Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

تا اين جمعه آخر ماه رمضون فرصت نشد تا خونواده‌هامون رو براي افطاري دعوت كنيم.

تا بالاخره موفق شديم و براي تجديد ديدارهاي دو خونواده بهتر ديديم كه هر دو رو با هم دعوت كنيم...

از مدت‌ها قبل دلمون مي‌خواست كه يه غذاي سنتي خوشمزه قزويني رو تو يكي از مهموني‌هايي كه مي‌ديم بپزيم و چي از اين فرصت بهتر...

اگه گفتين چي؟ بعله.........قيمه نثار

 خلاصه پس از كلي زير و رو كردن تجربيات رضايي (آخه يه مدت قزوين زندگي كرده بودن ) و مامانشون ( خدايي كه آشپزيشون حرف نداره) و يكي از دوستان اهل قزوين و در نهايت هم اينترنت، دستور پخت تركيبي رو بدست آورديم... تركيبي از اين لحاظ كه آخر اين غذا يك كم سليقه‌اي مي‌شه كه بعداً بهتون مي‌گم...

واي كه چقدر خوشمزه شده بيد...

از اونجايي كه پخت اين غذا خيلي آسونه و در نهايت هم خيلي خيلي لذيذه، بهتر ديدم كه دستور پختش رو اينجا بذارم تا اگه كسي مثل من از دستور پختش خبر نداشت، از روي اون بره بپزه و حالشو ببره!

اينهم متني كه از اينترنت گرفتم ( البته بعضي جاهاش رو دستكاري انديشيده كردم!!!)

مردم خونگرم و مهمان نواز شهرستان قزوين غالباً براي پذيرايي از مهمانان عزيزشان از غذاي سنتي به نام «قيمه نثار» استفاده مي كنند. اين غذا بيشتر در مجالس و مراسم هاي محلي پخته مي شود. بسيار خوشمزه و لذيذ است. خانم ها كافي است يك بار اين غذا را بپزند. آن وقت مي بينند كه چطور خانواده شان از مشتريان پروپاقرص اين غذا خواهند شد.

 مواد لازم براي پنج نفر:

برنج: يك كيلو، زرشك: گرم، خلال پسته: ۵۰ گرم، خلال بادام ۵۰ گرم، خلال پوست پرتقال ۵۰ گرم، گوشت گوسفندي : ۴۰۰ گرم، رب گوجه فرنگي: سه قاشق غذاخوري، پياز: دو عدد متوسط، زعفران آب شده: يك چهارم استكان، هل و دارچين ساييده شده: يك چهارم قاشق غذاخوري، نمك و فلفل و زردچوبه به مقدار لازم.

طرز تهيه :

ابتدا پياز را خرد كرده در روغن تفت مي دهيم. بعد گوشت خرد شده را هم به پياز اضافه مي كنيم و خوب تفت مي دهيم. نمك و فلفل و زردچوبه و رب را به گوشت و پياز اضافه مي كنيم و دوباره تفت مي دهيم. سپس مقداري آب به مواد اضافه مي كنيم تا گوشت بپزد. وقتی آب گوشت در حال چیده شدن بود دارچین و کمی هل آب شده به آن اضافه میکنیم.

در ظرف ديگر زرشك و خلال پسته و بادام را با هم تفت مي دهيم و سپس خلال پوست پرتقال را كه با جوشاندن تلخي‌اش را گرفته‌ايم* به اين مواد اضافه مي كنيم (من خودم كمي شكر به اين مواد اضافه كردم). بعد هل آب كرده را به آن اضافه كرده و آخر سر زعفران آب شده را هم به آن اضافه مي كنيم. در ظرف را مي‌گذاريم تا كمي مغزها نرم شود .

دستور 1: وقتي آب گوشت كشيده شد و به خوردش رفت، مواد را با هم مخلوط مي كنيم. مواد را موقع آبكش برنج لابه لاي برنج مي ريزيم. يك لا برنج ، يك لا مواد. به همين صورت تا برنج تمام شود. بعد از دم كشيدن برنج آن را درون ديس مي كشيم و با برنج زعفراني تزيين مي كنيم.

دستور 2: برنج را دم كرده و موقع سرو غذا يك لايه برنج ته ديس كشيده بعد، از مواد گوشتي كه آب گوشت آن كشيده شد و به خورد آن رفته يك لايه مي‌كشيم و روي آن يك لايه از مخلوط مغزها و خلال پوست پرتقال مي‌ريزيم، دوباره يك لا پلو و يك لا مواد و مغز ....دو لايه مواد تقريباً كافي است. بعد يك لايه نازك پلو ريخته و روي آنرا با مغزها و برنج زعفراني تزيين مي‌كنيم. 

 اولاً كه ديس اونقدر خوشگل مي‌شه كه كسي دلش نمي‌آد دست بهش بزنه!!!

دوماً اونقدر خوشمزه است كه وقتي بهش دست زدند ديگه هيچي ازش نمي‌مونه.....

نوش جان

*: براي گرفتن تلخي پوست پرتقال، بعد از اينكه لايه داخلي پوست رو با دقت از پوست جدا كردين، با ظرافت اون‌رو خلال كرده و دو بار و هر دفعه به مدت 15-20 دقيقه بجوشونيد. آخر سر هم حدود دو ساعت در آب سرد بخيسونيد و بعد بريزيد توي آبكش تا آبش رد بشه... خلال آماده است!!

 

نوشته شده در شنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

نمي‌نويسم چون نمي‌دونم چي بنويسم!

خوب زندگي خوبه و همه چيز عشقولانه! راست مي‌گم ...

اما خوب... يه چند پاره غرغري هم هست...

اما نمي‌نويسمشون...

دلم نمي‌خواد نوشته‌هام همه رنگ و بوي گلايه داشته باشه...

كه هر كي اينجا رو بخونه فكر كنه چقدر غر مي‌زنم و چقدر همه‌ش دارم به همه چيز گير مي‌دم...

نمي‌نويسم تا همه‌ش نگم كه برای یک بار هم که شده حرف حرف من نيست...

نمي‌نويسم تا همه‌ش نگم كه همه چيز بر ميل و انتخاب رضايي‌يه...

نمي‌نويسم تا غر نزده باشم...

تا گير نداده باشم...

تا.....

 

نوشته شده در دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٥ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

يكي از كتاب‌هايي كه خيلي دوستش دارم و اونو بارها خوندم، كتاب "چهل نامه كوتاه به همسرم" نوشته نادر ابراهيمي‌ يه... از بين نامه‌هاي اين كتاب هم، عاشق نامه سي‌ و چهارم هستم... خيلي دوسش دارم...

اما...

اما وقتي خوب فكر مي‌كنم مي‌بينم عمل كردن به جمله‌هاي اين نامه و پايبند بودن به اونها خيلي سخته... خيلي...

 

اينم متن نامه:

" در اين راه طولاني- كه ما بي خبريم وچون باد مي گذرد- بگذار خرده اختلافهايمان با هم باقي بماند خواهش مي كنم.

مخواه كه يكي شويم مطلقا يكي!

مخواه كه هر چه تو دوست داري من همان را به همان شدت دوست داشته باشم و هرچه من دوست دارم به همانگونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد.

مخواه كه هردو يك آواز را بپسنديم يك ساز را يك كتاب را يك طعم را يك رنگ را و يك شيوه نگاه را
مخواه كه انتخابمان يكي باشد سليقه مان يكي و روياهايمان يكي.

همسفر بودن و هم هدف بودن ابدا به معناي شبيه بودن و شبيه شدن نيست و شبيه شدن دال بر كمال نيست بلكه دليل توقف است.

شايد اختلاف كلمه خوبي نباشد و مرا نگويد شايد تفاوت بهتر از اختلاف باشد.نمي دانم!اما به هرحال تك واژه مشكل ما نيست!

پس بگذار اين طور بگويم:

عزيز من!!!

زندگي را تفاوت نظرهايمان مي سازد و پيش مي برد نه شباهتهايمان نه از ميان رفتن و محو شدن يكي در ديگري نه تسليم بودن مطيع بودن امر بر شدن و دربست پذيرفتن!............
به هر حال حتي دو نفر كه سخت وبي حساب عاشق هم هستند و عشق آنها را به حسرتي عاطفي رسانده است واجب نيست كه هردو صداي كبك درخت نارون هواي برفي رنگ سرخ وبشقاب سفالي را دوست داشته باشند به يك اندازه اگر چنين حالتي پيش بيايد كه البته نمي آيد بايد گفت كه يا عاشق زايد است يا معشوق يكي كافي است عشق از خودخواهي ها و خودپرستي ها گذشتن است اما اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست!

من از عشق زميني حرف مي زنم كه ارزش آن در حضور است نه در محو و نابود شدن يكي در ديگري........

عزيز من!

اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يكي نيست بگذار يكي نباشد بگذار فرق داشته باشيم بگذار در عين وحدت مستقل باشيم بخواه كه در عين يكي بودن يكي نباشيم

بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد

تو نبايد سايه كمرنگ من باشي ومن نبايد سايه كمرنگ تو باشم.......

بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هر چيز كه مورد اختلاف ماست بحث كنيم اما نخواهيم كه بحث ما را به نقطه مطلقا واحدي برساند بحث بايد ما را به ادراك متقابل برساند نه غناي متقابل.
چه خاصيت كه من با همه فردبودنم نباشم و تو باشي و يا به عكس تو با همه فرد بودنت نباشي و همه من باشم؟.........

بيا در مورد همه اينها به كفت و كو بنشينيم!

بيا بحث كنيم!

بيا معلوماتمان را به تاخت بزنيم!

بيا كلنجار برويم!

اما سرانجام نخواهيم كه غلبه كنيم!

و اين غلبه منجر به آن شود كه تو نيز چون من بيانديشي يا به عكس

مختصري نزديك شدن بهتر از غرق شدن است

تفاهم بهتر از تسليم شدن است!

من و تو تو و من حق داريم در برابر هم قد علم كنيم و حق داريم بسياري از نظرات و عقايد همديگر را نپذيريم.

بي آنكه قصد تحقير هم را داشته باشيم!

گمان مي كنم اين از جمله آخرين حقوقي است كه در جهان كنوني براي انسانها باقي مانده است...........


عزيز من! بيا متفاوت باشيم! "

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٥ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

حتماً تا حالا براتون پيش اومده كه براي خريد چيزي- مثلاً يكي از وسايل خونه_ دونفري (با جناب همسر) بريد خريد...

حتماً هم پيش اومده كه شما يه چيزي رو بپسنديد كه خيلي به مذاق همسر جان نچسبه و يا برعكس...

خوب معمولاً كدومتون كوتاه ميآين؟!

براي من كه خيلي پيش اومده...

 

مثلاً خونه‌مون رو كه عوض كرديم ...بايد براي يكي از پنجره‌ها پرده جديد مي‌خريديم...

رفتيم بازار پرده...آخرش هم پرده‌اي رو خريديم كه من خيلي دلچسبم نبود...ولي چون رضايي خوشش اومد، خوب منم كوتاه اومدم و گفتم قشنگه...و خريديمش...

دوباره براي راهروي همين خونه جديد بايد فرش مي‌خريديم...من خيلي دوست داشتم كه مدل گبه‌اي بخريم...ولي در حين گشتن به يه مدل طرح گليم (تقريباً ) برخورديم و رضايي خوشش اومد و خوب منم خوشم اومد ولي بيشتر دلم گبه‌اي مي‌خواست... ولي چون رضايي خوشش اومده بود...خوب خريديم...

راستش ديروز موضوعي پيش اومد كه باعث شد فكر كنم كه آيا تا به حال شده من از چيزي خوشم بياد و رضايي به خاطر دل من بگه باشه ... و بخريمش؟!...

راستش هر چي فكر كردم چيزي يادم نيومد...

حالا داستان چي بود...

 

بعد از افطاري هوس كريدم با برو بچ يه سر بريم بازارچه پارك لاله... خيلي دوسش دارم...هم بازارچه رو به خاطر غرفه‌هاي صنايع دستي‌ش و هم براي آش دوغش و سمبوسه‌ش و باقالي و....

خلاصه در حين گشت و گذار چشمم به غرفه صنايع حصيري و آويز (از اونايي كه سردر ورودي راهروها نصب مي‌كنن) افتاد...

از مدتها قبل دلم مي‌خواست براي راهرومون از اين آويزها بخريم....

چند تا مدلش رو آويزون كرده بود...يكي از اونها خيلي قشنگ بود...

 

-          رضايي اين قشنگه ها!

-          آره قشنگه....

-          بخريمش؟

-          الان؟!

-          خوب آره ... ما كه مي خواستيم از اينا بخريم...

-          خوب.........خوب ......باشه....

قرار شد فروشنده بره يكي بياره...رفت و اومد و گفت كه اون مدل رو تموم كرده....

 

خيلي حالم گرفته شد...از همه بيشتر اينكه حس كردم رضايي دلش خنك شد كه تموم شده بود!!!! (آخه رضايي عادت نداره كه چيزي رو بخره كه قبلاً حسابي همه جا رو بخاطرش نگشته باشه!

با دلخوري داشتيم از غرفه مي‌اومديم بيرون... كه فروشنده صدا كرد: آقا بيا يكي دارم كه خيلي شبيه اونه...

با ذوق دويدم تو مغازه... خواهر كوچيكه گفت: آقا خدا خيرت بده، اگه نداشتين اين خواهر ما امشب خوابش نمي‌برد!

وقتي آويز رو آورد خوب ديديم كه به قشنگي اوني كه نشون كرديم نبود ولي خداييش خوب بود...

گفتم:

-          رضايي خوبه؟

-          اين كه اون نيست!!

-          آره ولي خيلي شبيه‌شه... بدم نيست كه...بخريمش؟

-          ...(با يه قيافه‌ي كاملاً دلخور و شاكي) اگه اونقدر واجبه كه بايد حتماً امشب بخريش...خوب بخر!

-          آخه پس كي بخريم؟ من كه مي‌دونم از اين مغازه كه بريم بيرون ديگه رفت جزو همون پروژ‌ه‌هاي تاريخي...

-          !!!!!!!

با دلخوري به فروشنده گفتم: خيلي ممنون آقا...ايشون مي‌گن اين اون نيست....

 

خيلي دلخور شدم...خيلي ...   داشتم فكر مي‌كردم كه اگه من جاي رضايي بودم واون از يه چيزي اينقدر خوشش اومده بود و اصرار به خريدش داشت...من حتماً كوتاه مي‌اومدم....

 

ولي....

خوب لابد سليقه يعني سليقه‌ي رضايي...

 

نه رضا جون؟!

نوشته شده در شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

 

يادمه ماه رمضون پارسال با همه بركات و رحمتش به من خيلي سخت گذشت...

دم افطارها ... موقع سحري... يه بغضي گلومو مي گرفت كه نگو... آخه اولين ماه رمضوني بود كه به دور از جمع خانواده‌هامون و خونه خودمون بوديم...

درسته خيلي عشقولانه بود ولي خاطره سحري‌هاي قديم‌ترها، دست از سرم بر نمي‌داشت...

آخه همه سحرها مامان از خواب پا مي‌شد و همه چيز رو آماده مي‌كرد و بعد هم همه رو صدا مي‌كرد... اما تو خونه من و رضايي ديگه خبري از مهربوني‌هاي ماماني نبود و من بايد مي‌شدم مامان خونه! ...به خدا به خاطر تنبليش نمي‌گم... باور كنيد!!!!!!!!

اما امسال خوب اوضاع بهتر شده... يعني بهتره بگم كه عادت‌هامون كم كم تغيير كرده و حالا با همون سفره افطاري و سحري دو نفره کلی حال مي‌كنيم و کلی هم عشقولانه از خودمون در مي‌كنيم...

خداييش اينهم براي خودش خيلي صفا داره...

 

جاي همگي خالي...

 

نمار و روزه‌هاتون هم قبول....

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ مهر ۱۳۸٥ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak