Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

دیروز چند تا مکالمه بین من و بابا رضایی رخ داد که در کل باعث شد که من از دست رضایی دلگیر بشم. البته بعضی‌هاش ناشی از سوء تفاهم من بود و بعضی هم ناشی از سوء تفاوت(!) رضایی!

شرح ماجراها:

1-      صبح جمعه :

مامانم اینا ایشالله به سلامتی دارن می‌رن مکه! پریشب که خونه خواهر کوچیکه دعوت بودیم صحبتی شد که بعدش قرار شد جمعه صبح من و خواهر بزرگه بریم سالنِ مراسم ولیمه مامان اینا رو اوکی کنیم...

صبح جمعه خونه ما:

-          بابا رضایی به نظرت کدوم سالن رو بگیریم؟ چه منویی سفارش بدیم؟ اصلاً من نمی‌دونم چرا من باید برم ؟ آخه من که خیلی به این چیزا وارد نیستم! می‌گم رضایی! می‌آی تو بری؟!

-          نه!

-          چرا آخه؟ تو که تو این چیزا واردتری، بهتر می‌تونی سر همه چیزش هماهنگی کنی و از اون مهمتر تخفیف خوب بگیری.

-          نه! چون کسی از من در این خصوص دعوت نکرد!

-          رضا! این چه حرفیه؟ خودت می‌دونی که چقدر نظرت برای مامان اینا مهمه. اگرم ازت درخواست نشد حتماً فکر می‌کردن بیشتر برات زحمته... می‌دونی که چقدر از نظر تو استقبال میکنن!

-          من که تنها نیستم! دو تا داماد دیگه هم هستن! اگر من پا پیش بذارم اونوقت یا شاید به اونا بربخوره که چرا این همه‌ش تو کارا دخالت می‌کنه و یا اگه بد بشه از چشم من می‌بینن!

-          خوب اونا خودشون هیچ وقت پا پیش نمی‌ذارن، معنی‌ش هم این نیست که اونا رو بازی ندادن! یا شاید وقتش رو ندارن یا حوصله‌ش رو... اما فکر هم نمی‌کنم که از اینکه تو پا پیش گذاشتی ناراحت بشن...مهم اون کاره که به خوبی انجام بشه...

-          بازم می‌گم نه! مامان تو خودش یه مراعات‌هایی می‌کنه پس تو مانع این مراعات‌ها نشو! اگر نمی‌خواست مراعات کنه همون شب بهم می‌گفت تو هم بیا باهاشون برو!

خوب راستش در این خصوص بابا رضایی کاملاً حق داشت و باید بگم که سیاستش در این خصوص قابل تحسینه. اینو اون موقع خیلی حس نکردم. بعدش که کمی فکر کردم از خودم پرسیدم چرا من اونموقع اینقدر ناراحت شدم؟ فهمیدم که شاید تنها جمله مورددار رضا تو اون لحظه این بود: " کسی از من در این خصوص دعوت نکرد!"

2-      جمعه شب:

جمعه شب جایی مهمون بودیم که مامان اینای رضا هم بودن. هفته پیش پرستار دینا بیشتر خونه خودمون اومد و فقط یه روز خونه مامان رضا دینا رو نگه داشت. این بود که حسابی دلتنگ دینا شده بودن و در این خصوص گله داشتند.

مامان رضایی:

-          دیگه رفتین حاجی حاجی مکه! داشتیم؟

-          اختیار دارین مامان جان! ما که همیشه مزاحمیم. گفتم یه کم خستگی در کنین و به کارهای عقب افتاده برسین.

-          نه والله! بی تعارف! من تو هفته گذشته نه جایی رفتم و نه کاری کردم!

-          چرا خوب؟ من گفتم شاید خونه خاله‌ها برین.

-          نه! هیچ جا نرفتم. خونه تنها بودم!

-          حالا من می‌گم اصلاً یه برنامه بذاریم که مثلاً شنبه و دوشنبه دینایی بیاد خونه شما و باقی هفته خونه خودمون. اینجوری شما هم می‌تونید برای روزهای دیگه‌تون برنامه‌ریزی کنین.

-          باشه (در حالی که کاملاً معلوم بود که از این تصمیم دلخورن) هر طور راحتین. من می‌خوام شما راحت باشین.

-          ممنونم مامان جان . شما خیلی لطف دارین.

خیلی دلم می‌خواست رضا هم از راه برسه و تو این مکالمه شرکت کنه و اونم دلایل قانع‌کننده‌تری بیاره. اما رضا اصلاً به ما نزدیک نشد!

چند لحظه بعد برای احوال‌پرسی نشستم کنار بابای رضایی:

-          شما خوبین بابا جان! چه خبرا؟

-          از احوال‌پرسی شما! خیلی غیبتتون زیاد شده !

-          ما؟ نه بابا! راستش آخر هفته کلاس صبح زودم کنسل شد این بود که گفتم دیگه تو این شرایط بد هوا (بارندگی بود) دینا رو صبح از خونه در نیاریم!

-          خوب می‌تونستین از شب قبلش بیان که نخواین صبح زود جا‌به‌جاش کنین!

-          خوب دیگه گفتیم این هفته کمتر زحمت بدیم!

در حالی که به شدت معذب شده بودم و دیگه جوابی برای سؤال‌های مکرر بابا نداشتم یه نگاه به رضایی کردم که حالا دیگه اومده بود کنارم و با اشاره بهش گفتم تو هم یه چیزی بگو، که دیدم خودش رو زد به کوچه علی چپ و اصلاً مشارکتی نکرد.

تو این یه سالی که بعد از تموم شدن مرخصی زایمان می‌آم سرکار ، خانواده رضایی خیلی خیلی بهم لطف داشتن و از هیچ لطفی برام دریغ نکردند. همین که دینا گلی رو صبح به صبح می‌بریم خونه‌شون و پرستار دینا هم می‌آد اونجا کلی زحمت براشون درست کردیم. اون اوایل به خاطر عدم شناخت کافی روی پرستار دینا و جهت اطمینان بیشتر از نحوه نگهداری اون این پروژه رو تعریف کردیم. بعد از گذشت یه سال دیگه تقریباً از پرستارش مطمئن شدیم و دینا هم بزرگتر شده و تقریباً خیلی چیزها رو می‌فهمه. از طرف دیگه بعد از ظهرها که من می‌رم دنبال دینایی، خیلی دیر خونه می‌رسم و این پروسه خیلی برام خسته‌کننده شده. این سه دلیل باعث شده که کم‌کم به این فکر بیفتیم که دیگه پرستارش بیاد خونه خودمون و اونجا دینا رو نگه داره. تصمیم داشتیم که به تدریج این کار رو بکنیم اما تصادفاً هفته پیش شرایط جوری شد که فقط یه روز دینا رو بردیم خونه مامان بزرگش و این امر باعث شد که این دوری خیلی بهشون اثر کنه و دیشب حسابی بهمون گله کردن.

راستش دیشب خیلی ناراحت شدم. نه از گله اونها. از اینکه حس کردم که از کار ما ناراحت شدن. تو نگاهشون خوندم که حالا که خرتون از پل گذشت ما رو فراموش کردین!

اومدیم خونه و به رضا گفتم :

-          نمی‌دونم چرا اعصابم خورده! آهان یادم اومد! در مورد مکالمه بین من و مامان و بابا خیلی معذب شدم! رضایی چرا تو هیچ مشارکتی نکردی نامرد!

-          خوب تو گفتی دیگه!

-          آره ولی اگه از زبون تو می‌شنیدن شاید احساس بهتری داشتن! دیدی چقدر از دستمون ناراحت بودن!

-          خوب حق دارن! مثلاً امروز ظهر (ظهر جمعه) باید می‌رفتیم خونه‌شون!

-          خوب چرا نرفتیم؟ چرا نگفتی بریم؟ من که از خدام بود!

-          تو که نبودی! مامان زنگ زد و گفت بیاین من گفتم نه نمی‌آیم! عطی نیست!

-          من که ساعت یک و نیم خونه بودم! بعدشم اگه بهم زنگ می‌زدی زودتر کار رزرو سالن رو انجام می‌دادیم و زودتر خودم رو می‌رسوندم! تو تازه الان داری می‌گی مامان زنگ زده بود! ما کی تا حالا زودتر از 2 برای نهار رفتیم خونه‌شون! خوب امروزم مثل هر روز می‌رسیدیم دیگه!

-          می‌خواستن امروز زودتر ناهار بخورن!

-          رضا!!!!!!!!!! به خدا امروز یه حرفایی داری می‌زنی که اولین باره ازت می‌شنوم! تو حتی نگفتی مامان زنگ زده و تو بهش گفتی نه! می‌دونستی تو در عرض چند دقیقه می‌تونی منو تا مرض جنون پیش ببری!

-          تازه خبر نداری! نصف منم می‌تونه این کار رو بکنه چه برسه کُلَ‌م!

-          امروز با حرفات منو ناراحت کردی! یه جوری که یه دفعه حس کردم نمی‌شناسمت!

-          من؟!

-          بله! اون از حرف صبح‌ِت اینم از حرفای الآن‌ِت!

-          در مورد صبح که حق با منه! در مورد الانم همین‌طور!

-          !!!!!! باشه! شاید در مورد صبح حق با تو باشه اما در مورد شب عمراً !

پ.ن: اینا رو نوشتم تا فشار ذهنی‌م (تو رو خدا ببینین چه چیزهایی به من فشار وارد می‌کنه!!!) تخلیه بشه! لطفاً قضاوت نکنین!!

 

 

نوشته شده در شنبه ٢٩ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

این روزها تو هر جمعی که هستیم نمی‌دونم چی می‌شه که یه هو بحث می‌ره سر آوردن بچه دوم!

بعضی‌ها می‌پرسن: شما تو فکر بچه دوم نیستین؟ دیگه کم‌کم داره وقتش می‌شه‌ها!

بعضی‌ها هم منتظر جواب ما نمی‌شن و از قبلش نسخه رو برامون می‌پیچن: وا! تو این شرایط زندگی همون یه بچه هم از سر آدم زیاده! نکنه یه وقت از این خبط‌ها بکنین ها!

البته کاری ندارم که کلاً حکایت در دروازه و دهن مردم همیشه و همه جا پابرجاست ... این بحث رو مطرح کردم چون این روزها شده دغدغه ذهنی خودم!

 

خوب من اساساً با تک فرزندی مخالفم! چرا؟

1-      به خاطر خود بچه (یعنی بچه اول)... چند سال دیگه که بزرگتر بشه و نیازهای اجتماعی و عاطفی‌ش شکل بگیره، خلاء نبود یه خواهر یا برادر خیلی براش نمود پیدا می‌کنه... اینو هم تجربه اطرافیانم بهم ثابت کرده و هم خودم بهش باور دارم... بچه اول رو مادر و پدر به خاطر دل خودشون می‌آرن و بچه دوم را باید به خاطر دل بچه اول بیارن!

 

2-      چون خودم تو خانواده پرجمعیتی بزرگ شدم و طعم شیرین خواهر و برادر رو چشیدم اینه که دلم می‌خواد بچه‌مون هم این طعم رو بچشه (البته حداکثر می‌تونه یکی از طعم‌ها – خواهر یا برادر- رو بچشه!!)!

 

3-      یه عالمه دلیل دیگه که فقط تو ذهن خودم می‌تونم مرورشون کنم!

 

اما...

فکر کنم همه مادرایی که یه بچه یه سال و خورده‌ای دارن با من هم عقیده‌ن که :

چون تازه داره بچه از آب و گل در می‌آد و به عبارتی سختی‌های دوران بچه‌‍‌داری کمتر و کمتر می‌شه، انگار دلت می‌خواد تازه بشینی و خستگی در کنی! به کوهی از کارهای عقب افتاده این دو سه ساله برسی... اصلاً لذت بزرگ شدن فرزندت رو ببری... می‌ترسی از اینکه دوباره خودت رو تو این شرایط بارداری و زایمان و نوزادداری و بی‌خوابی و مراقبت‌های فشرده از نوزاد تصور کنی! می‌ترسی که وقتی دو تا بشن نتونی حتی نصف قبل به هردوشون توجه کنی! دیگه توجه به خودت که طلبت! می‌ترسی بلد نباشی عدالت رو بینشون رعایت کنی!

این روزا همه‌ش با خودم می‌گم: واااااااااااااای ! یعنی این پروسه دو و سال خورده‌ای رو دوباره باید تکرار کنم؟! یه هو انگار زیر پام خالی می‌شه... انگار که حس می‌کنم خیلی خسته‌تر از اونی هستم که دوباره تن به این کار بدم!

خوب راستش یه دلیل بزرگ دیگه هم هست: بابا رضایی!

رضا تو پروسه بزرگ شدن دینا و نگهداری و مراقبت از اون خیلی با من همراه نبود... کلاً تو امر بچه‌داری خیلی خونسرد و یه جورایی بی‌خیاله. توی مسافرت که تقریباً کولاکه! اصلاً یادش می‌ره که باید تو بچه‌داری مشارکت داشته باشه!

البته این اواخر که چند بار باهاش صحبت کردم و گفتم که واقعاً به کمک و توجه‌هش نیاز دارم، خیلی بهتر از قبل شده ولی می‌ترسم که اثرش موقت باشه و دوباره همون آش و همون کاسه! یه بچه رو می‌شه تنهایی و یا با کمک کم، یه کاریش کرد اما دو تا رو عمراً!

گاهی اوقات با خودم می‌گم: این مامان‌های ما هم عجب طاقت و توانی داشتن که بچه سوم و چهارم و ... رو هم آوردن ها!

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

 

1-      خوب می‌خوام یه کم دل بقیه رو بسوزونم! (در راستای همون عادت نوشابه خانواده و اینا!!) بقیه منظورم بقیه دوستای وبلاگیه! دیشب ما یه جمع کوچولو موچولوی دوستانه نیمه وبلاگی داشتیم! "من" و "تو"ی عزیز و رادین کوچولو ؛ و نازمنگولا و شوشو و دخمل نازش مهمون ما بودن... به ما که خیلی خوش گذشت و امیدوارم که به بقیه هم همین‌طور! چه لذت‌بخشه واقعی شدن دوستان دنیای مجازی تو دنیای واقعی... بازم ممنون از همه‌شون که به ما افتخار دادن و تشریف آوردن...

 

2-     دینا گلی این روزا به نسبت یه ماه پیش خیلی تغییر کرده...

 

کارهای جدید و تغییرات خوب:

 

-           کم‌کم داره جمله می‌سازه...البته بیشتر جملات دو حرفی : مثل پاشوو بیا، نااااازی قَشَمَن (نازی قشنگم!)، تا تا عَبادی... عبادی... خودایا ننازی (تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی)

-          از فعل‌ها به خوبی و به جا استفاده می‌کنه: بخور، بده، پاشو، برو، بشور

-          چند وقت پیش داشتم تلفنی به دوستم می‌گفتم: قربونت، دیدم داره هی با خودش می‌گه: قُمبونت!

-          اسم افراد رو بعد از یکی دوبار تکرار، قشنگ می‌گه... حتی اسمهایی مثل نفیسه، فرشاد، نازنین و ...تو غذاها هم ماکااونی (ماکارونی)

-          به اتاقش عادت کرده و دیگه تقریباً توی تختش می‌خوابه...

-          غذا خوردنش از روزهای اول عید، خیلی بهتر شده

-          توی جملاتی که ما می‌گیم خیلی دقت می‌کنه و سعی می‌کنه یک یا چند کلمه از جمله ما رو تکرار کنه...

-          خیلی بامزه هر چیزی رو که می‌خواد (حتی اگه جلوی چشم نباشه) به ما می‌فهمونه یا بهتر بگم که می‌گه... (دیروز خونه بودم، داشتم بهش شیر می‌دادم و خونه تقریباً ساکت بود... دیدم داره پا‌می شه که بره سمت پنجره آشپزخونه که مشرف به کوچه‌ست و در همین حین هم می‌گه: نی‌نی‌یا تطیل!!!

-          یه کم دقت کردم دیدم داره صدای بچه ها از بیرون می‌آد. آخه ته کوچه ما یه مدرسه ابتدایی‌یه و اون موقع مدرسه‌شون تعطیل شده بود و با سر و صدا داشتن می‌رفتن خونه‌هاشون!!! منظور دینایی هم این بوده که بیا بریم دم پنجره، نی‌نی‌ها رو که تعطیل شدن نگاه کنیم!! ... اونقدر ماچ مالیش کردم که نگو!

-          همچنان عاشق رقص و نانای نای در مدل‌های مختلف و پیشرفته‌تر از قبله!

-          جدیداً خیلی میل به عروسک‌بازی داره و کم‌کم داره رفتارهای دخترونه از خودش بروز می‌ده! نی‌نی‌هاش رو می‌بره تو تختش و کنار هم می‌خوابونه، روشون لحاف می‌کشه و پیش‌پیش می‌کنه تا خوابشون ببره!

-          میل شدیدی به لخت کردن عروسکاش داره! لباساشونو در می‌آره و باسنشون رو بو می‌کنه و می‌گه: پی‌پی؟ نه! پی‌پی؟ نه! (یعنی آیا پی‌پی کرده؟ نه نکرده!) بعدشم تند تند می‌گه: واای واای! نی‌نی لوخت! (یعنی وای وای ! نی‌نی لُخته!)

-          همچنان همون 7 تا دندون سیزده ماهگیش رو داره و 6 ماهه که دیگه هیچ دندونی درنیاورده! اما طفلی همه لثه‌ش مثل تاول بالا اومده! فکر کنم اصلی‌ترین دلیل بهانه‌گیری‌هاش همون دندوناش و درد لثه‌ش باشه!

 

تغییرات به ظاهر ناخوب: (آخه بچه‌ها تو این سن و سال خیلی متغییرند و گاهی اوقات بعضی از کاراشون به مذاق ما بزرگترها خوش نمی‌آد! که البته ممکنه منشاء اصلیش هم خودمون باشیم!!)

 

-           دائم تا منو می‌بینه یاد شیر خوردن می‌افته! حتی اگه یه دقیقه پیش حسابی شیر خورده باشه! و اگه نزدیک وعده غذاش باشه این امر باعث میشه که دیگه میلی به غذا خوردن نداشته باشه!

-          از دید و بازدیدهای عید تا حالا، تا خونه کسی می‌ریم یا مهمون برامون می‌آد و کسی می‌خواد بهش نزدیک بشه، می‌دوه سمت من و همه‌ش می‌گه: عطیه‌ا‌م، مامان عطی، عطیه‌ا‌م... این داستان تا پایان مهمونی ادامه داره ولی آخر مهمونی که مهمونا می‌خوان برن پشت سرشون گریه می‌کنه!!

-          عادت به اتاق و تختش فقط مربوط به ساعات خوابیدنش نیست... کلاً تا چشمش به من می‌افته می‌گه: به‌به، بی‌ایم اوتاق، تخت! گاهی اوقات هم که دیگه خیلی خوش‌خوشانشه در ادامه می‌گه: بوزبوز...قندی! اینا همه یعنی: بریم تو اتاق من و تو تخت من و در حالی که برام کتاب بزبز قندی می‌خونی بهم شیر بده!!

-          اگه به کار بدی که داره می‌کنه واکنش نشون بدی یا مثلاً بگی این کار بدیه، بدتر از قبل به کارش ادامه می‌ده... من که در این جور موارد فقط سعی می‌کنم یه نگاه معنی‌دار بهش بکنم و فقط سکوت و یه جوری هم ادوات اون کار بد رو از دم دستش دور کنم!

-          گاه گداری شروع می‌کنه به جیغ زدن! گاهی بی‌دلیل و الکی و به قصد جلب توجه و گاهی هم به دلیل عدم توجه کافی ما به موضوعی که مورد توجه‌شه ...

-          خدا نکنه وقتی حواسمون نیست و ناخودآگاه تو حرفامون یه کلمه ناخوب (!!) استفاده می‌کنیم دقیقاً همون کلمه رو از حرف ما یادش می‌مونه و بعدش هی تکرار می‌کنه! مثلاً چند روز پیش داشتم خیر سرم قربون صدقه خواهرزاده‌م می‌رفتم که یه هو به شوخی گفتم : ای بی‌شرف! دینا خانوم دیگه تا شب ورد زبونش شده بود: بی‌شَبَت!!! 

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

وووووووووووووو ی ی ی ی!

چه کیفی میده این بخش پاسخ به نظرات در کامنت‌دونی! نه اینکه فکر کنید تازه کشفش کردم ها! نه! بلکه تازه حوصله کردم که باهاش کار کنم! یعنی تا قبلش خیلی حال نداشتم ازش استفاده کنم! ولی نمی‌دونم چی شد که به هو حالش دست داد!

خوب!

در راستای پست قبل و جهت کاهش نگرانی‌های شما بابت چگونه به عروسی رفتن بنده (نوشابه خانواده برای خودمان باززززززززززززز می‌کنیم!!) عرض کنم خدمتتون که:

1-      مشکل اول رو حل کردم! یعنی دلیل اول رو از بین بردم! چه جوری؟ وا خوب معلومه دیگه! امروز اصلاً ماشین نیاوردم! و دینایی هم در منزل خودمان پذیرای پرستارشون هستن! این یعنی من سه سوته تا قبل از ساعت 4 خونه‌مونم! نه که خیلی دلم برای این عروسی پر می‌زنه، واسه همین خوشحالم که زود می‌رسم خونه و به همه کارام می‌رسم! از اون لحاظ!

2-      امروز صبح برای حال و احوال‌پرسی به مامانم زنگ زدم. پرسید:

-          از عروسی چه خبر؟ می‌ری؟

-          آره خوب!

-          به خدا تو هم بیکاری‌ها! آخه تنهایی اونجا چکار می‌خوای بکنی؟!

-          تنها نیستم که! با دینایی‌ام!

-          می‌خوای دینا رو بذاری پیش من تا اونجا اذیت نکنه؟!

-          واااااااااا! مامان مثل اینکه اساساً دینا به این عروسی می‌آد که من تنها نباشم! اونوقت می‌گین بذارمش پیش شما و خودم یالقوز (عمه جون دینا! املاش درسته؟!) برم عروسی سماق بمکم!!

-          راستی عطی جان با خواهر بزرگه حرف می‌زدم؛ گفت که بهت بگم کادوییت (پول) رو بذاری تو پاکت و همونجا بدی به عمه

-          وااااااااااااااای! مامان جون چه خوب کردین شما و خواهر بزرگه اینو بهم گفتین! آخه به خدا اگه عقل ناقص من اصلاً به این موضوع قد بده! چه خوب که امروز با شما صحبت کردم‌ها! چه خیری از سرم گذشت!

-          (مامان در حالی که از خنده روده‌بُر شده) خدا نکشتت، گفتم فقط یادآوری کنم! آخه تو که بچه‌داری دیگه به این زودی‌ها نمی‌رسی بری خونه دختر عمه‌ت...

-          واااااااااااای مامانی شما چقدر امروز نکات نغز می‌گین... آخه نه اینکه من هفته‌ای یه بار خونه همین عمه می‌رم خوب حتماً خونه دخترش هم یه روزی می‌رم دیگه!!!!!!!!

-          (دیگه فکر کنم اشک مامانم از زور خنده دراومده بود پشت تلفن) کوفت بگیری! بابا اصلاً همین‌جوری گفتم... من که می‌دونم دخترم عالِمِ روزگاره و همه چیزو می‌دونه!!!

-          می‌گم مامان یادم باشه قبل از اینکه از خونه به سمت سالن راه بیفتیم یه زنگ بزنم بهتون ببینم نکته‌ای، مطلبی، چیزی از قلم نیفتاده باشه اونجا آبروم بره! تو رو خدا حتماً با خواهر بزرگه یه هماهنگی دیگه بکن!

دیگه اینجا خودمم کم آوردم و پخی زدم زیر خنده و مامانی هم کلی از اینکه اینقدر سربه‌سرش گذاشتم یه نموره گله کرد... خوب آخه خنده‌م گرفته بود که همه بدیهیات رو برام توضیح می‌دادن تازه اونم با مشورت خواهر بزرگه!!!!

راستی کلی کارت بادکرده عروسی داریم ها! کسی نمی‌آد؟! بابا هم فاله و هم تماشا ها!

از ما گفتن!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

وسط هفته- یعنی سه شنبه- عروسی دختر عمه جان دعوت شدیم!

دلم نمی‌خواد برم اما نمی‌شه هم که نَرَم!گریه

1-      ساده‌ترین و بی‌ربط‌ترین دلیل: ما خونه‌مون تو طرحه! ماشینمون هم شماره‌ش زوجه و اون روز زودتر از 7 نمی‌تونم برم خونه!!!

2-      یه دلیل یه کم مرتبط: هیشکی از خانواده‌مون نمی‌رن!

بابا جانم با این عمه‌م قهره! اما مامانم طفلی نه! و کلی هم مجبوره سر قهر بودن بابام، یواشکیِ بابام منت این عمه‌م رو بکشه! اما چون بابام مطلقاً عروسی نمی‌آد پس مامانم اینا هم مجبورن که نیان !

خواهر بزرگه هم که کاملاً پیرو مامانم ایناست. یعنی آنها هم نخواهند آمد!

خواهر کوچیکه با اینکه برای عروسیش همه خانواده این عمه رو دعوت کرده بود، نه تنها هیچکدومشون نیومدن بلکه حتی یه تلفن خشک و خالی برای تبریک هم نزدند. این هم یعنی خواهر کوچیکه هم نخواهد آمد!

 

3-      اصلی‌ترین دلیل : همه‌ش باید جواب فک و فامیل رو بدم که چرا مامان و بابام و بقیه نیومدن! چه نخود آشی بشم من تو این مجلس! چه چشم و ابرویی برام بیاد عمه جان!

 

حدود یه سال و نیم می‌شه که دخترشون نامزد کرده اما داشته باشین که تا قبل از اینکه کارت عروسیش رو بدن دستمون، حتی نگفته بودن که دخترشون داره ازدواج می‌کنه چه برسه به اینکه چند روز دیگه عروسیشه!

حالا چه جوری ما به این عروسی دعوت شدیم:

مکان: خونه همین عمه، روز سوم عید، عیددیدنی

بعد از سلام و احوالپرسی و یه سری حرفای همین‌‌جوری، عمه از اتاق رفت بیرون و بین ما سکوت شد. برای باز شدن سر حرف، از اونجایی که از اون یکی عمه‌م شنیده بودم که یکی از دخترای این عمه عروسیش نزدیکه و یه دختر و پسر دیگه‌ش هم نامزد کردن (دو تا دختر و یه پسر مجرد دم بخت تو خونه داشتن) من رو به شوهر عمه جان:

-          عمو (همین‌جوری عمو صداش می‌کنیم) جان چه خبرا؟ بچه‌ها رو رد نکردین ؟! (یکی نیست بگه به تو چه مگه تو فضولی آخه!)

شوهر عمه:  نه بابا! حالا می‌رن! چه عجله‌ایه... دارن زندگیشونو می‌کنن!

-          نگران بابا دیگه بهشون بگین دیر می‌شه‌ها! (از رو نمی‌رم که بس که فضولم!)

-          نه دیر نمی‌شه!!

یه دفعه عمه در حالی که چند تا کارت دستش بود اومد تو اتاق و بی‌مقدمه گفت:

-          18فروردین عروسی دختر کوچیکمه!

من: به سلامتی!!!!!!!!!!!!! (فقط قیافه من و رضا رو داشته باشین!) چه بی خبر!!!!! پس عمو جان چرا ازتون می‌پرسم بچه‌ها ازدواج نکردن می‌گین نه!

عمه رو به من: بابا این شب شام می‌خوره یادش می‌ره شام چی خوره، چه انتظاری ازش داری؟

من:تعجبعصبانیسبز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (یعنی آدم اینقدر مشنگه که فرق شام رو با داماد نفهمه!!!)

اینجا بود که بابا رضایی با یه جمله قصار حالی به عمه و عمو داد :

-          نه عمه جان! خوب بنده خدا نمی‌خواسته بدون هماهنگی با زنش حرفی زده باشه!!!

عمه رو به من:  آخه دیدیم تازگی ها مد شده که بی سر و صدا بچه شوهر بدن اینه که ما هم یاد گرفتیم (اونقدر هم با چشم و ابرو و عشوه اینا رو می‌گفت که دیگه داشتم از کوره در می‌رفتم!!)

من: والله ما که کلی هم سر و صداش رو درآوردیم! حالا شما منظورتون به کیه خدا می‌دونه!

خلاصه که بعد از این عیددیدنی مفرح و دل‌انگیز، اومدیم بیرون و به رضا گفتم : به خدا بقیه (بقیه خانواده خودم) خوب کاری می‌کنن که دیگه با اینا رفت و آمد نمی‌کنن ها! در ضمن کلی هم به رضا آفرین گفتم که اون جواب رو به موقع داد!

خداییش یکی نیست به ما بگه :

آخه آدم عاقل مجبوره پاشه بره عیددیدنی اونم از این نوعش که از اول تا آخرش پره از متلک و عشوه و حرف زور!!!

بابا رضاست دیگه! میگه بزرگترن و احترامشون واجبه! به هر حال عمه‌ته، تو که با اون قهر نیستی پس باید حداقل عیدها بریم خونه‌‌شون! (جالب اینجاست که از این 4 سال فقط پارسال بازدید ما رو اومدند!!)

نتیجه اخلاقی اینکه : ما چاره‌ای نداریم جز اینکه به این عروسی برویم!!!!

چه جالب! چه زیبا! چه لذت‌بخش!

نوشته شده در شنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸۸ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

سلام سلام صد تا سلام! سال نو مبارک باشه... صد سال به از این سال‌ها (حالا مگه این سال‌ها چشه ؟!)

امیدوارم که همگی سال جدید رو با خوبی و خوشی شروع کرده باشین و روزهای پربار و پربرکت و سرشار از سلامتی رو پیش‌رو داشته باشین! (اینا رو گفتم که ببینین چقدر مبادی آدابم و احوال‌پرسی عیدانه رو بلتم!!)

من اوووووووووووووووومدم!

 البته خیلی وقته اومدم ها! اما حال نوشتن نداشتم! اینم از فواید فصل بهاره که آدم رو تنبل و کرخت می‌کنه!

خوب اگه گزارش کار می‌خواین که باید بگم چند روز اول عید رو مثل بچه‌های خوب رفتیم دید و بازدید فک و فامیل و دوستان* و یه چند روزی هم رفتیم ولایت مامان و بابا و بسی فیض بردیم از هوای پاک و شکوفه و رودخونه‌های خشک شده! (با این اوصاف بعید نیست که امسال آب برای خوراک هم جیره‌بندی بشه!)

حالا هم برگشتیم (خوب شد به این تغییر آب و هوا و برف بی‌موقع برنخوردیم!) و موندیم که این همه فک و فامیلی که می‌خوان بیان بازدید عیدمون رو پس بدن رو چه جوری براشون برنامه‌ریزی کنیم!

دیشب که کلی مهمون داشتیم و من فقط تونستم بدو بدو بعد از اداره برم و همه ساک و وسایل سفرمون رو که همون‌جوری وسط پذیرایی ولو بود، بریزم تو اتاق دینای طفلی و درش رو هم قفل کنم! اما غافل از اینکه یکی از مهمونای نازنین هوس کرد که با دینا بره تو اتاقش بازی کنه! قیافه من رو باید اون موقع می‌دیدین! اونقدر هول شدم که نمی‌دونستم چی بگم! فقط تونستم بگم که چون دیشب دیروقت از سفر اومدیم و امروز هم دیر رسیدم خونه نتونستم که ... طرف فقط گفت این حرفا چیه، زندگی کارمندی همینه دیگه!!! (به خدا تا قبل از اینکه بار سفر رو از ماشین بیاریم بالا همه خونه مثل دسته گل بود گریه)

الانم که دارم اینا رو می‌نویسم یه برفی داره می‌آد که نگو...

من که از پنجره طبقه 12 اداره‌مون هیچی نمی‌تونم ببینم! یه کولاک و مه‌ای شده انگار وسط چله زمستونه! عجب سیزده‌بدری بشه امسال! البته از این هوا بعید نیست که یه دفعه رنگ عوض کنه و مثلاً پس فردا بشه چله تابستون! والله به خدا!

- - - - - - - - --

*. امسال عید ما کلی خودمونو تحویل گرفتیم و رفتیم خونه یکی از دوست جونای وبلاگی! اگه گفتین کی؟ تو این هوای مست و ملنگ بهاری خیلی به مغزتون فشار نیارین که فایده نداره! خودم می‌گم:

رفتیم خونه "من" و "تو" عزیز... خیلی مهربون و صمیمی و خودمونی (درست مثل وبلاگشون) بودند ... به ما که خیلی خوش گذشت...

البته دینایی هم حسابی شیطونی کرد و ما کلی مجبور به تغییر دکوراسیون خونه‌شون شدیم! از همین جا بازم از لطفشون تشکر می‌کنم و البته عذرخواهی!

- - - - - - - - --

اینم چند تا عکس در سال 1388:

سفره هفت سین ما 

دینا و نمادی از سال گاو

دینا و گاو واقعی  

دینا آماده برای عید دیدنی   

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak