ذاریم و خونه همدیگه می‌ریم. این هم برای خودمون خیلی لذت‌بخشه و هم برای بچه‌هامون. دوستم یه پسر داره که 7 ماه از دینا بزرگتره و حسابی هم با هم خوبن و وقتی صحبت از مهمونی رفتن می‌شه اولین گزینه‌ای که بچه‌ها پیشنهاد می‌کنن خونه اون یکی‌یه!

پریروز من دیدم که خوب دوشنبه که تعطیله در نتیجه بذار زنگ بزنم به دوستم که شام بیان پیش ما و بچه ها هم با هم بازی کنن! تا زنگ زدم به دوستم گفت نه! هوا این روزا خیلی عالیه! بذار من باشگاه اداره‌مون رو هماهنگ می‌کنم هم شام رو اونجا می‌خوریم و هم بچه‌ها توی فضای سبزش حسابی بازی و ورجه وورجه کنن!

منم استقبال کردم و برنامه رو هماهنگ کردیم. انصافاً هم فضای بسیار زیبایی داشت و هم آب و هوای خوبی و حسابی همه‌مون خوش به حالمون شد! یه زمین چمن بزرگ که بچه‌ها تا جون داشتن توش دویدن و بازی کردن! انصافا هم باباها سنگ تموم گذاشتن و تو این بازی مراقب بچه‌ها بودن و من و دوستم هم یه دل سیر با هم حرف زدیم و درد دل کردیم...

من و دوستم از اینکه از فرصت‌های با هم بودن و درکنار هم بودن خوب استفاده می‌کنیم خیلی خوشحالیم و این رو هر دفعه هم به همدیگه یادآوری میکنیم و بابتش خدا رو شکر می‌کنیم.

هر دومون کارمندیم و هر دومون بچه کوچیک داریم اما پیش هم بودن و رفت و آمد داشتن با همدیگه رو سخت نمی‌کنیم. هر بار که قراره یکی‌مون بره پیش اون یکی هیچ دغدغه‌ای نداریم. همون غذایی که قرار بود خودمون بخوریم رو فقط مقدارش رو بیشتر می‌کنیم. نه تجملی نه دردسری... خدا رو شکر همسرامون هم خیلی با هم جورن و تا به هم می‌رسن شروع به تعریف می‌کنن و تا لحظه خداحافظی هنوز حرف واسه زدن دارن.

این رفت و آمد غیر از اینکه واسه خودمون خواستنی‌یه، واسه بچه‌هامون که تقریباً هم‌سنن خیلی خیلی خوشاینده ... یه هم بازی خوب که خیلی با هم راحت کنار می‌آن و به ندرت با هم دعواشون می‌شه...

خوشحالم که همین الان که می‌تونیم از وجود همدیگه بهره‌ ببریم داریم اینکار رو می‌کنیم. و اگه تو آینده خدای نکرده یه دلیلی از هم دور بشیم حسرت خوب استفاده نکردن از این دوران رو نخواهیم خورد...

خدایا بابت دوستای خوبی که به من دادی ممنونم...

کمک‌م کن که بیشتر از قبل قدر دوستی‌هام رو بدونم ...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

خوب امروز هم درس آشپزی داریم!

قیمه نثار و مرغ آبگوشتی (این غذا هم از روی دست مامان رضایی تقلب شده!!!)

البته قیمه نثار رو قبلاً هم تو وبم گذاشته بودم (2-3 سال پیش) اما ارزش‌ش رو داره که دوباره بذارمش. بخونید و بپزید و حالشو ببرید... نوش جان!

قیمه نثار

مواد لازم برای پنج نفر:

برنج: یک کیلو، زرشک: 3۵ گرم، خلال پسته: ۵۰ گرم، خلال بادام ۵۰ گرم، خلال پوست پرتقال ۵۰ گرم، گوشت گوسفندی : ۴۰۰ گرم، رب گوجه فرنگی: سه قاشق غذاخوری، پیاز: دو عدد متوسط، زعفران آب شده: یک چهارم استکان، هل و دارچین ساییده شده: یک چهارم قاشق غذاخوری، نمک و فلفل و زردچوبه به مقدار لازم.

طرز تهیه :

ابتدا پیاز را خرد کرده در روغن تفت می دهیم. بعد گوشت خرد شده را هم به پیاز اضافه می کنیم و خوب تفت می دهیم. نمک و فلفل و زردچوبه و رب را به گوشت و پیاز اضافه می کنیم و دوباره تفت می دهیم. سپس مقداری آب به مواد اضافه می کنیم تا گوشت بپزد. وقتی آب گوشت در حال چیده شدن بود دارچین و کمی هل آب شده به آن اضافه میکنیم.

در ظرف دیگر زرشک و خلال پسته و بادام را با هم تفت می دهیم و سپس خلال پوست پرتقال را که با جوشاندن تلخی‌اش را گرفته‌ایم* به این مواد اضافه می کنیم (من خودم کمی شکر به این مواد اضافه کردم). بعد هل آب کرده را به آن اضافه کرده و آخر سر زعفران آب شده را هم به آن اضافه می کنیم. در ظرف را می‌گذاریم تا کمی مغزها نرم شود .

دستور 1: وقتی آب گوشت کشیده شد و به خوردش رفت، مواد را با هم مخلوط می کنیم. مواد را موقع آبکش برنج لابه لای برنج می ریزیم. یک لا برنج ، یک لا مواد. به همین صورت تا برنج تمام شود. بعد از دم کشیدن برنج آن را درون دیس می کشیم و با برنج زعفرانی تزیین می کنیم.

دستور 2: برنج را دم کرده و موقع سرو غذا یک لایه برنج ته دیس کشیده بعد، از مواد گوشتی که آب گوشت آن کشیده شد و به خورد آن رفته یک لایه می‌کشیم و روی آن یک لایه از مخلوط مغزها و خلال پوست پرتقال می‌ریزیم، دوباره یک لا پلو و یک لا مواد و مغز ....دو لایه مواد تقریباً کافی است. بعد یک لایه نازک پلو ریخته و روی آنرا با مغزها و برنج زعفرانی تزیین می‌کنیم. 

*: برای گرفتن تلخی پوست پرتقال، بعد از اینکه لایه داخلی پوست رو با دقت از پوست جدا کردین، با ظرافت اون‌رو خلال کرده و دو بار و هر دفعه به مدت 15-20 دقیقه بجوشونید. آخر سر هم حدود دو ساعت در آب سرد بخیسونید و بعد بریزید توی آبکش تا آبش رد بشه... خلال آماده است!!

مرغ آبگوشتی

ابتدا نمک، دارچین، کمی فلفل سیاه و کمی زردچوبه روی تمام قسمتهای ران و سینه مرغ می‌پاشیم. دارچین در ادویه این غذا، ادویه غالب است به گونه‌ای که مرغ‌ها با یک لایه نازک (نه خیلی زیاد) دارچین آغشته شوند (فلفل و زرد چوبه فقط برای مزه‌دار شدن است) تکه‌های ران و سینه را ته یک ماهیتابه (متناسب با تعداد تکه‌های مرغ) می‌چینیم و با حرارت کم روی شعله گاز قرار می‌دهیم.

نکته: در ابتدای کار اصلاً نباید آب اضافه کرد و با شعله کم و در بسته ماهیتابه خود مرغ کم کم آب می‌اندازد. ضمناً این نوع پخت مرغ اصلاً احتیاجی به پیاز ندارد. از آنجا که این خوراک مرغ در ابتدا با آب خودش می‌پزد بسیار خوشبو و خوش طعم می‌باشد.

کمی که مرغ ها با آب خود مرغ پخت به محض اینکه آبش در حال کم شدن بود یک الی دو لیوان آب اضافه کرده و با همان شعله نسبتا ً کم باقی مرحله پخت مرغ طی می‌شود. می‌توان چند تکه فلفل دلمه‌ای سبز برای عطر بیشتر به آن اضافه کرد. حدود یک ساعت و نیم برای پخت این غذا کافی است.

فقط باید مراقب باشید که در انتها مرغ پخته شده بدون آب نباشد چون آب این غذا فوق‌العاده خوش طعم و خوش خوراک است و موقع خوردن با کمی آب لیمو ترش تازه بسیار لذیذ می‌شود.

این خوراک مرغ را می‌توان با چلوی ساده، رشته پلو، آلبالو پلو ، نخود فرنگی پلو و یا باقالی پلو سرو کرد.

رنگ این مرغ به دلیل وجود دارچین فراوان شبیه مرغ برشته شده می‌باشد. اگر ران مرغ در این خوراک بیشتر باشد آب آن خوشمزه تر و چرب تر خواهد بود بدون اینکه نیاز باشد قطره‌ای روغن به آن اضافه کرد.

نوشته شده در یکشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

ما این دور روز آخر هفته رو رفته بودیم ولایت مامان و بابا!

واااااااااااااای که جای همه خالی! بی‌نظیر... توپ... بیست... عالی!

هوا در حد خدا!

بعدش هم اینکه خدا همچین ابر و باد و مه خورشید و فلک را با ما تنظیم می‌کرد که دیگه انگشت به دهن مونده بودیم! چون یه کم هوا ابری و بارونی بود اما به محض اینکه ما حاضر می‌شدیم بیرم بیرون یا بریم به طبیعت، بارون بند می‌اومد، باد قطع می‌شد، آفتاب می‌زد! هر چی از این تنظیمات خدایی بگم کم گفتم!

جااااااای همگی تون سبز یه آش رشته‌ای تو دل صحرا و طبیعت زدیم به بدن که بیا و ببین! من که رسماً سه تا بشقاب خوردم! اما مگه چشم‌م سیر می‌شد! حاضر بودم از شدت خوردن خفه بشم اما از خوردن اون آش دست نکشم! خلاصه که الان بازم هوس اون آش زد به سرم!

یه سر هم رفتیم گلستان کوه و سرچشمه خوانسار. اما لاله‌های واژگون گلستان کوه که دیگه تموم شده بود و ما فقط تونستیم از هوا و اکسیژن سرشارش مستفیذ بشیم! سرچشمه هم که تا رسیدیم شرشر بارون شد اما بازم از رو نرفتیم و زیر بارون از آ‌ب‌های جوشان سرچشمه و زلالی‌‌ش و خنکاش کلی کیف کردیم. یاد پارسال افتادم که آب سرچشمه رسماً خشک شده بود و ما از دیدن اون برهوت کلی غم تو دلمون نشست. اما فراوونی بارندگی امسال تلافی‌‌ش رو درآورد!

خلاصه با اینکه کل سفرمون دو روز بیشتر نبود اما خیلی خیلی خیلی خوش گذشت و خاطره‌ای به یاد موندنی شد.

خدایی‌ش آب و هوای این روزا، آب و هوای سَفَره! حیفه به خدا! تو خونه نمونین و حتی اگه شده به سفرهای کوتاه به اطراف و اکناف شهرها برید... این هوای بارونی و تر و تازه رو همین‌جوری نباید از دست داد! باید تا اعماق وجود استنشاق‌ش کرد!

ساعت 11 شب رسیدیم البته تا بابا اینا رو برسونیم خونه‌شون و برگردیم شد 12 شب. واسه همین به دینا توی آسانسور گفتم مامانی یواش حرف بزن همسایه‌ها بیدار نشدن! اما تا در آسانسور رو تو طبقه خودمون باز کردیم دیدیم صدای خنده و بلندبلند حرف زدن همسایه روبه‌رویی از خونه‌شون تا 7 خونه اونور تر می‌ره! دیدم دینایی می‌گه:

-          مامانی بریم بهشون تذکر بدیم! آخه مگه نمی‌دونن نصف شبه همسایه‌ها خوابن؟!

-          راست می‌گی مامان جان! چه کار اشتباهی می‌کنن. اما حتماً حواس‌شون نیست. بعدش‌م مامانی توی خونه‌شون دارن صحبت می‌کنن توی راهرو که نیستن! خوب توی خونه ایرادی نداره (مثلاً می‌خواستم از فکر اینکه نصف شبی بریم در بزنیم و بهشون تذکر بدیم منصرف‌ش کنم!!)

دیگه اومدیم تو خونه و من لباس دینایی رو عوض کردم و بعد از مراسم جیش و مسواک رفتیم که بخوابه! یه کتاب براش خوندم و اومدم دومی رو شروع کنم دیدم بازی‌ش گرفته و هی داره پاشو به دیواره تخت‌ش می‌کوبه. گفتم دینایی مامان پاتو نزن! همسایه‌ها خوابن بیدار می‌شن ها! دیدم خیلی ریلکس و بدون هیچ مکثی گفت:

-          اشکالی نداره! آخه توی خونه‌مون هستیم! توی راهرو که نیستیم!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

واقعاً موندم چی بگم که جلوش خیط هم نشم! این بود که سریع گفتم: کتاب رو بخونم؟!

نوشته شده در شنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

خوب این روشی‌یه که من خودم این غذا رو می‌پزم (و البته از روی دست مامان رضا تقلب کردم!) شاید شما روش بهتری رو بلد باشین. تو روش من دمی باقالی زرد رنگه (بعضی ها این غذا رو با رب می‌پزن و در نتیجه رنگ‌ش قرمز می‌شه) اما چون دوستان درخواست کردن منم روش خودم رو براتون می‌ذارم:

هم می‌تونین پلوی این غذا رو آبکش کنین و هم دمی. من خودم دمی میکنم. یعنی پلو رو توی یه قبلمه دیگه به روش دمی می‌پزم و قبل از اینکه ته دیگ ببنده و دمش کاملاً بالا بیاد به روش پلوی آبکش باقی کارهاش رو توی یه قابلمه جدید انجام می‌دم. این به خاطر اینه که من مزه پلوی دمی رو بیشتر دوست دارم و حس ‌می‌کنم پر مزه‌تره!

حالا باقی مواد:

باقالی خشک (لپه باقالی) رو با کمی زردچوبه و نمک می‌پزیم. مواظب باشین خیلی نرم نشه چون ممکنه توی پلو وابره. یه ماهیتابه پر پیاز داغ طلایی و برشته درست کنین و وقتی باقالی نیم پز شد، به همراه کمی زدچوبه و کمی ادویه و کمی سبزی معطر (خیلی کم فقط برای عطرش) با هم مخلوط کنین. بعد کف قابلمه رو با هر ته دیگی که دوست دارین (نان لواش با کنجد(روغن بریزید، کمی کنجد بپاشید و بعد نان را کف قابلمه پهن کنید) یا سیب زمینی یا کاهو) آماده کنین. بعد به ترتیب یه لایه برنج (یا آبکش شده یا همون مدل دمی که من بالا گفتم) و یه لایه از این مواد بریزید. و بعد پلو رو بذارین تا دم بیفته (به میزان لازم روش آب جهت دم کشیدن بدین) می‌تونید توی موادتون از گوشت قلقلی هم استفاده کنین البته اصل این غذا بدون گوشته!

یادتون باشه که این غذا باید پر پیاز داغ و نسبتاً چرب باشه و به همراه ترشی از نوع ناز خاتون یا مخلوط و یا هفت بیجار یا بندری (و یا هر ترشی که میل‌تون به اون بیشتره) سرو می‌شه!

در نگاه اول این غذا خیلی ساده و خالی به نظر می‌رسه اما من که مزه‌‌ش رو در کنار همون ترشی‌هایی که گفتم هیچ وقت فراموش نمی‌کنم.

نوش جان!

نوشته شده در چهارشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

این روزا خیلی حس آشپزی در من متبلور شده! هی دلم می‌خواد غذاهای خوشمزه درست کنم... هنوز از سرکار نرسیده می‌رم تو آشپزخونه و دست به کار می‌شم!البته با کمک دخملی که اونم عاشق آشپزیه! اینه که حدود ساعت 5 شام ما حاضره!!!!

راستش از اونجایی که بابا رضایی خودش آشپزی‌ش حرف نداره منم سعی می‌کنم توی پخت غذا بیشتر روش‌هایی که اون قبول داره رو به کار ببندم و یا غذاهایی که خیلی دوست داره رو بپزم! البته خدا رو شکر رضایی آدم خوش خوراکیه و اغلب غذاها رو دوست داره! منتها نحوه پخت و مزه‌دار شدن غذا خیلی براش مهمه... اینه که حس می‌کنم بعد از ازدواج فوت و فن‌های آشپزی رو بهتر به کار می‌گیرم.

یه چیز جالب اینه که بعضی از غذاهایی که تو خونه مامانم اینا استقبالی ازش نمی‌شه، تو خونه رضا اینا خیلی هم پرطرفداره! یه کم که دقت کردم دیدم به دلیل آب و رنگی که به اون غذا می‌دن و یا در کنارش از ترشی‌ها و سالادهای مختلف استفاده می‌کنن باعث می‌شه که اون غذا خیلی خوشمزه‌تر از اونی که نشون می‌ده باشه!

می‌دونین مثل کدوم غذاها: مهمترین‌شون دمی باقالی، کلم‌پلو و رشته پلو ست!

خوب تو خونه مامانم اینا، غذاها خیلی چرب و یا پر پیاز داغ پخته نمی‌شه! این درحالی یه که همه خوشمزگی دمی باقالی به پیاز داغ فراوون و چرب بودن‌شه. بویژه اینکه حتماً باید با ترشی (اونم از نوع ترشی مخلوط یا هفت بیجار یا نازخاتون) خورده بشه! قیافه منو روز اولی که می‌خواستم این غذا رو خونه رضا اینا بخورم باید می‌دیدین! اولش فکر می‌کردم فقط می‌تونم از این غذا بچشم! اما کار به بشقاب دوم رسید! و مهمتر اینکه شد یکی از غذاهایی که خودمم با اشتیاق درستش می‌کنم (البته یه ماه یا دو ماه یه بار).

 در مورد رشته پلو باید بگم که ما اصلاً خونه مامانم اینا این غذا رو نخورده بودیم!!!!!!!!!!! اما اینم شده یکی از غذاهایی که وقتی خیلی می‌خوام واسه بابا رضایی دلبری کنم براش درست می‌کنم. چون عااااااااااااااااشقشه!

کلم پلو رو هم یکی دوبار مامانم درست کرد ولی به خاطر بوی بد کلم که تو خونه می‌پیچید اونقدر اه اه کردیم که دیگه طفلی عطاش رو به لقاش بخشید!

اما این غذا هم شده یکی از دوست‌داشتنی‌ترین غذاهای خونه ما! که پریروز درست کردم و حسابی من و رضایی خوش خوشان‌مون شد!

البته مامان خودم آشپزی‌ش خیلی خیلی خوبه ولی به خاطر همون مراعاتی که تو چرب نبودن غذا می‌کنه (چون بابای من چاقه و اصلاً تو خوردن مراعات نمی‌کنه طفلی مامانم همه رو محروم می‌کنه تا بابا چربی‌ش بالا نزنه!) خیلی اینجور غذاها به مذاق‌مون خوش نمی‌اومد!

خلاصه اگه شماهام از اون دسته هستین که این غذاها رو دوست ندارین باید بگم یا به این روش اینا رو بپزین و یا یه وعده تشریف بیارین خونه ما تا بهتون بگم که خودتون رو از نعمت خوردن چه غذاهایی محروم کردین!

یه چیزی هم یواشکی دور از چشم خواهر رضا (که اینجا رو می‌خونه) بگم و برم: رضایی آشپزی مامانش رو خیلی قبول داره و منم سعی می‌کنم شبیه سیستم آشپزی مامان‌‌ش غذا بپزم (هر چند انگشت کوچیکه‌شون هم نمی‌شم!). دیشب شام خونه مامان رضا  بودیم و جاتون خالی آلبالو پلو پخته بودن. رضایی وقتی یه کم خورد در گوش من یواشکی گفت: به خودت نگیری‌ها! اما آلبالو پلویی که تو می‌پزی یه چیز دیگه‌ست! منم یواشکی بهش گفتم: گوش‌ت رو بیار جلو، وقتی اومد جلو ماچش کردم!

خوب رضایی من همیشه بعد از غذا خیلی تشکر می‌کنه و می‌گه خیلی خوشمزه بود! اما این اولین باری بود که بهم گفت تو فلان چیز رو حتی از مامان‌م هم خوشمزه‌تر می‌پزی! (امضاء : یه عروس خود شیفته!!!)

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

دیروز بعد از ظهر:

-          مامانی! بابا بیاد خونه کجا می‌ریم؟!

-          کجا بریم مامان جون؟!

-          اووووووووووم! بریم پارک!

-          باشه! پارک هم می‌ریم!

-          نه! فقط پارک بریم!

 

یه نیم ساعت بعد تا رضایی از در اومد تو:

-          بابایی بریم پارک! بریم پارک!

-          باشه بابایی اول می‌ریم گردش (یه مقدار خرید داشتیم) بعد می‌ریم پارک!

-          نننننننننننننننه! گردش نریم! فقط بریم پارک!

از اونجایی که تا پاش به پارک نرسیده درخواست انواع و اقسام خوراکی‌ها رو می‌کنه، اینه که دیگه منم تا می‌خوایم از در بریم بیرون کلی خودمو مجهز می‌کنم: بطری آب و لیوان، میوه، آبنبات و ... .

چون پارک سر خیابون‌مونه اینه که پیاده راه افتادیم. هنوز چند قدم نرفته بودیم که تنبل خانوم گفت: پس چرا نمی‌رسیم!!! برای اینکه تا دم پارک یه جوری آروومش کنم یه گوجه سبز بهش دادم:

-          گوجه سبز می‌خوری مامانی؟!

-          آره! ولی تو خیابون که نمی‌تونم بخورم! نگهش می‌دارم رسیدیم تو پارک می‌خورم!

-          باشه عزیزم.

-          می‌گم مامانی! ما که غریبه نیستیم!

-          خوب!

-          خوب دیگه! پس از این گوجه سبزا به بچه‌های توی پارک هم بدیم!

-          !!!!!!!!!!!!! باشه عزیزم! اما قبلش باید از ماماناشون اجازه بگیریم! اگه اجازه دادن بهشون می‌دیم!

-          باشه! آخه می‌دونی بچه‌ها خوشحال می‌شن ما بهشون گوجه سبز بدیم! چه جالب!

وقتی می‌گه «چه جالب» یه لبخند ملیحی می‌زنه و احساس می‌کنه خیلی حرف بزرگونه‌ای زده!

منظورش از اینکه ما غریبه نیستیم هم این بود که: ما بهش گفتیم بچه‌ها نباید بی‌اجازه بزرگترهاشون با غریبه‌ها حرف بزنن و یا ازشون خوراکی بگیرن! حالا از قبل واسه من مقدمه‌چینی می‌کنه که ما برای بچه‌ها غریبه نیستیم!!!!!!!!!!!!

توی پارک یکی از بچه‌ها هی دوستش رو صدا می‌کرد. اتفاقاً اسم دوستش هم دینا بود! تقریباً در تمام مدتی که ما توی پارک بودیم این دو تا دوست هی همدیگه رو گم می‌کردن و هی همدیگه رو صدا می‌زدن! هر بار که اون یکی داد می‌زد دیییییییییییییییینا کجایی؟ دینای ما می‌دویید و زل می‌زد تو صورت اون دختره و با تعجب نگاش می‌کرد . یه بار هم گفت: ای بابا منو نمی‌بینی؟ من که اینجام! من و رضا غش کرده بودیم از خنده! هر چی هم بهش می‌گفتیم منظور اون دوستشه نه شما اما هر بار که دوباره صدا میزد، دینا می‌دوید و جلوش وای‌میستاد!

دینا عاشق دوست پیدا کردن تو پارکه! می‌بینه یکی داره از پله‌های سرسره سریع می‌ره بالا، بی‌مقدمه می‌گه: صبر کن منم بیام! صبر کن! یا دائم فکر می‌کنه هر کی داره با هر کی صحبت می‌کنه (بچه‌ها) منظورش با اونم هست! جواب حرفاشون رو می‌ده!

دیروز رفتیم تو یکی از مغازه‌های وسایل بهداشتی، یه جعبه رژ ماژیکی همون جلوی پیشخون بود! گیر داده بود:

-          مامانی من از این خودکارا می‌خوام!

-          مامان جان اینا خودکار نیست! اینا وسایل آرایشه! به درد شما نمی‌خوره!

-          ننننننننننننننننننننه! منم می‌خوام آرایش کنم! (و شروع کرد از اون گریه الکی‌ها و لوس بازی!)

-          نه! شما خودت یه رژ مخصوص خودت تو خونه داری! اون برای شما مناسبه!

-          نننننننننننننننننه! من از این نامناسبا می‌خواااااااااااااااااام!

-          بیا مامانی! من برای شما توضیح می‌دم که چرا برای شما نامناسبه!

خلاصه در مذمت استفاده از لوازم آرایش برای بچه‌ها نطقی ایراد کردیم ایراد کردنی!

نکته دیگه اینکه این خانومی خدا نکنه چشمش به یه خوراکی دست یه نفر بیافته! کچل‌ت می‌کنه! دیروز یه جایی بودیم که قبل از ورود ما همه رانی خورده بودن و قوطی‌هاش هنوز روی میز بود! تا چشم‌ش افتاد بلند بلند گیر داد که منم می‌خوام... بعد هم طبق معمول همون داستان گریه الکی! شانس آوردیم میزبان حواسش به صحبت با یکی گرم بود و گرنه فکر کنم طفلی می‌پرید یکی هم واسه این می‌خرید! البته با بدبختی قانع‌‌ش کردم که الان می‌رم خودم برات می‌گیرم و در یه فرصت مغتنم این کار رو کردم! اما نمی‌دونم آیا اساساً می‌شه بچه‌ی توی این سن رو آموزش داد که جلوی بقیه هی نگه از این می‌خوام و از اون می‌خوام و ملت رو معذب نکرد!

البته می‌دونم که بچه بچه‌ست و اقتضای سن‌شه! ولی آیا باید آموزشی رو تو همین دوران داشت؟!

شما اگه راهکاری به ذهن‌تون می‌رسه به منم بگین!

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

دیشب یه فیلم از شبکه GEM پخش شد به اسم The proposal !

اولش بابا رضایی داشت نگاش می‌کرد و منم در حال جمع و جور کردن خونه و آماده کردن وسایل فردا (برای سرکار) و رسیدگی به آشفتگی‌های آشپزخونه بودم! هر دو دقیقه یه بار هم رضایی صدا می‌کرد: عطی بیا دیگه! فیلمش خیلی باحاله! بیا دیگه! منم دیگه گذاشته بودم رو دور تند و از این اتاق به اون اتاق و تقریباً دیگه آخراش می‌دوویدم! آخه می‌دونستم که اگه واسه فیلم دیدن ولو بشم دیگه عمراً پاشم و کاری بکنم!

هر کی تو اون شرایط منو می‌دید فکر می‌کرد نصفه شبی قراره مهمون سرزده بیاد و همین الان‌ هم پشت دره! خوب چیکار کنم! کارمند جماعت تا بچه‌ش می‌خوابه تازه باید به امورات خونه‌داری و کوزتینگ(!) برسه!

یه 5 دقیقه بعد منم شدم همپای رضایی تو تماشای فیلم!

حالا نمی‌دونم واقعاً صحنه‌هاش خنده‌دار بود یا ما به ترک دیوار هم خنده‌مون می‌گرفت! هنوز ولو نشده اشک‌م از شدت خنده جاری شده بود! حوصله ندارم شرح فیلم رو بگم اما فقط اینجاش رو بگم که بیشتر این خنده بازار واسه این بود که یه خانم کانادایی الاصل 5-34 ساله (رئیس یه شرکت انتشاراتی که خیلی هم خشک و بدعنق بود ) به خاطر دیپورت نشدن از نیویورک می‌خواست به صورت دروغکی و مصنوعی با دستیارش (که از خودش هم یه چند سالی کوچکتر بود) ازدواج کنه! بعد خانواده پسره از اون خانواده دوستا و مهربونا و عشقولانس‌ها بودن و حسابی از این خبر خوش خوشانشون بود و این دو مجبور بودن جلوی خانواده پسره از خودشون عشقولی در کنن و همدیگه رو ماچ مالی کنن و ... خلاصه خنده بازاری شده بود! حالا فکر کن پسره از ترس از دست ندادن شغلش تو شرکت زنه راضی به این کار شده بود! آخرش دیگه با اینکه دختره عذاب وجدان می‌گیره و به همه خانواده پسره رو می‌کنه که این یه نقشه و در واقع یه معامله تجاری بین اون دو بوده اما تازه پسره عاشق‌ش می‌شه و راست راستکی با هم ازدواج می‌کنن!

مدت‌ها بود که دو نفری با هم فیلم اونم از نوع کمدی عشقی (!) ندیده بودیم. بعد از فیلم اونقدر خندیده بودیم که من رسماً دل و روده‌هام به هم تابیده شده بود! یه نیم ساعتی طول کشید تا گره‌های روده‌ام رو باز کردم!

خیلی حس خوبی بود بعد از مدت‌ها دو نفری فیلم دیدن و خندیدن از ته دل و مسخره بازی درآوردن!

از وقتی ساعت خواب دینا تنظیم شده، بچه‌م دیگه حداکثر 10 شب خوابه! این باعث شده که وقت در کنار هم بودن من و رضایی هم بیشتر بشه... چیزی که تقریباً بعد از تولد دینا غیر ممکن شده بود! چون دینایی پا به پای ما بیدار می‌نشست و وقتی هم خواب‌ش می‌برد ما هم دیگه از شدت خستگی خواب‌مون برده بود! دیگه نه حس حرف زدن داشتیم و نه فیلم دیدن! فقط دلمون می‌خواست از شدت خستگی یه جا ولو شیم و فقط بخوابیم! شاید باورتون نشه! ما دیگه بعد از تولد دینا سینما نرفتیم! اونم مایی که حتماً هفته ای یه بار سینما می‌رفتیم!!!!!

از وقتی پرستار دینا عوض شده خیلی چیزا تو خونه ما نظم گرفته یا بهتر از قبل شده:

-          بابا رضایی صبح‌ها با من می‌ره سر کار و در نتیجه بعد از ظهرا زودتر خونه‌ست و این روزا که هوا هم خوبه اگه خونه باشیم حتماً می‌زنیم بیرون و یه پارکی می‌ریم! تازه پریشب‌ها من کتلت پختم و با بساط ساندویچ و چای و میوه شام رفتیم پارک... دینایی هم حسابی بازی کرد!

-          از سرکار که می‌آم خونه، خونه برق می‌زنه! همه چیز مرتب و منظم سرجاش چیده شده! حتی ظرف‌های شسته شده توی ماشین ظرف‌شویی هم رفته توی کابینت سرجاشون! لباسای شسته شده روی رخت آویز هم تا شده روی تخت مرتب چیده شده! اگه قرار باشه واسم مهمون بیاد دیگه دغدغه تمیز کردن و جمع و جور کردن خونه رو ندارم! (یعنی اینو تو رویا هم نمی‌دیدم!!!!!!!!!!!!!!!!)

-          خواب دینا تنظیم شده مثل ساعت! ساعت 9 می‌گه بریم بخوابیم و صبح کله سحر ( یه ربع به 7) هم بیداره! (این قسمت‌ش کاش می‌شد 7 و ربع!!!!)

-          دینا از پوشک گرفته شد! (تازه آخر هفته اولین سفر یه روزه بدون پوشک رو دینا تجربه کرد و بسیار سربلند از این تجربه بیرون اومد!)

-          وقتای آزاد منو و بابا رضایی هم خیلی بیشتر شده... خیلی بیشتر از قبل با هم حرف می‌زنیم (البته طبق معمول رضایی فقط شنونده‌ست و من وراجی می‌کنم!) اینه که این روزا خیلی خیلی حس خوبی دارم و همه‌ش دلم می‌خواد قربون عشق‌م برم! دیشب یه هو بی‌هوا به رضایی گفتم: آخ آخ ! رضایی می‌دونی چی رو یادم رفت بهت بگم! از دست این حواس پرت من! رضایی هم با چشمای گشاد منتظر بود که من یه خبری بهش بدم که منم پریدم ماچش کردم و گفتم: می‌دونستی چقدر عاااااااااااااااااااشقتم!

خدایا به خاطر همه این نعمت‌های خوبی که به من دادی ازت ممنونم... یه تشکر خیلی ویژه هم بابت پرستار دینا بهت بدهکاریم! از این بابت خیییییییییییییییییییییییلی مخلصیم! دربست!

خدایا ! خودت عشق‌های زندگی منو در پناه خودت حفظ کن!

خدایا! به همه زندگی‌ها شور و عشق بده... نذار دل‌ها از هم دور بشن...

خدایا! دل‌خوشی‌ها و بهانه‌های زندگی رو از هیچ‌کس نگیر...

خدایا خیلی دوستت دارم...

نوشته شده در یکشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

1-                       گاهی اوقات دینا خیلی بهانه‌گیر می‌شه! بی‌خود و بی‌جهت نق می‌زنه!  یا یه چیز بی‌ربطی رو می‌خواد! بعد هم فرتی می‌زنه زیر گریه و جوری بهانه می‌گیره که اگه یکی از پشت در خونه‌مون رد بشه فکر می‌کنه این بچه یه کتک مفصل خورده و اینم گریه‌های بعد از کتکه!

مثلاً دیروز ظهر هنوز یه ربع از خوردن نهار نگذشته بود (جاتون خالی سبزی پلو و ماهی داشتیم) و دینا هم ناهارش رو کامل خورده بود. رفتیم تو اتاقش و گفت می‌خواد بره تو تختش! هنوز دراز نکشیده بود که یه هو گفت: من شیر می‌خوام! بهم شیر بده! فکر کن! بعد از اون ماهی می‌خواست شیر بخوره! تازه من مونده موندم که اون شیر رو می‌خواد کجای دلش جا بده؟! آخه شیر روی ماهی! هر دو شون هم از طبع سرد! مطمئن بودم که خوردن همانا و دل درد همانا و چه بسا گلاب به رو شدن همانا!

سعی کردم مقاومت کنم:

-   نه مامان! شما الان ناهار خوردی. شیر رو یا صبح‌ها می‌خورن و یا عصرها! بخواب! از خواب که بیدار شدی بهت شیر می‌دم!

-   من خوابم نمی‌آد! من الان بیدار شدم! بهم شیر بده! (اونم با نق شدید!!!)

-   گفتم که مامانی! الان نمی‌شه! می‌خوای برات کتاب بخونم؟!

-   آره! بخون! بعدش بهم شیر می‌دی؟!

-   عقربه ساعت که اومد اینجا (رو عدد 4 بعد از ظهر) بهت شیر می‌دم!

و نشون به اون نشون که کلی براش کتاب خوندم و قصه تعریف کردم ولی ایشون نخوابید که نخوابید. تا عقربه ساعت رسید روی 4 زودی گفت: رسید! رسید! حالا بدو بهم شیر بده!

سرتق با اینکه مست خواب بود اونقدر مقاومت کرد تا شیر بخوره و بعد بخوابه!

این روزا چون کلاً بهانه‌گیری‌ش زیاد شده سعی می‌کنم فقط بهانه‌های منطقی رو پاسخ مثبت بدم و سعی می‌کنم در مورد خواسته‌های بی‍‌موردش مقاومت کنم!

مثلاً پریشب سوپ براش پخته بودم و انصافاً هم خوشمزه شده بود. اما باز زده بود تو فاز بهانه!

-   من سوووووووووپ دوسسسسسسسسست ندااااااااااااااارم! من ماکارانی می‌خوام! ماکارونی‌م رو آماده کن!

-   !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (چه اُرد هم می‌ده!) نه امشب ماکارانی نداریم! اگه غذا نمی‌خوری از صندلی‌ت بیا پایین و برو با اسباب‌بازی‌هات بازی کن!

-   نننننننننننننننننننننه! من ماکارانی می‌خواااااااااااااام !

-   حیف شد که از این سوپ خوشمزه نمی‌خوری! پس امشب گرسنه می‌مونی!

-   نننننننننننننننننننه! من نمی‌خواااااااااااااام گرسنه بمونم! به من سوپ خوشمزه بده!

-   شما که سوپ دوست نداری!

-   چررررررررررررررررررررررا! دوست دارم! لطفاً به من سوپ بده!

-   بفرما! اینم سوپ شما!

همچین تا ته همه‌شو خورد که دوباره درخواست یه بشقاب سوپ دیگه کرد! اینجا بود که یه نگاه معنی‌داری بین من و رضایی رد و بدل شد که یعنی پس می‌شه خیلی هم پی بهانه‌های غیر منطقی بچه‌ها رو نگرفت! البته رضایی اینو بهش باور داشت و داره اما خیلی حریف من نمی‌شه! گاهی اوقات من بدجوری بچه ذلیل می‌شم! اما دیگه اخیراً تصمیم گرفتم در مورد حرفی که به دینا می‌زنیم و اون قبول نمی‌کنه مقاومت کنیم و وا ندیم! برای خودش هم خوبه!

2-                       یه مورد دیگه‌ای که دینا اخیراً مبتلا بهش شده اینه که تا یه چیزی باب میلش نیست و یا از کسی خوش‌ش نمی‌اد می‌گه: با مشت می‌زنم تو کله‌ت ها! نمی‌دونم اینو از کجا یاد گرفته! ما تا حالا تو خونه همچین حرفی نزدیم. حالا یا کار کارتون‌های تلویزیونه یا از جایی شنیده (که حافظه من یاری نمی‌کنه بفهمم از کجا؟!) مثلاً:

-   مامانی این صدای چیه از بیرون می‌آد؟!

-   صدای بچه‌ی همسایه‌ست داره تو خونه‌شون می‌دووه!

-   الان می‌رم می‌زنم تو سرش ها!

-   نه مامانی! زدن اصلاً کار خوبی نیست. اگه کسی کار اشتباهی می‌کنه ما باید نصیحت‌ش کنیم که این کار اصلاً کار خوبی نیست و اگه کار خوبی کرد تشویق‌ش کنیم!

-   پس چرا می‌دووه؟!

-   شاید مهمون کوچولو دارن و داره با دوستش بازی می‌کنه!

-   پس من می‌رم می‌زنم تو کله‌ی دوستش!!

-   !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!مامانی؟!

 

3-                       جدیداً یه بازی یاد گرفته (که خود بی‌فکرمون یادش دادیم) یه گاز کوچولو روی مچ دست می‌کنه و می‌گه برات ساعت درست کردم. انصافاً هم آرووم گاز می‌گیره! ازش می‌پرسیم ساعت چنده؟ می‌گه دو و ده و نیمه! دیروز همین جوری داشت از سر و کول من بالا می‌رفت که یه هو ناغافل یه گاز از ران پام گرفت! چون بی‌هوا بود خیلی دردم اومد و ناخودآگاه یه دادی کشیدم سرش! (داشتم با رضایی حرف می‌زدم و اصلاً تو فضای دینا نبودم!) بعد هم چون کار بدی کرده بود اخم کردم! دیدم زد زیر گریه که داشتم برات ساعت درست می‌کردم! ماااااااامااااااااانی! ناراحت نباااااااااااااااااااش! خوووووووووووشحال باش! که رضایی مداخله کرد و گفت: بابایی کار بدی کردی! چرا پای مامان رو گاز گرفتی؟ خیلی دردش اومد! دیدم دوویده و بغل‌م می‌کنه که: دیگه قوووووووووول می‌دم گاز نگیرم! منووووووووووووووو می‌بخشششششی؟! (دلم آتیش گرفت! اما سعی کردم که خیلی لطیف نشم و گفتم) آره عزیزم می‌بخشم‌ت! فقط یادت باشه قول دادی که دیگه این کار اشتباه رو تکرار نکنی! یه هو زد زیر خنده و تا خنده منو درنیاورد ول نکرد!

 

4-                       اینم یه شیرین زیونی از خانوم: تو خونه خودمون وقتی می‌خواد از صندلی غذاش بیاد پایین می‌گه خودم بلدم! پریشب خونه مامان رضا بودیم می‌خواست از صندلی غذای اونجا (که ارتفاعش بلندتره) بیاد پایین، رو کرد به عمه‌ش و گفت: عمه بیا به من کمک کن! این راهش خیلی زیاده! راه صندلی خونه خودمون خیلی کمه! اونو خودم می‌تونم بیام اما اینجا با مُخ می‌افتم پائین‌ها!

 

 

نوشته شده در شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

خوب دیروز خیلی دلتنگی قلمبه شد بود توی دلم!

بیشتر هم بابت این بود که نمی‌تونیم حس واقعی‌مون رو از این اتفاق به هم بروز بدیم.. اسمش رو هم می‌ذاریم ملاحظه!

با اینکه هنوز خودت در موردش ننوشته بودی اما من بی‌اجازه‌ت اومدم و درموردش نوشتم! حتی پیه این رو هم که ممکنه از دست‌م ناراحت بشی رو هم به تنم مالیدم!

خوب دیروز بیشتر به دلتنگی ناشی از این اتفاق فکر می‌کردم. هی هم نشستم به خودآزاری و برای خودم مرثیه خوندم نوشتم و هق‌هق کردم! آخرش دماغ‌م شده بود این هوا! تازه از تو چه پنهون اونقدر دلم می‌خواست با صدای بلند گریه کنم اما نشد! یعنی این پارتیشن اداره گاهی اوقات بدجوری دست و بال دل آدم رو می‌بنده و نمی‌ذاره خیلی هم به ساز دلت برقصی! این بود که به همون فین فین بسنده کردم!

اما شاید باورت نشه! همین که در موردش نوشتم خیلی سبک‌تر شدم... انگار امروز راحت‌تر می‌تونم بپذیرم‌ش! مطمئن‌م تو هم اگه به جنبه‌های خوب‌ش فکر کنی، برای تو هم آسون‌تر می‌شه...

باور کن ما هم خیلی دلمون می‌خواد کاری که شما کردین رو بکنیم اما جسارت شما رو نداریم! دل کندن از داشته‌ها خیلی سخته و هر کسی این قدرت رو نداره! باید بگم در این خصوص خیلی بهتون حسودی‌مون می‌شه! مطمئن باش با توانمندی‌هایی که تو و همسرت دارین چیزهای بهتری در انتظارتونه که اینجا قادر نبود براتون فراهم کنه!

اصلاً می‌دونی چیه! بعضی چیزها لیاقت می‌خواد! اینجا لیاقت موندن آدمایی مثل شما رو نداره!

خدا رو چه دیدی! شاید شما رفتین و رفتن‌تون ما رو هم وسوسه کرد که ما هم رفتنی بشیم!

خدا پدر تکنولوژی رو بیامرزه که همه راه‌ها رو نزدیک کرده!

وب و ایمیل و چت و تلفن و ...

پس بی‌خیال دلتنگی! برو حاااااااااااااااااااااااااااااااااااال‌شو ببر!

نوشته شده در چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

هی می‌خوام به روی خودم نیارم!

هی می‌خوام سر خودمو گرم کنم تا کمتر بهش فکر کنم...

هی با خودم می‌گم مگه الان که توی یه شهریم چقدر وقت می‌کنیم که به هم سر بزنیم؟! اغلب هم که تلفنی حرف می‌زنیم! خوب بازم تلفنی حرف می‌زنیم! اما مگه این دل‌م آروم می‌گیره!

هی می‌گم بذار خیلی به روم نیارم بلکه برای اونا هم دل کندن راحت‌تر باشه... بذار کمتر بریم و کمتر بیایم تا دلتنگی‌هامون کمتر بشه! اما مگه حریف این دل وامونده می‌شم!

مامان که بغض‌ش می‌گیره خودمو می‌زنم به بی‌خیالی و می‌گم: بذار برن پی زندگی خودشون! تا کی تو این خراب شده بمونن و غم باد بگیرن و دم نزنن! بذار لااقل بتونن تو یه هوای آزاد نفس بکشن! حالا گیرم تو هوای غربت!

اما دل خودم آشوبی‌یه که بیا و ببین!

درسته! الان‌م همه‌مون سر خونه و زندگی‌ خودمون هستیم و سرمون به کار خودمون گرمه و دیگه اونقدرا با هم جی‌جی خان باجی نیستیم مثل قبل‌ترها! اما دلمون خوشه که ور دل هم‌میم! خودمون‌م کشتیم دیگه آخر هفته هم شده خونه مامان اینا همدیگر رو می‌بینیم!

وااااااااااااااای! جواب بهونه‌های دینا رو چی بدم؟!

به این قسمت‌ش که می‌رسم دیگه کم می‌آرم! مگه این بچه قانع می‌شه؟!

آره می‌دونم! همین الان‌شم کار خیلی خیلی بدی می‌کنم که دارم اینا رو می‌نویسم! اما مگه این صفحه لعنتی قرار نیست بشه سنگ صبور من! به خودت که نمی‌تونم بگم لامصب! می‌دونم که خودت‌م اینجا رو می‌خونی و از من‌م داغون‌تری! اما بذار فقط وقتی همدیگه رو می‌بینیم اون ماسک بی‌خیالی رو بزنیم و آهنگ هیچ اتفاقی نیفتاده سر بدیم!

بذار اینجا بغض کنم و وقت نوشتن همه‌ی بغض این روزام بترکه و روی کیبرد بریزه ... بذار توی همین کلمات داد بزنم که آخه اگه تو از اینجا بری من چیکار کنم؟!

یادته چه دقی خوردم تو دوران دانشجوئیت! یادته موقع اومدنت که می‌شد از یه هفته قبل‌ش انگار عروسی من بود و هنوز نرسیده بودی که غصه‌م می‌گرفت که آخ چه جوری دوباره می‌خوای بری! هنوز نرفته حریصانه روزا رو می‌شمردم که دوباره کی برمی‌گردی؟!

یادته روز عروسیمون واسم چی اس‌ام اس زدی: (هنوزم تو گوشیم نگه‌ش داشتم!)

« آلامک* خدا خوشبخت باشین! دعا کن خدا به من طاقت بده»

و خدا انگار طاقت‌ش رو داد! هر چند خیلی سخت!

یعنی می‌گی به منم طاقت‌ش رو می‌ده؟!

می‌گی برای یه دوره سه ساله می‌رین! سه ساله؟؟؟؟؟؟؟ این که یعنی یه عمر!

می‌گی زود زود می‌آیم پیشتون! زود زود یعنی کی؟

رضایی همه‌ش به هم می‌گه تو که خودت هم می‌دونستی که این بچه‌ها اینجا موندنی نبودن و بلاخره یه روزی از این کشور می‌رفتن! یه نفر هم که خودشو نجات بده یه نفره! ما هم ممکنه به زودی یه همچین کاری بکنیم! به این فکر کن که دارن برای یه زندگی بهتر و آزادتر توی یه هوای سالم‌تر این کار رو می‌کنن! آدم دلش می‌خواد عزیزاش بهترین‌ها رو داشته باشن! پس تو هم براشون بهترین ها رو بخواه!

خوب معلومه که براشون بهترین ها رو می‌خوام! اما ...

کاش بهترین‌ها همین نزدیکی‌ها بودن! زیر آسمون همین شهر...

 

*. همیشه عادت داریم همدیگه رو به یه اسم خاصی صدا کنیم. اونوقتا آلامک خدا می‌گفتیم. الانا گاهی می‌گیم جگور ( همون جیگر خودمون!) و گاهی هم یاور (از بعد از سریان شب دهم!!!)...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

نمی‌دونم چرا دینایی پس از اون مریضی هفته پیش، وضع گوارشی‌ش اینجوری شده... بچه‌م تقریباً روزی دوبار شکمش کار می‌کرد اونم خیلی راحت! اما از اون مریضی به بعد شده سه روز یه بار و گلاب به روتون یه جورایی یوبس شده! دائم می‌گه باسنم می‌سوزه! برام پماد بزن! و هر از گاهی هم می‌گه دلم درد می‌کنه. تا اینو می‌گه بهش می‌گم بیا مامانی برات مالش بدم تا خوب بشه... یه کم که براش شکمش‌ رو می‌مالم معلوم می‌شه که بچه‌م باد پیچ شده بوده و برای دفع اون باد دلش درد گرفته! خیلی هم بد بو شده هم پی‌پی‌ش و هم (شرمنده روی همه) بادی که از شکمش خارج می‌شه!

البته خورد و خوراکش خیلی خوبه و مثل قبل‌تر ها شده... این روزا هر چی برای کارکردن شکم خوب بوده به نوعی بهش دادم. حتی کمی آلو خیسوندم و بهش دادم. لواشک هم کمی بهش دادم!

هی به رضا می‌گم بیا این بچه رو ببریم دکتر! نکنه خدای نکرده مشکلی برای دل و روده‌ش پیش اومده باشه. اما رضایی می‌گه اثرات همون مریضی‌شه! خودش خوب می‌شه!

البته بهتر شده اما هنوز ادامه داره!

این از وضع دل و روده‌ی دخترمون!

روزی چهارصدبار این سی‌دی‌ها رو می‌بینه: قاطینگا و پاتینگا!، سیندرلا، سفیدبرفی، پاندای کنگفوکار، محله برو و بیا، انیشتین بی‌بی!

البته بعد از ظهرها که من خونه‌م ازم می‌خواد و گرنه که صبح تا ظهرش حسابی با آموزش‌های پرستارش پُره و وقت سرخاروندن نداره! تا حالا کلی شعر جدید از پرستارش یاد گرفته، کلی کاردستی با هم درست کردن و کلی هم رنگ‌آمیزی تمرین کردن!

من که می‌آم دیگه خیلی حال بازی نداره و ترجیح می‌ده یه چیزی جلوی تلویزیون بخوره و سی‌دی نگاه کنه! البته دائم هم اصرار می‌کنه تو هم بیا پیشم بشین با هم ببینیم! منم یه لنگم تو آشپزخونه‌ست و یه لنگم پیش دینا! (خوبه جِر نمی‌خورم!!!!)

البته من و رضایی یه قانون تو خونه گذاشتیم که وقتی هوا تاریک شد دیگه سی‌دی بی سی‌دی! فقط اگه دلش خواست می‌تونه نوار قصه گوش بده!

دیروز بعد از ظهر دیدم دیگه دو تا کارتون دیده چشماش اذیت می‌شه. گفتم دینایی مامان می‌خوای برات نوار قصه بذارم!؟ برگشته یه نگاهی به پنجره می‌کنه و می‌گه: هنوز که هوا تاریک نشده! نوار که روزا کار نمی‌کنه! از خنده مرده بودم! گفتم: مامانی نوار هم روزا کار می‌کنه و هم شبا! فقط سی‌دی نگاه کردن مخصوص روزاست!

دیشب هی تند تند جیش‌ش می‌گرفت. دفعه آخری که جیش کرده بود من یه کاری داشتم که یادم رفت جیش‌ش رو از تو لگنش خالی کنم (البته خیلی خیلی کم بود) و همون‌جوری توی دستشویی مونده بود. 5 دقیقه بعدش دوباره گفت جیش و هی هم می‌گفت: بدو الان می‌ریزه! منم بدو بدو بردمش بشینه روی لگن! و ار ترس اینکه جیشش نریزه نشوندمش رو همون لگن! چشمش به یه کم جیشی که ته لگن بود افتاد و گفت:

-          این که توش جیشه؟ الان جیشام با هم قاطی می‌شن که!

-          عیب نداره مامانی! خیلی کمه! الانم جیش‌ت رو بکن تا بشورمش!

-          باشه! مامانی نگاه کن! جیش جدیدم داره با جیش قبلی‌یه دوست می‌شه! می‌خوان با هم آشتی کنن!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! از دست این زبون تو!

دینا تو جمع کردن وسایلی که پخش میکنه خیلی تنبله! اصلاً حاضر نیست چیزی رو که پخش و پلا می‌کنه کمی جمع کنه! تا بهش می‌گم

-          دینایی بیا اینا رو جمع کن !

-          می‌گه: نه! من نمی‌تونم! من خیلی خسته‌م! خودت جمع‌شون کن!

حاضره قید بازی با اسباب‌بازی‌هاشو بزنه اما یه کوچولو خم نشه تا اونا رو از زمین برداره!

وقتی یه کار بد می‌کنه سریع برمی‌گرده و تو قیافه من دقیق می‌شه و می‌پرسه:

-          مامانی ناراحتی؟!

-          بله!

-          نه!!!!!!!!! نمی‌خوام ناراحت باشی! خوشحال باش! خوشحال باش!

-          شما کار اشتباهی کردی! منم به خاطر همین ناراحتم!

-          نه!!!!!!!!!!!! قول می‌دم دیگه تکرارش نکنم! حالا خوشحال باش!

-          (آخه من این سرتق زبون باز رو چیکارش بکنم؟!)

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

دیروز کلی عشقولانس خون‌م زده بود بالا و می‌خواستم هر جور شده بابا رضایی رو سورپریز کنم! البته نه که فکر کنین هر سال همه مناسبت‌ها و تاریخ‌های ریز و درشت یکی شدن‌مون رو جشن می‌گیریم ها! نه! اما دیروز خاطرات 6 سال پیش خیلی برام پررنگ شده بود و کلی از یادآوری‌ش دلم قلقلک می‌شد!

کلی فکر کردم که مثلاً چه کارهایی می‌تونم بکنم؟! براش کادو بخرم؟ نه! آخه تقریباً چیز خاصی (غیر از شلوار جین که اونم خودش باید موقع خریدش باشه) لازم نداره! عطر هم که دیگه این روزا اشباعه! اووووووووووووم! خوب کادو که منتفیه! چطوره برای سرکارش یه کاری بکنم؟! مثلا یه شیرینی هیجانی از یه قنادی که عاشق شیرینی‌هاشه براش بفرستم سرکارش؟! آهان! این خوبه! خوب خوب خوب! قنادی‌ش که معلومه! رضا عاشق شیرینی‌های هانس‌ه! سریع سرچ کردم و از توی نت سایت و شماره‌ش رو پیدا کردم و حتی برای روز مبادا شماره‌ش رو هم سیو کردم! زنگ زدم بهشون و گفتن که به هر نقطه تهران که بخوایم شیرینی می‌فرستن! خوب این ور که اوکیه! حالا باید یه سر و گوشی تو اداره‌شون آب بدم!

زنگ زدم به خط ثابت! چرا جواب نمی‌ده؟! خوب بذار موبایل‌ش رو بگیرم! ای بابا! اینم که جواب نمی‌ده! از شانس انگار تو جلسه‌ست! نیم ساعت بعد دوباره امتحان کردم! اینبار انگار یکی توی اتاق‌ از دست زنگ خوردن‌های تلفن ثابت‌ رضایی کلافه شده بود و هی گوشی رو قطع می‌کرد! این همکاراش هم اعصاب مصاب ندارن ها! منو بگو که می‌خواستم یه شیرینی توپ مهمون‌شون کنم!

خوب انگار به ما نیومده از این ژیگول بازی‌ها در بیاریم! اصلاً عشقولانه‌مون رو تو خونه براش در می‌کنم! ولی خداییش اون همه هیجانی که برای اینکار یه دفعه تو وجودم جمع شد مثل حباب ترکید!

خوب یه غذایی که رضایی دوست داره براش می‌پزم! اوووووووووووووم! این روزا هوس چی کرده بود؟! آهان کله گنجشکی*! شاید باورتون نشه! رضا عاشق این غذاست و چند روز پیش که صحبت شد گفت چرا برای من از این غذا درست نمی‌کنی؟!

تا از اداره رسیدم خونه دست به کار شدم! زودی غذا رو آماده کردم که دیدم رضایی خودش زنگ زد! کاشف به عمل اومد که از صبح جلسه بوده! خوب شد بدون هماهنگی شیرینی نفرستادم ها! وگرنه بدجوری می‌رفتم تو دیوار!

قرار شد عصر زودتر بیاد و دینایی رو ببریم پارک! دینا خانوم هم طبق معمول هوس ماکارانی زد به سرش و منم بین پختن کله گنجشکی یه ماکارانی هم برای عسل خانوم پختم که ماشالله (ساعت 5 بعد از ظهر!!) دو تا بشقاب پر ازش خورد!

رضایی اومد و دینایی یه لنگه پا وایساده بود که پس چرا نمی‌ریم پارک! طفلی رضا نتونست یه دقیقه بشینه! منم تو این حین کلی عشقولی‌ش کردم و بعد از ماچ‌مالی مناسبت امروز رو بهش یادآوری کردم! ته نگاه‌ش یه عشقی موج می‌زد که دلم ازش غنج رفت!

 گفت: خوب من همه‌ش تاریخ قمری این روز یادمه (تولد پیامبر، 17 ربیع‌الاول بود) شمسی‌ش یادم می‌ره! آخه ماشالله تاریخ کم نداریم که!

شال و کلاه کردیم و رفتیم پارک! دینا حسابی با وسایل پارک بازی کرد و دست آخر هم دستور دادن که بابایی من رو می‌بری رستوران؟! !!!

دیگه دستور صادر شده بود و کاری‌ش نمی‌شد کرد! البته من می‌دونستم با اون ماکارانی که دخملی خورده دیگه شام بخور نیست! رضایی هم دلش می‌خواست به مناسبت اون شب بیرون باشیم اما دلش هم نمی‌اومد و می‌گفت آخه تو شام پختی! منم که دیدم پدر و دختر دلشون غذای بیرون می‌خواد گفتم: عیب نداره. شام‌مون رو می‌ذاریم واسه فردا!

خلاصه! همه نقشه‌های من برای برگزاری یه مراسم سورپرایزانه در سالگرد خواستگارکنون!!! نقش بر آب شد!!! (خداییش کلمات من درآوردی رو دارین!)

اما مهم نتیجه و حسی بود که دلمون می‌خواست تو این روز جاری باشه که خدا رو شکر به نحو احسن بود!

رضایی! عشق من! دوستت دارم به اندازه همه مهربونی‌هات...

 

*. کله گنجشکی یه غذای خیلی ساده متشکل از گوشت چرخ کرده قلقلی و پیاز داغ فراوان و رب تفتیده به همراه سیب زمینی سرخ کرده است. من خودم کمی قارچ هم بهش اضافه کردم. هم میشه با نون خورد و هم همراه پلو. گاهی هم بهش بیژ بیژ می‌گن!

 

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

دینا گلی یا همون دینگولک ما با موفقیت پروژه پوشک‌گیری رو پشت سر گذاشت! خداییش جا داره در این خصوص به بچه‌م دیپلم افتخار تقدیم کنم!

خوب راستش اونقدر این مسئله‌ برام دغدغه ذهنی شده بود که گاهی فکر می‌کردم نکنه بچه‌م حالا حالاها پوشک بشه! هر چند این دغدغه بیشتر تو ذهن‌م بود و اصرار بیرونی برای انجام این کار – علیرغم فشارهای اطرافیان- نداشتم، اما از من به همه مادرایی که سر این موضوع با کوچولوهاشون درگیرن نصیحت:

تا کاملاً وقتش نشه و بچه از نظر جسمی و روحی آمادگی‌‌ش رو پیدا نکرده موفقیتی جز اعصاب خوردی و عصبی شدن هر دو طرف حاصل نمی‌شه! و چه بسا تبعات بدی در آینده داشته باشه. این آمادگی برای بعضی بچه‌ها تا دو سال به دست می‌آد و اما برای بعضی دیگه خیلی دیرتر! به نظرم دختر و پسر هم نداره!

خوب راستش این آمادگی برای دینا تو دو سال و هفت ماهگی به دست اومد. در عرض دو روز دینا به قدری سریع و عالی تو این کار موفق شد که من دهن‌م وا مونده بود! من این پروژه رو یه دو سه باری- خصوصاً وقتی تعطیلات چند روزه‌ای در پیش بود و خودم پیش دینا بودم انجام داده بودم اما بچه‌م انگار هیچ حسی نسبت به اعلام جیش و پی‌پی نداشت و اصلاً اعلام نمی‌کرد و وقتی کارش رو می‌کرد می‌گفت و برای رفتن به دست‌شویی هم مقاومت نشون می‌داد و عصبی می‌شد این بود که به همه اعلام کردم که لطفاً در این خصوص اصرار نکنن و تا سه سال من هیچ اقدام جدی نخواهم داشت!

اما تو اون یه هفته‌ای که مامانم همراه پرستار جدید دینا پیشش بود گفت که بدون اینکه فشاری یا اجباری به دینا وارد کنه دوباره آزمایشی این پروژه رو انجام می‌ده. منم همه سفارش‌های لازم رو بهشون کردم که اصراری تو هیچ مرحله‌ای نداشته باشن!

روش مامان این بود که دو تا لگن یکی کنار تلویزیون و یکی هم تو اتاق خواب ما گذاشته بود و وقتی دینا حسابی مشغول بازی بود و سرحال بود با تشویق ازش می‌خواست که روی لگن بشینه و اگه جیش داره بکنه! جالب بود که بر عکس دفعه‌های قبل که تا لگن رو می‌دید فرار می‌کرد و داد می‌زد من جیش ندارم، این‌بار از اینکار استقبال ‌کرد و براش حکم بازی پیدا کرده بود! فقط موقع خواب پوشک‌ش می‌کردن و به جز یه بار اصلاً جایی جیش نکرده بود! در پایان روز سوم دیدم که دینا اومد و به من گفت مامان جیش دارم! انگار بال درآورده بودم! خلاصه که این خبر رو به همه مخابره کردم و کلی ذوق در وکردم!

در پایان هفته دینا ازم ‌خواست که تو خواب هم پوشک‌‌ش نکنم و علناً گفت: من که جیش نمی‌کنم! توی خواب جیش‌م رو نگه می‌دارم! (ای من فدای اون نگه داشتنت بشم!)

این بود که اول از خواب روز شروع کردم و روز بعد دیگه شب هم پوشک‌ش نکردم و تا صبح حواسم بهش بود که جاشو خیش نکنه و خدا رو شکر تا صبح خشک خشک بود بچه‌م!

این موفقیت هر چند شاید به نظر مادرهایی که خیلی زودتر و راحت‌تر موفق به این کار شدن خیلی بزرگ به نظر نیاد اما به نظر من یکی از مهمترین دوره‌های بزرگ شدن دینا محسوب می‌شه! اینجا هم نوشتم که براش ثبت کرده باشم!

برام خیلی جالبه که دینا تو پیشرفت‌های فیزیکی (مثل نشستن، راه افتادن، غلت زدن و از پوشک گرفتن و ...) از هم سن هاش عقب‌تر و تو پیشرفت‌های ذهنی (حرف زدن، ضریب هوشی، انجام کارهای خلاقانه و...) بسیار جلوتر از هم سناشه!

قربون دست و پای بلوری بچه‌م برم من!زبان

فکر می‌کنم این ویژگی‌هاش کاملاً به باباش رفته! قلب

این رضایی جیگر طلای من هم تا بخواین تو انجام کارهای فیزیکی تنبل و کنده عوضش بسیار باهوش، خلاق و عاقله!

هر کی بابا رضایی ما رو دیده باشه و یه شناخت نسبی هم ازش داشته باشه اینو تأیید می‌کنه!

الکی که نیست که!

عاششششششششششششششقتم بابا رضایی تنبل من! ماچقلب

******

بعداً نوشت:

بابا رضایی می‌دونی 6 سال پیش در چنین روزی چه خبر بود؟! می‌دونم تقریباً یادت نیست اما من یادت می‌آرم: اون روز ساعت 5 بعد از ظهر وقتی از پشت پنجره یواشکی کوچه رو نگاه کردم تو -عشق‌م- رو دیدم که پشت یه سبد خوشگل پر از گل‌های رز مخملی، مثل من پر بودی از هیجان و استرس و یه حس شیرین وصال! به همین زودی 6 سال گذشت! قلب

نوشته شده در شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

یکی از تغییرات مهمی که دینا پس از اومدن پرستار جدیدیش کرده اینه که ساعت خوابش کلاً عوض شده. یا بهتره بگم کاملاً تنظیم شده!!!!

ساعت 9-5/9 شب که می‌شه می‌گه مامان دیگه بریم بخوابیم! اونم دینایی که تا وقتی ما بیدار بودیم پا به پای ما بیدار می‌نشست! حتی پریروز که ساعت 4 بعد از ظهر خوابید و به زور ساعت 5/7 عصر بیدارش کردم باز ساعت 5/9 شب گفت بریم بخوابیم! البته یه یک ساعتی براش کتاب خوندم و اونم توی تخت‌ش دراز کشید اما بدون غر و تقلا و پایین و بالا کردن از تخت خوابش برد!

البته این قسمت قضیه خیلی خیلی خوبه! اما مشکل اینجاست که صبح خروس خون هم بیداره! انگار کوک‌ش کردن! دقیقاً یه ربع به هفت بیدار می‌شه! اونم درست زمانی که ما داریم حاضر می‌شیم که بیایم سرکار! حتی امتحان کردم و یه شب تا 11 بیدار نگه‌ش داشتم و هی با هم بازی کردیم اما بازم ساعت 7 بیدار شد!!!!!

خوبی‌ش اینه که پرستارش یه ربع به هفت می‌آد اما خوب بساط موش و گربه بازی داریم که بیا و ببین! بدترین قسمت‌ش اینه که تا چشم‌ش رو باز می‌کنه با یه نیم‌چه گریه‌ای می‌گه: من مامان عطیه‌م رو می‌خوام! منو می‌بری پیش‌ مامانم؟! وااااااااااای که شنیدن این جمله همان و به هم ریختن من همان و هزار فحش و بدبیراه نثار خودم کردن هم همان! دیگه شما تصور کنین که با چه اعصاب به هم ریخته‌ای من تا اداره می‌رونم و کارم رو شروع می‌کنم!

ای لعنت به من! چرا باید با بچه‌م این کار رو بکنم؟ چرا جسارت ول کردن کارم رو ندارم! البته ول کردن کار من فقط جسارت نمی‌خواد! یه پول قلمبه هم می‌خواد! کلی به اداره بابت وام‌هایی که گرفتم بدهکارم که به همین راحتی نمی‌تونم بگم دیگه نمی‌رم سرکار!

خلاصه که همه مادرای کارمند می‌فهمن که من چی می‌گم. از یه طرف با تمام وجود دلت می‌خواد پیش بچه‌ت باشی تا اون آرامش داشته باشه و از طرف دیگه انگار به جبر زمانه یه جورایی نمی‌شه که کار نکنی! گاهی اونقدر به حال مامانای خونه‌دار غبطه می‌خورم! خوش به حال بچه‌هاشون!

با گفتن این حرف نمی‌خواستم داغ دل شما رو هم زنده کنم . چون خودتون هم هر روز همین بساط رو دارین! اما اینقدر این صحنه این هفته برام تکرار شده که دیگه امروز از دلم سرکرد! گفتم بنویسم‌ش شاید کمی سبک بشم!

هرچند طفلی پرستارش هر روز حدودای ساعت 8 زنگ می‌زنه و می‌گه فقط همون موقع بهانه گرفت و الانم سرحاله و داریم بازی می‌کنیم! اما اون زخم همچنان بر روح من باقیه و هر روز هم روش خراشیده می‌شه!

نوشته شده در چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

عمه گلی دینا، ویروس زبون نفهم بی‌شعور رو دربست از دینا تحویل گرفته و در حال کشتی‌گیری باهاش به سر می‌بره! اونم چه کشتی‌گیری! طفل معصوم الان سه روزه خونه بستریه و حتی نمی‌تونه با کسی حرف بزنه!

نمی‌دونم چیکار کنم؟!

نه می‌تونیم بریم عیادت و نه دلم همین‌جوری آروم می‌گیره!

 لامصب ویروس‌ش از اون سیریش‌هاست که کمِ ‌کم یه هفته پایین و بالات می‌کنه و بعد که حسابی آب و روغنت قاطی شد می‌ره سراغ یه طفلکی دیگه!

طفلی همه‌ش هم می‌گه: بمیرم الهی! ببین دینای طفلی چی کشیده بوده و بچه دم نمی‌زده! من که آدم بزرگ‌م کم آوردم!

این روزا تو دوستان و اطرافیان ما، همه به نوعی درگیر سرماخوردگی‌ان! بیشتر هم بچه‌هاشون! با اینکه آب و هوا به شدت خوبه و آدم رو وسوسه بیرون رفتن می‌کنه اما انگار هوا مملو از انواع و اقسام ویروس‌های زبون نفهمه! با یه باد همه رو درگیر می‌کنه!

به قول مامان بزرگ‌م (خدا بیامرز) هوا، هوایِ دزدی شده! تو چشم به هم زدنی سلامتی‌ت رو می‌دزده بدون اینکه خودت هم متوجه بشی!

تو رو خدا مواظب خودتون و گلاتون باشین!

خدایا همه رو در پناه خودت حفظ کن!

نوشته شده در سه‌شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

ای خدا شکرت!

ای خدا هزاران بار شکرت!

دینای من دیروز از من غذا خواست! باورتون می‌شه!؟از در که رفتم تو دینا دوید بغلم و گفت مامانی من غذا چی بخورم؟!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! وای خدا! به نظرم این زیباترین جمله‌ای بود که تو عمرم می‌شنیدم!

-          چی می‌خوری مامانی برات بپزم؟!

-          ماکااااااااااااارانی!

-          چشششششششششششششششششششششششششششششششم عسلم!

دیگه دویدم تو آشپزخونه و سریعترین ماکارانی عمرم رو پختم! ظرف 25 دقیقه ماکارانی آماده شد البته هنوز خوب دم نیفتاده بود اما دیگه دینا طاقت نداشت و داشت به گریه می‌افتاد! منم براش کشیدم و گذاشتم جلوش رو صندلی غذاش! بچه‌م نمی‌دونست ماکارانی رو تو دهنش بذاره یا تو چشم‌ش!

اونقدر ذوق داشتم که این خبر رو اول از همه به عمه جونش دادم! طفلی عمه‌ش این چند روزه از زندگی و خواب و خوراک افتاده بود و دست آخر هم سرما خورده بود! تا بهش گفتم دینایی الان یه بشقاب ماکارانی با ماست خورده دیگه اشک امونش نداد و تمام تحمل‌ها و صبوری‌های این چند روزه‌ش رو ریخت بیرون! به خدا سر مریضی دینا همه داغون شدن! همه از زندگی افتاده بودن... دست همگی‌شون درد نکنه که اگه همکاری اونا نبود خدا می‌دونه کار من و بابا رضایی و دینایی به کجا کشیده بود!

شاید همه‌تون بگین: اووووووووووووووه! بابا یه سرماخوردگی که دیگه این کولی بازی‌ها رو نداره .اما باور کنین نه این مریضی یه سرماخوردگی معمولی بود و نه دیدن دینا تو اون حال و روز قابل تاب آوردن بود! دینا تو این 2 سال و 8 ماه اصلاً و ابداً همچین مریضی رو تجربه نکرده بود که همین‌جا از خود خدا می‌خوام که نه دینا و نه هیچ بچه‌ای توی دنیا نه به این مریضی و نه هیچ مریضی دچار نشه... آمین!

دیروز عصر رفتیم پیش دکتر خودش. بابت اینکه دینا داروهاش رو نمی‌خورد و اینکه نکنه عفونت‌ش ماندگار بشه.

با توجه به سابقه برخورد دینا تو مطب، همه راه به این فکر می‌کردم که چه جوری دینا رو ببریم تو که کمتر اذیت بشه! یه راهی به ذهن‌م رسید:

-          رضایی نوبت‌مون شد یکی‌مون بره تو و شرح حال این روزا و دینا رو بده و وقتی نوبت معاینه شد دینا رو ببریم تو تا کمتر حالش بد بشه (داشته باشین که همه اینا رو به انگلیسی با هم حرف می‌زدیم که حتی دینا از این مکالمه هم متوجه نشه داریم کجا می‌ریم تا به موقع بهش بگیم!!!!)

-          پس تو برو تو!

-          ای بدجنس! می‌خوای دکترش دعوامون کنه که چرا بهش چرک‌خشک‌کن دادیم؟! (دکتر دینا اساساً با هر دارویی مخالفه و اگه سرخود به بچه دارو بدی و بعد ببری پیشش تقریباً با لنگه کفش می‌اندازدت بیرون!)

-          دیگه دیگه!نیشخند

از ماشین که می‌خواستیم پیاده بشیم دینا گفت:

-          مامانی اینجا دیگه کجاست؟!

-          هیچی مامانی می‌خوایم یه دقیقه بریم یه جا بشینیم و کتاب بخونیم (10 کتاب قصه براش برداشته بودم!)

از کوچه که پیچیدیم دوباره دینا با تردید گفت:

-          اینجا کجاست؟ اینججججججججججا دکتره؟

-          رضا: آره عزیزم اینجا دکتره!

-          چرا اومدیم دکتر؟ من نمی‌خوام بریم دکتر! منو از اینجا ببر (داشت می‌زد کانال گریه!)

-          من: مامانی اومدیم بریم دیدن خانوم دکتر و بعدش ازش آبنبات شما رو بگیریم !

-          من نمی‌آم تو برو آبنبات رو بگیر و بیا!

-          باشه من اول می‌رم تو و ازش می‌پرسم آیا آبنبات شما رو به من می‌ده یا نه! اگه نداد تو هم بیا!

-          نه!!!!!! من نمی‌آم!

خلاصه! نوبت ما شد و من رفتم تو و شرح حال دادم و به قسمت شربت چرک خشک‌کن که رسیدم دیدم چشم‌های خانوم دکتر داره زل می‌شه! گفت:

-           الان تب داره؟

-          خیلی خیلی کم! شایدم به خاطر استرس دیدن مطب باشه! امروز خیلی خیلی بهتره و از من غذا خواست!

-          خیلی خوب برو بیارش!

اومدم تو حیاط مطب . گفتم دینایی بیا مامانی! اومد بغلم اما تقلا می‌کرد که من تو نمی‌آم! منم گفتم باشه مامانی بریم تو اگه خوش‌ت نیومد زودی می‌آییم بیرون! همچینم سفت منو بغل زده بود که خدای نکرده فرار نکنم!

رفتیم تو و خانوم دکتر با لبخندی گشاده اومد استقبالش. اومدم بذارم‌ش رو تخت که دیدم به شدت می‌خواد حالت وحشت‌زده به خودش بگیره و همون بساط همیشگی... گفتم:

-          مامانی خانوم دکتر می‌خواد معاینه‌ت کنه! از همون بازی‌هایی که تو خونه با هم می‌کنیم! وااااااای ببین خانوم دکتر هم یه گوشی مثل شما داره!

خانوم دکتر هم همپای من با لحنی مهربان هی دینا رو تشویق می‌کرد. یه دفعه نفهمیدیم چی شد که دینا آرووم گرفت! اصلاً باورکردنی نبود! آرووم گذاشت گوشی بذاره. بینی و گوش و گلوش رو معاینه کنه! البته من و خانوم دکتر توی این لحظات لاینقطع حرف می‌زدیم و از شیرین‌کاری‌های دینا تو امر پزشکی و معاینه و خانوم شدن دینا حرف می‌زدیم! اما باورتون نمی‌شه مثل معجزه بود! دینایی که همیشه وحشت‌زده اونقدر تقلا می‌‌کرد که روی تخت گلاب به روتون می‌شد یه دفعه مثل برق گرفته‌ها ساکت شد و زل زده بود به کارهای خانوم دکتر! رضا زیر لب گفت من امشب همه شهر رو سور می‌دم.

خانم دکتر بعد از معاینه گفت:

-          نه گلوش ملتهبه! نه قرمزه و نه عفونت داره!  به این بچه نباید چرک‌خشک‌کن می‌دادین! اون تب ویروسی گرفته بوده! برای تب‌بر فقط استامینوفن و شیاف‌ش! نه چیز دیگه! این بچه عادت به چرک‌خشک‌کن نداره! اون عقل‌ش بیشتر رسیده که نمی‌خواسته بخوردش!!!! راستی با کامپیوتر بلیدن کار کنین؟

-          (من فکر کردم می‌گه دینا بلده با کامپیوتر کار کنه؟) گفتم: راستش یه لب تاب اسباب‌بازی فقط داره!

-          !!!!!!!!!!!!! شما رو می‌گم!

-          رضایی پرید تو حرفش که : آخه بچه‌های این دوره زمونه از همین طفولیت خدای کامپیوتر می‌شن اینه که همسرم فکر کرد منظورتون دیناست!

-          نه خیر ! خودتون رو می‌گم!

-          (اونقدر بهم برخورد! آخه قیافه من اونقدر شوش می‌زد که فکر کرد من حتی بلد نیستم با کامپیوتر کار کنم! با دلخوری گفتم) بله! بلدم!

-          پس می‌رین تو سایت گوگل، در مورد talk to children   یا  touch children  سرچ کنین. یعنی چه طور با کودکان حرف بزنیم و چطور اونها رو لمس کنیم!

-          بله!!!!!!!!! چشم!

 

دینایی بعدش هم آبنبات‌ش رو گرفت و بای بای کرد و اومدیم بیرون!!!!!!!!!!!!!

اونقدر حالم خوب بود که دینایی خوب شده و هی با نگاه قربون صدقه‌ش می‌رفتم بچه‌م رو ! اما یه دفعه توی ماشین یاد حرف خانوم دکتر افتادم و در حالی که تو آینه ماشین خودم رو ورانداز می‌کردم رو به رضایی گفتم:

-          یعنی من اینقدر آف بودم که خانوم دکتر اینجوری با من صحبت کرد؟ بعدش هم مگه ما با دینا بد حرف می‌زنیم یا بد رفتار می‌کنیم که این مثلاًٌ منابع اطلاعاتی رو به ما معرفی کرد ؟!!!!!!!!!!!

-          نه بابا! تو که می‌شناسیش چقدر خشک و یخه! مثلاً می‌خواست بگه من خیلی آپ تو دیتم و از این حرف‌ها!

-          خیلی بهم برخورد بابا رضایی! خوبه با اینکه حال و حوصله نداشتم، اما با سر و وضع مرتب اومده بودم مطب! و گرنه می‌گفتم به تیپم گیر داده! اِ اِ اِ! راست راست تو چشم من نگاه می‌کنه و می‌گه بلدی با کامپیوتر کار کنی؟! باور کن حرصش گرفته بود به دینا دوا دادیم می‌خواست اینجوری تلافی کنه! الاغ! (ببخشید خیلی بهم برخورده بود!)

از ذوق‌مون یه راست اومدیم خونه و ساعت 7 شام خوردیم (به لطف دینا شام‌مون حاضر بود! همون ماکارانی!) و 9 بابا رضایی پای تلویزیون از خواب غش کرد و 9 و نیم هم دینا تو تختش بی‌هوش شد و بعدش هم من خاموشی دادم و تلفن رو هم کشیدم و خانواده شمعدانی یه خواب آسوده رفتن!

خدایا همه مریضا رو شفا بده. علی‌الخصوص بچه‌های طفل معصوم رو...

نوشته شده در یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

اینقدر این چند روز بهم سخت گذشته که حس می‌کنم حتی قادر به یادآوریش هم نیستم...

بچه‌م دینا، مریض شده . از این سرما خوردگی‌های ویروسی لعنتی... هفته اول با یه سرماخوردگی معمولی شروع شد. آب ریزش و عطسه. حتی سرفه هم نداشت. منم بهش شربت دیفن هیدرامین دادم و دیگه داشت خوب می‌شد که یه هو از عصر دوشنبه که از خواب بیدار شد دیدم تنش داغه! بهش قطره استامینوفن دادم اما تا صبح تبش بیشتر شد. صبح سه شنبه براش شیاف استامینوفن گذاشتم اما فقط برای 10 دقیقه تبش اومد پایین و دوباره رفت بالا. از شانس گ... ما دکترش هم رفته بود مسافرت و تا شنبه برنمی‌گشت. با هزار بدبختی از یکی از دوستان آدرس دکتر بچه‌ش رو گرفتم.

توی مطب تبش به 5/39 درجه رسیده بود! دکتر گفت که ویروسیه و گلوش هم چرک کرده. برای کم شدن تب هم ایبوپروفن داد که خدا رو شکر خیلی خوب تب رو کنترل می‌کنه.

واااااااااااای که چه بساطی داشتیم و داریم سر شربت دادن به دینا! دو روز اول با بدبختی شربت رو می‌خورد اما از اواخر روز دوم شربت رو از دهنش می‌ریخت بیرون و ضجه می‌زد که نمی‌خورم! دو دستی هم دهنش رو می‌گرفت و به پهنای آسمون اشک می‌ریخت! با این اوصاف وعده نیمه شب داروش رو حذف کردیم و برای دادن دارو در طول روز از سیستم راه اندازی بساط بازی هیجانی استفاده کردیم. تا حواسش پرت بازی بود در یک اقدام غافلگیرانه دارو رو تو دهنش می‌کردیم البته نه با زور! چون طبعاً همه‌ش رو عق می‌زد!

هر بار که نزدیک ساعت شربتش می‌شد غصه عالم می‌اومد تو دلم که ای خدا یعنی می‌شه داروش رو بخوره و بعد از موفقیت انگار که سخت‌ترین آزمون‌ها رو پشت سر گذاشتم!

دینا سه روز به جز آب هیچ چیز نخورد! یعنی باورش برای خودمم سخت بود! دینایی که دم به دقیقه می‌گفت: مامان دیگه چی بخوریم! سه روز هیچی نخورد! داشتم دیوونه می‌شدم! اشکم در مشک‌م بود تا بلاخره شب سوم دو تا تیکه کوچیک سیب‌زمینی خورد! نه فیله نه سوپ نه پلو نه هیچی میلش نمی‌شد و همه‌ش بالا می‌آورد. به زور قطره متوکلوپرامید تهوع‌ش رو کنترل کردیم اما بی‌اشتهایی‌ش هیچ جوری حل نمی‌شد!

ای خدا نصیب هیچ مادر و پدری نکن که این روزا رو تجربه کنه...

رضای طفلی خودش بدتر از دینا بود اما رسماً خودش و حال خودش رو فراموش کرده بود! فقط گاهی که دیگه از دلش سر می‌کرد هی آه می‌کشید که هی! کاش منم یه جون سوز داشتم! تا این حرف از دهن رضا درمی‌اومد منم می‌زم زیر گریه که رضا جان تو رو خدا تو این موقعیت از من توقع رسیدگی نداشته باش! دارم دیوونه می‌شم... بگو چی می‌خوری برات بیارم؟ حالا در حالت عادی اگه رضا مریض باشه اونقدر می‌رم پیشش و ناز نازی‌ش می‌کنم و براش خوراکی و آب میوه و ... می‌آرم که نگو! واسه همین بچه دوز توجه خونش اومده بود پایین و هر از گاهی هم بهم یادآوری‌ش می‌کرد! اما به خدا فکرم فلج بود! اصلاً دست و دلم به هیچ کاری نمی‌رفت! فقط دلم می‌خواست بمیرم و بی‌حالی و ضعف بچه‌م رو نبینم!

دیروز صبح (جمعه) که دینا از خواب پا شد دیدم ای خدا این بچه هنوزم بی‌حاله و هی می‌افته رو بالش و دوباره بیهوش خواب می‌شه. اول صبح با ذوق پاشدم و براش صبحونه و چایی آماده کردم و سوپ بارگذاشتم گفتم دیگه حتماً امروز یه چیزی می‌خوره اما هنوز پا نشده بود دیدم دوباره سرش رو گذاشت رو بالش و خوابش برد! خواب که چه عرض کنم انگار بی‌هوش شد. با رضا داشتیم صبحونه می‌خوردیم که دیگه من سیل اشکم سرازیر شد... رضا شوک شده بود که یه دفعه چی شد؟ با سکسکه گفتم پس چرا بچه‌م خوب نمی‌شه... اگه امروزم چیزی نخوره دیگه از دست می‌ره! رضا دلداری می‌داد که دکتر گفته علائم این ویروس همینه... باید تحمل کنی. امروز دیگه حتماً یه چیزی می‌خوره! اما من دلم می‌خواست تا آخر دنیا فقط گریه کنم...

خدا رو شکر از دیروز بعد از ظهر (جمعه) یه کم اشتهای دینا برگشت... یه کم (اندازه یه قاشق غذاخوری!!!) پلو خورد! یه نصف استکان شیر خورد (با اینکه شیر برای تب خوب نیست اما وقتی گفت شیر می‌خوام دیگه معطل نکردم و درجا بهش دادم). نزدیک ساعت 9 شب یه هو گفت: چیپس و ماست می‌خوام! جل‌الخالق! این بچه چرا همش هوس چیزهایی که براش بده می‌کنه! اما بازم گفتم بذار حالا که میلش به خوردنه یه چیزی بخوره! دینا وقتی یه چیزی رو بخواد عمراً بتونی با چیز دیگه‌ای جایگزینش کنی...خصوصاً وقتی تو مود بهانه‌گیری باشه که دیگه عمررررررررررررررراً!

خلاصه خوراک دیروز دینا شد یه قاشق پلو و یه نصف استکان شیر و یه قاشق چیپس و ماست مخلوط! و این یعنی یه رکورد بعد از سه روز بی‌غذایی!

اما همچنان بعد از رفتن اثر تب بر، تب داره. این یعنی هنوز عفونت باقیه. خوب یه دلیلش اینه که چرک‌خشک‌کنش رو سر وقت نمی‌خوره و دیگه اینکه ویروس لعنتی معمولاً دارو بهش اثر نمی‌کنه و فقط باید زمان بگذره...

این چند روزه به همه راه ها فکر کردم:

-          بستری شدن تو بیمارستان: دینا تا تخت پبمارستان یا مطب می‌بینه چنان وحشت‌زده می‌شه که از فرط گریه همه دل و روده‌ش رو بالا می‌آره! بی اغراق اگه حتی دستاش رو هم به تخت ببندن تا حد کنده شدن دستاش هم تقلا می‌کنه! مگه بیهوش‌ش کنن! یعنی گزینه بیمارستان عملاً به جز بدتر کردن حالش هیچ فایده‌ای نداره! تازه سرم رو هم اصلا نمی‌ذاره بهش وصل کنن و اونم در عرض ثانیه‌ای کنده می‌شه!

 

-          آمپول به جای شربت: به دلیل همون تقلا‌ها اصلا نمی‌ذاره بهش آمپول بزنن و من از ترس اینکه سوزن آمپول تو پاش بشکنه اصلاً نمی‌تونم بهش فکر کنم!

 

این اولین باره که دینا اینجوری مریض می‌شه. دینا شربت سینه معمولی رو به راحتی می‌خوره اما این شربت لعنتی چرک خشک‌کن (اریترومایسین) اونقدر غلیظه که آدم بزرگ هم از خوردنش شاکی می‌شه. یکی دوبار اول با اکراه خورد اما از بار سوم و چهارم دیگه دهنش رو قفل کرد. اگه به زور هم تو دهنش می‌ریختیم تف می‌کرد بیرون!

امروز می‌خوام ببرمش پیش دکتر خودش. اما از همین الان دارم تصور می‌کنم که به صد متری در مطب که برسیم دینا چه ها که خواهد کرد! اما چاره‌ای ندارم تا نبرمش دلم آروم نمی‌گیره...

ای خدا!

تو رو به اسم خودت قسم‌ت می‌دم هیچ بچه‌ای تو دنیا مریض نشه...

ای خدا مگه من مُردم که این درد رو تو جون دینا انداختی! من به این خرس گندگی رو ندیدی!

ای خدا! نذار بچه‌م بیشتر از این اذیت بشه... دیگه هیچی ازش نمونده ...

ای خدا! صدام رو می‌شنوی!؟

گناه داره به خدا! گناه داره! گناه داره!...

نوشته شده در شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak