Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

خوب ...

باید عرض کنم خدمتتون که بنده الان حالم خوبه ...

 امااااااااا دیگه از هر ریسمون سیاه و سفیدی می‌ترسم! تو خیابون یه نفر که از کنارم رد می‌شه دلم هری می‌ریزه پایین که نکنه بخواد کیفم رو بزنه! پشت چراغ قرمز همه‌ش دارم دور و برم رو می‌پام که کسی به ماشین نزدیک نشه! دائم در حال چک کردن قفل در ماشین و خونه هستم! سعی می‌کنم چیز مهمی توی کیفم نباشه و موبایل و کلیدهامو توی جیب مانتوم می‌ذارم!!!!!!!!!!!!!!!!

همه‌ی آدمای توی خیابون رو نگاه می‌کنم و توی قیافه‌هاشون دقیق می‌شم... شرمنده‌م اما همه به نظرم شبیه آقا دزده می‌آن!!!!!

این روزا وقتی مشغول کاری هستم تا یکی بهم نزدیک می‌شه یا صدام می‌کنه یه متر از جام می‌پرم! خودمم گاهی از اینهمه ترس خنده‌م می‌گیره... دست خودم نیست خیلی تو ذهنم تأثیر بدی گذاشته...

اعتماد به نفسم در مورد نگهداری از چیزهای مهم خیلی پایین اومده! همه‌ش دارم اونا رو به رضایی می‌سپرم و بهش تأکید می‌کنم که به من اعتباری نیست اینا پیش تو باشه!!!!

می‌دونم غلطه‌ها! دارم سعی می‌کنم به اعصابم مسلط باشم ولی...

نوشته شده در یکشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸۸ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

خیلی خیلی خیلی خیلی حالم بده!

بذارین همون اولش بگم که دلتون شور بیخودی دیگه‌ای نزنه!

 کیفم رو دزد زد!

اما اینکه چه جوری و چقدر و چی شد خودش کلی ماجرا داره!

داشتیم از مهمونی برمی‌گشتیم! روز یکشنبه شب (عید غدیر) ساعت 7 و نیم شب! از مسیری که داشتیم می‌اومدیم سر راهمون یه ساعت فروشی دیدیم و بابا رضایی گفت بذار یه دقیقه پیاده شم برم ببینم بند ساعتم رو که پاره شده می‌تونم اینجا عوض کنم یا نه؟! ماشین رو  تقریباً سر خیابون بغلی پارک کرد. وقتی پیاده شد که بره در جلوی ماشین درست بسته نشد! من و دینایی توی ماشین بودیم و دینا تو بغلم خواب بود. رضایی هم با خودش فکر کرد که خوب زود برمی‌گرده دیگه! منم گفتم اگه دستم رو دراز کنم در رو ببندم دینا بیدار می‌شه! رضا هم الان برمی‌گرده دیگه!!!!!!!!!!!

خلاصه بعد از یه پنج شیش دقیقه دیدم یکی داره تقریبا دولا دولا به طرف در سمت راننده نزدیک می‌شه و یه چیزی شبیه آینه بغل ماشین هم تو دستشه و هی داره تکونش می‌ده. اومد سمت در و در رو باز کرد! ترس همه وجودم رو گرفت! شروع کردم به جیغ زدن و کمک خواستن! با خودم گفتم این الان سوار ماشین می‌شه و من و دینا و ماشین رو همه رو با هم با خودش می‌بره! ای خدا اگه با یه چاقویی چیزی تهدیدم کنه من تنهایی با بچه چه غلطی می‌تونم بکنم؟!

داشتم سکته می‌کردم! که دیدم یارو پشتی صندلی (که رضایی به خاطر کمر دردش موقع رانندگی می‌ذاره پشتش) رو به هوای اینکه کیفه کشید که ببره! یه هو فهمید که این کیف نیست و پرید به سمت در عقب ماشین تا وسایلی که رو صندلی عقبه رو برداره! منم این بین که هم دارم جیغ میزنم ناخودآگاه دستم رو دراز کردم تا کیفم رو چنگ بزم و نذارم که ببرتش! جیغ می‌زدم و کیف رو می‌کشیدم . بمیرم الهی که دینایی که تو خواب و بیداری از صدای جیغ‌های من تقریباً شوکه شده بود شروع کرد به گریه و هق هق! یه هو بند کیف که تو دستم بود پاره شد و یارو کیف من و ساک وسایل دینا رو قاپید و دوید به سمت پشت ماشین. من تا پیاده شدم دیدم پرید ترک یه موتور و دونفری با هم فرار کردن! تو این فاصله تو اون خیابون خلوت تازه سر و کله یکی دونفر که از صدای جیغ من توجه‌شون جلب شده بود پیدا شد که ای خانم چی شد و کی برد و چی برد و ....

خدا نصیب نکنه... حالی داشتم ها! تمام وجودم می‌لرزید. بچه‌م دینا تا یه ساعت بعدش هم هنوز از شوک درنیومده بود و همین جوری تو بغل من هق هق می‌کرد! یه دو سه دقیقه بعد رضایی از همه جا بی‌خبر از راه رسید... بماند که اون طفلی که از دور جمعیت دور ما رو دید چه حالی شد...

متاسفانه در کمال حماقت بنده کلی چیز تو کیفم داشتم و از همه مهمتر 4 تا کارت اعتباری که دوتاشون رمزشون  کنارشون بود! (می‌دونم، الاغ بیشتر از من درکش می‌رسه که رمز رو کنار کارت و تو کیف‌ش نذاره و من از روی حماقت حتی از الاغ هم کمتر شعور دارم! لطفاً شما دیگه اینو به رُخم نکشید!)  

دوربین نازنینم! (با کلی عکس از تولد بابا رضایی که هنوز رو کامپیوتر نریخته بودم!)

دسته چک‌م! باضافه حدود 40 هزار تومن پول نقد!

گردنبند طلای دینا!

همه کلیدهای خونه باضافه قبض برق که آدرس دقیق خونه روشه!!!!!! (ای خدا! آخه چه گِلی سر این یکی بگیرم!!!)

سوئیچ یدک ماشین! (رفتیم قفل ماشین رو بدیم عوض کنن گفتن حدود 400 هزار تومن هزینه داره... تازه ماشین هم یه جورایی دست کاری می‌شه!)

همین یه ساعت پیش که پرینت حساب‌هام رو گرفتم فهمیدم که یکی از حساب‌ها رو خالی کرده! (380 هزار تومان توش بوده همه‌ش رو گرفته بی‌پدر!) من اول صبح دوشنبه رفتم و همه کارت‌ها رو باطل کردم اما اون زودتر برای خالی کردن کارت اقدام کرده بود! اینو که فهمیدم اونقدر دوباره حالم بد شد که هر چی سعی می‌کنم خودمو دلداری بدم که ایشالله همه‌ش درد و بلا بوده که صدقه دادیم رفته پی کارش اصلاً حالم خوب نمی‌شه!

من حاضرم ده برابر این صدقه بدم اما یه قرون ازم دزدی نشه! هر کی مال باخته باشه حال منو درک می‌کنه!

حالا دوندگی‌های کلانتری و دادسرا (بابت سرقتی اعلام کردن دسته چک) باطل کردن همه کارت‌ها و اقدام برای المثنی گرفتن‌شون و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه که آدم از کار و زندگی می‌ندازه قوز بالا قوزه این داستانه... اونقدر این دو روزه توی کلانتری و دادسرا حرص خوردم که نگو! خدایا سر و کار هیچ بنده‌ای رو به اینجاها ننداز! رسماً از کار و زندگی می‌یفته آدم!

الهی تو زندگی‌ش خیر نبینه... الهی از زهر براش بدتر باشه... الهی بره زیر ماشین له بشه... هر چی اینا رو می‌گم بازم دلم خنک نمی‌شه!

چیکار کنم حالم خوب بشه آخه؟!

درس‌های اخلاقی الاغی من از این ماجرا:

1-      وقتی توی ماشین منتظری در ماشین رو قفل کن!

2-      اینهمه کارت اعتباری می‌خوای سر قبر من بذاری که با خودت حمل‌ش می‌کنی؟ یکی بسه! تازه یه کم به خودت زحمت بده و پسوردش رو هم حفظ کن! نذار کنارش!

3-      کیفت رو جلوی پات بذار نه روی صندلی عقب و اونهمه هم توی دید!  

 

می‌دونم، می‌دونم که شما همه اینا رو فوت آبین و اصولاً رعایت می‌کنین!

واسه خود الاغم گفتم!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

آخ آخ که این چند روزه از دست دینا و کاراش روده‌بر شده بودیم. بذارین چند چشمه از حرفا و کاراش که یادمه رو براتون بگم:

·       صبح که از خواب پا شده بردمش و دست و روشو شستم. دویده پیش رضایی و دستاش رو نشون می‌ده و می‌گه: بابایی ببین دستام چه چراغی می‌زنه (برق می‌زنه!!) فوق‌العاده‌ست مگه نه!!!!!!!!

 

·       خونه خاله رضا مهمون بودیم. موقع خداحافظی شوهر خاله بزرگه رضا رو به دینا:

-          دینا کجا داری می‌ری عمو جون؟!

-          دارم می‌رم مهمونی خونه دوست عمه جون!

-          منم با خودت می‌بری؟!

-          نه!!! شرمنده‌م!!!!!!!!!

 

·       تا ازش غافل می‌شی می‌بینی خونه رو کرده بازار شام! همه جا رو شلخته می‌کنه! چند روز پیشا قرار بود مهمون برامون بیاد و منم بدو بدو داشتم کارام و می‌کردم که دیدم دینایی طبق معمول داره با شدت و حدت خونه‌ای برام درست می‌کنه گلستون!!!! مجبور شدم از اتاق خودمون بیارم‌ش بیرون و در اتاق رو ببندم! می‌بینم بغض کرده و با حالت گریه می‌گه:

-          مامانی این چه کار اشتباهی بود که با من کردی؟!!! منو ناراحت کردی!!!

 

·       بهش شکلات دادم! در طرفه‌العینی خوردش و دوباره اومده سراغم و در حالی که کلی مظلومیت قاطی صداش کرده می‌گه:

-          این دیگه آخری‌شه!

-          چی مامان؟!

-          شکلات! بهم شکلات بده! این دیگه آخری‌شه!

-          مامانی دندونات خراب می‌شه‌ها!

-          (در حالی که چشماشو ریز کرده و گردنش رو هم تا حد امکان کج کرده می‌گه) نه! این آخریشه دیگه!!!

سرتق جوری از اول می‌گه آخری‌شه که انگار شکلات رو ازم گرفته! می‌بینین بچه های این دوره زمونه چقدر زبلن!

·       توی رستوران داشت بلندبلند حرف می‌زد و معمولاً تو این جور مواقع دوست داره که افراد بهش واکنش نشون بدن! زل زده بود تو صورت یه آقایی که میز کناری‌مون نشسته بود و هی داشت شیرین زبونی می‌کرد! اما اون آقاهه اصلاً نگاهش نمی‌کرد و سعی می‌کرد یه سمت دیگه رو نگاه کنه! یه هو دینایی که دیگه از بی‌محلی آقاهه کلافه شده بود رو کرد به من و بلند گفت: مامانی این آقاهه چش شده؟! (بچه‌م منظورش این بود که این چرا مثل مجسمه می‌مونه!!!!!) فکر کنم آقاهه می‌خواست پاشه ما رو با لنگه کفش بندازه بیرون!!!

 

·       توی همون رستوران یه آکواریوم بود که خیلی ماهی‌های ناز و رنگ و وارنگی توش بود و حسابی توجه دینا رو به خودش جلب کرده بود. صاحب رستوران که دید برای دینا اینقدر حرکات ماهی‌ها جالبه، اومد و خواست جلوی دینا به ماهی‌ها غذا بده... ماهی‌ها هم که صاحبشون رو می‌شناختن از حرکت دست اون فهمیدن که وقت غذاست و دسته جمعی حمله کردن به سطح آب و همه اون بالا جمع شدن و رفته بودن تو دهن همدیگه!... یه هو دینا (که این روزا بدون فریاد نمی‌تونه حرف بزنه!!!) داد زد: نگاه کن مامانی! ماهی‌ها می‌خوان همدیگه رو بوس کنن! دارن همدیگه رو بغل می‌کنن!

 

·       می‌خواستیم از خونه بریم بیرون! یه لباس صورتی تن دینایی کرده بودم و موهاش رو هم خوشگل بلا کرده بودم! توی آسانسور خانوم همسایه رو دیده و در حالی که کلی سعی می‌کنه عشوه قاطی چهره‌ش بکنه بهش می‌گه: ببین چه شیک شدم!!! آخه داریم می‌ریم خرید!

 

·       عمه‌ش بهش می‌گه:

 

-          دینایی می‌دونی من عاااااااااشقتم!

-          منم عااااااااااااشقتم !

 

·       تا ولش می‌کنی می‌ره رو سرامیک‌های یخ خونه دراز می‌کشه. بهش می‌گم:

-           دینایی مامان سرما می‌خوری‌ها!

-          آخه مامانی من عاشق زمین خنک‌م!!!!

 

·       این روزا به خاطر آنفولا.نزا مجبورم از دست زدن به این ور و اون ور منعش کنم:

-          دینایی مامان اونجا دست نزن ویروس می‌ره تو تنت ها!

-          مامانی پیلوس چه جوری می‌ره تو تنم؟!

-          خوب اول دستت آلوده می‌شه بعد ممکنه دستت رو به دهنت بزنی و اونوقت ویروس ناقلا می‌ره تو دلت!

-          من می‌کشمش! نمی‌ذارم بره تو دلم!

-          آفرین! پس بیا بریم دستاتو بشورم !

-          نه! نمی‌یام!

·       عاشق اینه که هی سوال‌‌‌ش رو تکرار کنه! یه روز اونقدر یه سوال رو تکرار کرد که دیگه کلافه شدم و خواستم یه جواب سربالا و قلمبه سلمبه بهش بدم اما کار دستم داد:

-          مامانی این توش چیه؟

-          !!!!!!!!!!!!!! یاتاقانه!

یاتاقان!؟

در حالی که کلی از این اسم تعجب کرده بود دوید پیش رضایی و گفت: بابایی یاتاقان چیه؟! رضایی هم که در جریان کلافگی من بود برای اینکه موضوع رو رفع و رجوع کنه گفت:

-          بابایی یاتاقان اسم یه جور ویروسه! از همونا که آدم رو مریض می‌کنه! خیلی باید مواظب باشی و دیگه دست به همه چیز نزنی!

چند روز بعد که عمه‌ش اومده بود خونه‌مون دیدم داره با آب و تاب بهش می‌گه: عمه جون می‌دونی اگه دستات رو خوب نشوری یاتاقان می‌ره تو دلت و پیلوسی می‌شی! دیگه چشمای عمه‌ش چهار تا شده بود که این داره از چی صحبت می‌کنه؟! یاتاقان!!! ویروس!!!!

و من با شرمندگی شرح ماوقع و سوتی که داده بودم رو گفتم!!!

 

·         توی ماشین بودیم و بابا رضایی هر چی که من بهش مسیر می‌دادم رو نمی‌رفت و از شانس بد افتادیم تو یه ترافیک ناجور! رو به رضایی گفتم:آقا رضا اگه از اون راه لامصبی که من گفتم رفته بودی الان رسیده بودیم!!! یه هو دیدم دینا رو به من می‌گه:

-          مامانی لامصب کار بدیه؟!

-          !!!!!!!!!!!!!!! خوب .... آره! ....بده! من اشتباهی گفتم!

اما مگه دینا ول کن بود! همین‌جوری یه ریز با خودش می‌گفت: لامصب! مگه نمی‌گم لامصب! لامصب!

 

·         توی ماشین ضبط روشنه و ساسی.مانکن می‌خونه. رسید به این قسمت آهنگ که: تو چه خوشگلی بی‌شرف!! یه هو دینا رو کرده به من که: مامانی من می‌خوام یه عروسک بخرم و اسمش رو بذارم بی‌شرف!!! (آخه من چی بگم؟!)

نوشته شده در یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

1-      دیشب خیلی سرم درد می‌کرد. گیر داده بود که برام کتاب بخون. سه تا کتاب براش خوندم که دیدم داره می‌ره سراغ چهارمی! :

-          مامانی برام این‌م بخون!

-          دینایی مگه قول ندادی که دیگه آخری‌ش باشه!؟

-          آخری‌شه مامانی! بخون!

-          نه دیگه خوندم! الان دیگه باید بخوابی!

-          دیگه آخریشه! بخون برام!

-          مامانی به خدا سرم درد می‌کنه! نمی‌تونم چشمام رو باز نگه دارم!

-          نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (زد زیر گریه) چرااااااااااااااااا سرررررررررررررت دررررررررررررد می‌کنه! (با شیون!)

-          آخه انگاری دارم سرما می‌خورم مامانی!

-          چرررررررررررررررررررررا سرما می‌خورررررررررررررری؟! (با گریه شدید!)

یه دفعه دیدم وسط گریه‌ش اومده داره سرمو بوس می‌کنه و با هق‌ هق می‌گه:

-          مامانی خوب شدددددددی؟ (با اشک)

-          (دیگه طاقت نیاوردم!) آره عزیزم خوب شدم . بهتر شدم!

-          پس برام این کتاب رو بخون! (با لبخند در حالی که کلی اشک صورتش‌ رو پوشونده!) نیشخند

کی می‌تونه بگه با اینکه سرم هم داره می‌ترکه، نمی‌خونم!!!!

2-      در حالی که دینا رو خوابونده بودم روی زمین تا لباساشو عوض کنم که دیدم داره تقلا می‌کنه پاشه و گفت:  مامانی منو بیدار کن! منو نخوابون! (یعنی منو از روی زمین بلند کن! نمی‌خوام دراز بکشم!!!!!)

 

3-      اخیراً چُغلی پرستارش رو می‌کنه!!:

-          مامانی خاله به من گفت سوپت شُله! نداد خودم بخورم! گفت خودم بهت می‌دم!

-          خوب مامانی می‌خواسته لباست کثیف نشه!

 

-          مامانی خاله بهم گفت چقدر پی‌پی‌ت بوی گند می‌ده!!!!!

-          خوب مامانی شما هم بهش بگو پی‌پی همه بوی بد می‌ده! لطفاً دیگه از این حرفا به من نزنین! (خیلی ناراحت شدم! باید یه تذکری بهش بدم!)

 

-          مامانی می‌شه از اینا که روی میزه به من بدین؟

-          از این شکلاتا می‌خوای مامانی؟

-          آره!

-          بفرما عزیزم!

-          پس چرا خاله گفت اینا اَخ‌ند! اینا که شکلات‌ند!!!!

-          !!!!!

 

4-      بابا رضایی برای خودش میله بارفیکس خریده تا توی خونه باهاش کمی ورزش کنه. از در که اومد تو دینا پرسید:

-          این چیه بابائی؟!

-          میله بارفیکسه!

-          می‌خوای چیکارش کنی؟

-          می‌خوام وصلش کنم به چارچوب در!

-          می‌شه من فیلیکس رو وصل کنم!

-          فیلیکس نه بابایی! بارفیکس!

 

-          پشت تلفن مکالمه من و رضایی: ساعت چند می‌ری فیزیوتلافی! (گاهی اوقات با حالت مسخره بازی کلمات رو ادا می‌کنم!) یه هو دیدم دینایی که با دقت به مکالمات ما گوش می‌داد اومد جلو و گقت: مامانی اشتباه کردی! باید بگی فیزیوتراپی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (دیگه حتی نمی‌شه مسخره‌بازی دربیاریم!!)

 

5-      هروقت دارم خونه رو جمع و جور می‌کنم زودی می‌یاد می‌گه:

-          مامانی کی می‌خواد بیاد خونه‌مون؟!

-          !!!!!!!!!!!!!!!!!! هیشکی مامانی! آدم باید همیشه خونه‌ش مرتب باشه! شما هم باید همیشه اتاقت رو مرتب نگه داری!

-          یعنی هیشکی نمی‌آد خونه‌مون؟!

-          (هر کی ندونه فکر میکنه من فقط وقتی مهمون دارم خونه رو مرتب می‌کنم! البته انصافاً چون ما تقریباً یه روز درمیون از دوستان یا فامیل می‌آن پیش‌مون (همه خودمونی‌اند) همیشه دارم خونه مرتب می‌کنم! اینه که دائم منتظره کسی بیاد خونه‌مون!!!!)

نوشته شده در یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak