Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

سلام سلام... هزار و سیصد تا سلام...

بالاخره طلسم آپ کردن شکست!

چند روزه هی میگم: امروز دیگه آپ میکنم... اما نمیشه که نمیشه... تا امروز!

خیلی دلم میخواد به همه دوستان سر فرصت سر بزنم... آخه اکثر وبهاتون رو آفلاین میخونم...

روزها داره به سرعت میگذره...

دینا گلی 4 ماهش تموم شده و تو 5 ماهگیه...

روز به روز داره کارهای جدید یاد میگیره...

خنده های از ته دل... دو دستی گرفتن اشیا... آواز خوندن طولانی...واکنش نشون دادن به اسمش... تمایل زیاد به نشستن (البته به کمک بالش و تکیه گاه)

همه ش دوست داره باهاش حرف بزنی و بهش توجه نشون بدی. تا میبینه حواست بهش نیست با پاهاش بهت میزنه و غرغر میکنه...

تا اسم بابا رضایی رو میبرم اونقدر ذوق میکنه که نگو... تا رضا رو میبینه شروع میکنه به خندیدن و دست و پا زدن و عشوه اومدن...باور کنید نوع واکنشش به رضا با واکنشش به من فرق میکنه... برای بابا رضایی کاملاً عشوه می آد به خدا... همچین دلبری میکنه که نگو... اینه که بابا رضایی صبحها به زور میره سرکار... فکر کنم کم کم اخراج بشه!! البته عوضش شبها دیرتر میآد و من تقریباً از تنهایی دق میکنم و حسابی افسرده میشم! این تنهایی ها باعث میشه که دوباره به کار فکر کنم...

دیگه کم کم داره شمارش معکوس شروع میشه... هرشب دارم کابوس میبینم که دینایی تنها مونده و داره گریه میکنه و کسی نیست که ازش نگهداری کنه... هنوز پرستار پیدا نکردم... البته تصمیم داریم که اگه پرستار پیدا بشه تو خونه یکی از مامانها از دینایی مراقبت کنه (نه تنها و توی خونه خودمون)

تا حالا یکی دو بار دینا رو پیش خواهر رضا و مامانم گذاشتم و بیرون رفتم. اما فقط پیش خواهر رضا کمتر غریبی و بیتابی میکنه و پیش مامانها تقریباً نمیمونه و از فرط گریه به هق هق میافته...

این بیشتر نگرانم میکنه. وقتی بیرونم اونقدر استرس میگیرم که اصلاً نمیتونم کارم رو درست انجام بدم و با آخرین توان دلم میخواد برگردم خونه...

 چند روز پیش که از شدت ریزش موهام عاجز شده بودم, گفتم برم موهام رو کوتاه کنم. مامانم گفت دینا رو بذار پیشم و برو. با کلی تردید قبول کردم و رفتم به آرایشگاه نزدیک خونه شون. هنوز 20 دقیقه نشده بود که مامانم زنگ زد و گفت که دینا از شدت گریه به سرفه و هق هق افتاده. از شدت استرس و نگرانی میخواستم با موهای نیمه کوتاه شده برگردم خونه!! تمام راه رو دویدم و وقتی رسیدم دیدم دینایی آروم شده اما هنوز داره هق هق میکنه, کمی خیالم راحت شد , بعدش تازه متوجه شدم از بس دویدم راه نفسم داره میسوزه و هی سرفه م میگرفت!

همه ش دارم فکر میکنم که وقتی مرخصیم تموم بشه چکار کنم...

چقدر غرغر کردم! منو ببخشین ... دلم گرفته بود, کمی درد دل کردم...

عوضش یه عالمه عکسهای خوشگل از دلبرک مامان و بابا براتون میذارم! 

منو ببین! 

خوش عکس... 

با من بودی؟! 

گامبالو... 

خجالتی... 

اخمو... 

سوت بلبلی... 

یه فوت میکنی؟ 

میخورمت! 

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak