Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

ايشالله اگه خدا بخواد 24 خرداد عروسي خواهر كوچيكه‌ست ... اين دو تا كبوتر عاشق خيلي عجله دارن كه زود برن سر خونه و زندگيشون و بعد سر فرصت بشين سر درس و پروژه‌شون... وگرنه هر دو از دانشگاه اخراج مي‌شن!! (خداي نكرده!)

حالا داشته باشين كه من اصلاً لباس مناسبي براي عروسي و برنامه‌هاي قبل و بعدش ندارم!

راستش براي عيد به اين بوتيك‌هاي روزولت سر زدم ولي از اونجايي كه من نسبتاً ريز نقشم، همه لباس‌ها (البته به جز قسمت روي شكمش!) بهم زار مي‌زد و يا سرشونه‌هاش  آويزون بود و يا من مدلش رو نپسنديدم...

حالا حسابي غصه‌م گرفته كه چكار كنم...بابا خواهر عروسي گفتن... تازه‌شم با دينگولگم قرار گذاشتيم كه تو عروسي خاله‌ش حسابي بتركونيم... (آخه تو نامزديش حسابي تركونديم! جوري كه ديگه مامان بزرگ نامزد خواهري، بهم تذكر داد كه شما ديگه خسته شدي، يه كم بهتره استراحت كنيد!!!!!!! براتون خوب نيستا!!!!!!!!!!!!) 

پس در نتيجه بايد لباسم هم مناسب و خوشگل باشه...

يادش به خير همين چند سال پيش بود كه هر چي دلم مي‌خواست، خودم مي‌دوختم... حتي لباس‌هاي نامزدي خودم و خواهر بزرگه رو خودم دوختم... 

اما ديگه يواش يواش هم وقت براي خياطي ندارم و هم علاقه‌م به خياطي كم‌رنگ و كم‌رنگ‌تر شده... جوري كه انگار وقتي بهم مي‌گن فلان چيز رو مي‌دوزي، انگار بهم گفتن: كوه قاف رو جا‌به‌جا مي‌كني؟

و اينگونه شد كه من الان قريب به سه‌ساله كه دست به خياطي نزدم...

اما اينجور كه بوش مي‌آد، انگار بايد براي اين عروسي، خودم براي خودم لباس بدوزم... اما خوب يه اشكالي وجود داره و اينكه مدل از كجا پيدا كنم كه لباسم رو بدوزم! آخه نمي‌دونم مدل لباس مجلسي بارداري از كجا پيدا كنم؟

البته بايد بازم يه سر به روزولت بزنم، شايد مدل‌هاي جديد آورده باشه...

نمي‌دونم خياط‌ها، ژورنال براي اين كار دارند؟

شايد هم يه سر به خياطمون زدم...

خلاصه فكر كنم اونقدر شايد و اما و اگر بكنم كه يه دفعه چشم باز كنم ببينم شده 24 خرداد و من هنوز لباس ندارم!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ فروردین ۱۳۸٦ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

يه دو روزي مي شه كه خيلي به اين موضوع فكر ميكنم...

اينكه اگه آدم از يه نفر متنفر باشه و براي اون آدم يه اتفاق بد بيفته؛ آيا از انسانيت به دوره كه آدم ته دلش ذوق كنه؟!

از يه طرف ميگم:

-          آخيش دلم خنك شد... بذار يه كم سختي بكشن...

بعد از يه طرف مي‌گم:

-          خوب اين اتفاق ممكنه براي هر كي بيفته و كلاً ناخوشاينده. بَده كه از پيشامدش خوشحال باشم...

-          اما اصل ماجرا:

 در جريان هستين كه شوهر خواهر بزرگه، بعد از تولد بچه، به همراه مادر و خانواده‌ي غير گراميش، چه بلاهايي كه سر خواهر و خانواده من در نياورده و هنوز هم داستان ادامه داره... به نحوي كه اين روزها مشغول عوض كردن شناسنامه بچه، بدون اطلاع خواهرمه ( رفته از دادگاه حكم گرفته كه اسم بچه رو از سپهر برگردونه به صادق!)... يعني تمام خانواده‌ش در جريانن و حتي بهش راهكار هم مي‌دن، اونوقت اون حتي نمي‌كنه به خواهرم بگه كه داره اين كار رو مي‌كنه... اسمش هم هست زندگي مشترك!!! باقي رفتارهاي مسخره‌ش (مثل تا ديروقت خونه مادرش بودن و بي‌خبر گذاشتن خواهرم و بي‌توجهي به خواهرم تو جمع و ... ) ديگه از حوصله شما خارجه...

هر روز كه مي‌گذره خانواده ما دلشون مي‌خواد كه كاش مي‌تونستن اول از همه يه كتك مفصل بهش بزنن كه اينقدر خواهرم رو اذيت مي‌كنه و از طرف ديگه يه جوري حالش رو مي‌گرفتن تا حسابي دُمش چيده بشه... ولي حيف كه هيچ كدوممون اينكاره نيستيم...

خلاصه، ديروز شنيديم كه برادر اين شوهر خواهر نامحترم به همراه دامادشون با پسر همسايه دعواشون شده و زدن حسابي اون بدبخت رو لت و پار كردند...سر متلكي كه به خواهرشون گفته بود... اونقدر دعوا بالا گرفته كه سر از كلانتري در آوردن و دو شب رو تو كلانتري سپري كردند (شوهر خواهرم، برادرش و دامادشون!) دادسرا هم حسابي حال داده و يه ديه حسابي براي پسر همسايه بريده و كلي طول درمان بهش داده و كلي خرج دوا و دكتر رو دست اينا گذاشته...

البته قبول دارم كه به ناموسشون توهين كرده و هر كي جاي اونا بود حتما همين كار رو مي‌كرد... اما خوب از اينكه اين روزا حسابي گرفتار شدن يه جورايي حس خوبي دارم...

خيلي آدم بدي شدم مي‌دونم...

 اما وقتي به اذيت‌هايي كه تو اين مدت خواهرم تحمل كرده فكر مي‌كنم، مي‌گم حتماً اين چوب خدا بوده كه اينطوري براشون نازل شده ...

و اين يه اعتراف بي‌شرمانه از سوي من بود!  

نوشته شده در دوشنبه ٢٧ فروردین ۱۳۸٦ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

همون اول مي‌گم تا تلافي روزهاي قبل كه نرسيدم آپ كنم، بشه...

دينگول جيگر طلاي ما، يه دختر عسل و نازه...  

خوب بايد بگم كه تقريباً اكثر دوستان و اطرافيان تو تشخيصشون اشتباه كرده بودن... تقريباً 80 درصد مصراً معتقد بودن كه دينگول پسره و تنها سه نفر، عسلي ما رو درست تشخيص داده بودن...

اما راستش رو بخواين، من و بابا رضايي تقريباً مطمئن بوديم كه اين دينگول بلا، يه دخمل ناز و شيطونه... شيطون چرا؟ بس كه ماشالله ورجه وورجه مي‌كنه و ابراز وجود مي‌كنه...

رضايي مي‌گه: همه به من مي‌گن بهت مي‌آد دختر داشته باشي... خداييش هم راست مي‌گه... آخه اونقدر مهربونه و روحيه لطيفي داره كه خدا ديده حيفه كه يه دختر جيگر طلا به ما نده ...

راستش از الان همه‌ش دارم تصور مي‌كنم كه چه دنيايي با اين عسلي داشته باشيم... تصور مي‌كنم كه بزرگ شده (مثلاً دو، سه ساله) و داره پا به پاي ما با شيطنت راه مي‌ره و شيرين زبوني مي‌كنه و دل بابايي‌ش رو مي‌بره...( آخه دخترا خيلي براي باباشون دلبري مي‌كنن...)

مي‌آد با من حرف مي‌زنه و مثلاً تو دنياي مادر و دختري با هم درد دل مي‌كنيم... من براش لباس‌هاي خوشگل بلا مي‌دوزم...موهاشو خرگوشي مي‌كنم (الهي من فداي اون موهاي فرفريش برم...) با هم خاله بازي مي‌كنيم... مثلاً آشپزي مي‌كنيم و كيك مي‌پزيم... واي خداي من... اونقدر داره دلم غنج مي‌ره كه نگو...

البته فكر كنم كه اونقدر براي بابا رضايي دلبري كنه كه من اصلاً فراموش بشم (اين هم از حسودي‌هاي مادرانه من!!!) 

خدا رو شكر همه چيزش تو سونو (سونوگرافي چهاربعدي)سالم و طبيعي و روي منحني رشد بود (تازه يه كم هم بهتر) اونقدر خوشگل دستشو مشت كرده بود كنار گوشش كه انگار داره با موبايل حرف مي‌زنه... مثل حاجي بازاري‌ها يه زانوش خم بود و اون يكي پاش هم جمع شده بود زيرش (انگار داره قليون مي‌كشه) آخ كه چقدر لذت داشت نگاه كردن به اين معجزه خداوندي...   

من و رضايي موقع سونو، غرق اين تصاوير شده بوديم و وقتي تموم شد با هم گفتيم: اي ي ي ، تموم شد؟!!!!

خدايا به خاطر اين نعمتي كه به ما دادي ازت ممنونيم... لياقت و توان بزرگ كردن و درست تربيت كردنش رو به ما بده...

آمين...

درمورد اسم هنوز تصميم نگرفتيم... بابا رضايي دلش مي‌خواد حسابي بگرده و كتاب‌هاي اسم رو زير و رو كنه تا يه اسم خوشگل پيدا كنه ... پيشنهاد من «دينا» است...راستش خيلي به دلم نشسته... حالا يه كم مي‌گرديم و در آينده نزديك اسم دختر عسلمون رو نهايي مي‌كنيم... مي‌دونم كه يه اسم خوشگل انتخاب مي‌كنيم...

اين روزا تو اداره اونقدر سرم شلوغه كه نگو... از صبح، بدو بدو داريم تا بعد ظهر... واسه همين اصلاً نمي‌رسم بيام و سري به وبلاگ‌هاي دوستان بزنم و يا وب خودم رو بروز كنم... يعني واقعاً 10 دقيقه از وقتم هم براي خودم نيست...

بازم بابت تأخير ببخشيد... قول مي‌دم در اولين فرصت بيام و به همه سر بزنم...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

سلامي چو بوي خوش آشنايي...

سال نو همگی مبارک... امیدوارم که تعطیلات حسابی خوش گذشته باشه و سال جدید رو به خوبی و خوشی شروع کرده باشین...

ما برگشتيم... از كجا؟

خوب معلومه ديگه! از اهواز... از تعطيلات و سفر نوروزي...

جاي همه‌تون خالي خيلي خوب بود... آب و هوا محشر... همه مي‌گفتن امسال عيد از شانس شما هوا خيلي خوب و خنكه... روز آخر هم يه نم بارون خوشگل زد و حسابي به هوا طراوت داد و ديگه شده بود نور علي نور...

مسير رفت رو با ماشين شخصي رفتيم (البته به همراه مامان و باباي رضايي) اما براي برگشت به توصيه همه، من و رضايي با هواپيما برگشتيم... در نتيجه خيلي راحت، خوب و زود و به طرز باورنكردني (در مقايسه با مسير طولاني رفت) رسيديم خونه... 

آي كيف داد...آي كيف داد... خلاصه كه جاي همگي خالي...

حال دينگول هم خوبه... يه كم تو راه رفت (اون هم آخراش) سردرد گرفتم و حسابي خسته شدم اما خوشبختانه در طول سفر و تو راه برگشت اصلاً مشكلي نبود و همه چيز بر وفق مراد...

پنجم و ششم فروردين رو مرخصي بودم... روز ششم كه اولين روز حضور ما در تهران بود رو گذاشتيم براي عيد ديدني‌هاي اصلي... در نتيجه از صبح تا شب، هشت جا رفتيم عيد ديدني و خسته و كوفته برگشتيم خونه... 

آي كه چقدر سخته آدم بعد از يه هفته بخواد بره سر كار...

صبح هفتم فروردين با چشماي پف كرده و با تني كوفته راهي سر كار شديم... چشمام واقعاً باز نمي‌شد... اما همچين كه چشمم به كارتابلم افتاد، برق سه فاز از سرم پريد... يك عالمه كار از آخر وقت 28 اسفند و پنجم و ششم بهم ارجاع شده بود...

چقدر حال‌گيريه به خدا...آخه كي تو روزهاي باقيمونده تا سيزده به‌در، حال كاركردن داره؟!!!

تازه داشته باشين كه بعد از ظهرش هم يه اتفاق مهم و يه مهموني مهم در پيش داشته باشي... و اين يعني لازمه كه امروز رو جيم بزني.... اما با دو روز مرخصي قبلي و با اين حجم كار، چه جوري مي‌شه جيم زد؟!!!!

به هر بدبختي بود تا ساعت 2، نصف كارها رو سر و سامون دادم و از مدير مربوطه با شرمندگي خروجي گرفتم...

پيش به سوي مهموني...

و  آما... آما ... جونم براتون بگه از مهموني....

فكر كنم همه‌تون بدونين كه چه خبر بوده...

بعله... خبرهاي خوب خوب بيده... بله برون خواهر كوچيكه همون مهموني مهم بيده...

حالا داشته باشين خواهر عروس، كه بنده باشم به همراه رضايي چه جوري بدو بدو بايد برن خونه و جينگيلي مستون كنند و حاضر بشن و تا ساعت 5 (قرار بود مهمونا ساعت 6 بيان) خودشونو برسونن خونه مامانشون اينا!

نمي‌گم كه چه بدو بدويي كرديم... چقدر بابا رضايي رو هول كردم و هي گفتم:

-          رضايي دير شد... رضايي بدو... رضايي اومدن... رضايي بجنب...

-          دير چي شد؟!!!!!!! مي‌رسيم... به موقع هم مي‌رسيم...

-          آخه بايد زودتر بريم... شايد كاري داشته باشن... تازه من دوست دارم گل هم بخريم...

-          خوب مي‌خريم... كاري نداره... پس كي يه چرت بزنيم؟!

-          رضايي ي ي ي ي ي ي ي ي ي! تو رو خدا من امروز ظرفيت حرص خوردن ندارم... خواهش مي‌كنم حرصم نده...

خلاصه...

با هر سختي بود من و رضايي به موقع خودمونو رسونديم خونه مامان اينا... بي‌خبر از اينكه قرار يه ساعت عقب افتاده... آخ كه چقدر هول زدم... 

دردسرتون ندم...

بالاخره مهمونا اومدن و آقاي داماد هم حسابي جينگيلي بلا كرده بود... خوب بايدم مي‌كرد... چون اونوقت به خواهري جينگيلي خوشگل بلاي خوشتيپ من نمي‌اومد كه!

خدا رو شكر همه چيز به خوبي و خوشي برگزار شد و حرفاي مرسوم و لازم رد و بدل شد و بالاخره خواهري ما هم پر! 

همه‌ش ياد خودم و رضايي و مراسم خودمون مي‌افتادم...

همه‌ش يادم مي‌اومد كه اون روز من چقدر اضطراب داشتم... چقدر همه چيز خشك و رسمي بود... همه‌ش دلهره داشتم كه اتفاق بدي پيش نياد... كسي از دست كسي ناراحت نشه... فضا سنگين نشه... اينقدر همه سكوت نكنن... چقدر دلم مي‌خواست زودتر مراسم تموم بشه و من و رضايي مال هم بشيم... يادم كه مي‌ياد مي‌بينم چقدر معذب بودم...

طفلي خواهر رضايي خيلي سعي مي‌كرد كه كمي از سنگيني فضاي حاكم كم كنه... از دور منو نگاه مي‌كرد و لبخند مي‌زد... بهم قوت قلب مي‌‌داد...  

جالبه كه سر خواهر بزرگه هم من كلي اضطراب داشتم... اما سر اين خواهري نه! نمي‌دونم شايد براي اين بود كه خودم اين شرايط رو پشت سر گذاشته بودم... به نظرم خيلي مراسم راحتي بود... اصلاً حس دلهره، اضطراب، دلشوره و هيچي نداشتم... عوضش با خيال راحت به همه لحظات مراسم چشم دوخته بودم و مزه مزه‌ش مي‌كردم... دلم مي‌خواست خواهري هم همين حس رو داشته باشه... از اين لحظات لذت ببره... دلش نخواد كه زود تموم شه... 

آره ديگه.... اينجوري شد كه خواهري ما ( يا به قول پدر شوهرش؛ خانم مهندس ما) هم پريد...

براي هر دوشون آرزوي خوشبختي و كاميابي مي‌كنم...

خدايا اين دو تا جوون كوچولو و مهربون رو به تو مي‌سپرم... خودت هواشونو داشته باش...

 

نوشته شده در چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٦ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak