Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

 

 راستی! اینو فهمیدی که از وقتی بابا شدی، منم دیگه بهت می‌گم بابا رضایی! انگار که هزار ساله بابا بودی!

باورت می‌شه عسلی؟!

 

امسال ما یه دینگول شیطون بلا داریم که تا کمتر از یک ماه و نیم دیگه میشه یه سالش!

 چه زود گذشت!

 

یادته تو پست مربوط به روز مرد دو سال پیش ( آخه اونموقع هنوز پدر نشده بودی!) یکشنبه ۱۵ امرداد ،۱۳۸۵برات چی نوشتم:

 

 موضوع پست رو گذاشتم: بهترین همراه دنیا...به رنگ آبی  

 و نوشتم که: 

 هر کسی تو دنیای ذهنی خودش یه تصوراتی راجع به زندگی آینده، همسر و زندگی مشترک داره...

 منم از اونجایی که عادت دارم هر اتفاقی رو که قراره بیفته- چه تو آینده نزدیک و چه تو آینده دور _ تصور کنم ، راجع به این موضوع هم برای خودم تصوراتی داشتم... حتی رنگش رو!

 راستش همیشه تصویر من از زندگی آینده‌ام آبی بود ...

 البته آدم خیال پردازی نیستم اما عادت دارم که در مورد هر چیز ( به خصوص اتفاقای مهم) ذهنیتی داشته باشم.

 الان بخش بزرگی از آینده من به واقعیت تبدیل شده... اون هم به رنگ آبی...

 هر چند که همیشه و همه جا گفتم اما شاید روز پدر یا به قولی، روز مَرد هم بهانه خوبی باشه که بازم بگم:

 رضایی... تو بهترین همراه دنیایی...

 البته بنا به صلاحدید تو (!) امسال هم نشد که مناسبت اصلی این روز رو  بهت تبریک بگم... اما خوب واسه اینکه دلمون نسوزه، روز مرد رو بهت تبریک می‌گم...

...روزت مبارک...

 

 حالا دیگه راست راستی بابا شدی عسلی... یه بابای مهربون آبی!

من که مطمئنم دینایی که بزرگ بشه حسابی از اینکه بابایی مثل تو داره به خودش افتخار می‌کنه...

یه بابای مهربون، که دلش به اندازه دریا بزرگه...

یه بابای دوست داشتنی که هنوز کودک درون خودش رو حفظ کرده ...

یه بابای سِرتِق که هنوز کلی بازیگوش و البته کمی شِلمانه*!

 

 خداییش هر چی فکر کردم که چه کادویی برای اولین روز پدر به این بابای نمونه هدیه بدم، هیچ چیز جالب و هیجانی پیدا نکردم!

نه اینکه پیدا نکردم، یه هدیه برات خریدم اما خودم که خیلی هیجان زده‌ی خریدنش نیستم!

این بود که گفتم هیچ هدیه‌ای بالاتر از بیان احساس واقعیم در این روز نیست.

 

حالا اومدم اینجا تا به مناسبت تولد حضرت علی و روز پدر، در اولین سالی که لذت پدر شدن رو با تمام وجودت چشیدی، از طرف خودم و دینایی بلا بهت بگم که :

 

 بابا رضایی عزیز، روزت مبارک...

 بابا رضایی مهربون ! هوارتا دوست داریم ...

 ایشالله سال دیگه، دینا عسلی با زبون شیرین خودش این روز رو بهت تبریک می‌گه...

 

 - - - - - - -

* شِلمان: اون لاک‌پشت مخترع و باهوشی که دائم ساعت خوردن خوابیدنش زنگ می‌زد و همه کارهاش ناتموم رو هوا می‌موند!  نیشخند

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

دیروز به بابا رضایی می گفتم:

این عسلی چه بزرگ شده... گاهی اوقات متعجب می‌مونم که این فینقیلی ما چقدر می‌فهمه... عین آدم بزرگا!

دل جفتمون کلی غنج رفت و حسابی قربون صدقه‌ش رفتیم!

 

اما براتون بگم که این شیطون بلا چه کارهایی می‌کنه:

-     تا ازش غافل می‌شی، می‌بینی به سمت یه چیز نامرعی شیرجه رفته و دو انگشتی داره از روی زمین برش می‌داره و با یه حرکت سریع می‌ذارتش تو دهنش تا ببینه چه مزه‌ایه؟! تا می‌پری که ازش بگیری می‌بینی که یا یه دونه برنج کوچولو، یا یه دونه نخ یا مو یا هرچیز غیر خوراکی که نمی‌تونی تصورش رو بکنی رو پیدا کرده! اینجوری باید روزی دوبار خونه رو جارو بزنم! (حتماً!!!)

-     طوطی خانم کافیه یه کلمه رو با ریتم دوبار براش بگی: تقریباً با همون آهنگ برات تکرارش می‌کنه! دیروز داشتم از روی کتاب صدای حیوانات، براش می‌خوندم:

-     الاغه چی می‌گه؟! می‌گه: عر و عر و عر... دیدم بعدش می‌گه: ع...ع... ع...  پریدم و حسابی ماچ مالیش کردم! جالب اینه که در حین ادای کلمات آهنگین، سرشو هی پایین و بالا می‌کنه و خودشو هم تکون می‌ده... چیزی شبیه حرکت سر معروف جیم کَری!

-          دیگه تقریباً خودش از حالت خوابیده ، می‌شینه ... این باعث می‌شه که موقع عوض کردن جاش، حسابی دردسر داشته باشم!

-     وقتی می‌خوام تو دستشویی بشورمش حسابی شیطونی می‌کنه... جدیداً با یکی از پاهاش شیر آب رو باز و بسته می‌کنه و متأسفانه معمولاً این شیر، شیر آب گرمه ! و من از ترس نسوختن پاهاش نمی‌فهمم که چه جوری باید هم اونو نگه دارم و هم شیر آب رو دوباره تنظیم کنم!

-     از اونجایی که وقتی روی زمین نشسته، هنوز احتیاط می‌کنم و یه بالش کوچولو پشتش می‌ذارم، فکر می‌کنه این یه بازیه و هی خودشو رو بالش غش می‌ده! گاهی هم که بالش کاملاً پشت سرش نیست، بازم خانم خانم‌ها خودشو ولو می‌کنه و یهو ...دنگ! کله‌ش می‌خوره رو فرش!

-     تا از دور یه کتاب می‌بینه به هر وسیله‌ای تلاش می‌کنه که بهمون بفهمونه که کتاب رو براش بیاریم و تا کتاب رو می‌دیم دستش اونم کتاب رو به طرف ما می‌گیره و می‌خواد که براش بخونیم... همه‌ش هم منتظر می‌مونه که نوبت ورق زدن صفحه برسه! کتاب که تموم می‌شه دوباره می‌گیرتش طرفمون که از اول... گاهی این کار تا 10-20 بار پشت سر هم تکرار می‌شه و اونوقته که دیگه ما کم می‌آریم ...

-          یاد گرفته چشمک بزنه... می‌گیم دینایی چشمک بزنه؛ چشماشو محکم می‌بنده و باز می‌کنه!

-     براش صندلی غذا گرفتیم... اونقدر خوشگل توش می‌شینه و با ما پشت میز غذاخوری همراه می‌شه که نگو... البته باید کلی جلوش پلو بریزیم تا خانم حواسش به اون بره و بذاره که من و بابا رضایی هم غذامونو بخوریم! (قبلش غذای دینا رو می‌دیم!)

-     توی حموم حسابی آب بازی می‌کنه... تازه چند روز پیش برای اولین بار با بابا رضایی دو نفری رفتند حموم و پدر و دختری حسابی آب بازی کردن! بعدش اونقدر دینایی (و البته بابائیش!) شارژ بودن که نگو...

-     بلاخره تختش رو آوردیم تو اتاق خودمون تا پروسه جدا کردن جای دینایی رو یواش یواش اجرایی کنیم... الان تو مرحله مهمونی رفتن تو تختش هستیم! یعنی سر شب قبل از خواب می‌بریمش تو تختش (که به تخت خودمون چسبوندیمش) و با خوشحالی کلی توش بازی و ورجه وورجه می‌کنه و گاهی هم همونجا خوابش می‌بره. اما در اولین مرحله شیر خوردن توی خواب، مجبورم بیارمش تو تخت خودمون!

-     همچنان عاشق خواهر رضایی و خواهر کوچیکه منه و در محضر اونها مامان و بابا، بی مامان و بابا! (راستش بهش حسودیم می‌شه که همچین عمه و خاله‌ی بامحبتی داره! منم دلم خواست!)

-          تعداد دندون‌های خانم طلا شده 6 تا! 4 تا بالا و 2 تا پایین

 

 

دکتر دینا رو عوض کردیم. البته دکتر قبلیش بد نبود اما انگار همه‌ش از روی کتاب با ما حرف می‌زد. مثلاً می‌گفتیم خانم دکتر دینا اینکار رو می‌کنه. می‌گفت والا تو تکستها‌یی که ما تو دانشگاه خوندیم اینجوری نوشته و ... این حرفش رو هر بار تو صحبت‌هاش تکرار می‌کرد جوری که احساس می‌کردیم انگار تجربه برای اون هنوز جایی نداره... یه عیب بزرگ دیگه هم داشت که حرفای خودش هم یادش نمی‌موند! یه ماه می‌گفت: بهش سرلاک بدین، ماه بعد می‌گفت: وا! الان که زوده دارین بهش سرلاک می‌دین! و ...

خلاصه دکترش رو عوض کردیم و پیش یه خانم دکتر با سابقه بردیمش... من و بابا رضایی تقریباً ازش خوشمون اومد. با اینکه کلی سابقه داره اما حسابی اطلاعاتش بروز بود. تازه یه سایت هم بهمون معرفی کرد که حسابی مطالبش جالب بود. *

ولی دعوامون کرد و گفت که : از امروز تلویزیون و رورواک ممنوع!

از روند رشد دینایی هم حسابی راضی بود و گفت: همه چیزش خوبه (قربونش برم من که همیشه همه چیزش خوب و نرمال بوده)

  

  - - - - - - -

* اینم آدرس اون سایت

 

نوشته شده در یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

نمیدونم چرا مدتیه که لینک دوستان تو وبلاگم نشون داده نمی‌شه!

با اینکه تقریباً لینک‌ها رو بروز کردم اما بازم نمایش داده نمیشه!

چیکارش کنم؟!

 - - - - - - -

پ.ن: دیگه نگید چرا پیدات نیست ها! اومدم که بگم پیدام هست!!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

این روزا بازار این سؤال بین خانم‌ها خیلی داغه:

کادوی روز زن چی گرفتی؟!

و جواب‌هایی هم که معمولاً رد و بدل می‌شه یکی از این‌ها است:

طلا ...

سکه...

لباس...

کیف...

کفش...

روسری...

.

.

.

یه شاخه گل!

 

من و بابا رضایی تا پارسال قرارمون این بود که کادوی روز زن و مرد نداریم... باشه تا ایشالله کادوی روز مادر و روز پدر (یعنی وقتی مامان و بابا شدیم!)

این بود که هر سال بابا رضایی به مناسبت این روز بهم یه شاخه گل رز (قرمز و مخملی) می‌داد...

اما امسال دیگه داستان فرق داشت...

من دیگه مامان شده بودم! یعنی روز مادر برای من هم مصداق پیدا کرده بود... (هرچند که هنوزم که هنوزه در ناخودآگاه ذهنم باورم نمی‌شه که منم یه مادرم!!)

راستش رو بگم؟!

یه جورایی هیجان خاصی برای این روز داشتم... همه‌ش تو دلم می‌گفتم :

یعنی بابا رضایی چی بهم کادویی می‌ده؟

آخ جون ! کادو... آخ جون!

خلاصه که مثل بچه‌ها همه‌ش ذوق داشتم...

تا اینکه شد شب روز مادر... تلویزیون داشت خودشو می‌کشت که آهای خانم‌ها، آهای مادران روزتون مبارک... یه دفعه بابا رضایی گفت:

-          امشب روز مادر نیستا ... فردا شبه!

 

منم خندیدم و گفتم باشه. بعدش تو دلم گفتم: آخ جون، پس فردا یه خبراییه!

 

بلاخره فردا شد و روز مادر...

بعد از ظهر بدو بدو از اداره زدم بیرون و تا تونستم گاز بستم به ماشین تا کمی زودتر برم گلفروشی و با یه سبد گل برم خونه مامان رضا (دنبال دینا) و این روز رو بهشون تبریک بگم. البته برنامه تبریک و کادو دادن به ایشون رو قرار بود فرداش اجرا کنیم.

 رسیدم خونه دیدم کفش بابا رضایی پشت دره! یعنی از اداره به این زودی اومده خونه؟! پدر رضا دم در بودند. پرسیدم:

-          رضا اومده؟

-          آره یه کاری داشت، مجبور شد سرراه بیاد خونه... (البته کمی هم لبخند داشت!)

 

 یعنی چی؟! چه کاری؟

اومدم تو . دیدم دینا خوابه. یه سرکی تو اتاق خواب کشیدم دیدم بابا رضایی همچنین خوابه که بیا و ببین! یعنی دیگه نمی‌خواست برگرده سرکار ؟! (آخه تازه ساعت سه و نیم بعداز ظهر بود و رضایی هم معمولاً زودتر از 7 از اداره در نمی‌آد!)

از پرستار دینا پرسیدم: رضا برای چی اومده خونه؟ چه خوابی هم رفته!!

اونم یه جوری مرموز خندید و گفت والا نمی‌دونم!

 

دیگه شصتم خبردار شد که یه خبراییه ... البته وقتی پدر رضا تو حرفاش گفت که امروز دینا خیلی بهانه می‌گرفت. شاید چون باباش خونه ب... (که حرفش رو خورد!) فهمیدم که بابا رضا اصلاً امروز اداره نرفته!

 

 - - - - - - - - -

ابنجا باید یه مقدمه‌ای رو اضافه کنم:

 

مدتیه که بابا رضایی تو فکر تعویض ماشین (آخه ماشینمون یه جورایی حالش خوب نیست و باید زودتر عوض بشه) و خرید لب‌تاپه... البته ایندو ربطی به هم ندارن ولی جز کارهایی که حتماً باید در اولین فرصت انجام بشن . اما از اونجایی که رضای عسل بلای من وقتی تصمیم به یه کاری می‌گیره تا بخواد عملیش کنه خدا می‌دونه که چند قرن می‌گذره، لذا انجام این دو تا پروژه هم شده جزء یکی از آرزوهای محال من!

فکر کنم که شما هم یه چیزهایی بو بردین نه؟!

بله ! بابا رضایی اون روز رو مرخصی گرفته بود تا هر دو تا پروژه رو اجرا کنه و دو تا از آروزهای محال منو جامه عمل بپوشونه!

- - - - - - - - - -

یه نگاهی که به دور و بر اتاق کردم همه چیز دستگیرم شد... آگهی ‌های همشهری (این روزا رضا دائم روزنامه می‌خره و تو آگهی‌هاش دنبال ماشین موردنظرش می‌گرده) فهمیدم که رضا برای سورپرایز کردن من تو این روز اینکار رو کرده...

ته دلم اونقدر ذوق کردم که نگو. ولی تصمیم گرفتم که به روم نیارم که همه چیز رو فهمیدم و منم مثل همه آهنگ هیچ اتفاقی نیفتاده رو سر دادم!

 یه ساعت بعد بابا رضایی از خواب بیدار شد و طاقت نیاورد و ماجرا رو برام گفت:

گفت که می‌خواسته برای این روز بهترین کادو رو بهم بده...

مرخصی گرفته تا بره و بلاخره ماشین رو بخره و این پروژه کشدار رو تموم کنه (هرچند پروژه به دلایلی هنوز به اتمام نرسیده ولی این از ارزش کار بابا رضایی کم نمی‌کنه)

 

و کادوی روز مادر برای من شد:

 

همت بابا رضایی

 

که برام از همه کادوهای جهان با ارزش‌تر بود...

 

بازم ممنون رضا جان...

 

- - - -

یادم نرفته عکس بذارم به خدا:

اینم دینا گلی در حال سینه‌خیز

دینای متعجب!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

دینای عسل بلا داره بزرگ می‌شه...

انگار همین دیروز بود که تازه به دنیا اومده بود و من تو خیال خودم بزرگ شدنش رو مجسم می‌کردم... لبخند زدنش رو ... سینه‌خیز رفتنش رو... اولین کلمه‌ای که به زبون می‌آره و ...

چقدر روزها زود می‌گذرند و فقط خاطره‌ای ازشون باقی می‌مونه...

هر روز که می‌گذره، این عسل خانم هنرهای جدیدی رو از خودش به نمایش می‌ذاره...

خلاصه بگم که حسابی خوردنی شده و برای همه دلبری می‌کنه...

 

اگه بخوام یه خلاصه‌ای از دینای این روزها بگم باید بگم که:

 

1-      عسل بلای ما که تا 9 ماهگی فقط یه دندون داشت (که اون رو هم در پایان 6 ماهگی درآورده بود)، حالا 5 تا دندون داره! یعنی 4 تا دندون رو توی همین ماه درآورد... (طفلی اذیت هم شد!...)

2-      این خانم خانم‌ها که خیلی تنبلیش می‌اومد سینه‌خیز بره، تو این یه ماهه حسابی زرنگ شده و تا ازش غافل می‌شی می‌بینی که تمام طول خونه رو سینه‌خیز رفته!

3-      بچه‌م شده طوطی! هر کلمه‌ای رو براش تکرار می‌کنی اونهم تقریباً همون رو می‌گه یا حداقل آهنگش رو تقلید می‌کنه...

4-      به پیشی می‌گه: پی‌تی!

5-       به عمه می‌گه: مَ مه!!

6-      وقتی خواهر کوچیکه و یا خواهر رضا رو می‌بینه، دیگه نه مامان می‌شناسه و نه بابا! می‌پره بغلشون!

7-      به خواهر کوچیکه که قشنگ می‌گه ماما!!! و در تمام مدت حضور اون مطلقاً بغل من نمی‌آد! (مثلاً دلم خوشه مامانشم!  L)

 

8-      تا آهنگی می‌شنوه، نا خودآگاه میگه : دس‌ دس و شروع می‌کنه به دست زدن!

9-      اگه آهنگ شاد باشه که دیگه علاوه بر دست زدن، یکی از دستاشو می‌آره بالا و به علامت بشکن زدن انگشتاشو باز و بسته می‌کنه و حسابی هم ذوق زده می‌شه!

10-   تا همین‌جا بسه دیگه ! بچه‌م چشم می‌خوره!!!!!! زبان

 

------

 

پ.ن : کاش می‌شد دوباره بشم همون عطیه سال‌های نه چندان دور پیش!

شاد و ...

پرحرف و ...

مهربون!

نوشته شده در شنبه ۱ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak