Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

سلام!

خوب من همون فردای تولد دینایی تند تند ماجرای تولد عسل بلا رو  نوشتم که بیام و زود اونو بذارم تو وب. اما چون می‌خواستم پستم تصویری هم باشه نگه‌ش داشتم تا چند تا عکس هم بهش اضافه کنم. اما هنوز موفق نشدم عکس ها رو به کامپیوتر اداره منتقل کنم و اینه که پستم پس از دو هفته و اندی هنوز گذاشته نشده!

اگه عکس می‌خواین و نمی‌تونین منتظر بشین عجالتاً یه سر برین اینجا!

فقط اومدم که بگم چرا آپ نمی‌کنم! و تا زمانی که موفق به آوردن عکس نشم آپ نخواهم کرد!!

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

دینا گل پری...

دینا عسلی...

جیگر طلای بابا و مامان...

فرشته کوچولو...

مهربون...

شیرین...

عروسک...

ملوسک...

ناناز...

. . .

عشق ما... آخه به چه زبونی بگم که:

 

تولدت مبارک... تشویقتشویقتشویققلب

خانوم کوچولوی مهربون خوش اومدی ...

این اولین تولدته عسلی...

هزاران بار مبارک باشه... هزاران بار ...

تو یک‌ساله شدی عزیز دل بابا و مامان...

 

راستش هنوزم برام باور کردنی نیست که به این زودی یک‌سال گذشته...

الان همه‌ش خاطرات پارسال این موقع تو ذهنم مرور می‌شه...

 شبی که فرداش قرار بود برم بیمارستان و تو به دنیا بیای نمی‌دونی چه شبی بود!

همه‌ش پر بود از هیجان و یه جور اضطراب... شمارش معکوس شروع شده بود...

قرار بود فردا صبحش ساعت 7 بیمارستان باشیم. همه‌ش من و بابا رضایی ساعت‌های باقیمونده رو می‌شمردیم!

یادمه که اونشب مامانم هم اومده بود خونه‌مون تا فردا با هم بریم بیمارستان.

مامان زود خوابید اما من و بابا رضایی خوابمون نمی‌اومد. این بود که تازه ساعت 12 شب یادمون افتاد که فیلم این ساعت‌های آخر رو بگیریم و یه مستندی از وضعیت خونه، اتاق دینا و قیافه من (شامل یه دماغ که یه عطیه ازش آویزون بود!) برای وقتی که دینایی بزرگ شد تهیه کنیم.

بابا رضایی اولش زوم کرد روی عکس نامزدی‌مون که رو دیوار بود. یادمه که می‌گفت:

این دو نفر رو که می‌بینین فردا می‌خوان بشن سه نفر! یه دینگول بلا قراره بهشون اضافه بشه به اسم دینا خانوم.

بعد دوربین رو رو من زوم کرد... و روی شکمم که یه متری از خودم جلوتر بود!( خداییش خیلی شکمم بزرگ شده بود!)

همین موقع من گفتم:

این حجم عظیمی که می‌بینین شکم مامان عطیه‌ی است که توش یه دینگول بلائه!

و...

کلی از اتاق دینا و کمدش و لباساش و عروسکاش و ... فیلم گرفتیم!

دیگه تقریباً ساعت داشت از یک نیمه شب هم می‌گذشت که خوابیدیم ولی من تا صبح تقریباً خوابم نبرد!

صبح پس از طی مراسم از زیر قرآن رد شدن راهی بیمارستان شدیم. درست یادمه ساعت شش و نیم بود.

تا رسیدیم بیمارستان سریع منو معاینه کردند و گفتند که نه خیر! برای زایمان طبیعی آماده نیستی! ناراحت

دکترم هم به بیمارستان سپرده بود که اگه آماده نبودم و اتاق عمل هم خالی بود سریع برای سزارین آماده‌م کنن تا خودش برسه!

 باورم نمی‌شد! در عرض چشم به هم زدنی همه کارهای قبل از عمل رو کردن و تقریباً ساعت هفت و نیم من روی تخت اتاق عمل بودم!

دکترم گفت:

-          می‌ترسی؟

-          نه! ولی از شدت سرعت انجام کارها گیج شدم! به این سرعت آمادگیش رو نداشتم!

-          چشم به هم بزنی نی‌نی‌ت رو میذارن تو بغلت!

-          قلب

 

و اینگونه بود که دینا گلی ما روز سه شنبه 06/06/1386 (شب نیمه شعبان) ساعت 7:50 دقیقه صبح در بیمارستان مادران تهران قدم به دنیای ما گذاشت.

وزن: 3.480

قد:47 سانتی‌متر

دور سر: 36

 

خدایا به خاطر این هدیه آسمونی، این فرشته کوچولوی مهربون و شیرین زبون ازت ممنونیم.

 

بابا رضایی مهربون!

تولد گل دخترِ شیرین زبونت مبارک باشه هوارتا!

  ---------

پ.ن.۱: این پست خاص 6 شهریور نوشته شده؛ اما چون ترسیدم فردا نتونم بذارمش، امروز گذاشتمش!!

پ.ن.۲: من نمیتونم صفحه وبلاگم رو باز کنم. یعنی باز می شه اما قبل از اینکه متن پست بیاد یه دفعه صفحه وبلاگم میره و لینک زیر باز میشه:

http://feeds.blogard.com/?prvtof=8b2VkUqfXD2H1wtOsgYnKj7prijjEYKKxo%2BbNyHx3UQVqV5sPjpcE9YI

کسی میدونه چکار باید بکنم که این اشکال رفع بشه؟! کمک!گریه

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٥ شهریور ۱۳۸٧ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak