Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

1-      دینا: مامان بیا ماشین بازی کنیم. می‌شه ماشینم رو ببرم توی حال؟!

-   من: مامانی باید یه بزرگتر تو بیرون بردنش نظارت داشته باشه. بذار بابایی بیاد برات می‌آره توی حال!

-   مامانی تو خیلی از من کوچولوتری. مگه نه؟!

-   نه مامانی . من از شما بزرگترم!

-   پس شما نظارت کن و ماشینم رو ببر توی حال!

-   !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

2-      من: دینایی عسلم موقع غذا خوردن آدم اینقدر حرف نمی‌زنه! یه دفعه غذا می‌پره تو گلوت!

دینا: بابا رضا! بابا رضا!

رضا: جونم بابائی؟!

دینا: مگه نشنیدی مامان گفت آدم موقع غذا خوردن حرف نمی‌زنه! پس چرا الان گفتی جونم بابائی؟!

من و رضا: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

3-      رضایی الان یه هفته‌ست که حسابی سرماخورده و خیلی سرحال نیست. تازه طفلی امروز هم رفته مأموریت! به خاطر مأموریت مجبور شد دیشب هر جور شده بره حمام و گرنه عمراً با این حالش از جاش پا می‌شد. دینایی تا فهمید رضا می‌خواد بره حمام هی رفت و برگشت و گفت:

-          منم می‌خوام با بابا برم حمام!

-          باشه مامانی. فقط بذار الان بابا کمی استراحت کنه. از خواب که پاشد اگه حالش خوب بود شما رو هم با خودش می‌بره!

-          پس کی پا می‌شه؟!

-          هر وقت خستگی‌ش کم شد.

-          پس کی خستگی‌ش کم می‌شه؟!

-          هر وقت یه کم خوابش برد! (این چرخه چراهای دینا گاهی تا ابد طول می‌کشه!)

.... بعد از نیم ساعت که با بدبختی سرش رو گرم کردم:

-          مامانی بهم پرتقال می‌دی؟

-          آره عسلی. بیا برات پوست کندم. بیا بخور.

-          پس بابایی چی؟ بابایی هم باید از این پرتقالا بخوره!

-          الان که خوابه! بیدار شد به بابا هم می‌دیم.

-          من الان می‌رم قلقلکش می‌دم تا بیدار بشه!

-          !!!! گناه داره مامانی بذار بخوابه!

-          نه! آروووم قلقلکش می‌دم!

-          گیلی گیلی گیلی... بابایی پاشو بیا پرتقال بخوریم بزنیم به بدن! پاشو ! پاشو دیگه چقدر می‌خوابی؟!

-          هووووووووووم! بااااااااااااااشه!

-          پاشو دیگه! من ناراحتم دیگه! پاشو! پاشو!

بعد هم مثلاً زد زیر گریه! رضا هم که فکر می‌کرد دینا از محبت قلمبه شده گریه‌ش گرفته با شوق و با اینکه حال نداشت پا شد که بیاد پرتقال بخوره! دینا هم رو مبل کناری نشست و بی‌صبرانه پاهاشو تکون می‌داد و پرتقال خوردن رضا رو نگاه می‌کرد. رضا اولین پره پرتقال رو خورد و تا اومد به دومی دست بزنه دینایی گفت:

-          چقدر پرتقال می‌خوری بابایی؟! پس کی بریم حموم!؟

رضا: !!!!!!!!!!!! بابایی من سرما خوردم نمی‌تونم شما رو هم با خودم ببرم. ممکنه شما هم از من سرما بخوری!

یه دفعه مثل اون موجودات کوچولوی توی کارتون سرندی‌پیتی که اشک‌شون در مشک‌شونه نفهمیدیم چطور شد که دینا شروع کرد به پهنای آسمون اشک ریختن و تکرار این جمله که : «من خییییییییییییلی ناراحت شدم!»

دیگه جای درنگ نبود! با اینکه خودم تازه حمام بودم و اصلاً حس حموم رفتن نداشتم سریع بهش گفتم:

-          مامانی این که گریه نداره. بیا براش الان یه راه حل پیدا می‌کنیم. راه حلش اینه که من و شما دو تایی بریم حموم! این جمله که از دهنم دراومد در جا گریه‌ش بند اومد (واقعاً داشت گوله گوله اشک می‌ریخت!) و گفت: پس حالا که اینطوره نوبت حموم بابا می‌شه بعد از ما! اصلاً الان نوبت حموم بابا نیست! نوبت ما بوده!

و در تمام این مدت من فقط حیرون نقشه کشیدن دینا برای بیدار کردن رضا و پیش کشیدن حرف حموم بودم! اینکه موقع بلند کردن رضا ابداً حرفی از حموم نزد و واسه اینکه حرفش هم راست باشه صبر کرد تا یه دونه پرتقال از گلوی رضا بره پایین!

اونقدر این روزا دینا از این سیاست‌ها تو حرف‌ها و کارهاش به کار می‌بره که من گاهی حیرون می‌شم! با خودم می‌گم این سرتق از کی داره مثلاً واسه زدن فلان حرف یا انجام فلان کار نقشه می‌کشه!

از الان این وروجک داره ما رو دور می‌زنه یا یه جوری حرف‌های خودمون رو به خودمون تحویل می‌ده!

عسلی من تو بزرگ بشی چی می‌شی؟!

نوشته شده در دوشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

شنیدین می‌گن هیچ کار خدا بی‌حکمت نیست!؟ خوب راست می‌گن دیگه!

در مورد پرستار دینا که این قضیه واقعاً به من ثابت شد!

دیدین که چه بالا و پایینی شدیم ما سر پیدا کردن پرستار جدید! دیگه روز آخر عزم‌مون رو جزم کریدم که شاید حکمت این اتفاقا در اینه که دینا رو باید بذاریم مهد! حتی با وجود پوشک شدن!

با کلی ناز و ایش و ویش اومدم زنگ زدم به مهدی که نزدیک اداره‌مون بود و خیلی تعریف‌ش رو شنیده بودم. اما تو همون دو جمله اول آب پاکی رو ریخت رو دستم که تو سن دینا مهدشون تا مرداد پذیرش نداره!

ای خدا! از اینجا رونده و از اونجا مونده!

البته هنوز چند تا گزینه برای پرستار مطرح بود:

1-      پرستار قبلی (که کلی هم برامون طاقچه بالا گذاشته بود و به جای ما, اون برامون شرط و شروط گذاشته بود: کار خونه نمی‌کنم، اون نیم ساعتی که هر روز دیر می‌اومدم و از حقوق‌م کسر می‌شد دیگه کسر نشه، ممکنه بازم مثل پارسال خیلی مرخصی نیاز داشته باشم!!!!!!!!!!!!!)

2-      یه پرستار دیگه که همون شرکت معرفی کرده بود منتها سن‌‌ش بالا بود. 50 سال و خورده‌ای!

3-      یه پرستار که از طریق یکی از دوستان معرفی شده بود و به مدت 18 سال کارمند مهد بوده. مجرد و سن حدود 45 سال.

بعد از منتفی شدن گزینه مهد دوباره شروع کردیم به سبک سنگین کردن گزینه‌های پرستار!

خوب گزینه یک که با ادا و اطوار جدید خانوم کلاً برامون منتفی شد! فکر کن! به جای ما اون برامون شرط و شروط گذاشته بود! عمرررررررررررررررررررررررراً!

برای گزینه 2 و 3 پنجشنبه وقت مصاحبه(!!!) گذاشتیم!

گزینه 3, ساعت 10صبح اومد! یه خانوم چادری خیلی ساده ولی مبادی آداب و مسلط تو حرف زدن و ارتباط برقرار کردن با دینا! در تمام مدت صحبت یه لحظه هم چادرش رو شل نکرد! راستش این قضیه سفت بودن چادر و ترگل ورگل نبودنش یه کم اولش خورد تو ذوق‌مون! آخه بچه‌م پرستار قبلی‌‌ش خیلی خوشگل و سانتی مانتال بود! اما برامون جالب بود که با وجود ظاهر این شکلی خیلی زود دینا سر صحبت رو باهاش باز کرد!

گزینه 2 ساعت 3 بعد از ظهر اومد. یه خانوم سن و سال‌دار منتها سرحال! از همون اول نوع برخوردش با شغلی که ما براش درنظر داشتیم برامون ثقیل اومد. مثل روبات عمل می‌کرد. سؤالاش این بود: آیا ترجیح می‌دین من مانتوی مخصوص تو خونه بپوشم؟ نظرتون در مورد حجاب چیه؟ من حجاب ندارم . اما اگه شما ترجیح بدین می‌ذارم! فکر کن! اصلاً و ابداً از روحیات دینا و علاقه‌مندی‌هاش و عاداتش نپرسید! انگار کار رو کنترات گرفته ! یا مثلاً اومده خونه تمیز کنه! رضا که همون اول پاشد رفت و سرش رو به کاری گرم کرد و گفت عطی اگه شما هم سؤالی داری بپرس! منم دیگه یه سری سؤالای روتین پرسیدم و زودی مرخصش کردیم! اَه اَه! این مثلاً قبلاً هم پرستار بوده! صد رحمت به روبات!

خلاصه دیگه نظر هر دومون اومد رو گزینه 3. البته قبلش از معرف‌ش حسابی در موردش تحقیق کردم و اون خانوم هم حسابی ازش تعریف کرد و گفت تأییدش می‌کنه. جمعه صبح زنگ زدم و گفتم که از شنبه منتظریم! قرار شد هفته اول مامانامون به نوبت خونه ما باشن تا دینا کم‌کم به پرستار جدیدش عادت کنه!

خدا رو شکر خیلی زودتر از اونی که فکر می‌کردیم ارتباط بین‌‌شون برقرار شد و تا حالا همه چیز اوکی بوده!

تازه براتون بگم از کارهایی که با دینا انجام می‌ده:

-          هر روز در مورد یه چیزی با هم صحبت می‌کنن. یه روز در مورد کاشت گندم تا درست شدن نون. یه روز از خواص میوه‌ها، یه روز درست کردن کاردستی ، یه روز شعر خوندن و شعر حفظ کردن و ... یعنی دقیقاً بخش عمده آموزش‌های مهد رو تو خونه پیاده می‌کنه منتها به صورت کاملاً اختصاصی!

-          در عرض این یه هفته و با کمک مامانا دینا در طول روز پوشک نشده! و دیشب بلاخره خودش جیش‌ش رو گفت قبل از اینکه بخوام خودم ببرمش بشینه روی لگن...این یعنی یه موفقیت بزررررررررررررررررررررگ!

-          بر خلاف دوران پرستار قبلی که گاهی صبح‌ها بهانه ما رو می‌گرفته، غیر از روز اول دیگه هیچ بهانه‌ای نگرفته!

-          روزها به مدت نیم ساعت توی حیاط می‌بردش تا هوا بخوره و بازی کنه! تازه پیشنهاد پارک بردن هم داده که فعلاً گفتیم زوده!

-          توی کار خونه کلی کمک می‌کنه. هم تو مرتب کردن و هم تو جارو و گردگیری!

-          صبح‌ها ساعت یه ربع به هفت می‌آد و رضایی هم با من می‌ره سرکار و در نتیجه بعد از ظهر می‌تونه زودتر بیاد خونه!

-          قراره هر وقت لازم بود پنجشنبه‌ها هم بیاد تا اگه من کار اداری داشتم بتونم انجام بدم!

دیگه فکر کنم به اندازه کافی محسنات واسه چشم خوردن گفتم! بر چشم بد لعنت! بشمااااااااااااااااااااار!

حالا شما هم ایمان آوردین که هیچ کار خدا بی‌حکمت نیست!

فقط دعا کنین که دیگه این موضوع تثبیت شده باشه و ما هم بتونیم یه نفس راحت بکشیم...

نوشته شده در یکشنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

این روزها به همراه خدا جون حسابی تو کار سیخ و کبابیم!

انگار یادتون رفته! آخر پست قبل از خود خدا خواسته بودم که یه کاری بکنه کارستون که نه سیخ بسوزه و نه کباب!

انگاری که خدا هم اینبار خیلی دلش برامون سوخته و حسابی داره کباب رو رو آتیش می‌چرخونه که هم کبابی بشه خوردنی و هم سیخ و میخ و هزار تا ابر و باد و مه و خورشید و فلک که به یاری ما اومدن اجرشون بی‌مزد نشه!

راستش انگار منم شدم مثل صحرا جون! هر چی می‌آم و تو وبم می‌نویسم یا نمی‌شه یا آخرش خراب از آب درمی‌آد! اینه که دیگه با خودم عهد کردم تا تو این قضیه تکلیف‌مون 100 در 100 روشن نشده چیزی رو ننویسم!

خلاصه که فقط اومدم بگم که در مورد دینا و پروژه پرستار تو مرحله جدیدی قرار داریم که تا آخر هفته خوب و بد و یا شدن و نشدنش دیگه 100 درصد معلوم می‌شه!

پس تا اون موقع بدرووووووووووووووود!

برامون خیلی دعا کنین گلی ها!

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

هنوز تو شوکّم!

همه‌ چیز شد هیچی به هیچی!

پرستار جدید دینا براش توی یه شرکت کار جور شده اونم با بیمه (این شرکت فعلی بیمه نداشت) اونم دیشب به ما زنگ زد که شرمنده‌م. من به خاطر آینده بچه‌م به این بیمه احتیاج دارم. از فردا هم باید برم سرکار جدید!

تازه قرار بود امروز طی جلسه‌ای در منزل ما باهاش قرارداد ببندیم که همه چیز رفت به فنا!

حالا داشته باشین که ما دیشب  به هماره یکی از دوستان عید دیدنی خونه یکی دیگه از دوستان بودیم و تازه می‌خواستیم بشینیم و گل بگیم و گل بشنویم که بهمون زنگ زد و اینو گفت! اونقدر حال من و رضایی دگرگون شد که اصلاً حال و روز خودمون رو نمی‌فهمیدیم! حال اونا رو هم بد کردیم!

دیشب به رضا می‌گم:این خدا هم با ما بازی‌ش گرفته! منظورش از اینهمه بالا و پایین کردن ما چیه؟!

تو همین حال و هوای دپرسی و غصه بودیم که دوباره مدیر شرکت زنگ زد و کاشف به عمل اومد که انگار کارهای اداری پرستار قبلی دینا دو روزه (حالا داشته باشین که گفته بود دو ماه کار دارم!) انجام شده و از مدیر شرکت درخواست کار جدید کرده! در این بین هم حال ما رو از مدیر پرسیده و اونم شرح حال ما رو بهش گفته و اونم گفته خوب اگه بخوان من می‌تونم دوباره برم پیششون!

نمی‌دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت! می‌گم چرا:

خوشحال از اینکه دینا کلی با این پرستار اُخت شده بود و دیگه زیر و بم دینا هم دست پرستاره بود و از نظر اطمینان هم که دیگه همه جوره اوکی بود!

ناراحت از اینکه این پرستار خیلی تنبل تشریف دارن! تو خونه دست به سیاه و سفید نمی‌زنه! من خونه رو شنبه تر و تمیز تحویل می‌دم دو روزه کلی آشغال کف خونه‌ست و ... .نمی‌گم اون کثیف می‌کنه ولی وقتی دینا داره بازی می‌کنه یا خوراکی می‌خوره کثیف می‌شه اما اونم دولا نمی‌شه چیزی رو از روی زمین برداره! کمک به من که دیگه عمراً. اما انصافاً کارهای دینا رو به خوبی انجام می‌ده.

نکته مهم اینکه من هزار بار بهش گفتم تو چون در طول روز با دینایی به تدریج و با بازی و با هر کلکی که می‌شه دینا رو به دستشویی رفتن عادت بده و کمک کن تا زودتر از پوشک بگیریمش اما تقریباً جز روز اول که با دینا کلنجار رفته و بچه رو هم کلافه کرده دوباره بی‌خیال این پروژه شده و اینه که دینا هنوز پوشک می‌شه!

نکته دیگه اینکه ساعت قرارداد ما تا 4 بعد از ظهره. من معمولاً تا 5/3 می‌رسم خونه و هنوز من پامو تو خونه نذاشته اون شال و کلاه می‌کنه و می‌ره! مگه من به زور به حرف بگیرمش و یه 5 دقیقه‌ای زورکی به صحبت مشغول‌ش کنم!

 دیگه اینکه چون دخترش رو صبح‌ها مدرسه می‌ذاره زودتر از 5/8 خونه ما نمی‌رسه. به خاطر همین رضا ساعت 9 می‌رسه سرکار و بعداز ظهر مجبوره تا دیروقت وایسه!

درسته که اینهمه ایراد ازش ردیف کردم اما بازم ته دلم می‌گم شاید این سیبی که ما انداخیم بالا هزار تا چرخ خورد و حکمت ما در اینه که دوباره با همین پرستار قبلی کار کنیم. خدا رو چه دیدی شاید اونم اصلاح شد!

از یه طرف هم ته دلم شور می‌زنه که اگه ما این درخواست‌های جدید رو ازش بکنیم اونم بره سراغ یه کیس جدید و ما همچنان دست در حنا!

ای خدا! تو تا حالا اینقدر ما رو چرخوندی و چرخوندی و رسوندی به اینجا! بفرما خودت تمومش کن! این گوی و این میدان!

ولی تو رو به اسم خودت قسم‌ت می‌دم کاری کن که نه سیخ بسوزه نه کباب!

 

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

خوب جونم براتون بگه از گزارش اولین روزی که پرستار جدید با دینا تنها بود!

خوب طبیعی بود وقتی دینا از خواب پاشه و من و باباش رو نبینه (با توجه به اینکه در طول تعطیلات همه‌ش یکی از ما موقع بیدار شدن پیش‌ش بودیم) کمی غریبی کنه. اما خدا رو شکر وقتی پرستارش بغلش کرده و با توجه به اینکه کلاً آدم مهربون و انرژی مثبتی‌یه، زودی آروم شده. یه کمی هم موقع عوض کردن پوشک‌ش گریه کرده که اونم انگار فقط از روی حجب و حیای بچه‌م بوده چون اخیراً خیلی خجالت می‌کشه کسی اونو لخت ببینه (قربون اون حیات برم!)

برام جالبه که پرستارش براش یه حباب‌ساز- که دینا عاشقشه- هدیه آورده بوده. بعد از ظهر که از راه رسیدم وقتی رفتم تو دیدم دویده و حباب‌ساز رو بهم نشون می‌ده و مهارتش رو تو درست کردن حباب به رخ من و پرستارش می‌کشه!

گفتم: شما از کجا می‌دونستین دینا عاشق حباب‌سازه! گفت: راستش اینو داشتم اما تو اطرافیانمون بچه کوچیک نداشتیم که بهش بدم! دیروز یه دفعه یاد دینا افتادم و براش آوردم!

بعدش شروع کرد از اینکه دینا چقدر امروز خانوم بوده تعریف کرد:

-          امروز دینا خیلی خانوم بوده. غذاش رو کامل خورده. تازه کلی هم تو کار خونه به من کمک کرده! جای هر چی رو هم ازش پرسیدم به من نشون داده. گفتم جارو برقی کجاست، جای رخت‌آویز کجاست همه رو بلد بوده. فقط پرسیدم تی گذاشت گفت تی دیگه چیه خاله جون! دیگه اونو خودم کنار گاز پیدا کردم!

اینا رو که می‌گفت منم نگاهم به دور خونه می‌چرخید. دیدم طفلی خونه رو جارو زده، تی کشیده،  روی گاز رو شسته، رخت‌های خشک شده روی رخت‌آویز رو تا کرده و خودش رو هم جمع کرده، گرد گیری کرده و .... (البته خونه قبلش کلاً تمیز بود ولی حالا دیگه داشت برق می‌زد!) خیلی شرمنده شدم!

 البته بابا رضا وقتی داشت با مدیر شرکت صحبت می‌کرد بهش گفته بود که ما از پرستار قبلی دینا با توجه یه اینکه سن دینا کمتر بود فقط توجه و مراقبت و بازی با دینا رو توقع داشتیم و اونم انصافاً دست به سیاه و سفید تو خونه نمی‌زد (مثلاً به دینا که ناهار می‌داد و کمی از غذا زیر میز ناهار خوری می‌ریخت حتی اونم تمیز نمی‌کرد! کار خونه که پیشکش!) اما حالا که دینا بزرگتر شده و دیگه مراقبت از اون نیاز به حسایست‌های ویژه نداره ( مثل زمین خوردن، دهن گذاشتن اسباب‌بازی و ...) وقت پرستار خیلی بیشتر از قبل آزاده. خصوصاً وقتی دینا در طول روز خواب باشه! اینه که از پرستار جدید توقع داریم کمی هم تو کارهای خونه کمک حال خانومم باشه!

این بنده خدا هم از همون روز اول و حتی با توجه به اینکه خونه تمیز بوده هر کاری که به نظرش می‌رسیده رو انجام داده. با اینکه می‌دونستم مدیر شرکت اینا رو به عنوان شرح وظایف‌ش براش تعریف کرده، اما چون عادت بهش نداشتم خیلی حس خجالت داشتم. بهش‌ گفتم:

-          خسته نباشین. خیلی امروز زحمت کشیدین. شرمنده شدم!

-          نه! خواهش می‌کنم. فقط وظیفه‌م رو انجام دادم!

 

من کلاً خیلی آدم احساساتی هستم. از همون لحظه اول که این خانوم رو دیدم خیلی حس خوبی بهش داشتم و وقتی از سختی‌های زندگی‌ش می‌گه خیلی خیلی دلم می‌خواد همه جوره بهش کمک کنم. خصوصاً در مورد دخترش که امسال سال اول دبیرستانه و خیلی تو سن حساسی‌یه.

از الان فکرم مشغوله که چه کارهایی می‌تونم براشون انجام بدم!

دیشب رضایی می‌گه:

-          خدا عاقبت منو به خیر کنه! فکر کنم از این به بعد به جای پرستار و مدیر شرکت با تو طرفم! از الان شدی وکیل مدافع ایشون! لطفاً احساساتت رو کنترل کن! اینقدر زود وا نده! اون کار اضافه‌ای انجام نداده! دقیقاً داره مطابق شرح وظایف‌ش عمل می‌کنه! لطفاً اینو مد نظر داشته باش و دائم کارهاش رو با پرستار قبلی مقایسه نکن! ای خدا من از دست این زن چه کنم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

این روزا حسابی درگیر برگزاری مراحل آزمون استخدام پرستار جدید برای دینا بودیم!

گفته بودم که پرستار قبلی دینا به دلیل انجام کارهای شخصی مدت 2 ماه نمی‌تونست بیاد و ماهم به اجبار باید به فکر پرستار جدید می‌بودیم. از همون آخر سال با مدیر شرکتی که پرستار قبلی رو به ما معرفی کرده بود تماس گرفتیم و قرار شد قبل از شروع تعطیلات ملاقاتی جهت آشنایی بیشتر با پرستار جدید داشته باشیم.

سرکار خانم جهت تعیین همین وقت ملاقات نیم ساعته سه روز قرار رو عوض کرد و هی دست ما رو گذاشت توی حنا! دیگه روز سوم ما دستمون حنایی حنایی شده بود که ایشون تشریف آوردند و 20 دقیقه نشست اما چه نشستنی! انگار اومده بود آتیش ببره! هی میگفت: وای من یه قراری دارم باید بهش برسم! وای من با دوستم اومدم که اون پایین توی ماشین منتظر نشسته .... بعدش هم کاشف به عمل اومد که این خانوم مطلقه هستن و در گیر یه رابطه عشقی جدید شدن و کسی که تو ماشین منتظرش بوده همون اوشون بودن و ....

از همون ملاقات حس‌م بهش بد شد... اینکه فهمیدم مجرده و درگیر یه رابطه غیر رسمی‌یه انگار دلمو آشوب کرد... خدایا چه جوری این آدم رو با دینا تنها بذارم تو خونه! اگه یه روز هوس کنه طرف رو زمانی که ما خونه نیستیم بیاره تو خونه چی؟! مگه این افکار ولم می‌کرد... خدا خدا می کردم یه آتویی ازش بیگیریم که عذرش رو بخوایم! اما بابا رضایی می‌گفت زود قضاوت نکن! عجله نکن!

خلاصه هفته دوم فروردین من دو روز اول رو مرخصی گرفتم که مثلاً دینا یه دفعه با ایشون تنها نشه و غریبی نکنه! اما ساعت 9 صبح تازه فهمیدیم که سرکار خانم دیروز عصر اس ام اس زده که نمی‌تونه بیاد! کلی هم بهونه آورده که بابام رفته سی‌سی یو و ... روز بعد هم نیومد و مرخصی من به فنا رفت! دو روز بعد هم که رضا مرخصی گرفته بود روز اول اومد و تا ظهر ساعت 12 بیشتر نموند و گفت باید زود برم!!!!!!!!!!!!!!! کاشف به عمل اومد که باباش هم حالش خوبه و اصلاً ایشون خودش اون روز مسموم شده بوده!!!!! که اونم بعداً معلوم شد دروغ بوده!

دوباره نصف شب اس ام اس زد که من تا آخر هفته نمی‌تونم بیام!!!!!!!!!!!!!!!!!

وای که من و رضا رو کارد می‌زدی خون‌مون در نمی‌اومد! به رضا گفتم اصلاً این آدم اگه جواهر هم باشه من دیگه نمی‌خوامش! این نه تعهد سرش می‌شه نه مسئولیت نه هیچی! تو این چند روزه 100 بار حرفش رو عوض کرده! من چه جوری دسته گلم رو بسپرم دست همچین آدمی! نمی‌خوام! اصلاً می‌گم یه مدت مامانم بیاد پیشش! اصلاً زنگ می‌زنم و خواهش می‌کنم پرستار قبلیش موقتاً بیاد تا پرستار مناسبی پیدا بشه... خلاصه اونقدر بهم ریختم که حال رضا رو هم به شدت بد کردم! تا به حال ندیده بودم رضایی از دست کسی اینقدر عصبانی بشه...

زنگ زد به مدیر شرکت و همه اتفاقا و کشفیات‌مون رو از پرستاره گذاشت کف دست‌ش! بعدشم گفت من ازتون خواهش می‌کنم این آدم رو که با آبروی شرکت شما هم بازی کرده به خانواده دیگه‌ای معرفی نکنید! شاید این آدم ذاتاً خوب باشه اما با شرایط فعلی‌ش بهتره که فعلاً جای دیگه‌ای هم کار نکنه! ما رو که رسماً دق داد!

خلاصه بماند که مدیر شرکت حدود یه ساعت و نیم با رضایی تلفنی حرف زد و سعی کرد حسابی از دلش در بیاره و گفت من در جریان شرایط فعلی ایشون نبودم و اگه بودم هرگز بهش اجازه کار نمی‌دادم و ...

 خلاصه قول داد که تا شب یه نفر مناسب رو معرفی کنه و واقعاً به شب نکشیده یه نفر رو معرفی کرد و حسابی هم تأییدش کرد و گفت من اعتبارم رو پیش شما گرو می‌ذارم و این آدم همونی یه که شما می‌خواین!

از فردا صبح هم می‌آد و حتی پنجشنبه 12 فروردین هم  که تعطیله میآد تا خانوم‌تون هم با اون آشنا بشه...

خلاصه چهارشنبه و پنجشنبه اومد و انصافاً هم به نظرم مورد مناسبی اومد... متولد 1350 که دختر 15 ساله داره!!!!!!!!!!!!!!

از نظر ظاهری هم دلنشینه... کمی شبیه مینا لا.کانی یه (بازیگر فیلم روز فرشته)... یه لبخندی دائم رو لبشه . دینا هم نسبتاً این دو روزه خوب باهاش کنار اومده (البته 5 شنبه که من بودم بیشتر به من آویزون بود و 4 شنبه که رضایی بوده باهاش بیشتر مچ شده بوده)

امروز روز اولی‌یه که با هم تنها هستن و من از صبح همین جوری چشمم به تلفنه که نکنه موردی پیش بیاد. تا ساعت 10 خواب بوده خانوم خانوما... یه کم موقع عوض کردن پوشک‌ش گریه کرده ولی زود آروم شده...

توکل بر خدا... خدا کنه که زودتر این موردش هم حل بشه....

نوشته شده در شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

جونم براتون بگه از دلبری‌های دینا:

1-      تو ماشین یودیم و داشت بارون می‌اومد... همه شیشه‌ها هم بسته و در نتیجه بارونی به داخل ماشین نفوذ نمی‌کرد. دیدم دینا رو کرده به من:

-          مامانی صورتم خیس شد. بارون ریخت رو صورتم!

-          از کجا مامانی؟ شیشه‌ها که همه بستن؟! ببینم کو؟!

-          ننننننننه! از اون لحاظ!

دهنم وا مونده بود که این بچه از کجا فهمیده که لفظ از اون لحاظ در مواقع شوخی و دست انداختن به کار برده می‌شه!؟

2-      دینا هر وقت کار بدی می‌کنه، روش تنبیه ما صحبت نکردن با اون برای یه مدت مشخصه! مثلاً 10 دقیقه. از روی ساعت هم بهش نشون می‌دیم که تا وقتی این عقربه به اینجا نرسیده باهات صحبت نمی‌کنیم. حالا بماند که همون لحظه چقدر مظلوم‌نمایی می‌کنه و می‌گه: منو ببخش مامانی! منو می‌بخشی؟ و وقتی با عدم جواب ما مواجه می‌شه می‌فهمه که حرف نزدن جدیه و دیگه می‌ره بسط می‌شینه پای ساعت که کی عقربه به جای مقرر می‌رسه و دوران محرومیت‌ش تموم می‌شه. دیروز بعد از ظهر چند تا کار بد کرد( از جمله اینکه یقه لباسش رو هی می‌کشید پایین و دستش رو از توی یقه‌ش درمی‌آورد جوری که لباس نو نو یقه‌ش بدریخت و شل شده بود، هر کاری هم می‌کردم هواسش پرت بشه نمی‌شد و بدتر از قبل به کارش ادامه می‌داد) منم بهش گفتم:دینا! حالا که حرف منو گوش نمی‌دی منم تا 10 دقیقه باهات حرف نمی‌زنم! اولش جدی نگرفت. اما بعدش که رفت یه کتاب آورد و داد که براش بخونم و منم سرم رو از سمتش برگردوندم که یعنی من باهات حرف نمی‌زنم دیگه فهمید قضیه جدیه و شروع کرد به عذرخواهی! منم گفتم تا عقربه‌هه نرسه اصلاً نمی‌تونم باهات صحبت کنم. دیدم رفت یه گشتی زد و اینور و اونور رو زیر رو کرد و بعدش خیلی جدی اومد پای ساعت وایساد و رو به ساعت گفت:

-          ااااااااااااا! پس چرا نمی‌رسه؟ زود باش دیگه تنبل! پس چرا تکون نمی‌خوری؟ پس کی برام کتاب بخونه؟ زود باش دیگه!

از خنده مرده بودم اما کلی تلاش کردم تا معلوم نشه!

 

3-      قرار بود مامانم اینا و خواهرها و برادرا بیان خونه‌مون عید دیدنی. یه لباس جینگیلی و چین‌چینی تن دینا کردم. یه دفعه دیدم دینا یه ذوقی داره می‌کنه و می‌گه: وااااااااااای! چه قشنگه! سپهر (پس خاله‌ش) حتماً از این لباسم خوشش می‌آد! (من فدای این حس‌ت بشم که از الان واسه پسرا دلبری می‌کنی!)

 

4-      این روزا بابا رضایی مرخصی‌یه و خونه پیش دیناست. دیروز از اداره زنگ زدم خونه. دینا سریع گوشی رو از رضایی گرفت و گفت:

-          مامانی ما داریم می‌ریم پارک! به نظرت چه لباسی برام مناسبه؟!

-          واااااااااای! خوش به حالت عسلم. پس یه لباس گرم بپوش !

-          باشه مامانی! تازه ما الان صبحونه‌مون رو هم خوردیم (نزدیک ساعت 12 ظهر بود!!!!) بابا رضا یه املتی درست کرده بود... اوووووووم! زدیم به بدن! الانم داریم می‌ریم پارک تا تاب بازی کنیم! (همه اینا رو لاینقطع می‌گفت و من تو اداره از شدت هیجان این مدل صحبت کردنش داشتم پشت گوشی بال بال می‌زدم و از اونجایی که اداره پارتیشن‌بندیه خیلی هم نمی‌تونستم احساساتم رو بروز بدم! ولی عوضش بعد از ظهر که رفتم خونه از خجالت‌ش دراومدم!)

 

5-      دیروز از اداره رفتم خونه! رسیدم پشت در خونه. دلم می‌خواست دینایی در رو برام باز کنه! این بود که کلید ننداختم و در زدم جوری که از مدل درزدنم فهمید منم!

-          آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ جون! مامان عطی اومده بابایی... برو در رو باز کن!

-          بابایی بیا با هم بریم دو تایی در رو باز کنیم...

-          نننننننننننه! من نمی‌تونم! آخه من هیجان دارم!

دررو که باز کردم اونقدر تو بغلم چلوندمش که دیگه بچه داشت له می‌شد!

نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

چند تا پست قبل از عدم مشارکت رضایی نوشتم و کلی هم غر چاشنی‌ش کردم!

اما انگار از اون روز که با رضایی صحبت کردم و گفتم که از این بابت از دستش ناراحتم، صحبت‌هام اثر کرده و نتایجش رو دارم این روزا به خوبی می‌بینم! (البته قبلاً هم باهاش صحبت کرده بودم اما تا این بار اثری نکرده بود!)

بعدش دیدم بی‌انصافی‌یه از همکاری و مشارکت این روزای رضایی ننویسم!

مواقعی که من کار دارم، دینایی رو می‌برده تو اتاقش و باهاش بازی می‌کنه، اغلب شب‌ها اگه خودش هنوز بی‌هوش نشده باشه دینایی رو می‌بره و اونقدر براش قصه می‌خونه تا خوابش ببره... وقتی می‌خواستیم بریم عید دیدنی تو پوشوندن لباسای دینایی کمک کرده و خلاصه که عسلی شده این بابا رضایی ما!

تازه‌شم! یه چیزی بگم دلتون آب بشه! دیروز که کلی مهمون داشتم و من اداره بودم تا قبل از اینکه برم خونه، رضایی همه خریدها رو کرده بود و میوه و کاهوها رو شسته بود و ناهار هم برای دینایی درست کرده بود!

خوب شاید انجام اینکارها توسط شوشو برای شما عادی باشه اما رضایی من مدتی‌ بود که تو کار خونه و کمک به من خیلی تنبل شده بود و غیر از خریدهای بیرون تقریباً توی خونه کار قابل ملاحظه‌ای رو انجام نمی‌داد! اما خداییش تو این عیدی ترکوند!

دیشب که مهمونا رفتن دینایی دست منو گرفت و گفت مامانی شبه دیگه بریم بخوابیم! (ساعت 5/12 نصف شب تازه یادش افتاده بود که شبه!!) خلاصه بردمش تو اتاقش و مراسم کتاب خوانی شروع شد... تو این اثنا رضایی طفلکی تنهایی همه خونه رو مرتب کرد و میوه‌ها رو جابه‌جا کرد و خلاصه اون خونه زیر و رو شده رو کرد مثل دسته گل!

دینا که خوابش برد رفتم که مثلاً کمک‌ش کنم که دیدم دیگه کاری نمونده! کلی شرمنده شدم...طفلی دیگه کمرش راست نمی‌شد... اونقدر قربون صدقه‌‌ش رفتم و ازش تشکر کردم که کمی از شرمندگی‌م کم بشه!

خلاصه که شوهری داریم شاه نداره!قلب

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٠ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

سلام سلام!

سال نو مبارک...

تعطیلات هم به همین راحتی و به همین خوشمزگی تموم شد و رفت پی کارش!

فقط مونده یه عالمه مهمون که می‌خوان بیان و بازدیدهای ما رو پس بدن!

یه عالمه خواب بهاری!

و یه عالمه غر که صبح‌ها که می‌خوای از رختخواب گرم و نرم بیای بیرون بری سرکار می‌آد سراغت! اونم سرکاری که هیچ کار درست و درمونی نداری و فقط مجبوری بشینی پشت میزت و ثانیه‌ها رو بشمری که کی وقت رفتن می‌شه!

خوب شروع کردم نه؟!

اولین پست سال جدید رو با غرغر شروع کردم!

ولی خداییش تا قبل از باز کردن این صفحه اصلاً قصد همچین کاری نداشتم! نفهمیدم چطور شد که اینجور شد! بگذریم!

ما که تو این تعطیلات جایی نرفتیم و سنگر خونه رو حسابی حفظ کردیم!

خیلی خیلی خیلی زود گذشت. نه؟!

اما خوب بود... خصوصاً بخش خوابش خیلی حال داد! صبح‌ها تا ساعت 10 و 11 خواب ناز! ما که رسماً فقط بعد از ظهرها می‌رفتیم عیددیدنی!

ما سال جدید رو با یه تغییر نسبتاً بزرگ شروع کردیم! البته بهتره بگم دینا با یه تغییر بزرگ شروع کرده! اونم عوض شدن پرستارشه! پرستار قبلی‌یه گفت که برای حدود 2 ماه نمی‌تونه بیاد و ما هم مجبور شدیم یه پرستار جدید بگیریم... خدا کنه دینا باهاش راحت کنار بیاد...

از همین اولش که حسابی بدقول و نسبتاً دروغگو از آب دراومده! قرار بود از شنبه بیاد و منم شنبه و یکشنبه رو مرخصی گرفتم که دینا یه دفعه با اون به تنهایی رو به رو نشه! اما تازه خانوم امروز تشریف آوردن و برای غیبت دو روزه‌اش هزار تا دلیل ضد و نقیض ردیف کرده! منم دیگه مرخصی‌م تموم شد و امورز رضایی موند خونه... تا ظهر که خوشبختانه دینا باهاش خوب کنار اومده بود... حالا ببینم بقیه روزا چطور پیش می‌ره!

امروز به عالمه مهمون دارم و هیچ کاری نکردم و هنوزم اداره‌م!

باید دیگه یواش یواش پاشم برم و به یه کاری برسم! انگار خونسردی رضا به منم سرایت کرده!

 

 

نوشته شده در دوشنبه ٩ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak