Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

نمی‌دونم بنویسمشون یا نه؟

نمی‌دونم اینجا جاشه یا جای دیگه یا اصلاً هیچ جا!

دلم می‌خواد حرف بزنم اما حرف جدیدی ندارم بزنم...

دلم می‌خواد درد دل کنم اما فکر که می‌کنم می‌بینم خدا رو شکر دردی ندارم که بگم...

اما راضی هم نیستم... یعنی دلم می‌خواد اوضاع جور دیگه‌ای باشه اما نمیدونم چه جوری؟

 فقط می‌‌خوام اینجوری نباشه...

می‌دونم که از وضع موجود راضی نیستم...

نمی‌دونم کی مقصره؟ یعنی آیا اصلاً کسی مقصره؟

مدتیه که یه جوریم شده... اون آدم قبلی نیستم... سرحال نیستم... از ته دل شاد نیستم...

می‌دونم که خوشبختم اما این حس برام مثل قبل ملموس نیست... چطوری بگم؟ یه جور روزمرگی به زندگیم حاکم شده... یه جور سکوت... یه جور یکنواختی کش‌دار...

شاید یه خاطر اینه که خیلی حواسمون و هم و غممون شده دینایی...

شاید خودمون رو فراموش کردیم... نه که فراموش کردیم؛ یعنی فکر می‌کنیم که خوب باید همینجوری باشه دیگه...

بابا رضایی که این اواخر درگیر تغییر کارش بود... برای همین هم همه جوره بهم ریخته بود... هم روحی و هم جسمی...

منم که از اول سال اومدم سرکار و برنامه زندگیم شده یه برنامه روتین تکراری که گاهی اوقات خیلی برام کسالت‌آور می‌شه:

صبح ساعت 6 از خواب پا می‌شم...

ساعت 6.25 بابا رضایی رو از خواب بیدار می‌کنم...

ساعت 7 از خونه می‌زنیم بیرون (در حالی که در تمام مدت سعی می‌کنیم که در سکوت کامل دینا رو از خونه‌مون ببریم خونه مامان رضایی)

ساعت 7.15 دینا رو در حالی که خوابه می‌ذارم خونه مامان رضا و بدو بدو سوئیچ رو می‌گیرم و به سمت اداره گاز می‌دم... جوری باید برونم که تا قبل از ساعت 7.30 کارت بزنم...

تا ساعت 3 که باید از اداره بیام بیرون یه بند دارم کار می‌کنم و از پشت میزم جُم نمی‌خورم ( فقط 5 دقیقه غذام رو پشت میزم می‌خورم و دوباره کار)...

سر ساعت 3 از اداره می‌زنم بیرون و دوباره با حداکثر سرعت می‌رونم به سمت خونه مامان رضایی...

حدود 3.20 می‌رسم خونه...

دینایی (که این روزا دیگه از خواب بین روزش خبری نیست) دیگه حتی اجازه نمی‌ده دستم رو بشورم... می‌پره بغلم... خستگی به کل از تنم می‌ره بیرون...

یه ساعت بعد (اگه دینایی در حین شیرخوردن خوابش نبرده باشه) راه می‌افتیم به سمت خونه... (دینا گلی رو توی صندلی ماشینش می‌ذارم)

اولش کلی با هم بازی می کنیم... کتاب میخونیم... شعر می خونیم... نوار قصه گوش میدیم...

بعدش بدو بدو یه کم جمع و جور...غذا برای دینا...غذا برای خودمون...شستن لباسای دینا... یه روز درمیون حموم کردن دینا... تا قبل از 8.30 غذا دادن به دینا ... ساعت 9 خوابوندن دینا ... بعدش بدو بدو آماده کردن وسایل ساکش، غذای فرداش، دوشیدن شیر و... آماده کردن وسایل خودمون و چیدنشون دم در  که فردا صبح اصلاً وقت این کارا رو ندارم....

تو این وسط مسطا اگه بابا رضایی (که معمولاً زودتر از 7.5 -8 خونه نمی‌آد) خواب نباشه یه مکالماتی هم بین من و بابا رضایی رد و بدل می‌شه که اگه دینا خواب باشه معمولاً با ایما و اشاره رد و بدل می‌شه...

بابا رضایی هم که این روزا خیلی خسته و کلافه می‌آد خونه و تقریباً تا از راه می‌رسه ترجیح می‌ده که جلوی تلویزیون ولو بشه و کم‌کم جلوی تلویزیون چرتش ببره...

 در همین حین هم من همه‌ش دارم می‌گم تو رو خدا تلویزیون رو کم کن که اگه الان دینا بیدار بشه همه این کارها می‌مونه ...

اقرار می‌کنم که بهش غر هم می‌زنم که تو که کمکم نمی‌کنی پس لااقل کاری نکن که دینایی تو این هاگیر واگیر بیدار بشه! 

باور کنید که همه این کارهایی رو که لیست کردم با لذت انجام می‌دم... یعنی منتی به سر هیچکدومشون ندارم...

من فقط همین رو نمی‌خوام...

دلم نمی‌خواد به بابا رضایی غر بزنم و خدائیش بهش حق می‌دم که با اون خستگی، حال و حوصله کمک به من رو نداشته باشه... اما خوب قبول کنید که این تکرار کسالت‌آور روزا برام خیلی غیرقابل تحمل شده...

من دلم نمی‌خواد که وقتی روزم تموم می‌شه وقتی دارم کارای روزانه‌ام رو مرور می‌کنم هیچ چیز دیگه‌ای غیر از این تکرار مکررات یادم نیاد...

 یادم نیاد که مثلاً سر موضوعی با بابا رضایی چه بحث خوبی داشتیم... چه مکالمه دلنشینی ...

می‌دونم... الان همه می‌گین بچه‌دار شدن همینه... بچه همه وقت آدم رو می‌گیره...همه حواس آدم پیش اون میره... اما من که الان دارم اینها رو می‌گم می‌دونم که میشه همه‌ش اینجوری نبود... اما نمی‌دونم چه‌جوری بگم که برداشت اشتباه از حرفم نشه...

 من نمی‌گم من چرا همه کارها رو می‌کنم... اگه این کارا صدبرابر هم بشه باز حرفی نیست...

من می‌گم کاش به اندازه یک لحظه از همه این ساعت‌های روتین، همدیگر رو هم ببینیم... همین! 

دلم نمی‌خواد این پست همه‌ش بشه غرغرهای یه مادر افسرده! ...

برای همین هم چند تا عکس از دلبرک مامان و بابا می‌ذارم اینجا:

 دندونم رو ببین...تیس‌س‌س‌س!

به‌به... عجب آب هندونه‌ای...

ببین من چه خوب تو صندلی ماشین می‌شینم!

من آخر هفته رفته بودم شهرستان خونه خاله‌ی مامانم... یه کم هوا سرد بود! 

نوشته شده در شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

پرنس عزیز منو به بازی جمله شش کلمه‌ای دعوت کرده... ممنون پرنس جان

اما ظاهراً این بازی قواعدی داره که منم مثل باقی دوستان اونا رو عیناً اینجا کپی می‌کنم:

قوانین این بازی عبارتند از:

 1- یک عبارت شش‌کلمه‌ای را در وبلاگ خود پست کنید.

 2- به کسی که شما را دعوت کرده است، در این پست لینک بدهید.

3- پنج وبلاگ دیگر را با لینک به بازی دعوت کنید.

4- به وبلاگ‌های دعوت‌شده اطلاع دهید و برای آنها دعوت‌نامه‌ای بفرستید.

و اما جمله شش کلمه‌ای من:

چرا گرفته دلت؟ مثل آنکه تنهایی! (اینکه شد دو تا جمله‌ی سه کلمه‌ای!)

منم این دوستان رو به بازی جمله‌سازی دعوت می‌کنم:

مصی، شمسی خانم، باران، هستی، مصطفی

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

خیلی روزهای سختی بود...

بابا رضایی مریض شده بود...

 از این ویروس‌هایی که این روزا همه‌گیر شده و چه می‌دونم که از کجا اومدن گرفته بود. تب و لرز شدید. هر روز که می‌گذشت، ضعیف، بی‌حوصله و کسل‌تر می‌شد... حدود ساعت 7-8 هر شب تب می‌اومد سراغش و گاهی به 5/39 هم می‌رسید...

طفلکی از اشتها هم افتاده بود. حتی چند تا دکتر رفته بود اما همه می‌گفتند که باید دوره‌اش طی بشه. خلاصه که بابا رضایی ما خیلی اذیت شد. (حدود 10 روز درگیرش بود)

تازه از دیشب یه کم تبش کم شده و از 38 بالاتر نرفته. جالب بود که خودش هم باورش نمی‌شد، آخه هر شب نزدیک به ساعت 8 که می‌شد غصه‌ش می‌شد که ای وای باید دوباره تب کنه!!!!

بابا رضایی وقتی مریض می‌شه، خیلی بی‌حوصله و بدخلق می‌شه و این خیلی کار آدم رو سخت می‌کنه. خیلی باید حوصله داشته باشی که تو هم بدخلق نشی!

راستش دیگه این چند روز آخر منم داشتم بدخلق می‌شدم. حسابی رفته بودم تو مود افسردگی و دپرسی. دلم می‌خواست یه جا بشینم و هق‌هق گریه کنم. آخه مامانم هم حسابی مریض شده و سرمای بدی خورده. اونقدر قسمم داد که به خاطر دینایی هم که شده فقط تلفنی باهاش احوالپرسی کنم و نَرَم دیدنش. می گفت ممکنه که منم مریض بشم و بعدش هم دینایی.

نرفتم دیدنش اما دلم کنده‌ست. فکر کن! تو عالم افسردگی باشی و دلت هم برای مامانیت پر بکشه، اما نتونی بری دیدنش...

حوصله نوشتن هم نداشتم! البته این روزا تو اداره هم حسابی سرم شلوغه و انصافاً اصلاً وقت نوشتن رو هم نداشتم. اما شاید اگه وقت هم داشتم نوشتنم نمی‌اومد.

بگذریم بابا... حالا که اومدم! 

***

خیلی غر غر کردم! یه کم از دینایی عسل بلا بگم:

این جیگر طلا داره حسابی وروجکی می‌شه واسه خودش.

با رورواَکِ‌ش حسابی ویراژ می‌ده! خصوصاً تو آشپزخونه که فرش نداره و حسابی می‌تونه مانور بده.یه بازی جدیدی که خیلی دوست داره اینه که با رورواک می‌ره عقب و بعد با یه گام خودشو سر می‌ده جلو و می‌آد به طرف ما که براش بغل باز کردیم و حسابی هم غش‌غش و ناز می‌کنه.

یاد گرفته لب بالاش رو بده تو و لب پایینش رو بده جلو و با اون یه دونه دندونش بگه ایش، تیش! گاهی فکر می‌کنی با این قیافه داره می‌گنه فوتینا!! دندونم رو ببین چه نازه!

وقتی از در می‌آییم بیرون قشنگ می‌فهمه که داریم می‌ریم دَدَر و اونقدر ذوق می‌کنه و دست و پا می‌زنه که همه‌ش می‌ترسیم از بغلمون بیفته بیرون!

راستی یاد رفت بگم: اونقدر قشنگ بای‌بای می‌کنه. تا می‌گیم خداحافظ یا داره می‌ره بغل یکی دیگه، با نفر قبلی بای‌بای می‌کنه!

سِرتِقی شده به خدا!

اینم چند تا عکس گوگوری مگوری از این شیطون بلای ما: 

خانم یه دندون 

رورواک سوار حرفه‌ای    

موش موشک  

خرگوشک  

نوشته شده در دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak