Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

طي يك اقدام انتحاري، رفتيم طلاسازي و حلقه رو برونديم!

جالبه كه قبلش مامان رضايي گفت بيا من برات درش مي‌آرم...كلي دستم رو روغن مالي كردن و كيسه فريزر از زير حلقه رد كردن و شروع كردن به كشيدن...

آما ا ا ا ... اينبار از دفعه قبلي كه من و رضايي تلاش كرديم كمتر تكون خورد!

خلاصه كه ديديم كه راهي نيست جز بريدن حلقه! (طفلي!)

هيچي ديگه رفتيم بريديمش... وقتي آقاهه انبر رو انداخت زير حلقه، كلي ترسيدم...گفتم نكنه انگشتم زخمي بشه... اين بود كه سرم رو اونوري كردم و چشمام رو بستم... يه تِقي كرد (ولي خداييش آقاهه خيلي زورش زياد بود!) و شكست!

طلاسازه گفت براتون جوشش بدم؟

گفتم : نه آقا بذار بينم اين سايز انگشت ما مي‌خواد رو چقدر ثابت بمونه... بعداً مي‌آييم و درستش مي‌كنيم...

انگشتم خيلي با مزه شده... پائينش باريكتر از بالاش شده... طفلي انگشتم داشت كاملاً تغيير شكل مي‌داد! ولي جالبه كه من هيچ احساس ناراحتي يا دردي از تنگ شدنش نداشتم...فقط اينكه گير كرده بود و درنمي‌اومد اعصابم رو خش‌خشي كرده بود!

خلاصه كه داستان حلقه ما هم به سر رسيد...  

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ تیر ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

مي‌دونستم كه تو ماه‌هاي آخر ورم مي‌آد سراغم!

مي‌دونستم كه دست و پاهام به مرور باد مي‌كنه...

مي‌دونستم كه ممكنه حلقه‌م به دستم تنگ بشه...

مي‌دونستم كه بايد ديگه حلقه دستم نكنم...

مي‌دونستم...

اما چه فايده!

از سر بي‌عقلي و بي‌توجهي هي در آوردنش رو به تأخير انداختم!

آخه يه عادت نازنين(!!!!) دارم من بسكه باحالم! اونم اينكه هيچ وقت حلقه‌م رو از دستم در نمي‌آرم...نه براي خواب...نه براي حمام...نه براي هيچ چي!!!

خوب همين مي‌شه ديگه...

حواسم به اين بود كه اي واي چرا دست و پام داره ورم مي‌كنه... اما از بس آي‌كي‌يو هستم نكردم حلقه رو در بيارم!

حالا من موندم و يه دست باكرده و يه حلقه‌اي كه طفلي واقعاً روي انگشت تپلي من گير افتاده!

يه شب كه حس كردم ورم دستم از هميشه كمتره، با بابا رضايي كلي باهاش كلنجار رفتيم... هي صابون زدم، آروم چرخونديمش...كشيديمش... هر كاري كه مي‌شد كرديم...اما! انگشتم داشت نصف مي‌شد ولي دريغ از اينكه حلقه از بند وسط انگشت رد بشه!

حالا فقط دو راه مونده:

1-      يا انگشتم رو ببريم و حلقه رو درآريم! كه خوب... چون يه كم (!!!!!!!!!!!) دردناكه، اين گزينه منتفيه!

2-      يا حلقه رو بشكونيم... البته اميدوارم بشه حتي شكوندش!

3-      آيا راه حل سومي هم وجود دارد آيا؟!!!

راستي چرا نمي‌ذارن همين جوري برم اتاق عمل!

خوب دستم ورم مي‌كنه كه بكنه! ديگه قطع كه نمي‌شه! يعني ممكنه از فرط ورم قطع بشه؟!!!!!

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٦ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

سلام سلام... من اومدم...

اما اونقدر كار دارم كه زودي بايد برم...

فقط گفتم يه حال و احوال تلگرافي بكنم و به همه دوستان بگم كه خدا رو شكر همه چيز رو به راهه ...

ديناي شيطون بلاي ما هم حسابي اين روزا داره ورجه وورجه ميكنه...

راستي يه خبر به خانم‌هاي باردار:

راستش من به خاطر جثه ريزم براي خريد گن بارداري خيلي دچار مشكل بودم... البته به چند تا داروخانه سر زدم ولي از جنسشون هم خوشم نيومد... تا اينكه به يه آدرس جديد دست يافتم كه گن بارداري با جنس خوب و سايز بندي‌هاي متفاوت داره... من كه از خريدم خيلي راضيم. گفتم به شما هم بگم شايد به كارتون بياد:

آدرسش: خ وليعصر، چهار راه زرتشت، بن‌بست سروش، ساختمان بهمن، طبقه 4، تجهيزات پزشكي ماد . شماره تماس: 88909428 (راستي قيمتش هم 19 هزار تومنه)

ديگه بگم براتون كه دوباره رفتم سونوگرافي 3 بعدي...آخه من و بابا رضايي خيلي دلمون مي‌خواست ببينيم اين ديناي عسل چه شكلي شده... ولي اصلاً تصاوير به واضحي وقتي كه 19 هفتگي رفتم سونو نبود...نمي‌دونم سونوگرافه راست مي‌گفت يا نه؟ مي‌گفت الان چون ديگه حجم آب دور جنين كمتره، تصاوير خيلي واضح نيست! خلاصه كه كلي پياده‌مون كرد ولي اصلاً هم يه تصوير درست و درمون نشونمون نداد! تازه بي‌انصاف براي سي‌دي تصاوير 20 هزار تومن(!!!!!!!!!) هم گرفت! من كه تو دلم گفتم: الهي كوفتتون بشه كه اينجوري پول مفت از مردم مي‌گيرين!! (حالا انگار مجبورم كرده بودن كه سي‌دي بگيرم!!!)

دكتر گفت يه دخمل پر مو (قربونش برم كلي مو درآورده بود)، شيطون (بسكه ورجه وورجه مي‌كرد) و شكم‌گنده دارين! (آخه رشد شكمش از سنش يه كم جلوتر بود!) رضايي گفت: به باباش رفته! (البته ناگفته نماند كه باباييش الان يه مدت رژيم گرفته و كلي واسه خودش مانكن شده وديگه نمي‌شه گفت كه شكمش به باباش رفته!!) بعدش هم گفت: در کل من که از دخترتون راضیم!

تاريخ احتمالي زايمان رو هم 28 مرداد اعلام كرد! يعني حدود 9 روز زودتر از اون چيزي كه قبلاً دكتر بهم گفته بود...

دينايي ... خوشگل من... اميدوارم كه همه چيز به خوبي و خوشي پيش بره و به موقع و سالم و سرحال بياي پيش ما... قربونت برم كه همين الانم با تكونات داري جوابمو مي‌دي...

خوبه اومده بودم تلگرافي حرف بزنم...من برم تا اخراج نشدم... تا بعد از ظهر كلي كار دارم كه بايد تمومشون كنم...

ببخشين كه نمي‌رسم بهتون سر بزنم... در اولين فرصت مي‌آم ...

پ.ن: بعضی از دوستان گفتن که بابت سونو خیلی هم ازم کم گرفته! ولی ایشون فقط بابت سی دی ۲۰ تومن گرفت! و جمعاْ شد ۶۰ تومن! ولی همه ش فدای یه تار موی دینای عسل طلا!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ تیر ۱۳۸٦ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

سلام به همه دوستاي خوب و مهربونم...

شما كه با دلداري‌ها و دل‌گرمي‌هاتون، خيلي بهم كمك كردين...

خدا رو هزار مرتبه شكر كه خيلي بهترم...

الان دو شبه كه مي‌تونم دزار بكشم و بخوابم...

خيلي خيلي بهترم...

باور كنيد همه‌ش از دعاهاي شما بخصوص دعاي ديناي عسلم بوده...

خدايا شكرت...

نمي‌دونيد لذت سلامتي دوباره چقدر شيرينه...

با هيچ چيز قابل مقايسه نيست...

خدايا همه مريض‌ها رو شفا بده... آمين...

الان كه پام بهتره، نمي‌دونيد چه حسي دارم...انگار بال درآوردم...انگار خدا دوباره پاهام رو بهم داده...حس آدمي رو دارم كه بعد از مدت‌ها تونسته نعمت راه رفتن رو بچشه... خدايا هزار مرتبه شكرت... تو رو به خودت قسم مي‌دم كه ديگه نذار اين درد به سراغم برگرده...واقعاً تحملش خيلي وحشتناكه... من كه تو اون چند روز (فكر كنم 10 روز شد!) كارم شده بود همه‌ش اشك و گريه...

روز اول بعد از اون دو روز مرخصي، بعد از ظهر تو اداره اونقدر گريه كردم كه نگو... دست خودم نبود...اون پست قبلي رو مي‌نوشتم و اشك مي‌ريختم...

راستش وقتي رفتم تو دستشويي نگاه خودم كردم خنده‌م گرفت... آخه دماغ نگو، گلابي بگو... كم دماغم پف داشت، با اون اوصاف هم شده بود 10 برابر...يعني انگار يه دماغ بود كه يه عطيه ازش آويزونه!!!!

خدايا بازم شكرت... گفتم بيام اين خبر رو به همه شما دوستاي گلم بدم كه با حرفاتون كلي تو اون مدت آرومم كردين...

دست همه‌تون درد نكنه...

بابا رضايي هم طفلي خيلي تو اين مدت اذيت شد ... رضايي! عزيزم از تو هم هزار بار ممنونم كه تو اين مدت حال و هواي گند منو تحمل كردي... ولي خداييش رضايي، حال روحي تو از من هم بدتر بود و اينو نمي‌تونستي كتمان كني... راستش تحمل اين هم برام به سختي تحمل پادرد بود... خيلي دوستت دارم ... راستي بهت گفته بودم كه تو بهتريني؟!

دينايي مامان... عسلكم... دست تو هم درد نكنه كه مثل يه فرشته كوچولو وساطتت منو پيش خدا كردي... خيلي دوستت دارم ماماني...

منو بابا رضايي بي‌صبرانه منتظرتيم...

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٢ تیر ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

ديگه چيزي نمونده...

59 روز ديگه... يعني يه كم بيشتر از 8 هفته...

خوب بخواين نسبت هم بگيرين مي‌شه گفت كه 79 درصدش گذشته و مونده 21 درصد!

اما براي من انگار يه قرن ديگه مونده... خيلي سخت مي‌گذره... انگار روزها و ساعت‌ها و حتي ثانيه‌ها هم دارن كش مي‌آن...

البته بيشترش به خاطر اينه كه خوب نمي‌تونم بخوابم... خوب نمي‌تونم راه برم ...آخه يه هفته‌اي مي‌شه كه يه رگي توي كشاله رانم گرفته و تقريباً قدرت حركت رو ازم سلب كرده... رفتم دكتر، گفت طبيعيه... به خاطر بزرگ شدن شكم، به اين رگ كه از كشاله ران مي‌گذره فشار ميآد و اونو كوتاه‌تر و دردناك مي‌كنه...  

الان سه شبه كه نشسته مي‌‌خوابم... روي دو تا مبل رو‌به‌روي هم... با يه عالمه بالش و كوسن و هر چيز نرمي كه بتونم يه قسمتي از بدنم رو روش تكيه بدم... در تمام طول شب هم خيس عرقم... كاملاً مي‌شه لباسامو چلوند...

دو روز مرخصي گرفتم...نرفتم سركار... مطلق نشستم روي همون دو تا مبل... اونقدر بهم سخت گذشت... از يه طرف پاي راه رفتن نداشتم كه بخوام از خونه برم بيرون...از يه طرف هم حوصله هيچ‌كس رو نداشتم و هنوز هم ندارم ... ديوونه شدم نه؟!

تو همين دو روزه ، مرخصي 6 ماه تصويب شد... خوب خوشحال شدم... اما اين درد لعنتي نمي‌ذاره لذت اين خبر رو كامل حس كنم...

خيلي بغض دارم... همه‌ش يواشكي گريه مي‌كنم... گاهي اوقات هم نمي‌تونم پنهان كنم و علني با كوچكترين حرف و احوال‌پرسي مي‌زنم زير گريه...

طفلي رضايي...

نمي‌ذاره من تكون بخورم... همه كارهاي خونه افتاده به دوشش... اينم گريه‌م مي‌ندازه...

مي‌دونم...دارم ناشكري مي‌كنم... خيلي‌ها مثل من اين روزها رو گذروندن ولي اينقدر ناله نكردن...

اما به خدا همه‌ش مي‌گم: اگه پام خوب بشه، قول مي‌دم كه از هيچي ننالم... حتي از بي‌خوابي شب...

خدايا! به خودت قسم كه من بنده ناشكري نيستم... ولي قبول كن كه تو اين وضعيت، راه رفتن به خودي خود سخته... واي به وقتي كه رگ پات هم گرفته باشه ...

راستش در تمام اين 7 ماه و اندي، از اين دوران لذت بردم و با اشتياق به گذر زمان نگاه مي‌كردم... هر كي ‌ازم مي‌پرسيد سخته؟ مي‌گفتم: نه زياد... اگه سخت هم باشه ولي خيلي شيرينه...

 اما اين حال و هواي هفته اخير باعث شده كه شديداً احساس خستگي كنم و همه‌ش تو دلم بگم:

-          خدايا پس كي تموم مي‌شه؟!

-          خدايا اين يه ماه و خورده‌اي رو چه جوري بگذرونم؟!

-          خدايا خسته شدم!

-          خدايا ديگه نمي‌تونم!

دينايي!

 ماماني من... از دستم دلخور نشو... به خدا منظورم تو نيستي ...مي دونم كه تو گناهي نداري... مي‌دونم كه تو داري كار خودتو به نحو احسنت انجام مي‌دي... مي دونم كه تا حالا هم از خيلي فرشته‌هاي ديگه مهربونتر و خانم‌تر بودي...

ماماني ... تو كه پارتي‌ت پيش خدا بيشتره... تو كه معصومي... از خدا مي‌خواي پاي مامانو خوب كنه...

 آخه ماماني... دلم مي‌خواد قبل از اومدنت خيلي كارا برات بكنم... اما اينجوري خيلي از كاراي اصلي رو هم نمي‌تونم بكنم...

دلم مي‌خواد سرحال و شاد به استقبالت بيام... اما اينجوري كه هر روز افسرده‌تر مي‌شم عزيزكم...

اين كارو برام مي‌كني ماماني؟!

نوشته شده در شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦ساعت ٤:٥٠ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak