Daisypath Anniversary tickers Lilypie Kids Birthday tickers Lilypie Fifth Birthday tickers !-.-.-Design By : pichak.net-.-.-> زندگی و پرحرفی‌های من

زندگی و پرحرفی‌های من

اكثراً شنيدين و ديدين كه تو ماه‌هاي اول بارداري، خانم‌ها خيلي حساس و زود رنج مي‌شن و دلشون مي‌خواد كه بيشتر از قبل به اونها توجه و رسيدگي بشه...

اما كمتر به اين تغيير رفتار تو آقايون توجه كرديم... من بهش مي‌گم ويار آقايون!

راستش اين روزا تو خونه ما بابا رضايي ويار داره...  

 يعني طفلي رضايي دچار اين تغييرات... اونم از نوع شديدش شده...

دلش مي‌خواد كه همه حواسشون به اون باشه...

دائم احساس بي‌حالي و خواب‌آلودگي داره...

كمر دردش عود كرده...

 حساس شده...

زود همه چيز بهش برمي‌خوره و آخر همه اينا هم با يه لحن كودكانه‌اي مي‌گه:

من مي‌دونم، تو ديگه منو دوست نداري...

آخه بابا رضايي من...

 هيچ‌كس و هيچ‌چيز (هر قدر هم كه عزيز و خواستني باشه) نمي‌تونه جاي تو رو توي دل من بگيره...

قرار نشد به اين دينگول از حالا حسودي كني !!

خوب راست مي‌گي...

منم اين روزا خيلي حساس شدم و به آرومي روزاي قبل نيستم...

تنبل شدم... کم توجه شدم...

 ولي اينا هيچكدون دليل بر اين نيست كه تو دوم شدي...

تو هميشه براي من اولي ...اول...اول...اول...

اين دينگول هم قراره كه تو خوشي‌ها و خوشبختي ما شريك بشه... تا ما خوشبخت‌تر باشيم...

تا اينكه حس كنيم كه ثمره عشقمون به بار نشسته و ميوه داده...

ميوه‌اي كه به خاطر خوبي‌هاي تو و عشق پاك تو، اينقدر نيومده شيرينه...

عزيز دلم ...

 باور كن...

 

نوشته شده در شنبه ۳٠ دی ۱۳۸٥ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

ديدين يه موقع‌هايي آدم خودش خودشو چشم مي‌كنه... شده حكايت من...

هي رفتم و اومدم و با خودم گفتم:

عجبا!!  حيرتا!!!! چه حالم خوبه... چه خوب كه حالم خوبه ...آي جونم كه اينقدر حالم خوبه ...

يه دفعه شست پام رفت تو چشمم... نترسين بابا چيزي نشده فقط يه كم حالي به حاليم... هي سرم درد مي‌گيره...يه كم دلم درد مي‌گيره... حوصله كار كردن ندارم... از طرفي كار كه نمي كنم حوصله‌م سر مي‌ره...

چرا دم خر درازه...

چرا در گنجه بازه...

چرا گوشكوب قلمبه‌ست...

چرا....

حتماً مي‌گين: اوووووه ...چقدر نازك نارنجي...اينا كه چيزي نيست...

خوب من چكار كنم...آخه من جهودٍ خون نديدم!!!!

 

البته خداييش رو بخواين اين حالت‌ها كه گفتم هيچ‌كدوم اونقدرها مهم نيستن و فقط دارم خودمو لوس مي‌كنم...

تازه اينايي رو هم كه دارم مي‌گم هذيونه!!!

چون واقعاً اصلاً حالم بد نيست...

خيلي هم خوبم...

واي چه حالم خوبه....

چه خوب كه حالم خوبه ...

آي جونم كه اينقدر حالم خوبه ...

راستی یادم رفت قربون دینگولمون برم....

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

بابا رضايي برگشت...

خدا رو شكر كه سفرش خوب و راحت بوده... خدايا همه مسافرها رو صحيح و سلامت به مقصدشون برسون...

از وقتي اومد همه‌ش مي‌رم و برمي‌گردم و مي‌گم :

 ديگه اينقدر طولاني نري مأموريت‌ها!

اگه بري منم يه گوشه تو چمدونت قايم مي‌شم و باهات مي‌آم...

بعدش خودم خنده‌م مي‌گيره و مي‌گم:

خصوصاً اگه مأموريتت چند ماه ديگه باشه كه ديگه حتماً تو يه گوشه چمدونت جا مي‌شم!!!

خدا رو شكر اين روزا حال و روزم خوبه و از حالات ماه‌هاي اول بارداري خبري نيست...حالا يا من خيلي هولم يا اگه خدا بخواد قرار نيست كه از اين حالات داشته باشم!!!!

 الان دينگول ما 53 روزشه... يعني 7 هفته و 4 روز...

راستش به نظرم خيلي كند مي‌گذره... دلم مي‌خواد هر روز كه شب مي‌شه و دوباره صبح مي‌شه يه هفته بزرگتر شده باشه...

پس كي وقتش مي‌شه كه صداي قلبشو بشنويم؟

از هيجان اون لحظه قلبم تندتر مي‌زنه....

اين روزا همش به اين فكر مي‌كنم كه:

 خدايا يعني واقعيت داره؟

يعني يه ني‌ني قراره به دنيا بياد كه ني‌ني من و رضائيه؟

بذارين يه ذره تصورش كنم:

يه ني‌نيه گندمي كه اگه به بابا رضايي بره يه كم سبزه‌ست ...

با موهاي فرفري خوشگل ...انگار كه با انگشت نشستي و دسته دسته موها رو حلقه كردي... (آخه ماماني و بابائيش هر دو مو فرفرين!!!) 

با يه صورت خندون...آخه منو رضايي خيلي خوش خنده هستيم...پس تصور ديگه‌اي برام خيلي سخته!!!

اي جانم...

 بابا رضايي... از تصورم خوشت اومد؟

هر جاش نياز به اديت داشت بگو...

در بست در خدمتيم...بين راهي هم سوار نمي‌كنيم...

نوشته شده در شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

بابا رضايي مأموريته و امروز برمي‌گرده...

اين اولين باره كه مأموريتش اينقدر طولاني شده ( سه روزه!) ...

هميشه وقتي رضايي مأموريته خيلي برام سخت مي‌گذره... روزا و شبا خيلي كش مي‌آن...انگار ساعت اصلاً نمي‌گذره...  خدا مي‌دونه كه اين سه روزه چقدر بهم سخت گذشت...   البته همه به من خيلي لطف داشتن و تنهام نذاشتن ولي خوب دلتنگيه ديگه...

ديشب خونه‌ي مامان ايناي رضايي بودم... اونقدر همه جا جاش خالي بود كه در تمام مدت يه بغض ته گلوم رو گرفته بود و داشت خفه‌م مي‌كرد... خيلي سعي كردم خودمو كنترل كنم و به عناوين مختلف حواسمو پرت كنم...

نمي‌دونم اين خوبه يا بد...  منظورم اين وابستگي‌يه... خوب از نظر خودم هم خوبه و هم بد... و از همه بدتر تحمل كردن دوريه كه خيلي برام سخته...

همه‌ش با خودم مي‌گم طفلكي اون خانواده‌هايي كه همسرشون تو يه شهر ديگه كار مي‌كنه و روزا و هفته‌ها و گاهي ماه‌ها از هم دورن...  من كه ظرف هفته اول ديوونه و افسرده مي‌شدم...

خدايا ... خودت مواظب بابا رضايي من باش...

سفرش بي‌خطر...

رضايي... خيلي دلم برات تنگ شده...  زود زود برگرد...

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

اين روزا به وبلاگ دوستان كه سر مي‌زنم، مي‌بينم كه هزار ماشاالله بازار ني‌ني‌گودار شدن حسابي داغه داغه...

خوب دروغ چرا؟

منم كه عاشق ني‌ني و بچه....

 خوب آخه نمي‌گين اينهمه تعريف مي‌كنين آدم دلش آب مي‌افته و هوس مي‌كنه!

ما هم بي‌جنبه! گفتیم یه دفعه از قافله عقب نیفتیم...

....

خوب آره ديگه...

اونقدر ذوق دارم كه نگو...

يعني باورم نمي‌شه كه من و رضايي داريم ني‌ني‌گولودار مي‌شيم...

انگاري لو دادم نه!!!!!

خيلي خوشحالم...

 

تو رو خدا براي خيلي دعا كنين...

راستش رو بگم:

 

يه كم اضطراب دارم ...

البته دعوام نكنين...همه‌ش يه ذره اضطراب دارم...

خوب طبيعيه ديگه!

 مگه نه؟!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ دی ۱۳۸٥ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ توسط عطیه نظرات ()

خوب به خدا تقصير من نبود كه اينقدر دير تو اين بازي شركت كردم... تازه همين الان يه دقيقه سرم خلوت شد و دور از چشم مدير اومدم يلدا بازي....

1-   اگه از دست كسي ناراحت بشم اولش خيلي به روم نمي‌آرم ولي همش منتظر يه فرصت مناسب مي‌گردم تا در مورد ناراحتيم حرف بزنم... در واقع به نوعي ول كن قضيه نيستم!

 2-   از بچگي دوست داشتم تو سن 24 سالگي ازدواج كنم و يه دختر و يه پسر داشته باشم! ولي خوب قسمت اين بود كه تو سن 30 سالگي ازدواج كنم و هنوز هم ني‌ني گولو ندارم...ولي عاشق زندگيم هستم و احساس مي‌كنم كه خيلي خوشبختم...

 3-   به نظرم گذشت تو زندگي پايه اصلي زندگيه...اگه فراموش بشه، زندگي آروم و عشقولانه ديگه جايي تو اون خونه نداره... من به گذشت خيلي پايبندم...

 4-   بلد نيستم نه بگم و همين باعث شده كه خيلي وقتها مجبور بشم كارايي رو كه دلم نمي‌خواد رو انجام بدم... و به نظرم اين يكي از عيب‌هاي بزرگ منه...

 5-   اصلاً آدم بحران نيستم و توي بحران دست و پامو گم ميكنم... اين عدم توانايي هم تو مشكلات خانوادگيم نمود پيدا مي‌كنه و هم تو محيط كارم.... خيلي هم حرص و جوش مي‌خورم و اصلاً معناي خونسردي رو درك نمي‌كنم!

 ۶- خوب خيلي چيزاي ديگه كه لابد ديگه چون 5 تا پر شد نمي شه بگم!!!!!

اونقدر دير تو اين بازي شركت كردم كه ديگه كسي نمونده كه من دعوتش كنم!! اما اگه اين دوستان هنوز دعوت نشدن خوب پس بسم‌الله:

 مصي، ابرك و نسيم، غريب آشنا و ... و...

(خوب من هنوز بلد نيستم لينك بذارم، پس از روي لينك دوستان اين دوستان را پيدا كنيد!)

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱٤ دی ۱۳۸٥ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()

رفتيم مسافرت و برگشتيم...

جاي همگي خالي... خيلي خوش گذشت...

اگر از مشكلات برگشتن و تأخير هواپيما و حدود 10 ساعت معطلي توي فرودگاه (به خاطر بدي شرايط آب و هوايي) كه بگذريم، باقي چيزها خيلي خوب و عالي بود... هم آب و هوا... هم گشت و گذار...هم خورد و خوراك و...

خلاصه كه دوباره برگشتم سر كار و ... دوباره روز از نو و روزي از نو...

ولي خوب عيب نداره... عوضش يه مدت از اينهمه دغدغه و فشار كاري دور بودم... خودش يه دنيا مي‌ارزه...

از كامنت‌هاي همگي دوستان ممنونم....هنوز نرسيدم به وبلاگ‌هاتون سر بزنم...فقط مي خوندم كه دعوت شدم...

حتماً در اولين فرصت مي‌آم و از همه اتفاقايي كه تو نبود من افتاده سر در مي‌آرم!

 

نوشته شده در شنبه ٩ دی ۱۳۸٥ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط عطیه نظرات ()


Design By : Pichak