Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

جاتون خالی پریروز عروسی دعوت بودیم...

راستش دینا تو اون عروسی که شهرستان رفته بودیم, خیلی راحت نبود, این بود که همه ش داشتم فکر میکردم که کاش میشد من با بابا رضایی نرم و با دینا بمونیم خونه... خوب آخه طفلی ار شلوغی و صدای بلند آهنگ اذیت میشد... ولی بابا رضایی گفت نه! نمیشه!

منم از صبح کارم شده بود که برای مدتی که تو عروسی هستیم شیر بدوشم تا با شیشه بهش شیر بدم...

بابا رضایی که اومد گفتم :

-رضایی جان من شیر دوشیدم ولی دلم رضایت نمیده که این طفلی رو اذیت کنم. مامانم زنگ زد و گفت دینا رو بذارین پیش من, میخوای بذاریمش اونجا؟

- من فکر نکنم پیش مامانت بمونه , چون تا حالا تنها اونجا نمونده. شاید پیش خواهرم بمونه, حداقل اون به بار یه ساعت تنهایی نگهش داشته...

و اینگونه شد که ما عروسی رفتیم بدون دینا گلی... و در تمام مدت عروسی خدا رو شکر میکردم که دینا باهامون نبود چون سالن از صدای ارکستر در حال پکیدن بود!!!! (اما خداییش همه حواسم پیش دینا بود که الان داره چکار میکنه و خدا خدا میکردم که عمه ش رو اذیت نکنه)

 البته دینا گلی هم نامردی نکرده بود و حسابی عمه گلی رو از کار و زندگی انداخته بود تا خوابش ببره!

دست عمه گلیش واقعا درد نکنه... منم از این عمه ها میخوام!

اینم چند تا عکس جدید از عسلی ما:

 تمرین نشستن

عشوه هندی!

ملوس خانم

چقدر عکس میگیری بابا!

خانم صورتی

نوشته شده در شنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

سلام... من دینا سه ماهه و چند روزه از تهران هستم!

من خیلی بامزه و شیطون و بادقت هستم...

گاهی خیلی خوش تیپ می شم و گاهی هم قرتی و بلا...

اوووووه!!!! نه بابا !!!!! یعنی بهم نمی آد؟

تازه کجای کارید که گاهی هم تریپ دهاتی می زنم و پیرهن رو با شلوار میپوشم!

راستی می دونستید که قیافه من پیش از خمیازه و پیش از عطسه خیلی بامزه می شه؟!

من خیلی کارها بلدم... مثلا بلدم یکی یا حتی دو تا دستام رو تا ته بکنم توی دهنم...

هم میتونم لبخند بزنم و هم قاه قاه از ته دل بخندم...

بلدم زبونم رو در بیارم...

خیلی کارهای دیگه هم بلدم که فعلا ازشون عکس ندارم!

بزودی با عکساشون میام پیشتون...

خوب دیگه ... خیلی خسته و گشنه شدم... من دیگه برم به به (شیر) بخورم...

با بای....

راستی پس چرا هیچکس برای من پرستار خوب سراغ نداره... مامانم خیلی غصه داره ها... خوب بهش خبرهای خوب بدین دیگه...

 

 

نوشته شده در شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٦ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

ممنون از ثمین عزیز برای دعوت به بازی سوتی ها...

خوب راستش هر چی فکر میکنم سوتی کم نداشتم اما نمی شه اینجا در موردشون بنویسم! ( چون اکثر اونا در ارتباط با دوستان و آشنایانی بوده که اینجا رو میخونن! اینم خودش یه سوتی دیگه!!

.

.

دینا گلی اولین مسافرتش رو رفت... عروسی یکی از اقوام من تو شهرستان بود... ما هم شال و کلاه کردیم و به همراه دینا گلی رفتیم... راستش به خاطر بارندگی و سردی هوا, خیلی دلشوره داشتیم اما خدا رو شکر با انجام احتیاطهای لازم, در صحت و سلامت برگشتیم... جاتون خالی خیلی خوش گذشت... یه آب و هوای حسابی عوض کردیم و کلی روحیه مون تلطیف شد!

.

.

دینای عسل طلای ما دو روز دیگه سه ماهه می شه...

خداییش بعد از ماه اول, تقریبا زمان داره با سرعت میگذره و من غصه دارتر... هر چی میگذره بیشتر دلم میخواد دیگه سرکار نرم...

حسابی دنبال پرستار کودک هستم ...اونم از نوع خوب, با تجربه و مطمئن... اگر سراغ دارید تو رو خدا یه خبری به من بدین...

از همتون ممنون و سپاسگذارم...

منتظر خبرهای خوب از طرف شما هستم...

اینم چند تا عکس جدید از عسل خانم ما:

خرگوشک

خواب ناز

پیشولک

 

نوشته شده در یکشنبه ٤ آذر ۱۳۸٦ساعت ٧:٠٧ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak